باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 52 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
حيات برهنه و قدرت حاكم
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
گزارش سخنرانى مراد فرهادپور در جشنواره تابستانى پلى تكنيك


 
   ● سخنران: مراد - فرهادپور

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: روزنامه - شرق

 
 

1- انسان، يا دست كم انسان غربى، مجبور بود براى ورود به پوليس (يا دولتشهر) يعنى عرصه تحقق حيات نيك يا زندگى خوب مورد نظر ارسطو، حيات برهنه و حيوانيت خويش را پشت دروازه هاى پوليس جا گذارد. او از طريق حذف برهنگى حيات خويش خود را در جمع آدميان و داخل مرز هايى كه بنا بود قلمرو «حيات سياسى» بشر را تعيين كند، ادغام كرد. ما از خودمان بيرون هستيم. «يونانيان براى [رساندن معناى] آنچه ما به مدد مفهوم «حيات» بيانش مى كنيم، كلمه اى واحد نداشتند. آنان از دو مفهوم استفاده مى كردند كه هم به لحاظ ريخت شناختى و هم به لحاظ معناشناختى با يكديگر متفاوت بودند، گرچه مى توان اين دو مفهوم را به يك ريشه مشترك بازگرداند: zoe به معناى واقعيت يا امر واقع صرف حيات است كه نزد همه موجودات زنده مشترك است (حيوانات، انسان ها، خدايان) در برابر [مفهوم] bios معرف شكل يا سبك و سياقى از حيات است كه به يك فرد  يا گروه اختصاص دارد.» (هومو ساكر، ص۱۱) مسئله رابطه سياست با حيات يا تن و نحوه ادغام دومى در اولى از مضامين اصلى تفكر ميشل فوكو نيز هست. فوكو در فصل پايانى «اراده به دانستن» مى نويسد: «قدرت قديمى مرگ كه نماد قدرت حاكم بود، ديگر جاى خود را كاملاً به اداره بدن ها و مديريت حسابگرانه زندگى داد. طى عصر كلاسيك، انضباط هاى گوناگون _ مدارس، كالج ها، پادگان ها و كارگاه ها _ به سرعت توسعه يافتند... و در نتيجه، تكنيك هاى گوناگون و پرشمارى براى به انقياد درآوردن بدن ها و كنترل جمعيت ها به گونه اى سرسام آور افزايش يافت. بدين ترتيب عصر «زيست _ قدرت» [bio-power] آغاز شد.» (اراده به دانستن، ميشل فوكو، ترجمه نيكو سرخوش و افشين جهانديده، نشر نى ،۱۳۸۳ ص ۱۶۴) بدين سان حيات طبيعى در مكانيسم ها و محاسبات قدرت دولت ادغام شد و سياست به زيست _ سياست (Biopolitik) استحاله يافت. آگامبن از فوكو چنين نقل مى كند: «انسان طى هزاران سال همچنان همانى است كه براى ارسطو بود: حيوانى زنده و داراى قابليت اضافى زيست  سياسى، انسان مدرن حيوانى است كه سياست اش زندگى اش را به منزله موجودى زنده مورد سئوال قرار مى دهد.» (ترجمه فارسى، ص ،۱۶۴ هومو ساكر، ص ۱۳) فوكو چند سطر پيشتر مى نويسد: «بى شك براى نخستين بار در تاريخ، امر زيست شناختى در امر سياسى بازتاب يافت؛ واقعيت حيات ديگر پايه اى دسترس ناپذير نبود كه فقط هرازگاهى در اتفاق مرگ و اجتناب ناپذير بودن آن ظهور كند؛ واقعيت حيات تا حدودى در حوزه كنترل دانش و دخالت قدرت وارد شد. قدرت ديگر فقط با سوژه هايى سروكار ندارد كه سلطه نهايى بر آنها مرگ است، بلكه با موجودات زنده سروكار دارد كه سلطه بر آنها بايد در سطح خود زندگى اعمال شود.» نزد فوكو ميان قدرت مدرن و قدرت حاكم عهد قديم تمايزى وجود دارد. قدرت به امرى سراسرى و فراگير بدل مى شود كه در تمام خرده ساختار هاى زندگى روزمره حضور دارد و به واقع ساختار هستى شناختى سوژه مدرن را بر مى سازد. بنابراين فوكو قدرت را، برخلاف تعريف هابزى آن به حاكميت و حوزه اقتدار دولت محدود نمى كند. نقطه جدايى راه آگامبن و فوكو نيز همين جا است. براى فوكو پارادايم حاكم بر سياست غربى زندان است حال آنكه آگامبن پارادايم و رمز اين سياست را اردوگاه كار اجبارى مى داند. فوكو درباره زندان، تيمارستان، دارالتاديب، درمانگاه نوشت ولى هيچ گاه به اردوگاه كار اجبارى و ساختار نظام هاى عظيم دولت هاى توتاليتر نپرداخت.به زعم هر دوى آنها اكنون ديگر تمييز حيات از سياست يا تمييز zoe به عنوان واقعيت صرف حيات و bios در مقام «حيات نيك» در دولتشهر ممكن نيست، يعنى تمايز ميان حيات زيست شناختى مان و هستى سياسى مان. نزد اين دو، واقعه تعيين كننده مدرنيته انتقال اويكو نوميا (اداره يا منزل Oikonomia، يا همان اقتصاد) به سياست (اداره polis يا دولتشهر) و داخل كردن zoe در عرصه پوليس يا «سياسى كردن حيات برهنه» است ولى نقطه افتراق  آن دو همان نحوه اين تبدل است. از نظر آگامبن سياست، حيات برهنه را از طريق حذف كردن اش در خود ادغام مى كند و اين حذف حيات برهنه در عين ادغام آن در حكم كنش برسازنده دولتشهر شهروندان آ زاد است. آگامبن با تحليل قوانين روم باستان و مفهوم حاكميت (Sovereignty) در هابز، نتيجه مى گيرد كه قدرت حاكم به واقع همواره بر شالوده حيات برهنه استوار بوده است: سياست غربى از همان بدو امر زيست _ سياست (biopolitics) است. اين نوع ادغام ويژگى  انحصارى سياست مدرن نيست بلكه پيشاپيش هسته اصلى قدرت حاكم را برمى سازد. دولت مدرن با مركزيت بخشيدن به حيات زيست شناختى در محاسبات خود صرفاً اين پيوند مخفى ميان قدرت و زندگى را عيان ساخته است و اتحاد قدرت مدرن با باستانى ترين رازهاى حكومت را تصديق كرده است، پيوندى كه تامل در باب آن «امر سياسى را از نهفتگى اش به در مى آورد و تفكر را به رسالت عملى اش احاله مى دهد.» (هوموساكر، ص ۱۴) پيوند پيچيده خشونت و قانون رمز روايت تاريخى و اكنونيت تاريخى ماست. اين پيوند به حيطه تاريخ منحصر نمى شود بلكه تا عرصه زبان و متافيزيك هم گسترش مى يابد، و به گفته فرهادپور، حتى نام خاصى هم دارد: سياست. بيهوده نيست كه در زبان فارسى سياست هم به معناى امروزى سياست يعنى حكومت و قانون و غيره است و هم به معناى تنبيه و اعمال خشونت جسمانى و اعدام. به قول آگامبن، رمز سياست غربى همان رمز متافيزيك غربى است، و موضوع اصلى سخنرانى نيز بيش از هرچيز واقعيت و جديت و حقيقت سياست است. ايده اصلى آگامبن درباره ارتباط سياست و متافيزيك يا زبان (لوگوس) چنين است: سياست از طريق حذف ادغامى (inclusive exclusion) حيات برهنه يا همان خشونت شكل مى گيرد، زبان يا لوگوس نيز از طريق حذف ادغامى صداى حيوانى. «اين پرسش كه موجود زنده به چه شكل واجد زبان است دقيقاً مطابق اين پرسش است كه حيات برهنه به چه شكل در دولتشهر سكنى مى گزيند. موجود زنده با جدا ساختن و حفظ صداى خويش در لوگوس واجد لوگوس مى شود، درست همانگونه كه با حذف حيات برهنه خود، به منزله يك استثنا، از دولتشهر در آن سكنى مى گزيند. سياست به منزله آستانه اى كه رابطه موجود زنده و لوگوش در آن تحقق مى يابد ساختار حقيقتاً بنيانى متافيزيك غربى است... دو مقوله اصلى سياست غربى نه دوست/ دشمن بلكه حيات برهنه/ هستى سياسى يا حذف/ ادغام اند. سياست از آن رو وجود دارد كه موجود زنده، در زبان، خود را از حيات برهنه خويش جدا و با آن رودررو مى كند، و در عين حال در متن نوعى حذف ادغامى، خود را در پيوند با آن حيات سرپا نگه مى داد.» (ص ،۱۸ ترجمه اى كه در سخنرانى قرائت شد) اين بحث باز به مسئله رابطه كل و جزء و تناقض آن برمى گردد كه نزد فيلسوفان مختلف به طرق گوناگون بيرون زده است. در اينجا كل همان قدرت حاكم است و جزء حيات برهنه اى كه مى توان آن را در قالب نشانه هاى بيولوژيكى نظير انگشت  نگارى و تعيين DNA ثبت كرد. اين همان بحث فوكو درباره biopolitics يا ادغام تن در سازوكار هاى قدرت است.

۲- رابطه سياست و حيات برهنه يا خشونت چگونه است حال كه حيات خود را به مثابه چيزى عرضه مى كند كه بايد از طريق نوعى حذف، ادغام شود؟دستور العمل مشهور ارسطو در كتاب سياست مبنى بر اينكه پوليس «به خاطر حيات موجوديت يافته ولى ذاتاً به خاطر حيات نيك [يا زندگى خوب] تداوم مى يابد» را به  زعم آگامبن «نه فقط مى توان به منزله ادغام توليدمثل (ginomene) در هستى (ousa) بلكه در مقام نوعى حذف ادغامى (exceptio يا exception به معنى استثنا) zoe از پوليس قرائت كرد، چنان كه گويى سياست همان مكانى است كه در  آن حيات به حيات نيك استحاله مى يابد، يا چنان كه گويى آنچه بايد سياسى شود همواره همان حيات برهنه است. در سياست غربى، حيات برهنه واجد اين امتياز منحصر به فرد است كه همان چيزى باشد كه با هم بودگى يا اجتماع آدميان [از قضا] برپايه حذفش شالوده ريزى مى شود.» (ص ۱۷) همين فرآيند در مورد تكوين زبان بشرى نيز طى مى شود. بيهوده نيست كه ارسطو قطعه اى از كتاب «سياست» را به جايگاه خاص پوليس در گذار از صدا يا صوت حيوانى به زبان بشرى اختصاص داده است. پيوند ميان حيات برهنه و سياست همان پيوندى است كه تعريف متافيزيكى انسان به منزله  «جانورى كه قادر به نطق است» را در رابطه بين phone (آوا) و لوگوس (كلام _ خرد) مى جويد. اين پيوند در زبان شناسى مدرن در قالب ايده هاى فردينان دو سوسور، پدرساختارگرايى، به مثابه تمايز ميان Langue و Parole (نظام انتزاعى زبان و كلام يا گفتار) تجلى مى يابد كه دومى واجد آوا و جنبه عينى است ولى اولى مستقل از ابژه هاست و براساس تفاوت صرف دلالت ها عمل مى  كند. لانگ از طريق حذف ادغامى پارول شكل مى گيرد درست همان طور كه سياست از طريق حذف ادغامى حيات برهنه ساخته مى شود. ولى «شاخصه سياست مدرن نه ادغام فى نفسه كهن zoe در polis و نه صرف اين واقعيت است كه حيات به طور كلى به ابژه حائز اولويت محاسبات و دورانديشى هاى قدرت دولتى بدل شده است، بلكه نكته تعيين كننده اين است كه حيات برهنه، كه اساساً در حاشيه سامان و نظم [قانونى] ساكن است، همپاى فرآيند بدل شدن عام استثنا به قاعده، هر چه بيشتر بر گستره يا فضاى سياسى منطبق مى شود و بدينسان حذف و ادغام، بيرون و درون، zoe و bios، قانون و امر واقع [صرف]، وارد نوعى منطقه تمييزناپذيرى غيرقابل تقليل مى شوند. وضعيت استثنا كه در آن حيات برهنه همزمان از نظر [قانونى] حذف و در آن گنجانده مى شود، از قضا در عين جدايى و گسستش [از اين نظم] شالوده اى پنهان را مى سازد كه كل نظام سياسى بر آن استوار است.» (ص ۱۹) اين شالوده مخفى همان رمز سياست و پارادايم سياست است: «حكومت نظامى، شرايط استثنايى، اردوگاه كار. بنا بر تعريف مشهور كارل اشميت در آغاز كتاب «الاهيات سياسى»: «حاكم كسى است كه در مورد شرايط استثنايى تصميم مى گيرد»، هموست كه درون و برون قانون يعنى خود قانون و محدوده اعمال آن را مشخص مى كند. به زعم آگامبن ويژگى وضعيت فعلى نمود يافتن اين پيوند پنهان و بدل به قاعده شدن بى وقفه استثناست. نمونه آن را مى توان در «جنگ عليه ترور» آمريكا و زندانيان گوانتانامو يافت: «امروزه كه ساختارهاى دولتى عظيم در نوعى فرآيند انحلال گرفتار شده اند و وضعيت اضطرارى، همانگونه كه بنيامين پيش بينى كرد، به قاعده بدل گشته است، زمان آن رسيده كه مسئله مرزها و ساختار بنيادين دولتمندى از نو طرح و از منظرى جديد نگريسته شود.» (ص ۲۲)مورد حكومت نظامى براى تشريح مفهوم «حذف ادغامى» بسيار گوياست. وقتى جامعه چيزى را بيرون از خويش مى گذارد اين بدان معنا نيست كه فاقد هرگونه رابطه اى با آن است. برعكس، هر رابطه نوعى رابطه با امر بيرون خود يعنى با امرى بى ارتباط با حوزه است. هگل اين نكته را به خوبى نشان مى دهد. در وضعيت اضطرارى چيزى از عرصه قانون حذف مى شود ولى رابطه اش را از دست نمى دهد. در اينجا بى قانونى و  آنارشى حاكم نيست بلكه قانون با تصميم حاكم به حالت تعليق درمى آيد و به «زور قانون» (force of low) بدل مى شود. در اين حالت براى آن سربازى كه در ساعات حكومت نظامى كشيك مى دهد هر كسى بالقوه هوموساكر است كه مى تواند كشته شود ولى قانونى بر او اجرا نمى شود. حذف ادغامى به معناى به درون كشاندن بيرون است، نظير داستان «جلوى قانون» كافكا كه فرم قانون فرد منتظر پشت در را از طريق حذف اش در خود ادغام مى كند. «بازيگر  اصلى اين كتاب حيات برهنه است، يعنى حيات «هومو ساكر» («انسان مقدس») - كسى كه مى توان او را كشت ولى نمى توان قربانى اش كرد - و نيز كاركرد مهم آن در سياست مدرن... [هومو ساكر] سيمايى تيره و تار در حقوق روم باستان است كه طبق آن، حيات بشر صرفاً در قالب حذفش مى تواند در نظم [قانونى] ادغام شود.» (ص ۱۸) آگامبن در كتاب خود «هومر ساكر: قدرت حاكم و حيات برهنه» مى كوشد به يارى تحليل اصطلاح قضايى «هومر ساكر» در مقام تجلى ماهيت قانون و سياست غربى، رمز اين سياست و پيوند مرموز قانون و خشونت را عيان سازد. او بر رابطه پارادوكسيكال ولى ذاتى ميان حاكميت قانون و وضعيت اضطرارى روشنايى مى افكند. آگامبن در تقابل با استدلال هايى كه مى كوشند اجتماع سياسى را اساساً به منزله «تعلقى» مشترك به يك هويت ملى، قومى، دينى يا اخلاقى بفهمند، چنين استدلال مى كند كه «رابطه سياسى اصلى همان ban [ممنوعيت يا تبعيد]» است كه در آن يك نحوه حيات از عرصه پوليس حذف مى شود. تصميم در اين مورد كه چه چيزى حياتى را برمى سازد كه بناست از پوليس حذف شود، بر عهده حاكم (Sovereign) است. بنابراين حاكميت در حكم يك شكل به لحاظ تاريخى خاص از اقتدار  سياسى نيست كه از دل دولت _ ملت هاى مدرن سربرآورده باشد، بلكه به واقع خود جوهر امر سياسى است. اردوگاه هاى كار اجبارى نازى ها صرفاً نوعى انحراف و نابهنجارى سياسى يا واقعه اى يكه و منحصر به فرد نيست بلكه همان مكانى است كه در آن سياست به منزله تصميم گيرى حاكمانه در مورد حيات، ماهيت خويش را به روشنى آشكار مى سازد. «اردوگاه آستانه اى است كه در آن افراد بشر به حيات برهنه و صرف فروكاسته مى شوند و شكنجه اى كه اين حيات از آن در عذاب است چيزى نيست مگر حذف آن از پوليس در مقام يك حيات بشرى ممتاز.»(اندرو نوريس در مرورى بر «هومو ساكر» www.16beavergroup.org)

3-اكنون با پديدار شدن رمز سياست غربى و مركزيت «استثنا» در ترسيم مرز هاى قانون و برون و درون آن، مى توان به دو نوع سياست كه از دل اين انگاره برمى خيزد اشاره كرد: رئاليسم سياسى و سياست راديكال، كارل اشميت و والتر بنيامين. براى اشميت خشونت ناب كاملاً خارج از قانون وجود ندارد. وضعيت استثنايى و شرايط اضطرارى عرصه يا فضاى بينابينى است براى حذف و در عين حال ادغام خشونت در نوموس يا قانون. براى بنيامين مسئله اصلى اثبات امكان ظهور خشونتى خارج يا وراى قانون است، خشونتى كه اين پيوند مرموز ميان قانون و خشونت را بگسلد و ديالكتيك ميان خشونت سازنده و خشونت حفظ كننده قانون را درهم شكند. او در تز ۸ از تز هايى درباره فلسفه تاريخ مى نويسد: «سنت ستمديدگان به ما مى آموزد كه وضعيت اضطرارى يا «شرايط استثنايى» كه در آن به سر مى بريم قاعده است نه استثنا»- اين بخش گوياى وام بنيامين از اشميت و همراهى با او است - ولى بنيامين در ادامه مى گويد» بايد به تصورى از تاريخ دست يابيم كه با اين بصيرت خواناست آن گاه به روشنى درخواهيم يافت كه وظيفه ما ايجاد يك وضعيت اضطرارى واقعى است و اين كار موضع ما را در مبارزه با فاشيسم تقويت خواهد كرد.»سياست راديكال به منزله شكاف، حفره يا گسستى در دل رئاليسم سياسى است كه بدون آن اين سياست نيز قوام خود را از دست مى دهد و در اقتصاد ليبرالى و فرهنگ پست مدرنيستى و نسبى گرايى و سترونى و بى طرفى - يعنى سياست امروزى ليبرال دموكراسى _ حل مى شود. به زعم فرهادپور، وجه مشترك اين دو، يعنى واقعيت و حقيقت سياست و رابطه پيچيده ميان خشونت و قانون به مثابه رمز سياست، ما را نسبت به اسطوره هاى ليبرال و پست مدرنيستى نظير آراى رورتى و فوكوياما و حتى هانتينگتون و نسبى گرايان سوفسطاييان امروزى در باب پايان تاريخ، سوژه، سياست، حقيقت و معرفى ليبرال دموكراسى به عنوان دستاورد  نهايى بشر بدگمان مى كند. به زعم فرهادپور در حال حاضر در ايران ما نياز به نوعى توهم  زدايى و اسطوره زدايى از تفكر و كنش سياسى داريم و اين مستلزم جدى گرفتن سياست و حقيقت آن و حمل آن به مثابه سويه اى حياتى در فرآيند تفكر است.

 

    499 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   انسان مدرن (38)
●   سياست مدرن (5)

دسته
●  متن / گزارش

رسته :3

تاريخ ارسال:10/09/1383

تاريخ شمسی نشر:10/09/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب