خورشيد کم کم غروب مي کرد. در بي کران دريا که در غرب قرار داشت خود را پنهان مي ساخت و اين چنين فرا رسيدن شبي ديگر را به آدميان مژده مي داد. در ساحل دريا تنها ژان پل همراه با دوست جديدش برنارد قدم مي زدند. و در مورد موضوعات مختلف با هم ديگر صحبت مي کردند تا اسرار دروني و ابعاد مختلف شخصيت يکديگر را بهتر بشناسند. همچنان در عرض ساحل قدم مي زدند و چشمانشان را به غروب خورشيد دوخته بودند. ژان پل دست راستش را از جيب بيرون آورد، به قطعه سنگ تقريبا بزرگي که در بيست متري آنان قرار داشت اشاره کرد و گفت: «برنارد بيا بريم اونجا روي آن سنگ بشينيم ودر حالي که به غروب نگاه مي کنيم به بحثمون ادامه بديم. » برنارد گفت: «حتما دوست عزيزم. » و چند قدم ديگر که نهادند بر روي سنگ نشستند. نقاشي زيباي خداوند که بر روي بوم آسمان کشيده شده بود چشم هر دوي آن ها را مجذوب خود کرده بود. درياي بيکراني که خورشيد گويي به بي نهايت آن رسيده بود و سعي در پنهان نمودن خويش در پشت ابر ها مي نمود. نور نارنجي رنگش که از غربال چند تکه ابر مي گذشت و چشمان ژان پل و برنارد را نوازش مي داد. برنارد نفس عميقي کشيد و نا خود آگاه گفت: « سپاس الله را که خالق زيبايي ها ي طبيعت است» اين سخن برنارد توجه ژان پل را به چيزي جلب کرد . موضوع بحث که در مورد آثار بورخس بود را تغيير داد و گفت: « راستي برنارد ديروز که قدم با هم مي زديم گفتي که مسلمان هستي . مي توانم بپرسم که چه گونه اسلام آوردي؟ خيلي برام جالبه که بدانم چه چيزي تو رو جلب اين دين کرده؟ » برنارد آرنج دستانش را بر روي زانوها نهاد و به آن تکيه کرد. سرش را کمي جلو آورد رو به ژان پل گفت: « راستش رو بخواي ژان عزيز همه چيز از هنگامي شروع شد که ترم دوم دانشگاه بودم. يعني ترم دوم رو با موفقيت پشت سر گذاشته بودم و امتحان ها ي پايان ترم را داده بوديم. اوايل تابستان بود و من دوباره اين فرصت رو پيدا کرده بودم که از ديسيپلين مطالعاتي دانشگاه فارغ شوم و به مطالعات آزاد خودم ادامه بدهم. در دانشگاه چه بخواهي و چه نخواهي بايد تنها کتاب هاي مربوط به واحد هايي که گرفته اي را مطالعه کني. در ترم دوم، چهار واحد هم فلسفه ي اسلامي بر داشته بودم. و با نظريات مشايي اسلامي از قبيل نظريات فارابي و ابن سينا آشنا شده بودم. همچنين با نظريات دانشمندان مشلمان ديگر از جمله ابن رشد. اما در دانشگاه استادانمان اين تئوري ها را آنگونه که در اصل بودند براي ما بيان نمي کردند. آن گونه آن ها تدريس مي کردند که راهي براي نقض اين نظريات هم داشته باشند. مثلا قسمتي از تئوري را جا مي انداختند تا از طريق همان قسمت بتوانند از لحاظ منطقي ثابت کنند که باالفرض نظريه ي مشايي بو علي سينا نادرست است. يا مثلا نظريه ي عدم تسلسل علت هاي فارابي در اينجا مي لنگد. »
ژان پل: « در حقيقت نوعي سانسور بيان مطلب »
برنارد: «بله دقيقا ژان پل. من اين ها را وقتي متوجه شدم که بعدها به مطالعات عميق فلسفه ي اسلامي اقدام ورزيدم. »
ژان پل: « يعني اينکه بعدها يک نوع تحقيق تطبيقي بين آنچه که در دانشگاه و آن چه که در کتب اسلامي به نگارش در آمده است انجام دادي؟»
برنارد: «البته. ولي در آن گاه که ترم دوم بودم و استادانمان فلسفه ي اسلامي را اين چنين بيان مي کردند مجذوب و شيفته ي گفتار و روش آن ها مي شدم. و هر آن چه را که بيان مي داشتند دقيقا مي پذيرفتيم. البته آنگونه که مخالف با عقل آن را بپذيريم نبود . بلکه همان طور که گفتم استاد فلسفه ي ما مطالب را به گونه اي ناقص بيان مي کرد تا بتواند از آن گريزي بزند به اثبات منطقي نقض آن. و ما هم اين اثبات را که مطابق با عقل بود مي پذيرفتيم. »
ژان پل: «بله متوجه هستم. خوب بعد از اين که امتحانات ترم را به پايان رساندي در چه زمينه اي کتاب خواندي و سير فکريت چه گونه به چه سويي رفت؟»
برنارد: «بله . من در آن زمان يکي از طرفداران پروپاقرص فلسفه ي مترياليستي و لائيکي بودم. آثار بسيار زيادي در زمينه ي مادي گرايي مطالعه مي کردم. و يکي از متعصبان اين نوع ديدگاه بودم. به نظر من آنچه هم که از فلسفه ي اسلامي خوانده بودم تنها مطالبي بود که در اين قسمت از فلسفه وجود دارند . بنا بر اين فکر مي کردم که بر فلسفه ي اسلامي با تمام کم و کاست هايش آشنايي دارم و آن ها را از بر هستم. همچنين فلسفه اي که در عهد رنسانس و نيز عقايد فيلسوفان ماوراء طبيعه را در دانشگاه مطالعه کرده بودم و به نظر من تمام اين تئوري ها بسيار ضعيف مي نمودند. براي همين ديگر تمايلي براي مطالعه ي گسترده و آزاد در اين زمينه نداشتم. در دوران تابستان و پس ازپايان ترم دوم ژان پل عزيز آثار مترياليستي مارکسيست، برتراند راسل و ديگر فيلسوفان بزرگ را با ولعي فراوان مي خواندم. و همه ي آنها در نظر من بسيار منطقي مي نمودند. هر چه بيشتر به جلو پيش مي رفتم بيشتر در فلسفه ي مادي گرايي متعصب مي شدم. نداشتم. هر روز که از خواب بر مي خواستم به کتاب خانه ي مجلل و بسيار بزرگ پدرم مي رفتم و در کتاب ها چون کرمي غلط مي خوردم. »
ژان پل: « برنارد مي توانم بپرسم پدرت چکاره هست؟»
برنارد: « البته. او يک وکيل هست و در وزارت امور خارجه فعاليت مي کنه . او هم در دوران جواني بسيار به فلسفه علاقه داشته اشت و قصدش هم اين بوده که در دانشگاه فلسفه بخواند. اما پدرش يعني پدر بزرگ من با اين کار مخالفت کرده و اصرار ورزيده که رشته ي حقوق را در دانشگاه تحصيل کنه. پدرم بسياري از کتاب هاي فلسفي و هم چنين حقوقي و ديگر موضوعات را در کتاب خانه جمع کرده . من هم البته به بار اين کتاب خانه افزوده ام . خوب . بله داشتم مي گفتم. من هنگامي که مطلبي از يک کتاب را مي خوانم براي بسط دادن و آگاهي دقيق از مطلب کتاب به کتب بسيار ديگري هم مراجعه مي کنم. و نظرات هر کتاب را در مورد آن مطلب خاص در آن کتاب، مورد بررسي و مطالعه قرار مي دادم. »
ژان پل: « جالبه در حقيقت به اين نوع مطالعه، مطالعه ي فعال مي گويند برنارد عزيز. که خيلي تاثير آن از مطالعه ي تک قطبي بيشتره. يعني در حقيقت تنها يک کتاب را جلوي رويت نمي گذاري و تنها آن را مطالعه کني »
برنارد: « بله دقيقا. براي همين من خيلي بر کتاب ها و کتاب خانه ي پدرم مسلط بودم. يعني تقريبا همه ي کتاب هاي کتاب خانه را حتما از نظرم گذرانده بود. و کمتر به کتاب جديدي بر مي خوردم که تا به حال آن را نديده باشم. يک روز که مشغول مطالعه بودم و مدام در ميان کتاب ها در مورد مطالب مربوط جستجو مي کردم با کتابي که هيچ جلدي نداشت بر خوردم. تا به حال آن کتاب را نديده بودم. و برايم بسيار عجيب آمد. اندکي آن را زير و رو کردم . خيلي قديمي بود. مطمئا بودم که کسي از اهالي خانه آن را تازه نخريده است که من آن را نديده باشم. داشتم به اين فکر مي کردم که اين کتاب از کجا پيدا شده است که متوجه مکان قرار گرفتن کتاب شدم. خيلي جالب و البته شگفت آور بود. در انتها ي قفسه ي کتاب جايي که اندکي پشت آن گود بود به راحتي مي شد کتابي را پنهان کرد. و البته در جلوي آن نيز چند کتاب به نحوي ماهرانه چيده شده بود که تا به هيچ وجه آن کتاب به چشم نخورد. جالب اينجا بود که آن کتاب هايي که در جلوي کتاب ناشناس قرار داشت کتاب هاي حقوقي بودند. کتاب هايي که حتي ذره اي تمايل به خواندن آن نداشتم. بنا بر اين اندکي متوجه شدم که اين کتاب به عمد از ديد چشمان من پنهان شده. با کنجکاوي بسيار در پشت ميزم نشستم و کتاب را باز کردم. بسيار قديمي مي نمود. جلدي نداشت و نه نام کتاب معلوم بود نه نام نويسنده ي آن. بر روي اولين صفحه ي کتاب که حکم جلد آن را داشت شماره يک نوشته شده بود. شروع به مطالعه ي آن نمودم. : «بنام حق که مهربان و بخشنده است. ستايش مخصوص حقي است که بر تمام جهان تسلط دارد. و در همين حال بخشاينده نيز هست. » در جاي ديگر نوشته بود: « اما آنها با اينکه بر علم چيزي تسلط ندارند آن را دروغ مي پندارند. و پيش از آن ها نيز اينگونه ناراست شمردند. پس ببين که پايان کار ستمگر چه خواهد شد. از بين ايشان دسته اي ايمان آوردند و دسته اي ايمان نياوردند و البته حق بهتر از هر کس ناحق را رسوا مي کند. »
ژان پل: « چه زيبا. . . »
برنارد: « بله جملات بسيار زيبايي بودند. متني ادبي همراه با آرايه هاي گوناگون و البته معناي عميق، ژرف و فلسفي. حق بيش از هر کس ناحق را رسوا مي کند. واقعيت آن چه را که حقيقت نيست مي نماياند. هر جمله اي از آن را که مي خواندم دريچه اي از معنا، مفهوم و حقيقت بر من باز مي شد. بر روي هر جمله بسيار فکر مي کردم و آن چه را معنا و مفهوم آن بود در ذهن خود تحليل مي نمومدم. بسياري از نظريات فلسفي در بين آن جملات نغيز خود را پنهان نموده بودند. و البته که ديد خاصي مي طلبيد تا آن ها را درک کند. البته ژان پل بسياري از جملات برايم قابل فهم نبودند. در ظاهر بسياري از جملات مي ماندم و به معناي دروني آن پي نمي بردم. هر چند که تمام قوه ي تفکر خود را به کار مي بردم اما بسياري از معاني آن بر من آشکارنمي شد. ساعت هاي زيادي پشت سر هم به خواندن آن مشغول شدم. و هر چه بيشتر پيش مي رفتم در دلم احساسي عجيبي که تا عمر دارم نمي توانم آن را با کلمات و واژگان بيان کنم بيشتر جاي خود را باز مي کرد. نوعي حس غريب که البته اندکي ترس و شايد اضطراب همراه و چاشني آن بود. بدنم نا خود آگاه مي لرزيد. البته نه لرزشي دائمي . بلکه متناوب. مو هاي بدنم در خواندن بعضي از جملا آن سيخ مي شد. و آن را کاملا احساس مي کردم. داستان هاي عجيبي نيز در آن به نگارش آمده بود. داستان هايي که ماجراهاي آن اندکي برايم آشنا بودند. مردي که کشتي اي درست کرد و تمام طرفداران حق و راستي را در آن جمع کرد و آن ها که مخالف حق بودند به آن کشتي پا نگذاشتند و سر انجام با طوفان و بارندگي درازي درياي بزرگي پديد آمد، کشتي را در خود شناور ساخت و آن ها که مخالف حق بودند در دريا غرق شدند. به نظرم داستاني سمبليک و نمادين مي نمود. داستاني که اين را بيان مي کند اگر با حق، با راستي و با حقانيت در بيفتي و آن را نپذيري، همين عامل باعث نابودي تو خواهد شد. تمام داستان ها ي آن دو بعد داشتند. يکي همان بعد ظاهري که بسيار زيبا و ماجرا جويانه بيان شده بود و ديگري بعد دروني و ذاتي آن . که با اندکي تفکر بر آن فائق مي آمدي . آن روز از مطالعات ديگر کتب دست کشيدم و تنها به خواندن آن کتاب ناشناس اقدام ورزيدم. گويي تمام حقايق را در خود جمع کرده بود که براي خواندن آن از هيچ مرجع يا کتاب ديگري استفاده نکردم. کتابي که جذابيت خواندن آن بر جذابيت تمام کتاب هاي ديگري که مي خواندم غلبه کرد و باعث شد که تنها به مطالعه ي آن بپردازم.
آن شب در پاي ميز شام و هنگامي که خواهران، پدر و مادرم بر سر ميز مشغول غذا خوردن بودند در مورد آن کتاب با پدرم صحبت کردم. کتاب را نشان او دادم. حال پدرم تغيير کرد. ناراحتي و اندکي خشم از چشمان او پيدا بود. با حالتي گله مانند گفت: « برنارد تو که نبايد هر کتابي که به دستت مي رسد را بخواني. خيلي از کتاب ها هستند که خواندن آن ها بر شخصيت و نگرش تو تاثير منفي مي گذارند. » گفته ي پدرم در مقابل مطالب آن کتاب بسيار کودکانه وبي محتوا آمد. من دوباره اصرار کردم که پدرم با حالتي ناخوشايند گفت که اين کتاب قرآن هست. کتاب ديني مسلمانان. غذا در گلويم پريد. به سرفه افتادم. همه ي اعضاي خانواده توجهشان به من جلب شد. اندکي آب خوردم که گلويم صاف شود. صندلي را به عقب بردم و از جايم برخاستم و با شگفتي بسيار گفتم که اين کتاب قرآنه؟ مادرم گفت: برنارد چرا اينجوري مي کني خوب قرآنه ديگه. بشين غذاتو بخورپسرم. اما گويا من هيچ چيز نشنيدم. کتاب را در دستم گرفتم و بدون هيچ حرفي به کتاخانه ي پدرم رفتم.
دوباره آن را خواندم. تا صبح بيدار ماندم و آنچه را که روز مطالعه کرده بودم مجددا از نظر گذراندم. معناي بسياري از جملات را يافتم و به آن پي بردم. و هر بار در شگفتي مي ماندم که اين کتاب همان قرآن مسلمانان است. ژان پل عزيز تازه که به دانشگاه راه يافته بودم در کتاب خانه ي دانشگاه قرآن و توراتت را از نظر گذرانده بودم. البته تنها چند جمله از هر کدام ار اين کتاب ها را. در آن هنگام به نظر من و با ديد قبلي اي که نسبت به دين داشتم تمام جملات آن خرافات بودند. ژان پل به نظر تو چرا و براي چه معنا و ديد گاهي که از مطالب آن داشتم در بار نخست با بار دوم فرق داشت؟ »
ژان پل: « اتفاقا برنارد خودت اشاره کردي. در بار اول قرآن را با پيش زمينه ي فکري منفي اي نسبت به آن مطالعه کرده بودي. براي همين ديدگاه و طرز تفکر پيشين تو بر روي درکي که از کتاب مي گيري کاملا متفاوت با حالتي بوده که قرآن را به عنوان کتابي ناشناس مطالعه کردي. »
برنارد: « کاملا درست هست. اينبار بدون ديدگاه تعصبي و بدون تفکر منفي آن را خواندم. و براي همين جذب آن شدم. چون پيش زمينه اي قبلي براي گرفتن جو در مقابل آن نداشتم. البته نکته ي ديگر هم در ترجمه ي کتاب نهفته بود. در حقيقت مترجم کتاب حتي معاني خاص را نيز به زبان ما ترجمه کرده بود. براي مثال الله را به حق و قرآن را به خواندني. براي همين من متوجه نشدم که اين کتاب کتابي مذهبي است. بلکه آن را با ديدي نمادين و سمبليک مطالعه نمودم. »
ژان پل: « خوب پس از آن چه کار کردي برنارد؟چه کتاب هاي ديگري خواندي؟»
برنارد: « بله چند ترجمه ي ديگر از قرآن را مطالعه کردم. و در هر بار مطالعه به معاني جديد وعميق تري مي رسيدم. بسا يک جمله را از ديدگاه هاي مختلف مي شد در نظر گرفت و هر ديدگاهي معنا و مفهوم خاص خود را مي داشت. کتبي بر شرح آن نيز مطالعه کردم. و در پي اين مطالعات بود که با گستردگي و فراواني مطالب موجود در اين زمينه بر خوردم. به کتاب خانه ي شهر مي رفتم و هر آن چه کتب اسلامي بود را با دقت فراوان از نظر گذراندم و با منابع جديدي که ديگر به زبان ما يافت نمي شد برخوردم. بله. بسياري از کتاب ها ترجمه نشده بود و به زبان عربي بود. براي همين شروع به يادگيري اين زبان سخت کردم. خود اسلام و کليات آن به چند شاخه تقسيم مي شد. يکي که بحث پيرامون فلسفه ي اسلامي بود. ديگري عرفان اسلامي. فرعيات دين. اصول دين از جمله توحيد نبوت و معاد که هر کدام بحثي جدا گانه و خاص به خودش را داشت. هر کدام از اين شاخه ها به زير مجموعه هايي با منابع مطالعاتي بسيار گسترده اي تقسيم مي شد. و زمان فراواني مي طلبيد. با وجود مخالفت خانواده ام پس از پايان تابستان به دانشگاه نرفتم. يک ترم را مرخصي گرفتم و به مطالعه ي بيشتر در زمينه هاي مختلف اسلام روي آوردم . مطالب بسياري که حجم آن در جعبه ي زمان نمي گنجيد. در آغاز ترم بعد، با فشار بسيار از سوي پدرم در دانشگاه ثبت نام کردم. در کنار دروس دانشگاهي به مطالعه ي اختصاصي در زمينه ي اسلام نيز مي پرداختم. ليسانس فلسفه را در آن دانشگاه گرفتم و پس از آن به مصر رفتم. به زبان عربي تقريبا آشنا شده بودم. سفر من به مصر براي ادامه ي تحصيل پدرم را بسيار عصباني ساخت. اما من با پلتيکي که داشتم او را راضي کردم. درقاهره و در دانشگاه الزهرا به مطالعه ي فلسفه ي اسلامي پرداختم. در آن جا رسما به اسلام روي آوردم و نام اسلامي بر خودم گذاشتم. اسم دوم من حامد هست. در قاهره دکتراي خود را در فلسفه ي اسلامي گرفتم. به اينجا بر گشتم و اکنون در همان دانشگاهي که درس مي خواندم مشغول به تدريس فلسفه ي اسلامي هستم. البته نه به آن شيوه که استادان ما تدريس مي کردند. »
ژان پل: « خيلي برايم جالب بود. راستي برنارد با سخنان تو تصميم گرفتم که مطالعاتم رو در مورد اسلام گسترش بدهم. من هم قرآن را به آنگونه که تو براي بار اول خوانده بودي مطالعه کرده ام. و البته اينبار مي خواهم از آن ديدگاهي که تو آن را مطالعه کردي بخوانم. »
برنارد: « بله. البته که بايد تمام کتاب ها و نظريات را بدون تعصب و پيش زمينه يا اظهار نظر قبلي نسبت به آن مطالعه کرد. »
ژان پل: «موافقم»
برنارد: « ژان پل پيامبر اسلام گفته که مسلمانان وظيفه دارند که به ديگران راه راست که همانا اسلام هست را نشان بدهند. در حقيقت يک مسلمان وظيفه دارد که اطرافيانش رو به اين دين دعوت کنه. البته هيچ اجباري در کار نيست. تنها دعوت به يک ميهماني که ميزبان آن خداوند است. و هر کس مي تواند به آن ميهماني برود يا خير. تا به حال پنج نفر از کساني را که به اين دين دعوت کرده ام اسلام آورده اند. ژان پل عزيز من تو را نيز به اين دين پاک و زيبا دعوت مي کنم. و ابته پيش از آن بايد در مورد آن اطلاعات کسب کني. و در باره ي آن بدون هيچ تعصبي تحقيق کني. تحقيق را به عهده ي تو وا مي گذارم و اميد وارم که راه راست بر تو آشکار شود. »
ژان پل: «دوست خوبم برنارد تصميم گرفته ام که در اين باره تحقيق کنم . البته بدون هيچ تعصبي . چون تعصب در حقيقت به پرده اي مي ماند که واقعيت را مي پوشاند. برنارد عزيز، شب شده. پيشنهاد مي کنم که به خانه هايمان بر گرديم»
برنارد«بله. موافقم خوب ژان پل و البته در ادامه تمايل دارم که در مورد عشقي که دو سال پيش در آن شکست خوردي برايم تعريف کني. »
برنارد و ژان پل از روي سنگ بلند مي شوند. باد نسبتا شديدي مي وزد و لباس هاي آن ها را در چنگ خود مي گيرد. صداي برخورد موج به ساحل شدت مي يابد. و ژان پل در حالي که با برنارد قدم بر مي دارد شروع به صحبت مي کند. آن دو به دريا پشت مي کنند و قدم زنان راه را ادامه مي دهند.