سؤالي شد در اين باب كه انديشه چيست؟ ببنيد انديشه ترجمهي تفكر است. حالا در پرسش از چيستي انديشه و فكر بايد به ريشهي كلمه و مواردي كه استعمال شده رفت، انديشه در مواردي كه استعمال شده قرين به معني فكر است.
عقل بر حسب نظر فلاسفهي مختلف معاني مختلفي پيدا كرده است و تعاريف مختلفي كردهاند، تازه همين عقل در يوناني، با دو كلمه است كه در عربي ترجمه شده و نارساست. يكي نوس است به يوناني و يكي لوگوس است كه ترجمه شده. بنده اگر بخواهم بگويم عقل چيست و يونانيها چه ميگفتند و يا به سانسكريت و زبانهاي اروپايي، بحث تفصيل خواهد داشت. هنوز هم در باب دو مفهوم لوگوس و نوس يوناني جستوجو ميكنند.
بايد كتابهاي نوشته شده فقها را تفحيص كنيد و در كتب اسلامي ببينيم كه عقل چه معني داشته است. به هر حال براي عقل نميتوان يك تعريف ارايه كرد. از جمله جز اول اسفار معاني مختلف عقل را بيان ميكند. اينكه عقل از نظر متكلمين چه معني دارد و از نظر فقيه چه معني و از نظر فيلسوف چه معني، براي افلاطون چه معني دارد و براي ارسطوي چه معني، حتي به عدهي حوزههاي فلسفه، اين كلمه عقل فرق ميكند، يكي از مسايل اساسي فلسفه اين است كه بپرسد عقل چيست و بسته به اينكه چه نظري داشته باشد تعريف جداگانهاي ميدهد؛ بسته به اينكه من چه نظري داشته باشم و متعلق به چه حوزهي فلسفي باشم، عقل براي من معني خاصي پيدا ميكند. اما اگر عقل را به معني عمومي جديد لفظ بخواهيم تعريف كنيم غير از معني قرآني عقل است و من اسمش را گذاشتهام پتياره خرد، هميستار خرد و اين عقيده بنده است. ميگوييد «راسيوناليته» و انسان حيوان ناطق است، يعني عاقل است، فرنگيها به جاي ناطق، عاقل ميگويند، يوناني و ارسطو وقتي تعبير انسان ميكند ميگويد انسان حيواني است عاقل، در اينجا «لوگوس» را استعمال ميكند و ميگويد انسان «زئون لوگون» است. زئون يعني حيوان و لوگون يعني آن كه لوگوس دارد، ما اين كلمه نطق را از قرآن گرفتهايم و ترجمه به ناطق ميكنيم كه ريشه ديگري دارد. حيوان ناطق كه ميگوييم در لاتيني و اروپايي هر دو كلمه ديگري به كار ميبرند كه در كتابها نوشتهاند، ما در كتابهايمان گفته شده حيوان ناطق يعني انسان حيوان ناطق است كه ترجمهي زئون لوگون است.
غربيها و لاتينيها به عقل راسيون ميگويند نطق بازگشتش به نوس است و نيست. نوس ريشههاي ديگري دارد مانند «نوخاح» و «نوخيه»، كلمهاي كه در قرآن آمده با كلمه ناطق و نوسيو همريشه است و قريب المعني. حالا نطقي كه در قرآن استعمال شده با اين تعريف انسان و حيوان ناطق يكي است يا نه، پرسشي است كه بايد دقت كرد. كساني هستند كه همواره از راه فلسفه قرآن را تفسير كردهاند و اين غلط است، بنابراين پرسش از عقل جدي است و انديشه به معني تفكر است، تفكر با عقل برخورد دارد.
ديدار و پندار
حالا پندار است و ديدار، پندار و ديدار [در فلسفه] بازگشتش به افلاطون است. يكي از زبانشناسان غربي اين كلمه و ريشهاش را يافته است. پندار «اين به آن داشتن» است يا اگر چيزي را به چيزي وصف كنيم، ميگوييد من الان اينجا نيستيم يا اتاق بينور است يا پنداشتم كه نور نيست كه به آن داشتن است و اين كلمهي پنداشت كه چيزي را به چيزي بگيريم نوعي عليم اليقين ظني است. به اصطلاح قطعيت ندارد و به عبارتي وهمي است. شوپنهاور در اين باب ميگويد: «چيزي گرفتن» از افلاطون ميآيد.
حال اگر من بخواهم به پندار و ديدار بروم به افلاطون خواهم رفت. اگر پندار را بگويم در مقابلش ديدار ميآيد، ديدار يعني ايدههاي افلاطوني. براي افلاطون آدم و انسان دو عالم دارد: عالم ديدار و عالم پندار. مغاره افلاطون را به ياد بياوريد، ميگويد: ما معمولاً در عالم پندار هستيم، كسي كه در عالم پندار هست در نظر افلاطون مانند كسي است كه در غاري روبهروي ديواري او را به زنجير بستهاند، عكسهايي روي ديوار ميبيند كه پنداري است نه حقيقي، اين سايه را به ذي ظل ميداريم، يعني موجوداتي از روزنهاي كه در پشت اوست جمع ميشوند و رد ميشوند، سايهشان روي ديوار ميافتد. يا يك بچهاي است به سينما ميرود او هيچ كس را نديده هر چه ديده فيلم بوده روي پرده سينما و نميداند كه اين عكسها سايه است، اصل اين سايه ديگران هستند. افلاطون دربارهي مغاره چنين ميگويد: اين بشر در اين عالم معمولاً رويش به اكوس است و اين اكوس را با صاحب عكس اشتباه ميگيرند. راه او براي رهايي از اين عالم اكوس اين است كه زنجير را گسسته و رويش را به آن عالم حقيقي برگرداند، اين عالم حقيقي را ببيند و متوجه بشود كه اين اكوس سايه بوده نه حقيقت. اين عالمي كه من نگاه ميكنم عالم عكس واكسام واكس و اوآكاس است و اين عالم را كه عكس را به ذي عكس ميگيريم عالم پندار است. اگر بيدار شدم و رويم را به عالم حقيقت كردم و متوجه ميشوم كه اين عالم سايه است و آن عالم مقابل را ميگذارد عالم ديدار.
پس دو عالم هست. در مقابل عالم پندار ميگذرد عالم ديدار. اين عالم حس را ميگويد عالم شهادت و آن عالم پشتي را ميگويد عالم نوراتيك كه از نورايه ميآيد. اينكه ميگوييم عالم معقول در مقابل عالم شهادت است. معقول اشتباه است بايد گفته شود عالم نورايه. اين تقسيم عالم شهادت و عالم ديدار تفسير اين دو عالم است.
قبل از افلاطون اين دو عالم پندار و ديدار مطرح بودند به صورت عالم امر و عالم خلق، عالم ملكوت و عالم ملك و تقسيمات مختلفي ديگري شده است. اين عالم شهادت و عالم غيب هم از اين جاست. حاصل اين است كه عالم پندار آن عالم غفلت است، عالمي كه قرآن ميگويد سر بههواكنندگان اسير آنند و حقيقت را نميبينند و در غفلتاند و انبيا ميآيند تا آدمي را از اين عالم غفلت آگاه كنند. اعوذبالله من الشيطان الرحيم بسم الله الرحمن الرحيم يس و القرآن الحكيم انك لمن المرسلين علي صراط مستقيم تنزيل العزيز الرحيم لتنذر قوما ما انذر اباوهم فهم غافلون لقد فهم مقمحون و جعلنا من بين ايديهم سداً و من خلفهم سداً فاغشيناهم فهم لا يبصرون و عالم ديدار عالم معرفت است.
عالم ديدار و پندار در دوره جديد
حالا ببينيم در دوره جديد اين دو عالم چه نسبتي دارند، حق اين است كه اين دو عالم وارونه شود، آن عالم ديدار افلاطوني كه به يك معني عالم آخرت قرآن ميشود البته نه عين آخرت، بلكه طاغوتي است، انكار ميشود: يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون (سوره 30 آيه 6). براي تقريب به ذهن معمولاً مردم عملشان به جهان پندار است و از جهان ديدار بيخبرند و اين «يعلمون ظاهراً…» آيا افلاطوني است؟ به عقيده من نيست. اصلاً در دوره جديد مراتب عالم عكس افلاطون است، عبارت از دوگانگي ظاهر و باطن، معني و صورت؛ كه تا آنجا كه به دورهي جديد ميرود عالم پندار و صورت ظاهر را ميبيند، در حالي كه وقتي سير كرديم به عالم ديدار اهل معني ميشويم و از صورت ظاهر تعالي پيدا ميكنيم، اين معني رفتن از باطل به سوي حق است و از ظاهر به باطن، از پندار به ديدار. دوره جديد وارونه ميشود، عالم پندار افلاطوني عالم ديدار ميشود و عالم ديدار افلاطوني عالم پندار. آنچه كه بشر امروز اصالت ميدهد و نامش را واقعيت ميگذارد، عبارت از عالم پندار است. ارزشها و جدول ارزشهايي هم هست كه درست ميكنيم، بالاترين اين ارزشها، اصالت به عالم پندار ميدهد و اين عبارت است از «يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون». نه تنها ظاهر حيات دنياي پيشينيان، كه ميگفتند ظاهر حيات دنيا درست است ولي نميخواهم بروم به آخرت، بلكه به دنيا اصالت ميدهد و ميگويد اصلاً شما اشتباه ميكنيد كه ميخواهيد به آخرت برويد، آخرت را وارونهاش بكن، همين عالم واقعيت آخرت جديد است و همين عالم پندار عالم حقيقي است و آنچه شما عالم ديدار ميگوييد عالم پندار است. پس دو عالم باقي است و اين نكته باريكي است. توجه كرديد اين اثننيت دو عالم پندار و عالم ديدار به جاي خودش هست، ولي اين وارونه شد، در اكثر فلاسفه هست، ماركس وارونه ميكند، خودش هست، ولي اين دو تا هست، هر جا شما ديديد اين دو عالم وارونه شده است يك تعبيري متافيزيكي است كه ميگويد غيب افلاطوني رفته و شهادت صحيح است و اين يعني اصالت به عالم پندار دادن است؛ يعني اصالتش عوض ميشود. آن اصالت ميدهد به ايده و اين اصالت ميدهد به پندار و عالم محسوس. بنابراين فلسفههاي معمولي اصالت به پندار ميدهند و ديدار سايهي عالم پندار است وارونه ميشود.
اين نزاع است، بعضي ميآيند و ميگويند اين ظاهر و باطن و صورت و معني يك نزاع است. حالا وقتي گفت ظاهر و باطن يكي است در واقع ظاهر را تابع باطن قرار ميدهد و در مقابل يكي باطن را تابع ظاهر قرار ميدهد. در دورهي جديد وحدت وجود هست، ظاهراً ميبينند كه ظاهر و باطن جدا نيست ولي در اصل جداست. بيچاره قديميها گرچه ظاهر و مظهر را يكي ميگيرند ولي با اين وجود عالم ديدار برايشان اصالت داشت! در دورهي جديد مونيسم ميآيد. ماركس هم مونيست است و هگل هم مونيست است، ولي چون نيك بنگريم اين عالم شهادت است كه اصالت پيدا ميكند. آنها ميگويند عالم شهادت و غيب يكي است و ديگران هم گاهي رفتهاند به اينجا ولي عالم ديدار و پندار را كاملاً از هم جدا كردهاند، در آخرين مرحله يكي گرفتهاند آن هم با يك دقتي كه امام خميني در يك مرتبه اشاره كردند.
حافظ ميگويد:
هر دو عالم يك فروغ روي اوست
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
اين دو عالم كه يك فروغ روي اوست، يك جلوه است كه از آن كثرات پيدا ميشود، در عين حال اين عالم ظاهر و باطن تفسيري از قرآن است. اين دو عالم كه يك فروغ روي اوست، به ما روي آورده است.
عكس روي تو چو در آينه جام افتاد
عارف از خنده مي در طمع خام افتاد
اين همه عكس مي و نقش مخالف كه نمود
يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد
اين دو عالم يك جلوه و فروغ روي اوست و جام هم هست و آينه هم هست، گفتمت پيدا و پنهان نيز هم. پيدايش عالم ظاهر است و پنهانش عالم غيب است صنعت شعري چقدر ظريف است، اندكي توجه كنيد، ظرافت و عمقي كه هر كس ميفهمد، كه در نظر او چه بوده، ولي در دوره جديد بشر ميآيد و مونيست ميشود و در طمع خام ميافتد. طمع خام همان تمناي محال صوفي است نسبت به وحدت وجود به معناي وحدت موجود و حلول و اتحاد كه حافظ آن را رد ميكند. دوره جديد وحدت موجود ميشود، نه وحدت وجود و ظاهر و باطن را يكي ميگيرد، ولي با اين اختلاف اساسي، كه جديد با خودبنيادي است و باطن را تابع ظاهر قرار ميدهد، اين را از ترقيات تفكر به شمار ميآورد. يكي از آنها ژان پل سارتر است كه در اول كتاب وجود و زمانش ميگويد يكي از ترقيات بزرگي كه در فلسفه پيدا شده است عبارت از اين است كه پديدار وجود و وجود پديدار است، اين ميرود به مونيسم. ژان پل سارتر تحت تأثير مونيسم هگل ميگويد انسان ترقي ميكند و برايش ظهور بطون و بطون ظهور ميشود. بطون را هستي ميگيرد و فنون را ظهور ميگيرد و بعد ظاهر و باطن را يكي ميگيرد، در حالي كه ظاهر و باطن را امام خميني طرح كردند، كه نخير مطلقاً يكي نيستند و با هم نسبتي دارند.
فنومن و نومن جديد
از طرفي ژان پل سارتر معني ديگري دارد و با ظاهر حيات قديم متفاوت است. وقتي ما ميگوييم فنومن يعني پديده و بعد ميگويم اصالت با پديده و پديدار است يعني با ظاهر حيات دنياست، اما اين ظاهر دنيا غير از ظاهر دنياي قديم است، اين ظاهر دنياي قديم به فنومن تبديل شده است. فنومن در عربي به ظاهر ترجمه شده است. ظاهر در عربي يك معني ديگري دارد، پديدارها را در عربي ظاهرات ميگويند و ظواهر نميگويند، چون معني قديم دارد، ولي وقتي به آن الظاهرات ميگويند معني فنومن ميدهد. اين ظاهرات يعني پديدارها يعني آنچه به چشم ميآيد كه در كتابهاي قديم گفتهاند. حالا اين ظاهره يعني «چهره مينماياند»، كلمه ظهور يعني به چهره مينماياند. آنچه به چشم ما امروز ميآيد غير از آن است كه به چشم قرون وسطاييان ميآمد و يا افلاطون و ارسطو ميآمده، پديده به ذات مال دوره جديد است. علم جديد از ظاهره ميگويد يعني پديده يا پديدار. حال اگر بگويد برويد به باطن پديده، به اصطلاح افلاطون «ايده» ميشود و به اصطلاح كانت «نومن»، كه از نوس ميآيد به معني غيب. ما بايد ظاهره را با ظاهره بيان كنيم، اين احكامي است كه خيليها صادر ميكنند.
از جامعهشناسان دوركهيم ميگويد همان طوري كه فيزيكدان يا شيميدان عناصر را در لابراتوار بررسي ميكند، من هم فنومنهاي اجتماعي را برميدارم و تجزيه و تحليل ميكنم. در جامعهشناسي انسانها را نيز مانند اين فنومنهاي اشيا مطالعه ميكنيم، چون انسان فرقي با اشيا نميكند و ميتوان آن را به صورت فنومنها تلقي كرد، ديگر نميپرسد كه باطن اين ظاهر چيست و ماهيت علم جديد است كه فقط ظاهر را بگيرد آن هم ظاهر را بلكه ظاهرات را، پديدار را. دوركيم ميخواهد اين پديدهها را روي اصول تقسيم كند و جامعهشناسي را از درونش دربياورد و يك قدم از يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا جلوتر است. يعلمون از پديدهي حيات دنيا، در عن حال غفلت نداريد، نميگويد: كه غافليد، اصلاً غفلت چيست؟ اصلاً كمال انسان در اين غفلت است و اگر گفتيد «يعلمون ظاهراً من الحيوه الدنيا»، قرون وسطايي خواهيد بود و كمال انسان اين است كه اصالت به ظاهر حيات دنيا بدهد و اصلاً به باطن حيات توجه نبايد كرد.
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هر چه گويد جاي هيچ اكراه نيست
باز حافظ به ظاهر و باطن رفت، زهد قديم به ظاهر رفته، به ظاهره كه نرفته. گفتم دورهي جديد دورهي زهد مضاعف است. زاهديتي كه بشر به ويژه ملايزقلهاي يهودي از جمله دوركهيم در آن به سر ميبرند، عبارت است از زهد از حقيقت، پرهيز از حقيقت، پارسايي از حقيقت، پارسايي از معني و معنويت. فقط ميرود به ظاهر حيات دنيا، به يك معني به ظاهره حيات دنيا كه پديده است و اين پديده اصالت پيدا كرده و آن باطن از بين رفته و باطن شده ظاهر و ظاهر هم ظاهر شده است و به پديده تبديل و اصالت پيدا كرده. شما بدانيد غربزدگي و اين پديدهزدگي زبانش زبان متافيزيك است. در پس فردا، زبان نيز انقلاب پيدا خواهد كرد. بنده نميخواهم بگويم زبان و ما منقلبيم، ما در راهيم و عمده طريقت است.