نيچه، فيلسوف آلماني، دركتاب چنين گفت زرتشت از زبان پيرزني ميگويد” سراغ زنها ميروي، شلاق ات را فراموش مكن!“. گرچه به نظر محققين نبايد از نقل قولهايي مانند؛ مرگ خدا، يا؛ شلاق را فراموش مكن، استفاده غرض ورزانه كرد وآنها را ازمتن مربوطه بريد و جدا كرد. بيوگرافي نويسان، نيچه را انساني خجالتي و كمرو توصيف ميكنند كه حتا شهامت نگريستن درچشم زنان را نداشت و چنان حساس و دل نازك بود كه موقع جدايي و بدرقه دوستان، هرهر به گريه مي افتاد.او در كتاب فوق،زنان را اسباب بازي مردان معرفي ميكند و ميگويد، مردان را بايد براي جنگ سرنوشت ساز تربيت كرد و زنان را براي استراحت و پرستاري از جنگجويان.
مورخين فلسفه، او را بدنام ترين فيلسوف آلماني ميدانند، چون هيچ فيلسوفي مانند او مورد سوء تفاهم نژادپرستان قرار نگرفت و از آثارش سوء استفاده سياسي نشد. به نظر صاحبنظران، فلسفه نيچه، شكل آكادميك و دانشگاهي بخود نگرفت و پر از تناقض و تضاد است، همانطور كه زندگي خصوصي او بود. او در كنار فويرباخ يكي ديگر از منتقدين دين و مذهب درغرب است. به نظر او هدف فلسفه بايد جواب مثبت به زندگي باشد و نه رد و انكار آن.
مهمترين موضوع فلسفه نيچه، عشق او به سرنوشت بود، آنطور كه يونانيهاي باستان درباره سرنوشت عقيده داشتند. او ميگفت، نيروي محرك جهان، تراژدي انسان است. او بزرگترين دستاورد فرهنگ يونان را تئوريزه كردن تراژدي ميدانست. تراژدي كه نتيجه ناتوانيها وشكستهاي انسان بود و ميكوشيد سرنوشت انسان را ايده آليزه نمايد.درحاليكه دين، علت بدبختي انسان را در گناهان مرتكب شده او مي جويد، يونانيها درد و رنج انسان را نشانه زندگي تراژديكش ميدانستند. نيچه مينويسد، اخلاق يونان باستان براساس كوشش و اعتماد به نفس بود، ولي اديان ابراهيمي، ازجمله مسيحيت، براساس تحقير، تهديد، توهين و فشار به غريزه هاي طبيعي انسان، قصد افساركردن او را دارند. او ميراث فرهنگ يوناني غرب را درتضاد با مسيحيت آن مي ديد. به نظر او هدف دين اين است كه تمام كوشش انسان، آن گردد كه در زندگي به گناهان احتمالي روزانه جاخالي دهد. او در اين رابطه مي گويد، تاريخ تكرار ميشود و فقط دور مي زند. نه بهشتي وجود دارد و نه اوتوپي و جامعه آرماني. به اين دليل بايد قدر اين زندگي و اين چند دهه را دانست.
نيچه همچون معلم فلسفي اش يعني شوپنهاور، نيروي حركت تاريخ را در اراده انسان ميديد و نه در خردگرايي. او اراده گرايي شوپنهاور را برعقل گرايي كانت-هگل- سقراط ترجيح مي داد. نيچه همچون هراكليت و شوپنهاور دامه دهنده فلسفه روشنگري درغرب شد. او از خويشاوندان فلسفه اي موسوم به فلسفه زندگي برگسن نيز ميباشد. نيچه بالحني اغراق آميز مي نويسد، فيلسوفان خردورزي مانند: سقراط -كانت- هگل موجب آسيب مغزي وعقده هاي بشرشدند، و در تحسين از فلسفه شوپنهاور ميگويد، درآثار او: بيماري و درمان- غم تبعيد و پناهگاه – جهنم و بهشت، درخدمت خواننده تيزهوش هستند.
مدافعين نيچه مي نويسند، او نه ناسيوناليست و نه نژادپرست و نه يك فالانژ متعصب و بنيادگراي ژرمن بود، گرچه فاشيست ها كوشيدند از جملات قصار او، آمده در كتاب اراده به قدرت رسيدن سوء استفاده نمايند. اوحتا ميگفت، تاثير فرهنگ آريايي باعث فساد جهان و تاريخ گرديده است.
لودويك ماركوزه، روشنفكر آلماني مينويسد، او بدشانس ترين آدم تاريخ فلسفه است، چون بيسوادان و لمپن هاي خياباني فاشيسم، اين چنين مغرضانه از جملاتش سوء استفاده كردند. آلبركامو تكيه ماشين تبليغات نازي برآثار او را يك ناحقي ماجراجويانه و فرصت طلبانه ناميد. ماكس هايمر، يكي ازنظريه پردازان مكتب فرانكفورت مي پرسد، آيا نيچه متفكري بزرگتر از ماركس نبود؟
رورنامه نگار چپي،از يوگسلاوي سابق نوشت، نيچه براي ما نماينده اعلان انسان خلاق مدرن بود. درباره مسير فكري نيچه بايد اشاره كرد كه او از ايده آليسم آغازين به ناتوراليسم درفلسفه رسيد و كوشيد تا ابتذال وسقوط زمانش را با اشاره به يكه تازي مذهب و اخلاق مسيحي نشان دهد. نيچه عشق به همنوع در مسيحيت را اخلاق برده داران نام گذاشت و مي نويسد، فلسفه ايده آليستي با طرح اصطلاح حقيقت جهاني، فاصله اي بين انسان و جهان انداخت، چون جهان را به دو بخش: حقيقي و ظاهري تقسيم كرد.
متفكرين چپ مقيم كشورهاي بلوك شرق سابق پيرامون نيچه نوشتند كه او مبلغ حكومت جامعه برگزيدگان بود و در آثارش هيچگاه جوياي حقيقت نشد، بلكه دنبال حقيقت خود بود. آنها با تكيه بر آثار نيچه مي گويند، او عليه جنبش كارگري مبارزه كرد و از موضع اشرافي، اخلاق اربابي انسان برتر را تبليغ كرد.
او در كتاب اراده به قدرت رسيدن از بورژوازي خواست كه باقيمانده ايده آل هاي هومانيستي و دمكراتيك خود را به دور اندازد. او از فيلسوفان و شاعران آته ايستي و از پيشگامان ”فلسفه زندگي“ امپرياليستي و عرفاني خردگريز است كه تعداد زيادي از نويسندگان بورژوازي راست را تحت تاثير قرار داد. او از موضعي راست به انتقاد از بورژوازي نوپا پرداخت وخواهان انقلاب راستگرايان و بقدرت رسيدن آنها شد.
از جمله عنوانهاي تحريك كننده در نوشته هاي او: اراده بقدرت رسيدن- نيهليسم- تغيير ارزشها- انسان برتر- خدا مرده- تكرار تاريخ- بازگشت دوراني اوضاع، و غيره ميباشند. نازي ها از واژه هاي او مانند: زن خونخوار بلوند- رهبر- ابرمرد و غيره سوء استفاده كردند. بعدها فلسفه زندگي نيچه موجب تولد فلسفه اگزيستنسياليسم درغرب گرديد. فلسفه سياسي جماعت برگزيدگان نيچه، فقط خوشبختي قشر مرفه و برگزيدگان را درنظر داشت. تئوري ابرمرد او با تئوري تكامل و تنازع بقا داروين خويشاوند شد، گرچه نظريه داروينيسم براساس عوامل بيولوژيك و تئوري نيچه برپايه خواست و اراده گرايي است. در 4000 مقاله اي كه تاسال 1980 در 30 زبان درباره نيچه منتشر شد، او را به تحقير فيلسوف شاعر ناميدند و نه فيلسوف متفكر.
نيچه ميگفت با فراگير شدن علم و صنعت درقرن جديد، بايد به تعريف نوي از انسان پرداخت. به نظر او، انسان حلقه اي است ميان ميمون و انسان برتر. او ميگفت، انسان، جهان را نساخته، بلكه خود ميتواند جهاني باشد. او هنرمند نيست، بلكه يك اثر هنري است. به تاكيد او، انسان برتر نيچه، انسان است و نه خدا، انساني كه هميشه به حالتي تكراري بايد درمقابل يك زندگي بدون هدف و وسيله مقاومت كند. به اشاره او امكان انسان برتر، از آن روزي شروع شد كه مذهبي نمايان، خدا را به قتل رساندند. او به اغراق و طنز، خود را جانشين خداي بقتل رسيده مي دانست. براساس دفتر يادداشت هاي روزانه اش، نيچه در سال 1861 به اين نتيجه رسيد كه مسيحيت يك دين خيالي است، چون نه خدايي وجود دارد و نه روح ابدي، و نه معجزه هاي آمده در كتاب انجيل حقيقت دارند.
فريدريك نيچه Friedrich Nietzscheدر سال 1844 درجنوب شرقي آلمان زمان پروس بدنيا آمد و درسال 1900 درحالت جنون در آنجا درگذشت. به نظر منتقدين ادبي، او بدون شك، غير از فلسفه، يكي از مهمترين شاعران زبان آلماني است.
نيچه چون كيركگارد مي گفت، بايد به انتقاد زبان فلسفي پرداخت كه تاكنون مورد استفاده فلسفه ايده آليستي قرار گرفته، چون واژه هاي فلسفي به سبب وابستگي ايده ئولوژيكشان قادر به بيان منظور نوي نيستند. زبان قرن ها است كه وسيله اعمال قدرت گروهي شده كه زندگي را بطرق گوناگون نفي ميكند. زبان،ريشه در بقدرت رسيدن گروهي ازحاكمان دارد كه اولين بار براي تسلط بر مردم و زيردستان از آن استفاده نمودند.
اثر اصلي نيچه كتاب” چنين گفت زرتشت“ نام دارد كه حاوي مهمترين افكار فلسفي اوميباشد. زرتشت در اين رابطه نامي ادبي-خيالي است و نه حقيقي-تاريخي، يعني پيامبر ايراني عصر جاهليت!.
مشهورترين كتابهاي نيچه: اراده بقدرت رسيدن- انساني، خيلي انساني- درآن سوي خير و شر- نسب نامه اخلاق- شامگاه بتان- حكت مسرت بخش- دجال، ضد مسيح- ملاحظات نابهنگام- تولد تراژدي ار روح موسيقي- موضوع واگنر- ماشااله، عجب مردي! – هستند. كتاب آخر، نوشته اتوبيوگرافيك او ميباشد.
در روستاي محل اقامت نيچه درخارج، در روي تخته سنگ صخره اي، شعر معروف سرود سرمستي، از بخش چهارم كتاب” چنين گفت زرتشت” بصورت زير آمده:
آه انسان ! هشدار!
اين نيمه شب ژرف چه ميگويد؟
خواب بودم، خواب بودم؛
از خواب ژرف برخاستم.
جهان ژرف است؛
ژرف تر از آنكه روز گمان كند
رنج آن ژرف است
لذت، ژرفتر از محنت
رنج ميگويد: بگذر!
اما لذتها جاودانگي مي خواهند
ژرفي، ابديتي ژرف!
تماس با نویسنده:
asar@noavar.com