باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 43 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
افول ازدواج
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


افول خانواده در غرب، بسياري از محققان را به بررسي علل آن واداشته است. خانواده‌هاي تك والدي كه مادر در آن هرگز ازدواج نكرده و از طريق نامشروع فرزنددار شده است، از جمله مهم‌ترين اين عوامل است. نويسنده در اين تحقيق نشان مي‌دهد كه كمك‌هاي مالي دولت و طرح‌هاي خدمات رفاهي به چنين زناني از جمله مهم‌ترين عوامل تكثير اين معضل بوده است. عامل اساسي‌تري كه نويسنده معرفي مي‌كند، ارزش‌ها و اعتقادات برآمده از عصر روشنگري است كه با مبنا قرار دادن نفس آدمي، معضلات حاضر را پديد آورده است. نويسنده معتقد است، تا زماني كه ما حاضر به ترك ارزش‌هاي حاكم بر جوامع غربي نباشيم، بايد عواقب آن را نيز تحمل كنيم.

 
   ● نويسنده: جيمز كيو . - ويلسون

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: ماه نامه - سياحت غرب - 1383 - سال دوم، شماره 16، آبان

 
 

همگان آگاهند كه تعداد رو به افزايش زناني كه از طريقي غير از ازدواج بچه‌دار مي‌شوند و فرزندان خود را بزرگ مي‌كنند، عاملي اساسي در تضعيف نظام خانواده در ايالات متحده است. در ابتدا تصور مي‌شد كه اين پديده محدود به خانواده‌هاي سياه‌پوست است، اما اكنون به همان ميزان، دامن‌گير سفيدپوستان آمريكا نيز شده است؛ به حدي كه در حال حاضر، كودكان سفيدپوشستي كه از مادراني متولد مي‌شوند كه هرگز ازدواج نكرده‌اند، با نرخ همين كودكان در ميان سياه‌پوستان در دهه‌ي 1960 برابري مي‌كند. در آن زمان، دانيل پاتريك موينيهان گزارش معروف خود را در مورد خانواده‌هاي سياه‌پوست و شدت معضل آنان نوشت.

مطابق آمارهاي كنوني، از هر 5 كودك سفيدپوست آمريكايي يكي از مادري متولد شده كه هرگز ازدواج نكرده است. در ميان سياهان، از هر دو كودك يكي اين گونه است (بيش از 50 درصد).

اتفاق نظر همگاني بر اين است كه كودكاني كه در خانه و تحت سرپرستي مادر (به تنهايي) زندگي مي‌كنند، از مشكلات زيادي رنج مي‌برند. اين كودكان، از بچه‌هايي كه هر دو والد خود را در كنار هم دارند، بيشتر احتمال محروم شدن از مدرسه را پيش روي دارند، از مشكلات عاطفي بيشتري رنج مي‌برند، موارد بزهكاري در ميان آنان بيشتر است، بيشتر دچار سوءاستفاده‌ جنسي مي‌شوند و آمار اعتياد نيز در بين آنان بالاتر است. برخي از اين شرايط اسفناك، احتمالاً حاصل وضعيت اقتصادي خانواده‌هاي تك‌والدي است. اما بهترين تحقيقات صورت گرفته در اين زمينه، حاكي از آن است كه كمبود درآمد و وضعيت اقتصادي نامطلوب، صرفاً نيمي از تفاوت ميان خانواده‌هاي تك‌والدي و كامل را توضيح مي‌دهد. مابقي اين معضل، محصول تنها بودن اين مادران است. مادران فاقد شوهر، به علت تنها بودن، بيشتر از مادران شوهردار در معرض مشكلات اجتماعي ناشي از فقر قرار دارند.

در حال حاضر، همه‌ي بچه‌هايي كه خارج از محدوده ازدواج به دنيا مي‌آيند، توسط مادران خود به تنهايي بزرگ نمي‌شوند. برخي از اين بچه‌ها نزد زن و مردي زندگي مي‌كنند كه هر چند كنار هم زندگي مي‌كنند ولي ازدواج نكرده‌اند. مابقي نزد مادراني زندگي مي‌كنند كه مدت كوتاهي پس از تولد اين فرزند نامشروع، ازدواج كرده‌اند و اكنون شوهر دارند. با اين وجود، ما شاهد تعداد فزاينده و رو به رشد كودكاني هستيم كه نه تنها خارج از خانواده و ازدواج به دنيا آمده‌اند، بلكه بدون هيچ پدري بزرگ مي‌شوند. در ايالات متحده از سال 1960 تاكنون، درصد اين مادران ازدواج نكرده سه برابر (300 درصد) افزايش پيدا كرده است.

چرا اين اتفاق صورت گرفته است؟ به نظر من دو توضيح متفاوت را مي‌توان مطرح كرد: پول و فرهنگ. عاملي است كه سريعاً به ذهن مي‌رسد. اگر يك نظام رفاهي دولتي، به مادران ازدواج نكرده به ميزان كافي پول بپردازد كه براي خود خانه‌اي داشته باشند، برخي از اين زنان، كودكان خود را بر شوهر ترجيح مي‌دهند. وقتي دولت براي چيزي يارانه پرداخت كند، ميزان آن افزايش پيدا مي‌كند. اما از آنجا كه تعداد زناني كه از سوي نظام رفاهي تأمين مالي مي‌شوند، با توجه به قواعد تعديل تورمي كاهش يافته است و از آنجا كه تعداد اين مادران در هر ايالت از ايالات متحده هيچ رابطه‌ي مستقيمي با تعداد تولدهاي غيرمشروع در آن ايالت ندارد، بنابراين پول در افزايش كودكان نامشروه و خارج از پيوند زناشويي اثري نداشته و اين معضل و بزرگ‌تر شدن آن را نبايد تنها محصول پول دانست.

سه استدلال عليه اين ديدگاه وجود دارد؛ اولاً، آنچه مورد بررسي قرار گرفته ارزش تعديل شده با تورم همه‌ي سودهايي است كه مادران ازدواج نكرده دريافت داشته‌اند ـ نه تنها رفاه بلكه كوپن غذا و دارو و ـ‌؛ با افزايش اين موارد به آنچه ذكر شد، يارانه‌ي رفاهي ارائه شده، بيشتر از درصد تورم رشد داشته است. بنابراين پول و پرداخت يارانه‌ي بيشتر، عامل گرايش به اين سمت بوده است و تعداد اين مادران را افزايش داده است. ثانياً، آنچه بررسي شده است، ميزان پولي نيست كه هر ايالت صرف اين كار مي‌كند، بلكه ميزان مصرف در ازاي هزينه‌ي زندگي در آن ايالت بررسي شده است و اين امر تحليل بالا را مشكل‌دار مي‌كند. ثالثاً، مقايسه‌ي ميان خانواده‌هاي تك والدي و سطح متوسط مخارج، مسأله‌ اصلي را مغفول مي‌گذارد و آن اين كه، در حقيقت اين تسهيلات رفاهي تا چه براي زنان ازدواج نكرده‌اي كه از درآمد پاييني برخوردارند، جذاب است و تا چه ميزان مشوق آنها مي‌باشد.

اقتصادان، مارك روزنزويگ، اين سؤال را در تحقيقي ملي ـ جغرافيايي در مورد جوانان، از زنان مورد بررسي پرسيد، او دريافت كه اگر امكانات رفاهي ارائه شده به اين زنان 10 درصد افزايش يابد، گرايش زنان جوان فقير 22 ساله، 12 درصد به داشتن فرزندي خارج از ازدواج افزايش مي‌يابد. اين آمار در مورد زنان سياه‌پوست و سفيدپوست يكسان بود. بنابراين مي‌توان نتيجه گرفت كه تأمين رفاهي در افزايش تعداد اين زنان مؤثر بوده است.

 

اين افزايش تا چه ميزان است؟

تسهيلات رفاهي به كودكان تك والد، در سال 1935 آغاز شد، اما در سال 1960، صرفاً چهار درصد از كودكاني كه از تسهيلات رفاهي استفاده مي‌كردند، مادراني داشتند كه هرگز ازدواج نكرده بودند. مابقي فرزند مادران بيوه‌ي شوهر و مرده و يا مطلقه بودند. در سال 1996 اين امر كاملاً تغيير كرد؛ در حال حاضر، تقريباً دو سوم (70 درصد) از كودكاني كه از تسهيلات رفاهي بهره مي‌برند، فرزند مادراني هستند كه هرگز ازدواج نكرده‌اند و به ندرت فرزند مادران بيوه شوهر مرده هستند.

براي توجيه اين افزايش فزاينده و سريع بايد به فرهنگ رجوع كرد. در اين متن، منظور من از فرهنگ اين است كه در جامعه‌ي فعلي، مادر ازدواج نكرده بودن و با كمك دولتي زندگي كردن، قبح و رسوايي خود را از دست داده و ديگر ننگ محسوب نمي‌شود. زماني زندگي كردن تحت كمك دولتي ننگ محسوب مي‌شد، اما امروزه كمتر اين گونه است.

اين حقايق را در نظر بگيريد. در جوامع حاشيه‌اي و روستايي، زناني كه تحت تسهيلات رفاهي دولت زندگي مي‌كنند، خيلي زودتر از همين زنان در شهرهاي بزرگ، از طرح رفاهي خارج مي‌شوند. اين امر در مورد زنان سفيد و سياه برابر است و ارتباطي با اندازه‌ي خانواده نيز ندارد. در شهرهاي كوچك همگان از اين كه چه كساني خدمات رفاهي از اين دست دريافت مي‌كنند، باخبرند و اين افراد دوستان بسيار كمتري دارند. اما در شهرهاي بزرگ، همگان دريافت‌كنندگان اين گونه خدمات را نمي‌شناسند و هر كسي مي‌تواند به سادگي با چنين زناني همكاري داشته باشد.

دادگاه آمريكا نشان داده است كه قواعد و قوانين رفاهي را نمي‌توان صرفاً به علت ايجاد ننگ و رسوايي مورد استفاده قرار داد. هنگامي كه در 1960، دولت آلاباما خواست كه تسهيلات رفاهي يكي از اين زنان را كه به نحو نامشروع با مردي كه همسر او نبود مي‌زيست، قطع كند، دادگاه عالي ايالات متحده اعتراض كرد و از اين عمل جلوگيري نمود. استدلال دولت آلاباما در مورد اين زن مرتكب كار غيراخلاقي شده، از نظر دادگاه عالي قديمي و كهنه معرفي شد. دادگاه مدعي شد كه اگر جلوگيري از امور غيراخلاقي براي دولت دغدغه باشد، بايد زنان را از طريق ديگري مورد حمايت قرار دهد.

چگونه ننگ بودن اين اعمال تضعيف شد و به واسطه‌ي قانون منتفي اعلام شد، حال آن كه آمريكايي‌ها به ازدواج علاقه‌ دارند و در مورد مسائل رفاهي نيز بدبين و شكاك هستند؟

بگذاريد متذكر شوم كه علي‌رغم حمايت عمومي از ازدواج، جايگزين‌هاي متفاوتي به آرامي و ناآگاهانه به جاي آن مطرح شده است؛ به طوري كه ازدواج كه روزگاري نهادي اجتماعي فرض مي‌شد، امروزه يك انتخاب شخصي و فردي است. زماني قانون و افكار عمومي، ازدواج را فارغ از اين كه در اين نهاد چه مي‌گذرد، مطلوب و مستحسن مي‌دانستند، اكنون قانون و افكار عمومي، شادي و رضايت فردي را مطلوب مي‌دانند و چندان به حفظ روابط رسمي آن اعتنايي ندارند. ازدواج در جامعه‌ي ما روزگاري يك آيين مقدس بود، سپس به يك قرارداد مبدل شد و اكنون صرفاً يك نوع نظام‌دهي و ترتيب خاص است. روزگاري دين از آن آيين مقدس حمايت مي‌كرد، سپس قانون آن قرارداد را اجرايي مي‌كرد و اكنون اين نظام به سلايق و انتخاب‌هاي شخصي واگذار شده است.

همان تغيير فرهنگي‌اي كه علم، تكنولوژي و آزادي فعلي را براي ما ايجاد كرده است، عامل وقوع اين فاجعه بوده است: «روشنفكري». روشنفكري [جرياني كه ريشه‌هاي اصلي آن به قرن 18 ميلادي بازمي‌گردد] عقل آدمي را ملاك و معيار سنجش همه چيز قرار داد و اجازه داد كه همه‌ي قواعد و قوانين كهنه را در صورتي كه احساس كنيم كه مطلوب نيستند، كنار نهيم. آنچه روزگاري به فرمان پادشاهان و دستور اسقف‌ها و الزامات فرهنگ بستگي داشت، اكنون به نام «دانش علمي» و يافته‌هاي شخصي به دور انداخته مي‌شود.

من از تحسين‌كنندگان جريان روشنفكري هستم. اما اين جريان هزينه‌هايي نيز دارد. من گسترش وسيع آزادي‌هاي انساني را كه عصر روشنفكري آن را فراهم آورده، باعث افتخار مي‌دانم. اما با اين همه، مي‌دانم كه جريان روشنفكري اهميت كمي به ارزش‌هاي فرهنگي‌اي مي‌داد كه معناي آزدي به همان وابسته بود. خانواده يكي از همين‌هاست.

در جهاتي كه كاملاً متأثر از روشنفكري است، مي‌توان خوبي‌ها و كاستي‌هاي آن را كاملاً دريافت. در اين جامعه است كه ما با علم قابل توجه و رواداري و تساهل شخصي روبه‌رو مي‌شويم. در چنين جامعه‌اي، ما آزادي انساني و نرخ‌هاي بالاي جرم را با هم داريم. ما در اين جامعه، حكومت دموكراتيك را به همراه آمار بالاي طلاق مي‌بينيم. در چنين جوامعي است كه مي‌بينيم وقتي دولت به فكر فقرا مي‌افتد، خانواده‌هاي تك والدي تكثير شود.

خانواده‌هاي تك والدي در جوامعي كه از جريان روشنفكري بيشترين تأثير را پذيرفته‌اند، بسيار رايج است. جوامعي مانند انگليس، آمريكا، كانادا، استراليا، فرانسه و هلند. در همين جوامع بود كه به جاي خانواده‌هاي گسترده، خانواده‌هاي كوچك هسته‌اي تشكيل شد و شيوع يافت. در همين جوامع بود كه براي اولين بار، عدم دخالت فاميل از جمله شروط پيمان ازدواج قرار گرفت و رضايت شخصي و فردي اساس زندگي شد و طلاق براي اولين بار قانوني گرديد.

البته از آنجا كه همگان زندگي خانوادگي را تضمين شده و پيش‌فرض گرفته بودند، روشنفكري به سرعت خانواده را تغيير نداد. اكثر متفكران عصر روشنگري ازدواج را تحسين و طلاق را تقبيح كرده‌اند. اين تحسين و تقبيح رفته رفته رنگ باخت و اين امر، هم زمان با افزايش آزادي‌هاي بشري و تجربه‌ي آن توسط افراد، صورت گرفت. قوانين موجود تا آغاز قرن بيستم به روشني بيان مي‌داشت، اگر كودكي از طريق يك زوج ازدواج نكرده (نامشروع) متولد شود، بايد هر دو والد را داشته باشد [به عبارت بهتر، اين فرزند در نهايت به يك پدر و مادر منتسب مي‌شد و فاقد يك از والدين محسوب نمي‌شد]. هيچ دولتي اجازه نداشت كه به مادري كه بدون شوهر فرزندار شده است، تسهيلات مالي بدهد و افكار عمومي به شدت با چنين امري مخالفت مي‌كرد.

اما با پايان يافتن قرن 19 ميلادي و در اوايل قرن 20، سياست‌ها تغيير كرد و افكار عمومي نيز رفته رفته عوض شد. دو چيز در اين تغييرات مؤثر بود: اول، احساس همدردي و دلسوزي براي كودكان نيازمند و دوم، پايان دادن به شرايط قانوني‌اي كه زنان از آن رنج مي‌بردند.

اولين عامل، عاملي قوي و مؤثر بود، خصوصاً اينكه در آن زمان، براي كودكان نيازمندي كه پدران خود را در اثرجنگ يا تصادفات و از دست داده بودند، كمك‌هاي بلاعوضي در نظر گرفته شده بود. بنابراين، رفته رفته تعريف «كودك نيازمند» عوض شد و كودكان مادراني را در برگرفت كه به هر نحوي بي‌شوهر هستند، نه آنها كه شوهرشان مرده است.

آزادسازي زنان نيز عاملي بود كه اين روند را تسريع كرد. در آمريكا و انگليس قرن 19، زنان بيشتر از هر جاي ديگر اروپا از حقوق برخوردار بودند، ولي با ازدواج، آنها از حق مالكيت و درخواس‌هاي طلاق محروم مي‌شدند و نيز از انجام امور خود نيز محروم بودند. در سال‌هاي دهه‌ي 1920 به اكثر اين محروميت‌ها پايان داده شد و هنگامي كه به زنان حق رأي داده شد، ديگر هيچ يك از اين محدوديت‌ها شانس بقا نداشت.

بنابراين نبايد تعجب كرد كه دهه‌ي 1920 دهه‌اي پر حرارت از رابطه‌ي نامحدود دختر و پسرها، لباس‌هاي تحريك‌آميز و رفتارهاي تبرج‌انگيز است. اگر سال‌هاي ركود بزرگ و پس از آن جنگ جهاني دوم نبود، ديگر به سال‌هاي دهه‌ي 1960 به عنوان آغاز دوره‌ي رواداري و تساهل شخصي ارجاع نمي‌دادم و به سال‌هاي دهه‌ي 20 اشاره مي‌كردم.

در دهه‌ي 60 آنچه در نيم قرن قبل از آن شكل گرفته بود، دوباره آغاز شد. اما اين بار مخالفت جدي‌اي در برابر آن وجود نداشت. قوانين طلاق در اكثر كشورهاي غربي به تصويب رسيد، قوانين آزادسازي سقط جنين و قرص‌هاي ضدحاملگي، احتمال بارداري ناخواسته را كاهش داد و هدف اصلي تفريحات عمومي، رضايت جوانان قرار گرفت. بر اين اساس، قوانين خانواده مبناي خود را از دست داد و خارج شدن از ازدواج بسيار آسان شد. اين تغييرات فرهنگي به واسطه‌ي تمهيدات دادگاه‌ها مورد تصريح قرار گرفت. در پايان قرن 19، دادگاه عالي آمريكا ازدواج را «تعهدي مقدس» مي‌ناميد، اما همين دادگاه، در سال 1965 ازدواج را «مشاركت دو فرد» دانست.

مردم هنوز هم براي ازدواج ارزش قائلند و همين ارزش هم ـ به اضافه‌ي مقدار كمي فشار اجتماعي و الزامات قانوني ـ آن را حفظ كرده است. اما بخش ديگري از اين ترتيبات فرهنگي، غيرواضح باقي مي‌ماند و آن اين كه، چرا نرخ خانواده‌هاي تك والدي تا اين حد در ميان سياه‌پوستان زياد است. متفكرين سياه از جمله دبليواي بي‌دا‌بيس (سال 1908) در جواب به اين سؤال، معتقدند كه نظام برده‌داري، خانواده‌ي سياه‌پوستان را تضعيف كرده است. وقتي دانيل پاتريك موينهان در سال 1965 همين استدلال را مطرح كرد، با عنوان «مقصر دانستن قرباني»، حرف او  ناديده انگاشته شد.

پس از آن نيز تلاش‌هاي فراواني از سوي برخي دانشمندان صورت گرفت كه نشان دهند، برده‌داري اثر چنداني بر خانواده‌هاي سياه‌پوست نداشته است و در عوض آنها در پي اثبات اين نكته بودند كه مهاجرت به شهرهاي بزرگ كه آنها را در معرض نژادپرستي و سركوب قرار داده است، عامل اصلي اين پديده بود است.

ولي اين استدلال كاملاً تعجب‌آور است. برده‌داري، نظامي گسترده‌ از سركوب بود كه براي بيش از دو قرن، حقوق ازدواج، رأي دادن، تعقيب فضايي، مالكيت و شهادت دادن را از برده‌ها سلب مي‌كرد و محصول تلاش و حاصل كار آنان را غارت مي‌نمود و آنها و فرزندان‌شان را به حراج مي‌گذاشت و به مجازات‌هاي سخت و ناعادلانه محكوم مي‌كرد. آيا كل اين ظلم‌ها اثري اندك بر خانواده‌ي سياه‌پوستان داشته اما جابه‌جايي آنها به شهرهاي بزرگ، اين اثر بزرگ را داشته است؟ يان اين استدلال، مساوي با رد آن است و اصلاً قابل پذيرش نيست.

اما از آنجا كه برخي افراد، مهملات دانشگاهي را جدي مي‌گيرند، بگذاريد اشاره كنم كه اين استدلال‌ها از لحاظ تجربي كاملاً غلط است. دانشمنداني كه اين تحقيقات را انجام داده‌اند، به پيش‌فرض‌هاي غلطي پاي‌بند بوده‌اند. آنها در احتساب تعداد مادران بي‌شوهر سياه‌پوست در قرن 19، به ادعاي خود آن زنان اكتفا كرده‌اند، حال آنكه آنها به دروغ شوهر خود را مرده اعلام مي‌كردند، در حالي كه اصلاً ازدواج نكرده بودند. علاوه بر اين، اين دانشمندان بر اساس تعداد زاد و ولد سياه‌پوستان، برآورد كرده‌اند كه هر برده امكان بالايي براي ازدواج داشته است. حال آنكه اين احتمال بسيار پايين بوده و در مزارع كوچك كه اين احتمال بيشتر از همه بوده است، صرفاً يك نفر از هر ده برده توان تشكيل يك خانواده‌ي كوچك هسته‌اي را داشته است.

ميراث اين تاريخ تأسف‌بار دوجانبه است. اولاً، نسل‌هايي از اين برده‌ها بدون داشتن خانواده و يا اصولاً داشتن چيزي كه به آنها معنايي اجتماعي و فرهنگي بدهد، بزرگ شده‌اند. ثانياً پسران سياه‌پوست با اين آگاهي بزرگ شده‌اند كه پدران آنها يا دور از خانواده‌اند و يا با زناني ديگر رابطه دارند و اين امر آنها را از داشتن الگويي براي زندگي خانوادگي و بر عهده گرفتن نقش در آن محروم مي‌كرد.

در نهايت معضل ديگري باقي مي‌ماند كه بايد به آن جواب داد. فرهنگ، نحوه‌ي توليد مثل و بزرگ كردن فرزندان را شكل مي‌دهد، اما بيش از همه، اين فرهنگ‌ها بر نحوه‌ي تفكر اقشار تحصيل‌كرده اثر دارد. با اين همه، معضل خانواده‌هاي ضعيف و تك والدي در ميان افرادي كه تحصيلات كمتري دارند، بيشتر است. چرا فرهنگي كه تا اين حد از سوي افكار اقشار بالا و متوسط شكل مي‌گيرد، چنين تأثير شگفتي بر فقرا دارد؟ اگر فرهنگ سفيدپوستان خانواده را تضعيف كرده است، چرا فرهنگ سياه‌پوستان هزينه‌ي آن را مي‌پردازد؟ من معتقدم كه جواب اين سؤال را مي‌توان در كتاب «رؤيا و كابوس» اثر ميرون مگفت يافت. وقتي كه ثروتمندان فرهنگي را دست‌كاري مي‌كنند، آنها كه هزينه‌ي اين تغيير را مي‌پردازند، فقرا هستند. بگذاريد استدلال او را با استعاره‌ي خودم برايتان بازگو كنم ـ بازي Whip  Crack – the – را در نظر بگيريد كه در آن عده‌اي از كودكان در صف ايستاده‌اند و دست‌هاي همديگر را گرفته‌اند و دايره‌وار مي‌چرخند. اولين كودكان مشكلي براي بازي خود ندارند، اما با نزديك شدن به پايان صف و از آنجا كه كودكان بايد سريع‌تر بازي كنند و مدت بيشتري هم بدوند، اكثر آنها زمين مي‌خورند. كودكاني كه در ابتداي بازي آغازكننده نبوده‌اند، بيش از همه از اين بازي صدمه مي‌بينند.

مثال‌هاي بي‌شماري مي‌توان از اين حالت در فرهنگ ما پيدا كرد. مصرف هروئين و كوكائين از ميان نخبگان جامعه آغاز شد و آن گاه به سطوح پايين اجتماع سرايت كرد. نخبگان براي ترك اعتياد توان استخدام دكترها و متخصصين را دارند، اما فقرا نمي‌توانند كسي را استخدام كنند. آنهايي كه دست به عمل پيشگيري از بارداري زده بودند (نخبگان)، بي‌بند و باري جنسي را در نوشته‌ها و فيلم‌هاي خود امري پذيرفته شده معرفي كردند؛ ولي فقرا بدون هر گونه امكانات پيش‌گيري از بارداري، به بي‌بند و باري جنسي روي آوردند. طلاق در ميان ثروتمندان بيش از فقرا است. در اين مورد اخير، فقرا چون توان مالي طلاق را ندارند، با نارضايتي از زندگي مشترك به سر مي‌برند. تنها انتقاد من بر مگفت اين است كه به نظر من، اين تغييرات از حدود يك قرن قبل آغاز شده است و محصول تغييرات بزرگ‌تري است كه به چند قرن اخير بازمي‌گردد.

احتمالاً اكنون منتظر اين هستيد كه در مورد كارهايي كه مي‌توان كرد، ابراز نظر كنم، اما اگر مانند من به قدرتمندي فرهنگ اعتقاد داشته باشيد، خواهيد فهميد كه كار چنداني نمي‌توان به صورت فردي انجام داد. چنان كه يكي از پروفسورهاي دانشگاه شيكاگو بيان داشته است، اگر شما بتوانيد چگونگي و علت چيزي را توضيح دهيد، احتمالاً چرايي آن را نيز فهميده‌ايد. او چيزي را بيان كرده كه اغلب همين گونه است. تغيير بسيار سخت است. علاوه بر اين، زمينه‌هاي فراواني در فرهنگ ما وجود دارد كه هيچ كس و بيش از همه من، نمي‌خواهد كه تغيير كند.

ما حاضر نيستيم آزادي كمتر و دموكراسي كمتر را بپذيريم. بسياري از ما حاضر نيستيم كه آنچه را زنان به دست آورده‌اند ـ حقوق برابر با مردان و آزادي‌هاي فراوان و استقلال ـ از دست بدهند.

ما مي‌توانيم در مورد قوانين طلاق سخت‌گيرانه صحبت كنيم، اما غيرممكن است كه قانوني طراحي شود كه از يك سو از طلاق‌هاي سريع و ساده جلوگيري كند و از سوي ديگر طلاق را در موارد لازم سريعاً اجرا كند. بهترين راه اصلاح يك فرهنگ، بازسازي آن از پايين به بالا (تصميمات فردي به اجتماعي) است نه از بالا و توسط حكومت.

در همين راستا و در تقويت اين موضع، كليساها و تجربه‌ي بزرگسالاني قرار دارد كه مي‌دانند جوهره‌ي ازدواج سكس و يا پول و يا حتي بچه‌دار شدن نيست؛ جوهره‌ي ازدواج تعهد است.

 

پي‌نوشت:

Jemes Q. Wilson، محقق، جامعه‌شناس و نويسنده.

 

منبع:

 نشريه‌ي San  Diego Union – Tribune فوريه‌ي 2002.

 

گروه: مطالعات اجتماعی

کلمات کلیدی: ازدواج خانواده طلاق

دسته: مقالات گزیده

 

    200 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   ازدواج (88)
●   خانواده (90)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:26/08/1383

تاريخ شمسی نشر:26/08/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب