تا آنجا كه به فلسفه تحليلى مربوط مى شود، كاملاً روشن است كه اين فلسفه براى زبان علمى امتيازى يكسويه قائل مى شود، آنهم به منزله زبانى كه در آن قواعد هم صريح اند و هم به لحاظ موضوعِ زبان واجد بيشترين كفايت و رسايى اند. نحوه تفكيك كردن معنا از بى معنايى به مدد ارائه اين تمايز در هيات يك قاعده، كارى كه در رياضيات و زبان علمى به طور كلى رايج است، بيان روشنى از همين امر است. اما اين امتياز خود به لحاظ فلسفى خطرناك است زيرا مستقيماً به خوارشمردنِ همه پايگاه ها و فضاهايى مى انجامد كه عليه پيكربندى زبان علمى قيام مى كنند. و امتيازى كه به اين زبان داده مى شود شكلى از عقلانيت را مشخص و مجزا مى سازد كه ضرورتاً با پس زدن يا تحقير يا چشم پوشيدن بر اين واقعيت همراه است كه حتى امروزه نيز اكثريت قريب به اتفاق انسان ها به چنين زبانى دسترسى ندارند. از سوى ديگر، اگر مقوله حقيقت مورد غفلت قرار گيرد، اگر ما هرگز با چيزى جز چند ارزى بودنِ معنا روبه رو نشويم، لاجرم فلسفه هيچگاه تن به چالشى نخواهد داد كه جهان زير سيطره سوداگرى پول و اطلاعات در برابرش مى نهد. اين جهان آشوبى است از جريان هاى كم و بيش قاعده مند و كم وبيش رمزگذارى شده كه در آن پول، محصولات و ايماژها با هم مبادله مى شوند. اگر قرار باشد فلسفه در چنين جهانى ميلش را حفظ كند، بايد نوعى اصل ايجاد وقفه و گسست را پيش كشد. فلسفه بايد قادر باشد چيزى را پيش روى تفكر نهد كه بتواند در اين رژيمِ بى پايانِ گردش و مبادله ايجاد وقفه كند.
فلسفه بايد امكان رسيدن به يك نقطه گسست و وقفه را محك زند- نه از آن رو كه اين همه بايد متوقف شود بلكه بدين سبب كه تفكر دست كم بايد قادر باشد خود را از اين چرخه گردش بيرون كشد و بار ديگر خود را به منزله چيزى غير از يك ابژه گردش و مبادله صاحب شود. آشكار است كه چنين نقطه وقفه اى تنها مى تواند الزامى نامشروط باشد، يعنى چيزى كه بى هيچ شرطى جز خودش، موضوع تفكر قرار مى گيرد، و نه مبادله پذير است و نه قابل ادغام در فرآيند گردش. به زعم من، وجود چنين نقطه گسستى، وجود حداقل يك الزام نامشروط، شرط ضرورى وجود فلسفه است. در غياب چنين نقطه اى «همه آنچه هست» نيست مگر گردش عمومى دانش، اطلاعات، اجناس، پول و ايماژ ها. به اعتقاد من اين الزام نامشروط نمى تواند متكى بر قضيه چندارزى معنا باشد. اين امر در عين حال محتاج بازسازى يا ظهور مجدد مقوله حقيقت است.
ما همگى مقهور تصاوير و شروح به هم ريخته رسانه هاييم. چه چيزى مى تواند در برابر اين وضع بايستد؟ فكر نمى كنم هيچ چيزى بتواند در برابرش بايستد مگر جست وجوى صبورانه براى دست كم يك حقيقت، و شايد چند تايى، كه بدون آن منطق گريزيِ ذاتيِ ارتباط توده اى كارناوال مستمر خود را تحميل خواهد كرد.
فلسفه همچنين نيازمند آن است كه ما عليه وسواس ِ طلب امنيت، تاس بيندازيم، كه ما حساب و كتاب زندگى براساس امنيت را دچار وقفه سازيم. اما فلسفه چه بختى براى بردن دارد مگر زير نام ارزشى كه اين ريسك را تجويز مى كند و حداقلى از وزن و انسجام را بدان مى بخشد؟ در اينجا من باز براين باورم كه بيهوده است اگر تصور كنيم كه مى توان در غياب يك اصل حقيقت، نوعى قمار وجودى را در برابر محاسبات زندگى قرار داد، قمارى كه بتواند به چيزى به نام رهايى دامن زند.
اكنون با توجه به اصول متعارف فلسفه معاصر، آيا مى توان ميل به فلسفه را در جهان چنان كه هست برپا نگه داشت؟ آيا مى توانيم چهار بعد شورش، منطق، كليت و ريسك را در برابر چهار مانع معاصر يعنى سوداگرى، ارتباطات، تقسيم كار تكنيكى و وسواس امنيت حفظ كنيم؟
من برآنم كه انجام اين كار در چارچوب گرايش هاى هرمنوتيكى، تحليلى يا پست مدرن فلسفه معاصر ممكن نيست. به اعتقاد من اين گرايش ها بيش از حد به چندارزيِ معنا و تكثر زبان ها پايبندند.
چيزى در آنها است كه در مسير بازتاب و تكرار شكل و ريخت خود جهان، بيش از حد پيش مى روند. آنها بيش از آن با جهان ما سازگارند كه بتوانند گسست يا فاصله اى را كه فلسفه نياز دارد حفظ كنند.
• به سوى سبك جديدى از فلسفه
موضع من گسستن از اين چارچوب هاى تفكر است، و يافتن يك سبك فلسفى ديگر، سبكى غير از تفسير، تحليل منطقى - دستورى، يا سبك چند ارزى و بازى هاى زبانى- يعنى كشف دوباره سبكى بنيانگذار، سبكى قاطع، براى مثال سبكى در مكتب كسى چون دكارت.
چنين موضعى مى تواند متكى به دو ايده باشد كه هر دو ساده اند، اما به عقيده من هر دو ايده هايى مقدماتى براى بسط فلسفه اند. ايده نخست آن است كه زبان افقِ مطلقِ تفكر نيست. چرخش زبانيِ بزرگ فلسفه، يا جذب فلسفه به درون تعمق درباره زبان، بايد معكوس شود. افلاطون در رساله «كراتيلوس» كه از اول تا آخر به زبان مى پردازد، مى گويد: «ما فيلسوفان نه از كلمات بلكه از اشيا شروع مى كنيم.» دشوارى يا غموض اين عبارت هرچه باشد، من هوادار اين امرم كه فلسفه اين ايده را مجدداً احيا كند كه نقطه شروع اش اشيا است و نه كلمات. نيازى به گفتن نيست كه بايد تصديق كرد كه همواره يك زبان برسازنده چيزى است كه مى توان آن را ماده تاريخى حقيقت و فلسفه ناميد. همواره يك زبان است كه دهنده آن چيزى است كه من رنگ و بوى فلسفه، لحن آن و يا شيب و انحناى (inflexion) آن مى خوانمش. زبان است كه همه اين شكل ها و فيگور هاى تكين (Singular) را به ما عرضه مى كند. اما در عين حال برآنم كه اين اصل اساسيِ سازماندهيِ تفكر نيست.
آن اصلى كه فلسفه نمى تواند كنارش گذارد اصل انتقال پذيريِ كلى و همگانيِ آن است، صرف نظر از تجويز هاى سبك يا رنگ، و صرف نظر از پيوند فلسفه با اين يا آن زبان، فلسفه نمى تواند اين نكته را انكار كند كه خطابش، اصولاً اگر نه عملاً، معطوف به همگان است، و اينكه فلسفه اجتماعات زبانى، ملى، دينى يا نژادى را از اين خطاب حذف نمى كند. فلسفه هيچ زبانى، حتى زبانى را كه به آن نوشته شده است، ممتاز نمى شمارد. فلسفه محصور در ايده آل صوريِ نابِ زبان علمى نيست. هرچند فضاى طبيعى فلسفه زبان است، ليكن، در بطن اين فضاى طبيعى، فلسفه خطابى كلى و جهانشمول را برپا مى كند.
ايده دوم آن است كه نقش تكين و تقليل ناپذير فلسفه استقرار نقطه اى ثابت درون گفتار است، يك نقطه وقفه، يك نقطه گسست، نقطه اى نامشروط. مشخصه جهان ما سرعت آن است: سرعت تغيير تاريخى، سرعت تغيير تكنيكى، سرعت ارتباطات، انتقالات و حتى سرعتى كه با آن آدميان تماس هايى با هم برقرار مى كنند. اين سرعت ما را در معرض تهديد يك عدم انسجام بزرگ قرار مى دهد. به سبب گردش به غايت سريع اشيا، ايماژ ها و روابط است كه ما حتى وقت آن را نداريم كه ميزان اين عدم انسجام را اندازه گيرى كنيم. سرعت نقاب عدم انسجام است. فلسفه بايد نوعى فرآيند كُند كردن و به تاخير انداختن را پيشنهاد كند؛ بايد زمانى براى تفكر برپا سازد كه در برابر فرمان افزايش سرعت، زمانى خاص خود را برخواهد ساخت.
من اين را يك تكينه (Singularity) فلسفه مى دانم، اين را كه فكر كردن فلسفه فارغ البال است، زيرا امروزه شورش مستلزم فارغ البال بودن است و نه سرعت. فقط اين فكركردنِ آهسته و نتيجتاً شورش گرانه قادر به استقرار نقطه ثابت است- حال اين نقطه هرچه مى خواهد باشد، هر نامى داشته باشد- كه ما براى حفظ ميل فلسفه بدان نياز داريم.
در اساس، مسئله بازسازى فلسفيِ مقوله حقيقت است، با كُندى اى كه حائل ميان ما و سرعت جهان است- آن هم نه آنگونه كه اين مقوله توسط متافيزيك به ما انتقال يافته است، بلكه آنگونه كه ما قادر به برساختن مجدد آنيم، با توجه به جهان آنطور كه هست. مسئله، سازماندهى دوباره فلسفه به گردِ اين بازسازى و دادن فضا و زمانى بدان است كه درخور خودش اند. در اينجا فرض بر آن است كه فلسفه ديگر دنباله رو جهان نخواهد بود و ديگر تلاش نخواهد كرد به اندازه جهان تند و سريع باشد، زيرا فلسفه اگر بخواهد همان اندازه سريع باشد، خود را در بطنِ بطن ميلش مضمحل خواهد كرد، ديگر در وضعى نخواهد بود كه شورشش را حفظ كند، منطقش را مجدداً برسازد، بداند يك خطاب كلى و جهانشمول چيست، يا تن به خطر دهد و هستى را رهايى بخشد.
• پرسش جهان از فلسفه
به روشنى، مسئله دانستن اين است كه آيا در جهان آنطور كه هست، كوچكترين بختى براى شكوفايى يا مطرح شدن چنين اقدامى وجود دارد، يا آنچه اينجا پيشنهاد مى شود صرفاً يك فراخوان بيهوده ديگر است. ترديدى نيست كه فلسفه بيمار است. چون هميشه، مسئله دانستن آن است كه آيا اين بيمارى مهلك است يا نه، دانستن اينكه تشخيص طبى چيست و دانستن اينكه آيا درمان پيشنهاد شده به واقع چنانكه غالباً روى مى دهد، دقيقاً همانى نيست كه كلك بيمار را خواهد كند. حقيقت از دو بيمارى رنج مى برد. به عقيده من حقيقت از نسبى گرايى زبان شناختى رنج مى برد، يعنى از درگيرى اش با معضله افتراق معانى؛ فلسفه همچنين از بيمارى بدبينى تاريخى، از جمله نسبت به خود، رنج مى برد.
فرضيه من آن است كه اگرچه فلسفه بيمار است، ليكن كمتر از آنچه خود فكر مى كند و مى گويد بيمار است. يكى از ويژگى هاى فلسفه معاصر توصيف دقيق بيمارى مهلك خود در صفحات بى شمار است. ولى همان طور كه مى دانيد هرگاه اين بيمار است كه مى گويد مريض است همواره بختى وجود دارد كه دست كم بعضاً با يك بيمارى خيالى روبه رو باشيم و من فكر مى كنم با چنين موردى سروكار داريم، زيرا خود جهان به رغم تمامى فشارهاى سلبى اى كه بر ميل فلسفه وارد مى كند، جهان، يعنى مردمى كه در آن زندگى و فكر مى كنند، همين جهان چيزى از فلسفه مى خواهد. با اين حال فلسفه به سبب بينش بيمارگونه اش نسبت به خويش، تلخ تر و ترش روتر از آن است كه پاسخ گويد.
چهار دليل براى اين باور من وجود دارد كه جهان چيزى از فلسفه مى خواهد.
نخستين دليل آن است كه ما اكنون مى دانيم هيچ بختى وجود ندارد كه علوم انسانى جايگزين فلسفه شوند. به نظرم مى رسد از زمانى كه علوم انسانى به خانه و كاشانه علوم آمارى بدل شده اند، آگاهى از اين امر كمابيش همگانى شده است. علوم انسانى از اين رهگذر خود گرفتار گردش معنا و چندارزى بودنش شده اند، زيرا آنها نرخ هاى گردش و مبادله را مى سنجند. اين هدف و قصد آنهاست. در اساس اين علوم خادم نظرسنجى ها، پيش بينى هاى انتخاباتى، ميانگين هاى جمعيت نگارى، نرخ هاى رواج بيمارى هاى همه گير، سلايق مثبت و منفى اند و مطمئناً همه اين موارد كارهايى جالب توجه اند. ولى اين اطلاعات آمارى و ارقامى هيچ ربطى به اين ندارد كه محتواى انسانيت، يا محتواى هر موجود مطلقاً تكين، چيست. هر كسى مى داند كه در تحليل نهايى امر تكين (the singular) همواره مركز حقيقى هرگونه تصميم تعيين كننده است و اينكه هرگونه حقيقت نخست در هيات امر مطلقاً تكين عرضه مى شود. چنانكه در ابداع علمى، آفرينش هنرى، ابتكار سياسى يا برخورد سازنده عشق مشهود است. در هر مكانى كه به نحوى حقيقتى در باب هستى اعلام شود، اين حقيقت بر يك تكينه استوار است. ميانگين ها، آمار جامعه شناسى، تاريخ، جمعيت نگارى يا نظرسنجى قادر نيستند به ما بياموزند تاريخِ يك حقيقت چيست. از اين رو جهان نيازمند آن است كه فلسفه يك فلسفه تكينه باشد و بتواند به امر تكين بينديشد و آن را اعلام كند و اين دقيقاً همان كارى است كه جزء رسالت دم و دستگاه عمومى علوم انسانى نيست. اين از دليل نخست.
دليل دوم آن است كه امروزه ما شاهد تباهى كنش هاى جمعى بزرگى هستيم كه زمانى تصور مى كرديم در بطن خود حامل بذرهاى رهايى و حقيقت اند. اينك مى دانيم كه چنين نيروهاى رهايى بخش بزرگى وجود ندارد، مى دانيم كه نه پيشرفتى در كار است نه پرولتاريايى و نه چيزى از اين قبيل. مى دانيم كه جزيى از تاروپود چنين نيروهايى نيستيم و هيچ اميدى براى ما وجود ندارد تا صرفاً با ادغام خويش در چنين نيرويى يا با عضو شدن در چنين نيرويى، ميل خويش را حفظ كنيم. اين امر به چه معناست؟ اين بدان معناست كه هر يك از ما، و نه فقط فيلسوف، مى داند كه امروزه وقتى با امر غيرانسانى روبه رو مى شويم بايد تصميم خويش را بگيريم و به نام خويش سخن بگوييم. نمى توان در پس هيچگونه پيكربنديِ جمعى بزرگ، نيروى فرضى يا كليت متافيزيكى اى پنهان شد كه شايد جايگاهى در ذهن آدمى داشته باشد. ولى به منظور اتخاذ موضعى به نام خويش در رويارويى با امر غيرانسانى، براى تصميم گرفتن وجود نقطه اى ثابت ضرورى است. براى تنظيم تصميم و توافق، هر دو به يك اصل نامشروط نياز داريم. اين همان چيزى است كه امروزه همگان آن را ضرورت نوعى بازگشت به اخلاق مى خوانند. ولى بگذاريد مسئله را خلط نكنيم. به لحاظ فلسفى بازگشت به اخلاق بازگشت يك اصل نامشروط را ضرورى مى سازد. لحظه اى وجود دارد كه آدمى بايد بتواند در پرتو شواهد مبتنى بر آن اصل بگويد اين درست است و آن غلط. نمى توان تن به تسلسل بى انتهاى چانه زدن ها و حسابگرى ها داد. همچنين بايد گفته هايى در كار باشد كه بتوان درباره شان گفت آنها به طور نامشروط حقيقى اند. به خوبى مى دانيم كه هرگاه اتخاذ موضعى در قبال پرسشى مطرح يا توافقى بر سر آن موضع طلب مى شود، ضرورى است كه به منزله راه حلى نهايى موضعى را بيابيم كه به صورت نامشروط براى هر كس حقيقى است. بنابراين نمى توان گفت كه هر يك از ما بايد در مواجهه با امر غيرانسانى، بدون درگير ساختن مجدد فلسفه با بعد حقيقت، موضعى به نام خويش اختيار كند و جهان چنانكه هست طالب اين است و فلسفه نيز همچنين.
دليل سوم با خيزش اخير اشتياقات انفعالى يا كهن مرتبط است، يعنى با خيزش اشتياقات فرهنگى، دينى، ملى و نژادى. اين پديده هاى به لحاظ تاريخى قابل مشاهده در عين حال نوعى تقاضا نسبت به فلسفه ايجاد مى كند. فلسفه كه بار ديگر با اين اشتياقات رودررو شده است، ترغيب مى شود تا در اين باره سخن بگويد كه جايگاه عقل كجاست، زيرا اين اشتياقات در حكم صور معاصر كهن گرايى عقل ستيزند كه مرگ و ويرانى را در خود نهفته دارند. از فلسفه خواسته مى شود تا موضعى در باب عقلانيت معاصر اعلام كند. مى دانيم كه اين عقلانيت نمى تواند تكرار عقل گرايى كلاسيك باشد، ولى همچنين مى دانيم كه نمى توانيم از آن صرف نظر كنيم، اگر نمى خواهيم در مواجهه با تهديد اين اشتياقات انفعالى، خود را در موضع ضعف مفرط روشنفكرانه بيابيم. پس ما بايد يك فلسفه عقلانى را در اين مفهوم از عبارت شكل بخشيم، يعنى به اين مفهوم كه فلسفه بايد تحت شرايط زمانه، آنچه را پيشتر حل و فصل كرده است از سر گيرد.
دليل چهارم و آخرى آن است كه جهانى كه در آن زندگى مى كنيم، جهانى آسيب پذير و متزلزل است. اين جهان به هيچ رو جهانى نيست كه در چارچوب وحدت تاريخش ثبات يافته باشد. ما نبايد اجازه دهيم تا پذيرش جهانى مضامين اقتصاد ليبرال و دموكراسى پارلمانى اين واقعيت را مخدوش سازد كه جهان برآمده از بطن سده بيستم، جهانى خشن و شكننده است. بنيادهاى مادى، ايدئولوژيكى و فكرى آن واگرا، چند پاره و نامنسجم اند.
اين جهان مبشر يك رشد خطى آرام نيست، بلكه مجموعه اى از بحران هاى دراماتيك و رخدادهاى پارادوكسيكال را بشارت مى دهد. دو نمونه اخير را در نظر بگيريد، جنگ خليج ]فارس[ و سقوط سوسياليسم بوروكراتيك.جنگ در بوسنى و قتل هاى روآندا را نيز به نمونه هاى فوق بيفزاييد. اما اشتباه نكنيد؛ اين رخدادها فقط نخستين فقره در دنباله اى دور و درازند.
فلسفه ملزم است تا تضمين كند كه تفكر مى تواند بدون اضطراب دراماى رخداد را دريافت كند و بپذيرد. ما در اساس نيازى به يك فلسفه ساختار اشيا و امور نداريم. ما به فلسفه اى نياز داريم گشوده به روى تكينه تقليل ناپذير آنچه رخ مى دهد، فلسفه اى كه بتواند از شگفتى و غافلگيرى امر غيرمنتظره تغذيه كند. چنين فلسفه اى نتيجتاً يك فلسفه رخداد خواهد بود. اين نيز چيزى است كه جهان از فلسفه طلب مى كند، جهان آنگونه كه هست.
• آموزه اى جديد در باب سوژه
بنابراين آنچه جهان از ما مى خواهد يك فلسفه تكينه (singularity)، يك فلسفه عقلانيت معاصر و يك فلسفه رخداد است. اين فى نفسه يك برنامه است. براى به انجام رساندن اين برنامه بايد به وراى سه گرايش اصلى فلسفه كه توصيفشان كرديم برويم. ما به فلسفه اى راسخ تر و آمرانه تر نياز داريم، ولى فلسفه اى كه در عين حال متواضع تر و توصيفى تر است و از جهان [موجود] فاصله بيشترى دارد. فلسفه اى كه نوعى درهم تنيدن عقلانى تكينه رخداد و تكينه حقيقت است. فلسفه اى گشوده به تصادف و بخت، اما بختى كه بايد [متعاقباً] به قانون عقل سپرده شود؛ فلسفه اى محافظ اصول نامشروط، نامشروط ولى تابع يك قانون غيرالاهياتى.
اين امر به ما اجازه خواهد داد تا آموزه اى جديد در باب سوژه پيش نهيم _ و من فكر مى كنم اين هدف و غايت اصلى است. [از اين طريق] قادر خواهيم بود بگوييم يك سوژه چيست، آن هم برحسب مفاهيمى غير از مفاهيم دكارت، كانت و هگل. اين سوژه تكين خواهد بود و نه كلى و از آن رو تكين خواهد بود كه اين همواره يك رخداد است كه سوژه را به مثابه يك حقيقت برمى سازد.
با توجه به اين برنامه مى توان گفت حقيقت دارد كه متافيزيك حقيقت تباه شده است و عقل گرايى كلاسيك ناكافى است. اما به تعبيرى واسازى متافيزيك و زير سئوال بردن عقل گرايى نيز ناكافى اند. جهان نياز دارد تا فلسفه بر پايه ويرانه هاى متافيزيك مجدداً شالوده ريزى شود، آن هم در تركيب و آميزش با نقادى مدرن متافيزيك. من اعتقاد راسخ دارم _ و اين دليل خوش بينى من است- كه جهان بيش از آنچه فلسفه فكر مى كند به فلسفه نياز دارد. فلسفه مريض است و چه بسا در حال احتضار، ولى من يقين دارم كه جهان (جهان، نه ايزد يا پيامبرى، بلكه جهان) دارد به فلسفه مى گويد: «برخيز و راه برو!»
منبع:
Alain Badiou, Infinite Thought, Continuum, London, NewYork, 1999