باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 25 مهر 1387 كاربران برخط 88 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
وحدت علوم(1)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


نوشتار حاضر متن سخنرانی مرحوم سید احمد فردید می باشد که پیش از از این در سالنامه فرهنگي هنري موقف سال دوم، شماره دوم ، شهريور 1383 به چاپ رسیده است. بخش اول این سخنرانی تقدیم می گردد.

 
   ● سخنران: سيد احمد - فرديد

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از سالنامه فرهنگي هنري موقف سال دوم، شماره دوم ، شهريور 1383

 
 
«من طرفدار تمايز ذاتي ميان «علوم انساني» و «علوم طبيعت» هستم.»
قبلاّ هم كه حرف زديم من بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم گفتم،‌ حالا هم مي‌گويم
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم
اين مسئله‌اي كه مي‌خواهم براي شما طرح كنم جدي است، هر چند چيزي نيست كه اگر ضبط كرديد نظمي داشته باشد. مي‌خواهم توجهتان را جلب كنم به مسئلة اساسي و اين مسئله تفصيل پيدا كرده است در غرب، مخصوصاّ اينكه اين مسئله در مملكت ما مطرح نيست. اجمالاّ ممكن است بخواهد مطرح شود حتي براي روحانيون، ولي به تفصيل مطرح نيست. اين عنوان، اين مسئله عبارت است از «وحدت علوم» Einheitswissenschaft . عده‌اي از غربي‌ها هستند كه معقتد به «وحدت‌ علوم»اند، حتي يك دانشگاهي در آمريكا درست كرده‌اند به اسم دانشگاه «وحدت علوم». اين‌ها مي‌گويند علم به طور كلي يكي است و در آخرين تحليل موضوع و مسائل و مباديش هم يكي است. حالا در باب موضوع و مسائل و مبادي و اغراض علوم اجمالاّ بگويم اين علوم همان علوم طبيعت است آن هم علوم طبيعت و رياضي جديد، غرض از اين علم هم اين است كه انسان جهان را تغيير بدهد اعم از اينكه موجود زنده باشد، موجود آلي باشد يا غيرآلي، موجود غيرآلي يعني ماده، موجود آلي يعني نبات و حيوان و انسان.
يك علم واحد «موضوع» واحد دارد و مسائلش هم همان پرسش‌هايي است كه نسبت به اين موضوع مي‌شود، اين عبارت از علم طبيعت است كه در اين علم طبيعت شما همواره كشف مي‌كنيد، قوانيني وضع مي‌كنيد و با وضع اين قوانين طبق اين قوانين عمل مي‌كنيد، پس خود اين علم طبيعت هم دو جهت دارد نظري و عملي، عمل عبارت است از تغيير دادن مطابق با خواستي كه داريد شيئي را تغيير مي‌دهيد مثلاّ مي‌شود علم شيمي، يك وقت مي‌خواهيد بمب درست كنيد، يك دفعه مي‌آيد يك دواي طبي مي‌سازيد،‌ نبات را هم تغيير مي‌دهيد به صورت‌هاي مختلف از جمله زراعت، حيوان را هم تغيير مي‌دهيد، تربيت حيوانات اهلي مي‌كنيد، مثال زياد مي‌شود زد، انسان را هم تغيير مي‌دهيد جسماّ و روحاّ تغيير مي‌دهيد،‌ تغييرش مي‌دهيد بطور خواست خودتان و ايدئولوژي‌اي كه داريد، بدنش را اگر مريض باشد بهبود بهش مي‌بخشيد، پس با اين علم در انسان تأثير و تصرف مي‌كنيد بنابراين كار علم عبارت است از تأثير و تصرف، اين را مي‌گويند «سيانس اپراتيو» Scince Operative، در «سيانس اپراتيو» تصرف مي‌كنند در خارج، براي چه؟ مدعا اين است براي بهبود حيات انسان، براي اينكه انسان تكامل پيدا كند،‌ براي تسهيل امر معيشت انسان، اينجا اگر دقت كنيد حتي اگر بگويند كه علم غرضش عبارت از سعادت دنيوي و اخروي است- اينها حرف است، علم جديد سعادت را فقط تخصيص مي‌دهد به سعادت دنيوي، همين معيشتي كه داريم، ديگر اينكه آخرتي به هر عنوان هست حتي آخرت افلاطوني، در علم جديد نيست. اصلاً در تمدن جديد نيست. در فرهنگ جديد نيست. دينش هم براي اينست كه همين دنيا را مطابق به اصطلاح امروز مي‌گوييم ايدئولوژي‌اي كه دارد- طبق آن خواستي كه دارد تغيير بدهد، حالا برحسب رژيم‌هاي سياسي هم فرق مي‌كند كه رژيم حكومتي چه جوري باشد چه جور تغيير مي‌دهد، بهر حال علم يكي است و علوم ديگر كه عبارت از «علوم انساني» باشد بازگشتش به همان علوم طبيعت است پس علم يكي است، اگر اختلافي هست در روش است، ذاتي نيست، عرضي است. حالا در بعضي خيلي صريح است اين كه «علوم انساني» بايد برود تابع «علوم طبيعت» بشود و در بعضي صريح نيست، «دكارت» Descartes, Rene (Renatus Cartesius) 1596-1650  همين را مي‌گويد.
براي «كانت» Kant, Immanuel 1724-1804 هم «وحدت علوم» هست براي فلسفه‌هاي معمولي هم معمولاّ وقتي به «كانت» مي‌آيند، علوم يكي است و در واقع مثال اعلي و نمونة كامل هم همان «علوم طبيعت» است، حالا در علوم طبيعت،‌رياضيات با علوم طبيعت يكي مي‌شود، شما نمي‌توانيد بگوييد يك علم طبيعت است كه رياضيات درش نيست، بدون رياضيات اصلاً علم طبيعت در غرب، در دورة جديد محال است، بدون رياضيات ممتنع است حال آنكه در «ارسطو» Aristoteles 384 V. Chr-322 V. Chr اصلاً احتياجي نداشتند. از طبيعت حرف مي‌زند بدون اينكه به كميت كاري داشته باشد، علم جديد نمي‌تواند منفك از كميت باشد، كميت در علوم طبيعت لازمة ذات علم جديد است، بنابراين مي‌آيد به «علوم انساني» - علوم انساني هم «روان‌شناسي» است، «جامعه‌شناسي» است و اقسامش،‌ جامعه‌شناسي را هم ممكن است بگوييد «روانشناسي جمعي» مي‌شود، يك «انسان‌شناسي» است به معاني مختلف و يكي مي‌ماند «تاريخ»، هر يك از اينها گاهي بيان مي‌كند امري را چنانچه هست و گاهي چنانچه بايد باشد و علم «حقوق» كه خصلت نظري دارد و «اخلاق» كه بيشتر مي‌گويند چه بايد كرد باز جزء علوم‌انساني است، مي‌ماند «علم‌ دين» كه آن هم اگر دقت كنيم تابع علوم انساني مي‌شود، در «فلسفه» هم بطور كلي «منطق» بيشتر اصالت دارد همان منطقي كه مي‌‌گويد چگونه بايد كه چه روشي بايد كه بكار برده شود تا اينكه شما بهتر بتوانيد كشف قوانين طبيعت بكنيد و قوانين علوم انساني هم چنانكه لغت طبيعت هم كه استعمال مي‌كنيد ندانسته لفظ طبيعت را بر انسان هم اطلاق مي‌كنيد.
اين جريان در عصر حاضر هم خيلي قوي است، در امريكا و اروپا و در ممالك آنگلوساكسون بسيار قوي است. يك جريان، يك دسته بودند به اسم «حلقة وين» Der Wiener Kreis كه قائل به همين «وحدت علوم» بودند، يكي از اينها كه در آمريكا مرد و يهودي هم بود «فيليپ فرانك» Frank, Philipp 1884-1966 بود كه رفت در آمريكا و آن دانشگاه وحدت علوم را- يقين ندارم- ولي اين طور بيادم مي‌آيد- او بنيان گذاشت. اين جريان بعد يك صورتي پيدا مي‌كند به نام «فلسفة تحليلي» Analytische Philosophie فعلاً در اروپا،‌ در آمريكا و در بعضي از دانشگاه‌ها و جريان‌هاي آمريكايي و مخصوصاّ در انگلستان خيلي قوي است و فعلاً حتي مي‌توان گفت «برتراندراسل» Russell, Bertrand 1872-1970 وقتي بيان عقايدش را مي‌كنند جزء همين فلاسفة تحليلي حسابش مي‌كنند «ويتگن‌اشتاين» Wittgenstein, Ludwig 1889-1951 باز بلندگوي همين فلسفة تحليلي است البته يك اختلافي هست با «پوزيتيويسم» Positivismus «آگوست كنت» Comte, Auguste 1798-1857 «آگوست كنت»- كه در اين دقت بيشتري در منطق بكار مي‌رود، اينها باريك انديشي‌هاي زيادي دارند در منطق و تحقيقات منطقي كه در «آگوست كنت» نيست، اينها را رويهم رفته «نئوپوزيتيويست» هم مي‌گويند (مذهب نو تحصلي). حالا اختلاف معتقدين «وحدت علوم» از لحاظ «نئوپوزيتيوسيم» Neupositivismus و از لحاظ «فلسفه‌هاي آنالتيك»، اين تفصيل مي‌خواهد بعلاوه خود اينها بيان يك چيز نمي‌گويند همه متفقاً بطور كلي «علوم‌انساني» را تابع «علوم طبيعت» مي‌خواهند ولي چگونه؟ و چطور؟ اختلاف پيدا مي‌شود. ممكن است يكي جامعه‌شناس باشد و طرفدار «وحدت علوم» و جامعه‌شناسي اين با جامعه‌شناس ديگري كاملاً فرق داشته باشد و با هم نزاع داشته باشند، هر دو روانشناس‌اند و هر دو هم بازگشت حرفشان به علوم طبيعت، با اين همه در خودشان اختلاف دارند مثل «پسيكاناليز»،‌پسيكاناليز را معمولاً علمي مي‌گويند به اصطلاح علمش هم بازگشتش به همان علوم طبيعت است ولي خود پسيكاناليست‌ها با هم اختلاف‌نظر فاحش دارند، مثلاّ «يونگ» Jung, Karl-Gustav 1875-1961 چقدر فاصله دارد تا «فرويد» Freud, Sigmund 1856-1939 ولي اصالت به علم مي‌دهد. در علمش هم هر آنچه بيشتر اصالت دارد علوم طييعت است، به اصطلاح شما كه من استعمال نمي‌كنم «الگو»‌يش آن «پاترن»ش «روبر»ش- اصلاً «روبر» بهترين تعبير براي «پاترن» است، «پاترن» از «قدوه» و «اسوه» به معناي «برش» است. من ريشة اين لغت را پيدا كرده‌ام. چقدر پدر و مادر دارد، اين لغت برمي‌داريم، مي‌خواهيم خياطي كنيم يك چيزي برمي‌داريم مي‌گذاريم رويش اين مي‌شود «پاترن»،‌ «الگو»، در واقع بهترين تعبيرش «روبر» است بهر حال آن«روبر» هم كه از روي آن مي‌برند علوم طبيعت است با اين همه مي‌بينيم در خود علوم‌انساني هم «روبر»شان قدري با هم فرق مي‌كند اين‌طور نيست كه همه يك چيز بگويند. دنياي امروز به اصطلاح «نيچه» Nietzsche, Friedrich 1844-1900 «آشفته بازار» عجيب و غريبي است. اين كتابهايي كه مي‌نويسند،‌ اين حرفهايي كه مي‌زنند،‌ قيل‌وقال است، جارو جنجال است، هياهو و غوغايي‌ست. هي كتاب مي‌نويسند،‌ هي مي‌گويند تو درست مي‌گويي من غلط مي‌گويم. اين آن را رد مي‌كند،‌ آن اين را رد مي‌كند،‌ داد و بيداد است خصوصاّ در اروپا بيشتر از ما حالا هم دارد مي‌آيد اينجا، توي كتابها تفصيل پيدا مي‌كند.
پس من تقسيم مي‌كنم. يكي گفتم «پوزيتيويست» بود. «پوزيتيويست» مي‌شود «نئوپوزيتيويست» (مذهب نوتحصلي)، «حلقه وين» بود، «فلسفه‌هاي تحليلي» هست علاوه بر اين جريان بحثهاي منطقي هم هست، «منطق رقومي» و من مي‌گويم «منطق‌ الجمبل»، «حساب الجمبل» در كتب قديم هيئت- اگر شما با اعداد حساب اين را در كتب قديم گفته‌اند «حساب جمبل». اين كلمه «جمبل» با «سمبل» يكيست. امروز مي‌گويند «منطق سمبوليك» با علاماتشان. من بجاي «منطق رقومي» مي‌گويم «منطق الجمبل»، يك جرياني هم كه بسيار كار شده، «منطق الجمبل» است. به تعبيري كه «بزرگمهر» گفته است «منطق رقومي»،‌ «لوژيك سمبوليك» به اصطلاح بعضي هم مي‌گويند «منطق رياضي» و در اين «منطق الجمبل» كه روش علوم است باز اينها به «وحدت علوم» قائلند. متدولوژي و روشي كه مي‌گويند براي علوم بايد بكار ببريم ديگر «منطق ارسطو» نيست. منطق «هگل» Hegel, Georg Wilhelm Friedrich 1770-1831 هم نيست. منطق ماركسيست هم نيست. الا اينكه ماركسيستها هم مي‌خواهند فعلاً از «منطق الجمبل» استفاده كنند، جمع كنند با «منطق ديالتيك»، خيلي هم مغزها رويش كار كرده. در لهستان «ستاسكي» معروف است. اينجا هم بطور اجمال يك چيز شكسته بسته‌اي آمده است. منوچهر بزرگمهر آدم خوبيست. پدرش هم عارف است. خانه‌اش هم رفتيم. كشكول هم داشت. جلوتر مدتي تابع يكي از جريانهاي صوفيانه هند بود. آنكه چندين سال است حرف نمي‌زند، «مهربابا»،‌ منوچهر بزرگمهر با اينكه در جواني «مهربابايي» بوده، پدرش هم عارف بوده، كشكول هم هنوز توي خانه‌اش بود، بعد رفته بود به «منطق الجمبل» كتاب ترجمه مي‌كرد ولي خوشبختانه مغزش براي «منطق الجمبل» ساخته نشده است. اصلاً اهل «منطق الجمبل» و رياضيات نيست و من مي‌پسندم چون اينطوريست، «مصاحب» اگر كاري مي‌كرد بهتر بود كه مرد. يك كتابي هم راجع به «منطق الجمبل» نوشته كه ترجمه كرده است. بدون مقدمات فلسفه كتاب مصاحب منطق است با علامات رياضي. خوب اين «منطق‌ الجمبل» يا «منطق رقومي» كه پيدا شده خيلي رويش كار شده. لهستان اتفاقاً كار كرده. اروپاي شرقي در بعضي‌ها كار كرده، هم يهودي هست و هم غير يهودي و مد است، در اروپا هم هست در آمريكا هم هست، حتي در دانشگاهها منطق كه درس مي‌دهند «متطق الجمبل» است. اين «منطق الجمبل» زياد اگر ترقي كرد سر و كله‌اش در «انفورماسيون» و Information و «سيبرنيتيك» Ciebervitik در مي‌آيد. «سيبرنتيك» از «منطق‌ الجمبل» استفاده مي‌كند حتي در قسمت ماهواره و زبان «انفورماتيك» Informatik اينها با رياضي نمي‌تواند جدا باشد. علاوه بر رياضي كه نمي‌تواند جدا باشد با «منطق‌ اجد» يعني جديدتر نمي‌تواند جدا باشد. از اين منطق جديد از نظر تكنولوژي استفاده مي‌شود. من حيث‌المجموع «منطق رياضي» و «سيبرنتيك» كلاً يك جهت جريانند كه همان علوم طبيعت را مي‌رسانند به جايي كه مي‌گويند كار به جايي بايد برسد كه بالاخره يك مغزهاي الكترونيكي درست بشود كه خودش كار كند و مغز انسان ديگر بكار نرود، صورت ضعيف و كوچكش همين «كامپيوتر» است، رويهم رفته همة اين جريانها بازگشتش به «وحدت علوم» و ترقي «پوزيتيويسم» است كه «نئوپوزيتيويسم» مي‌شود و دقت علمي و رياضي مي‌رود تا جايي كه مي‌گويند اصلاً علوم انساني بايد به «سيبزنتيك» تبديل شود. يعني اين مغز انسان اصلاً كار نكند مغزي كه علم مي‌سازد به جاي او كار مي‌كند، توليدمثل هم ديگر لازم نيست علم برايش مي‌كند. مثلاً امروز بر حسب احتياج مثل تخم‌مرغ، انسان هم همين‌طور توليدمثل مي‌كند بدون اينكه اصلا نيازي به توليد‌مثل و جفت‌گيري متداول باشد، زن و مرد هم راحت مي‌شوند حتي بعضي مي‌گويند كم‌كم بايد يك كاري كرد كه انسان ديگر شهوت جنسي‌اش هم از بين برود، همه‌جور فكري هست توي اين دنياي امروزي، جنگل يا مولاست اين دنيا، حالا در مسأله بيولوژي و كارهاي محيرالعقولي كه انجام شده و تغيير «ژن»- اينها ديگر صورت روزنامه و پاورقي روزنامه پيدا كرده. در اروپا و دنيا، يكي ديگر از جريانهايي كه از همين دسته است ولي منتها بيشتر جهت سياست فراماسونري در آن صددرصد قوي است به اصطلاح « منورالفكر» است، هنوز به مرحلة «روشن‌فكري» نرسيده است و با روشن‌فكر يعني ماركسيست در كتب مختلفش مخالفت مي‌كند حتي با آنهايي كه قائل به «وحدت علوم»اند ولي تمايل به ماركسيسم دارند و اين صراحتاً خودش بازمي‌گردد به قرن هيجدهم و منورالفكري با توضيحي كه خواهم داد و قائل به «وحدت علوم» است و روبرش هم همان علوم طبيعت است و صددرصد علوم انساني را تابع علوم طبيعت قرار مي‌دهد ولي با يك چك‌وچانه ديگري و آن دقت‌هاي «سيبرنتيك» و «منطق رقومي» هم درش نيست، زيرا در قسمت «وحدت علوم»ي كه در «سيبرنتيك» و « انفورماسيون» مي‌آيد مسأله‌ي زبان در كار مي‌آيد و يك باريك انديشي‌ها و يك دقت‌هايي هرچه دقيق‌تر در باب «زبان» به عمل آمده و مي‌پرسد كه «زبان» چيست؟ و تفاسيري در باب «زبان» مي‌دهد و جواب اينكه «زبان» چيست، اينها «تاريخ» را هم تابع علم قرار مي‌دهند، چون «تاريخ» جزء «علوم انساني» است ديگر و «تاريخ» از اين نظر تاريخ است، قانون ندارد. قوانينش را بايد از «علوم انساني» بگيرد «علوم انساني» هم قوانينش تابع «علوم طبيعت» است، به اين جريان كه مي‌خواهد فعلاً جانشين يك جريان ديگري بشود:
«راسيوناليسم كريتيك» Kritische Rationalismus مي‌گويند (مذهب اصالت رأي يا اصالت عقل انتقادي)، سردسته‌ي اينها «كارل پوپر» Popper, Karl 1902 است كه ابتدا در اطريش بود بعد در آلمان- و بعد خب در آلمان، در فرانسه، در آمريكا تبليغ مي‌شود ولي آن قوت « فلسفه‌هاي تحليلي» را ندارد، ضعيف است، جنبة تبليغات سياسي و همگاني‌اش زياد است و چون آسان است و مباني‌اش « همه كسي» است، مشكل نيست، هر كس مي‌تواند بفهمد به خلاف «فلسفه‌هاي آناليتيك» كه آسان نمي‌شود فهميد، مي‌رود در باريك‌انديشي‌هاي منطقي و دقت‌هايي كه بايد رفت درس خواند مثل «سيبرنتيك»، هر كس نمي‌تواند «سيبرنتيك» را بفهمد بايد بيايد درس «سيبرنيتيك» بخواند و جنبة تبليغات همگاني، دموكراسي و ليبراليسمي‌اش فوق‌العاده قوي است براي امپرياليسم، از منطق مي‌گويد، از علوم هم مي‌گويد، از همة چيزها مي‌گويد، اينها همه در يك چيز مشتر‌ك‌اند در «وحدت علوم»- و «روبر» هم همان «علوم طبيعت» است با اختلاف اينكه علوم طبيعت‌شان يكسان هم نيست، تو خودشان اختلاف است اما اينها (پوپر و دار و دسته‌اش) چون عده‌شان معدود و كم است هنوز يك چيز مي‌گويند ولي تو خودشان باز دارد اختلاف پيدا مي‌شود اصلاّ اين لازمة بحث‌هاي فلسفي جديد است كه اصلاً «وحدت كلمه» درش نيست، وحدتش عين تفرقه است، تفرقه عبارت از وحدت آن است چون جهان امروز جهان تفرقه است، حرف «نيچه» را كه برايتان خواندم بازار مسگري است بازار مكارة پر از قيل و قال، يك تمدن وقتي بخواهد تمام بشود اين قيل‌ و قال‌ها هست،‌ من مي‌گويم وراجي،‌من مي‌گويم منطق درايي، علوم انساني درايي- چنانچه در اسلام هم بعد كه يك قدري تاريخ اسلام تمام شد شروع كردند حرف زدن. «علم اصول» براي اين بود كه استنباط كند، بيان كند احكام «علم فقه» را، اصلاً علم فقه رفت تا آخر عمرشان بحث مي‌كردند در علم اصول. يا فرض كنيد «منطق» براي «فلسفه»، فلسفه را گذاشته است همش منطق مي‌بافد، وقتي تاريخ تمام شد خود وسيله مطلوب مي‌شود، منطق وسيله‌ است خود اين وسيله مي‌شود مطلوب، علم اصول منطق علم فقه است سابقاً وضع اينطور شده بود كه يك آقايي شروع مي‌كردند تا آخر عمرشان فقط در علم اصول، اصلاً فقه رفته بود جايش را علم اصول گرفته بود، منطق هم علم اصول است اما علم اصول استنباط احكام از طبيعت بقول خودشان، ‌اصلاً اين بحث‌هاي منطقي استنباط احكام از طبيعت را از بين برده به نحوي كه من مي‌گويم اگر يك عالمي بيايد در اين بحث‌هاي منطقي و فلسفي ديگر نمي‌تواند دنبال علمش هم برود، گرفتار مي‌شود ولي در عين حال هم، از نظر تكنولوژي و سياست از اين منطق‌ها استفاده مي‌شود و همه‌اش هم در دست سياست است، منطق و خدايش و زمينش و آسمانش در دست سياست است، سياست از نظر تكنولوژي قوي است، زرادخانه است، علوم طبيعت و علوم انساني تكامل پيدا كرده در اين كه انسان تمام اهواء نفسش را تمركز بدهد در زرادخانه و تسليحات جنگي و ابزارهاي (جنگي)، در اين قسمت فعاليت خيلي زياد است مغزها هم كار مي‌كند نخواسته باشد هم كار مي‌كند، در جهان امروز زمينه مهياست كه يك آقايي اگر رفت در قسمت‌هايي كه ارتباط با زرادخانه پيدا مي‌كند فعاليت‌هاي فكريش هم بهتر مي‌شود، مثلاّ اگر طبيب بشود و فكرش برود به اينكه يك دواهايي براي كشتن مردم در جنگ سوم جهاني درست كند اين زودتر پيش مي‌رود تا اينكه فكرش را مشغول كند به اينكه ميكروب سرطان چيست و چگونه بايد سرطان را از بين برد. زمينه مهياست براي جنگ به توسط منطق، به توسط «منطق رقومي»، به توسط منطق ديگر و همين حرفها.
در مقابل اين جريان كساني هستند كه به «وحدت علوم» قائل نيستند، اينها «علوم انساني» را بالذات و موضوعش را با موضوع «علوم طبيعت» دو تا مي‌دانند، وقتي پيدا مي‌شود كه مي‌گويند «وحدت علوم» درست نيست، هنوز در «كانت» «وحدت علوم» هست ولي تفصيل پيدا نكرده،‌ اولين كسي كه «علوم انساني» را مي‌گويد غير از «علوم طبيعت» است، موضوعش فرق دارد، روشش هم فرق دارد، منطقش هم فرق دارد «ويلهلم ديلتاي» Dilthey, Wilhelm 1813-1911 آلماني بود،‌ او بصراحت مي‌گفت Geist يعني «علوم رواني»،‌«علوم روحاني». اين Geist نه روان به معناي معمولي لفظ است، جان حيوانات هم دارند ولي انسان اين جانش مي‌شود روان «Geist» حيوان روان ندارد جان دارد فعلاّ ما بجاي روان، جان استعمال مي‌كنيم مي‌گوييم «روان‌شناسي» بعد مي‌گوييم روان‌شناسي جانوران، اين ديگر نمي‌شود اگر بگوييم «جان‌شناسي» درست مي‌شود ولي اينجا «علوم رواني» كه مي‌گوييم غير از معناي «علوم نفساني» است به اصطلاح «سيانس دل اسپري» بعد اين كلمه را گفتند «علوم انساني» كه درست هم هست هر علمي كه موضوعش انسان است، مسائلش مربوط به انسان است، مي‌گويند «علوم انساني»- اين «علوم انساني» بالذات فرق دارد با علوم طبيعت، منطق ديگري درست مي‌كنند كه به آن مي‌گويند «هرمونوتيك» Hermonutik- من ترجمه كردم به «زندآگاهي» و «دور زندآگاهانه» و كساني كه تابع «هرمونوتيك» هستند خيلي زيادند به اندازة آن دسته زيادند و هي هم دارند بر ضد هم كتاب مي‌نويسند. من طرفدار تمايز ذاتي ميان «علوم انساني» و «علوم طبيعت» هستم و اين‌قدر هم در اين مملكت معلومات زياد است كه من هنوز جايي، كسي را نديدم كه به اين مسئله توجه كرده باشد حتي پنج صفحه مقاله نوشته باشد نسبت به همين موضوعي كه امروز مطرح كردم، مسئله ساده است. آقا اين همه كتاب در غرب مي‌نويسند، شوخي نيست، هم چه چيزي نيست كه خيال باشد،‌ مشروطه كه مي‌آيد «وحدت علوم» هم همراهش مي‌آيد، اين «وحدت علوم» همان «وحدت علوم» قرن هيجدهم يهودي و ماسوني و صهيوني است، نمونة بارز و كاملش اين «راسيوناليسم كريتيك» است. اصلاً يك «وحدت علوم» به عنواني كه با «دكتر هشترودي»- كه يك مقداري رفته بود به «وحدت علوم»- مي‌نشستيم، گفتگو مي‌كرديم كه در «وحدت علوم» هنر يك معنايي پيدا مي‌كند، تكرار مي‌كرديم با «دكتر هشترودي»- خود من هم در راه بودم، اصلاّ به اندازة «دكتر هشترودي» هم سراغ نداريم كسي كه «وحدت علوم» را طرح بكند. اگر بعدها خراب شد تنها بود وگرنه يك قدري استعداد داشت انصافاً،‌ اگر در اروپا بود اينطور ممكن بود نشود، حتي اگر «هشترودي» خراب نشده بود استعداد داشت، چون زبان هم شرط است، ما زبان هم نداريم
يك جريان ديگري هم هست كه من انصاف مي‌دهم با اينك䙇 يهودي هستند بعضي‌هاشان بسيار كار كرده‌اند آنها يك قدري جمع مي‌كنند ولي انصافاّ سواد دارند، يك جور حالت انقلابي هم درشان هست ولي يهودي‌اند در عين حال «خودبنيادي» هم هست و نهان‌كاري هم هست،‌ يك جريان «ديالكتيك ماركسيست» هم هست آن هم همين‌طور است، حالا راست دارد،‌ چپ دارد. آنها يك منطقي دارند «ديالكتيك ماركسيست» كه كم‌كم يك قدري از جريان‌هاي منطقي ديگر مي‌خواهد استفاده كند مخصوصاّ در اروپاي شرقي و حالا برايتان مي‌گويم اين مناظرات چه بود در مملكت ما، نمي‌خواهم رد يا قبول كنم، اين چه ديالكتيكي بود؟
در آن جريان اشخاص با اطلاعي هستند هم از هرمونوتيك استفاده مي‌كنند هم از جريانهاي ديگر، يك جور حالت انقلابي هم دارند حتي زير دستشان «گروپن ديناميك» هم هست چنانچه يك دسته در سال 1968 بود در فرانسه شلوغ كردند سنگ‌هاي خيابان را كندند مي‌زدند توي سر پليس، اينها «دسته‌هاي توانمند انقلابي» بودند- «گروپن ديناميك»،‌ اينها جمعيتي هستند بنام «حوزة فرانكفورت» Frankfurter Schule فلسفه‌شان را «نظرية انتقادي» Kritischen Theorie (كريتيك تئوري) هم مي‌گويند در مقابل «راسيوناليسم كريتيك» كه تعلق به دستة «پوپر» دارد «نظرية انتقادي»، همان «حوزة فرانكفورت» كه يهودي‌اند تمامشان ابتدا در جنگ دوم از آلمان رفتند به هلند. دو نفر كتابي نوشتند هردوشان هم باسوادند يكي «هور كهايمر» Horkheimer Max 1895-1973 و ديگري «آدرنو» Adorno, Theodor 1903-1969 هر دويشان مرده‌اند يكي كه بعد از اين دو نفر هست «ماركوزه» Marcuse, Herbert 1898-1979 بود كه آنهم مرد كسي كه باقي مانده فعلاً «يورگن هابرماس» Habermas, Juergen 1929 است مرد بسيار باسوادي است البته سوادش به پاي آقاي نمي‌رسد چون آقاي گفت كتابش انديشة جهاني‌ست. بايد «هابرماس» برود پيش درس بخواند البته مطالب آنقدر مهم است كه «هابرماس» نخواهد فهميد و نخواهد خواست هم كه بفهمد،‌ اين آقاي «يورگن هابرماس» «علوم انساني» را تقسيم مي‌كند و «علوم انساني» را از «علوم طيبعت» جدا مي‌كند،‌ تقسيمات دقيقي دارد از همه جا استفاده كرده و عيناً حرفهاي «ماركوزه» را نمي‌زند، «ماركوزه» هم مثل آن دو نفر نمي‌گويد ولي با اين همه جهتشان واحد است، كتاب‌هايي كه مي‌نويسند عين هم كه نيست، هر كدام ابتكار دارند، كتاب‌هايي هم دارد «يورگن هابرماس»، يك جلسه‌اي هم بود در سال 1960- كتاب مهمي است، بحث‌هايي هم شده است از جمله «پوپر» بحث كرده است، «پوپر» «هابرماس» را رد مي‌كند و «هابرماس» «پوپر» را رد مي‌كند اسمش هم هست «نزاع بر سر تحصل» (پوزيتيويسم) معروف است عدة زيادي در آلمان تشكيل جلسه دادند و بحث‌هايي در گرفت. «يورگن هابرماس» صد در صد نيامده تابع «هرمونوتيك» «ويلهلم ديلتاي» بشود، از «هرمونوتيك» استفاده كرده است حالا قبلاً بگويم به اين «هرمونوتيك»، روشش را «Verstehen» هم مي‌گويند من ترجمه مي‌كنم به «درايت» . فرق اين است كه شما در «علوم طبيعت» بيان علت مي‌كنيد، قوانين وضع مي‌كنيد اما در «علوم انساني» يك تعبيري دارند بهش مي‌گويند « verstehen» كه آن «فهم معنا»ست و در «فهم معنا» قانون نمي‌شود بيان كرد. شما وقتي مي‌خواهيد برويد به شيمي- اين ماده كه غرض و معنا و جهتي تو كارش نيست تا ببينيم چه مي‌خواهد، خواستش چيست؟ ماده كه خواست ندارد، «معنا» يعني «مقصد»،‌ اصلاً يك معناي معنا يعني مقصد، شما براي ماده هست كه قانون وضع مي‌كنيد اعم از اينكه فيزيك باشد و يا شيمي، اما به انسان كه آمديد اين انسان خواست دارد، غرض دارد، زبان دارد، بايد بفهميد- فهم كنيد انسان ديگري را و بيان كنيد، هزار و يك بازي است لذا اينها را نمي‌شود با فيزيك و شيمي يكي خواند. اگر خواندي مي‌ميرد و ديگر نمي‌شود انسان را بفهمد، از انسان دور مي‌شود و ديگر نمي‌تواند ديگري را فهم كند اين را اصطلاحاً مي‌گويند «درايت» يا «فهم معنا»، در شيمي و فيزيك لازم نيست شما اهل ذوق و فهم و درايت باشيد با منطق صرف و فرمول رياضي بيان مي‌كنيد شيمي چيست و معادله مي‌دهيد اما در بيان اينكه انسان چيست، در يك جامعه‌اي مردم چه هستند- يك چيزي مي‌خواهد، يك لطف و قريحه‌اي مي‌خواهد كه اين لطف و قريحه و منطق را نامش را گذاشته‌اند «Versthen» سابقاً من گفتم روش در آن قسمت است بيان علت است علل را بيان مي‌كنيد و بعد از بيان علت قوانين وضع مي‌كنيد، الآن يكي از بيماريهايي كه در اين مملكت هست اين است كه هر چيزي را مي‌خواهيم ندانسته از روي «علوم طبيعت» برايش علت پيدا كنيم هر حركتي را مي‌گوييم بگرديم علت‌يابي كنيم اين «پوزيتيويست زدگي» است بدون اينكه بفهميم «پوزيتيويسم» چيست، اين كشتن انسان است به عقيدة «هرمونوتيك»‌ها، اصلاً نمي‌تواند انسان جامعه را بفهمد، هنوز كلمة فهم كه مي‌گوييم «فهم الفاظ» است در «هرمونوتيك» زبان اهميت خاصي دارد، در روش منطق «زندآگاهي» مسئلة زبان يك قوم راهي است كه بفهميد اين قوم در چه مرحله‌اي است، كارهاي زيادي هم در اين قسمت شده- اگر شما «پوزيتيويست‌زده» بوديد، اگر شما رفتيد به «وحدت علوم» بدون اينكه «وحدت علوم» را بفهميد اين علم «درايت» «فهم كلمات» است ديگر، اين «درايت» كه من گفتم روشي است براي اينكه شما بفهميد «روايات» كدامش درست است كدامش غلط، منطق روايات است، «روايت» به يك معنايي يعني «تاريخ»،‌ تاريخ را شما بفهميد تحقيق كنيد «علم رجال» است و «علم درايت» است، «درايت» معنايش همين است علت اين است كه من در روش منطق «علوم انساني» گفتم «درايت»
ما «وحدت علوم» زده‌ايم بدون اينكه علوم آمده باشد در اين مملكت
«علم‌زدگي» بدون علم داشتن، آن هم كدام علم؟ آن «وحدت علوم»ي كه بدست غالباّ مرتجعين است خاصه «حافظان وضع موجود» و «بورژوازي» به معناي عام لفظ
 
ادامه دارد ....
 

    404 بازديد     5 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   فلسفه و حکمت (76)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:01/05/1386

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب