ايالات متحده آمريكا اولين و در حال حاضر تنها فرهنگي است كه تحت اسارت مطلق تكنيك به سر ميبرد. از پارهاي استثنائات كوچك اگر بگذريم ميبينيم كه اين جامعه با آمادگي كامل، طبيعت و شهرها و زندگي اقتصادي و تجاري و خانوادگي و حتي فكر و نظام انديشه خود را تابع و همگون نيازمنديها و اقتضائات و ايجابات آن چيزي قرار داده است كه آن را «پيشرفت صنعت و تكنولوژي» مينامند. از اين جهت، جامعهي آمريكا در متن و در بطن «سومين آزمايش بزرگ» خود به سر ميبرد، آزمايشي كه پايان و انجام آن به هيچ وجه مشخص نيست.
«اولين آزمايش بزرگ» آمريكا را توماس پاين، «انقلاب ضوابط و اسلوب حكومت» ناميد. اين انقلاب در اواخر سدهي هيجدهم صورت گرفت و پايهي آن بر اين پرسش استوار بود كه آيا ميتوان بر مبناي آزادي عقيده و بيان، يك سيستم سياسي و حكومتي بر پا داشت؟
«دومين آزمايش بزرگ» آمريكا در اواسط سدهي نوزدهم به وقوع پيوست. اين آزمايش داراي وجوه اجتماعي بود و انديشهي بنيادين آن اين پرسش بود كه آيا ميتوان مجموعهاي بسيار گوناگون از اقوام و ملل مختلف جهان را با زبان و سنت و فرهنگ و آداب و رسوم خاص هر كدام، در يك مجموعهي فرهنگي و اجتماعي به هم پيوند داد؟
با اطمينان كامل ميتوان ـ صرفنظر از مواردي استثنايي ـ گفت كه هر دو آزمايش بزرگ با موفقيت نسبي همراه بوده و شرايطي را فراهم آورده كه موجب شگفتي و گاه حسد جهانيان گرديده است.
«سومين آزمايش بزرگ» در آغاز سدهي بيستم انجام شد و مبناي آن اين پرسش بود كه آيا يك فرهنگ ميتواند به نظامي ارزشي و مباني آرماني و انساني خود هم چنان پايبند بماند و چه بسا به خلق ارزشهاي نويني نيز دست يازد، در حالي كه سلطهي كامل و تمام عيار تكنولوژي مدرن را بر انديشه خود و بر سرنوشت خود پذيرفته است؟
آلدوس هاكسلي و جورج اُرول پاسخ خود را به اين پرسش دادهاند: «نه»!
لوئيز مامفورد نيز پاسخ داده است: «به احتمال زياد نه»!
نوربرت وينر نيز همين نظر مامفورد را تأييد كرده است. ژاك الول پاسخ خود را به صورت جزوات مرتب و مسلسل و با شرح كامل گزارشهاي مسبوط آماري، همه ساله انتشار ميدهد: «نه».
در زمرهي كساني كه كم و بيش، مشروط يا غيرمشروط، پاسخ «آري» به اين پرسش دادهاند، ميتوان از باك مينستر فولر، آلوين تافلر، ملوين كرانتس برگ، ساموئل فلورمان و ايزاك آسيموف نام برد. در بين اشخاص فوق، آسيموف آن چنان مفتون و مسحور و سرمست از پيشرفتها و امكاناتي است كه تكنولوژي نوين و مدرن فراهم آورده است كه حد و تصوري بر آن نميتوان قائل گرديد.
اين پرسش ظاهراً همچنان مطرح است و اظهارنظر و پيشگوييهاي ديگري را هم چنان طلب ميكند. اين كه بشر امروز جايگاه تكنولوژي را تا حد «خداي آفريدگار» جهان ارتقا داده است، به طوري كه روند سياست و فرهنگ، ارزش و اعتبار و شايستگي خود را از دست داده و اخلاق و سلوك و منش بزرگسالان، آن چنان معوج و پوچ و درون تهي شده كه به تبع آن، مقولهي طفوليت و دوران كودكي رنگ باخته است، همه و همه جزيي از نشانهها و آثار تيره و تار و يأسآور و هراسناك ثمرات اين آزمايش بزرگ هستند. در حالي كه ايالات متحده، غرقه در گرداب در «سومين آزمايش بزرگ» خود است، بقيه ملتهاي جهان توجه كامل خود را به آمريكا دوختهاند و ميخواهند ببينند كه آيا اين سرزمين ميتواند بر از هم گسستگيها و قطعه قطعه شدنهاي خود فائق آمده و خود را از ورطهي سقوط برهاند، تا بلكه از رهگذر آن تجربه و اين نتيجه برنامههاي آتي جامعهي خود را تدوين كنند. ظاهر قضيه از آن حكايت دارد كه آمريكا هنوز به خود نيامده است. شوكهاي تكنولوژي مدرن، قواي فكري و مغزهاي ما را فلج كرده است، به طوري كه تازه نگاههاي خود را به تل آوارهاي رواني و اجتماعي و نيز به ويرانههايي كه تكنولوژي نوين، براي ما به ارمغان آورده است دوختهايم و هنوز درنيافتهايم كه چه بر سر خود آوردهايم. با تأسف كامل بايد گفت كه اين زنگ خطر هنوز براي همه به صدا درنيامده است و اين فريادها و اين هشدارها هنوز زبان رساي لازم را پيدا نكرده و در گوشها هنوز طنينانداز نشده است.
از ديرباز اين جا و آنجا، نغمههاي اعتراض و آواهاي انذار برميخاست. انتقادهاي تند و صريح رالف نادر در سال 1965، تحت عنوان «خطرها و ناامنيهاي سرعت» كه به صورت كتاب انتشار يافت، متوجه گستردهترين ابزار صنعتي دنياي جديد يعني اتومبيل بود.
گرچه اين هشدارها بسيار دير و زماني داده شد كه آمريكاييان، سرزمين و طبيعت و شهرها و تمامي محورهاي زندگي اجتماعي خود را تسليم اين پديدهي تكنولوژي مدرن كرده و همه جا و همه چيز را دچار تغيير و دستخوش دگرگوني ساخته بودند، اما به هر حال اعلام خطري بود كه بايد مورد توجه قرار ميگرفت. انتقادها و هشدارها همچنان ادامه داشت؛ كتابهايي نظير، «كانالهاي جادويي» از مك لوهان، «جامعه صنعتي»، از ژاك اِلول، «ماشين و آدمك ماشيني» از نوربرت وينر، «قدرت كامپيوتر و ناتواني خرد» از ژوزف واتيسن باوم، «اسطورههاي ماشين» از لوئيز مامفورد، «پيام قرن بيستم» از كنت بولدينگ و بالاخره كتاب معروف ايماژ از دانيل بورستين، نمونههايي از اين روشنگريها هستند.
اگر اين كتابها و نيز كتابهاي ديگر كه حتماً پس از اين انتشار خواهند يافت، توجه جدي آمريكاييان را به اين خطرها جلب كرده و فاصله لازم را بين آنان و ماشين ايجاد نموده و به علاوه بتوانند جلوههايي از اسارت انسان را به دست ماشين، به نمايش بگذارند، به طوري كه اين ملت درك كند، چگونه ميتواند صنعت و ماشين را به استخدام خود درآورد ـ نه آن گونه كه امروز در اسارت كامل آن قرار گرفته است ـ در آن صورت ميتوان اميدوار بود كه نشانههاي اضمحلال فرهنگي و از هم گسيختگي اجتماعي كه در جامعه امروز آمريكا رخ نموده است، پايا نبوده و سقوط حتمي و افول تمدن جديد را در پي نخواهد داشت. اما دربارهي كودكي كه به اعتقاد من كار از كار گذشته است. انقراض آن را بايد معلول حوادث و ماجراهاي فرهنگي امروز به حساب آورد. زمان براي نجات آن از دست رفته است. الكتريسيته، زيست محيط اطلاعاتي ويژهاي را كه باعث قوام كودك و حفظ مصالح و رعايت اقتضائات آن ميبود به كلي متحول ساخته و هر گونه عنايت و توجه خاص به خردسالان و كودكان را عبث و بيهوده ساخته است.
حال كه به اينجا رسيدهايم و ناچار «شرايط بچگانه» را از زندگي كودك گرفته و اين فرهنگ ارزشمند را از دست دادهايم، نبايد چنين مأيوسانه همه چيز را از دست رفته بپنداريم. صنعت چاپ و رواج كتاب، اجتماعات و سازمانهاي سنتي و مذهبي را در اروپا از اعتبار انداخت، فرهنگ شعر و مشاعره و ادبيات شفاهي را منسوخ كرد، همبستگيهاي اقليمي و جغرافيايي را بيارزش نمود و به جاي همهي آنها، سيستم صنعتي بيمهر و عاطفهاي را نشاند كه هر گونه رحم و مهرباني را از زندگي جمع و جماعات به دور كرد؛ عليرغم همهي آنها و اينها، تمدن مغرب توانست برخي از باورها و ارزشهاي انسان دوستانهي خود را حفظ كرده و حتي در مواردي به خلق زمينههاي ارزشمند ديگري دست يابد كه از جملهي آنها ايجاد شرايط و زمينههاي مساعد پرورش كودكان و نوجوانان و اعتلاي منزلت و ارزش اجتماعي خردسالان و در نتيجه ارتقاي شأن و منزلت فرهنگي و اجتماعي انسان بزرگسال بود. اينك در شرايطي كه آثار و التهابات شوكهاي وارده رفته رفته از بين ميرود، ميتوانيم با تجديد قواي فكري و تلاشهاي پي در پي و روزافزون فكري، جايگاه كنوني خود را اصلاح كرده و خود را در موقعيت بهتري قرار داده و شرايط و زمينههاي مساعدتر و بهتري را فراهم سازيم، شايد بتوانيم در آن صورت، خسارات وارد آمده بر فرهنگ و اجتماع را در همين حد متوقف سازيم و به جبران و در عوض آنچه از دست دادهايم، در خلق مقولههاي ديگر مؤثر باشيم.