اينكه آيا خشونت رسانهاي موجب تشديد پرخاشگري و خشونت در جوانان ميشود يا نه، پرسش هميشگي تحقيقات در باب تأثيرات رسانهها بوده است. برخي متخصصين، از جمله پروفسور ل.روول هرسمان از دانشگاه ميشيگان، معتقدند كه شواهد پنجاه ساله نشان ميدهد، مشاهدهي خشونت رسانهاي باعث ميشود كه كودكان رفتار خشنتري داشته باشند و در سالهاي بعد نيز بر بزرگسالي آنها تأثير ميگذارد. اشخاص ديگري همچون جاناتان فريدمن از دانشگاه تورنتو، معتقدند كه «شواهد علمي نشان نميدهند كه تماشاي خشونت به توليد خشونتها يا حتي كاهش حساسيت نسبت به آن در افراد شود».
مطالعات بسيار، نتايج بسيار
آندره مارتينز در سال 1994 رهبري بازنگري جامع ادبيات علمي براي كميسيون مخابرات و راديو و تلويزيون كانادا (CRTC) در دانشگاه اوتاوا را به عهده داشت. او نتيجه ميگيرد كه عدم اتفاق نظر در باب تأثيرات رسانه، سه «حيطه خاكستري» يا محدوديتهاي موجود در خود تحقيق را بازميتاباند.
اولاً تعريف و اندازهگيري خشونت رسانهاي آشكارا دشوار است. برخي از متخصصان همچون جورج گربنر از دانشگاه تمپل كه خشونت در برنامهسازي تلويزيون را دنبال ميكنند، خشونت را به عنوان عمل (يا تهديد) صدمه زدن يا كشتن كسي، مستقل از روش به كار رفته و شرايط موجود تعريف ميكنند. بنابراين خشونت كارتوني را هم در مجموعه دادههاي خود وارد ميكند. اما كساني چون كاي پاكت و ژاك كايس از دانشگاه لاوال، خشونت كارتوني را به دليل تصويرسازي غيرواقعي و كميك آن به طور خاص از تحقيقات خود خارج ميكنند.
ثانياً، محققين در نوع رابطهاي كه دادهها فراهم ميكنند، اختلاف نظر دارند. برخي عنوان ميكنند كه مشاهدهي خشونت رسانهاي موجب پرخاشگري ميشود. سايرين ميگويند كه اين دو با هم در ارتباطند، اما هيچ رابطهي علي و معلولي بين آنها نيست. (ممكن است مثلاً هر دو از عامل سومي نشأت گرفته باشند). مابقي هم ميگويند كه دادهها اين نتيجه را نشان ميدهند كه اصلاً هيچ ارتباطي بين اين دو وجود ندارد.
ثالثاً، حتي آنهايي كه به وجود ارتباط بين خشونت رسانهاي و پرخاشگري موافقند؛ در نحوهي تأثيرگذاري يكي بر ديگري توافق ندارند. برخي عنوان ميكنند كه اين مكانيسم روانشناختي است و در طريقه يادگيري ما ريشه دارد. به عنوان مثال، هوسمان بحث ميكند كه كودكان يك «سناريوي رفتاري ادراكي» در خود شكل ميدهند كه رفتار آنها را با تقليد از اعمال قهرمانان رسانهها هدايت ميكند. در حالي كه آنها به تماشاي فيلمهاي خشن مشغولند، درونيسازي اين سناريوي رفتاري را ميآموزند كه استفاده از خشونت روش مناسبي براي حل مشكل است.
ساير محققين بر اين باورند كه تأثيرات فيزيولوژيك خشونت رسانهاي است كه باعث رفتار پرخاشجويانه ميشود. تماشاي تصاوير خشونتآميز تشديد ضربان قلب، تسريع تنفس و بالا رفتن فشار خون را به همراه دارد. برخي فكر ميكنند كه اين واكنش «جنگ و گريز» ساختگي مردم را به رفتار خشونتآميز در دنياي واقعي متمايل ميكند.
در عين حال برخي نيز بر طرق مختلف الگودهي و فعالسازي افكار و احساسات خشونتآميز از پيش موجود توسط خشونت رسانهاي متمركز شدهاند. آنها بحث ميكنند كه ميل تهاجمي يك فرد با ديدن تصاوير رسانهها كه در آنها هم قهرمان و هم آدم شرور براي انتقامجويي، بدون هيچ عواقبي، از خشونت استفاده ميكنند، توجيه ميشود.
مارتينز در گزارش نهايي خود به CRTC نتيجه ميگيرد كه اغلب مطالعات بيانگر «يك ارتباط قطعي و هر چند ضعيف، بين تماشاي خشونت در تلويزيون و رفتار پرخاشگرانه» هستند. با اينكه اين ارتباط به طور سيستماتيك قابل اثبات نيست، اما او با محقق آلماني تام وندرووت، موافق است كه غيرمنطقي است اگر بخواهيم نتيجه بگيريم كه «يك پديده تنها به اين خاطر كه گاهي اوقات اتفاق نميافتد، يا فقط در شرايط خاصي روي ميدهد، وجود ندارد».
گفتههاي محققان
عدم اجماع نظر دربارهي ارتباط بين خشونت رسانهاي و خشونت در دنياي واقعي مانع از تحقيق حاضر نشد. در اينجا نمونهاي از نتايج دادههاي مختلف تحقيقات تا به امروز را ميآوريم:
نتيجهي تحقيق:
در كودكاني كه سطوح بالاي خشونت رسانهاي را نظاره ميكنند، احتمال پرخاشگري در دنياي واقعي بيشتر است.
در سال 1956، محققان يك آزمايشگاه، رفتار 24 كودك كه تلويزيون تماشا كردند را مورد مقايسه قرار دادند. يعني از آنان يك قسمت خشن از كارتون وودي وود پيكر را تماشا كردند و دوازده نفر ديگر كارتون آرام خانم مرغ حنايي را ديدند. از زمان پخش به بعد، محققان مشاهده كردند كه كودكان دستهي اول بيشتر به زدن ديگران و شكستن اسباب بازيها تمايل نشان ميدهند. شش سال بعد، در 1963، پروفسور آ.بادورا، دي. راس و س. آ. راس، تأثيرات مشاهدهي خشونت در دنياي واقعي، خشونت رسانهاي و خشونت در كارتونها را مورد مطالعه قرار دادند. آنها 100 كودك پيشدبستاني را به چهار گروه تقسيم كردند. گروه اول، يك شخص واقعي را ديدند كه با داد و فرياد به يك عروسك باربي فحاشي ميكرد و آن را با چكش چوبي ميزد. گروه دوم اين اتفاق را در تلويزيون تماشا كردند. گروه سوم نسخهي انيميشن اين صحنه را ديدند و گروه چهارم هيچ چيزي تماشا نكردند.
بعدها، زماني كه تمام اين كودكان در يك موقعيت آزاردهنده قرار گرفتند، هر سه گروه اول خشنتر از گروه كنترل شدهي چهارم عكسالعمل نشان دادند. كودكاني كه حادثه را از تلويزيون تماشا كرده بودند، خشونت يكساني با گروه اول داشتند كه سانحهي واقعي را ديده بودند؛ و هر دو گروه نيز از گروه سوم كه كارتون را تماشا كرده بودند، رفتار خشنتري داشتند.
در طول سالها، تجربيات آزمايشگاهي مشابه دائماً نشان دادهاند كه در معرض خشونت بودن، افزايش ضربان قلب، فشار خون، ريتم تنفس و تمايل بيشتر به استفاده از شوك الكتريكي براي تنبيه يا ضربه زدن به ديگران را به دنبال دارد. البته اين مسير تحقيقات به دليل تمركز بر نتايج كوتاه مدت و طبيعت ساختگي محيط مورد مشاهده، مورد انتقاد واقع شدهاند.
محققان ديگري تلاش كرده اند تا ارتباطي بين خشونت رسانهاي و پرخاشگري بيرون از آزمايشگاه برقرار كنند. به عنوان مثال، شماري از پرسشنامهها بيانگر آن است كه كودكان و جواناني كه ابراز تمايل بيشتري به برنامههاي خشن داشتهاند، ضريب پرخاشگري بالاتري را نيز نسبت به كساني كه برنامههاي آرامتر را ميپسندند، از خود نشان دادند. ل. روول هوسمان مطالعاتي را كه در استراليا، فنلاند، لهستان، اسرائيل، هلند و آمريكا صورت گرفته بود بررسي كرد. او گزارش ميدهد كه «كودكي بيشترين احتمال خشونت را دارد كه(1) اغلب اوقات برنامههاي تلويزيوني خشونتآميز را تماشا ميكند،(2) باوردارد كه اين فيلمها زندگي را آن طور كه هست تصوير ميكنند [و] (3) به شدت با شخصيتهاي خشن فيلم همذاتپنداري دارد».
مطالعهاي كه در سال 2003 توسط بنياد خانواده كاسير صورت گرفت نشان ميداد تقريباً نيمي از (47 درصد) والديني كه كودكان بين 4 تا 6 ساله دارند، از تقليد رفتارهاي خشن تلويزيون توسط فرزندان خود خبر دادهاند. البته جالب توجه است كه كودكان بيشتر تمايل به تقليد رفتار مثبت دارند ـ 87 درصد كودكان اين طور هستند.
مطالعهي تازهاي به بررسي تأثيرات رسانههاي جديد بر رفتار كودكان ميپردازد. كريگر اندرسون و براد بوشمان از دانشگاه آيووا، دهها تن از كساني را كه با بازي ويدئويي سرگرم ميشدند مورد مطالعه قرار دادند. در سال 2001، آنها گزارش دادند كه كودكان و نوجواناني كه به بازيهاي ويدئويي خشونتآميز، حتي براي مدت كوتاهي، سرگرم ميشوند، تمايل بيشتري به رفتار پرخاشگرانه در دنياي واقعي دارند؛ و اينك اين بازيها هم بر كودكان پرخاشگر و هم بچههاي آرام تأثير منفي دارد.
در سال 2003، كريگر اندرسون و همكار دانشگاهياش، نيكلاس كارنگي، به علاوهي جاني اوبانكس از بخش خدمات انساني تگزاس در گزارشي منتشر كردند كه ترانههاي موسيقيهاي خشن به افكار وحشيانه و احساسات خصمانه در 500 دانشجو انجاميده است. آنها نتيجه گرفتند كه «اكنون ديگر دلايل تجربي و نظر خوبي در دست است كه انتظار داشته باشيم ترانههاي موسيقي نيز همچون مشاهدهي خشونت تلويزيون و سينما كه تأثيرات كاملاً آشكاري دارند و بازيهاي ويدئويي خشن كه تحقيقات اخير بيانگر آن است، بر رفتار خشونتآميز خشونتآميز تأثير ميگذارند».
نتيجهي تحقيق:
خطر انجام رفتار خشونتآميز در بزرگسالي، در كودكاني كه مقدار زيادي از خشونت رسانهاي را تماشا كردهاند، فزوني مييابد.
در سال 1960، پروفسور لئونارد ارون، استاد دانشگاه ميشيگان، 856 دانشآموز كلاس سومي از شهرستاني در استان كلمبياي نيويورك را مورد مطالعه قرار داد و فهميد كودكاني كه در منزل برنامههاي خشن تلويزيوني را تماشا ميكردند، در مدرسه رفتار تندتري داشتند. ارون تصميم داشت كه اين تأثير را در طول ساليان مشاهده كند، بنابراين در 1971 نيز اين مطالعه را بر روي همان كودكان كه اكنون 19 ساله بودند، تكرار كرد. يافتههاي او نشان ميداد كه پسراني كه در 8 سالگي برنامههاي خشونتآميز تلويزيون را تماشا كرده بودند؛ در نوجواني بيشتر دچار مشكلات قانوني شده بودند.
وقتي ارون و هوسمان در سال 1982 به استان كلمبيا بازگشتند، سوژههاي مورد مطالعه در 30 سالگي به سر ميبرند. طبق گزارش آنها افرادي كه در هشت سالگي برنامههاي خشن ديده بودند، در بزرگسالي بيشتر از ديگران تجربهي محكوميت به خلافهاي جدي، توسل به خشونت براي آرام كردن بچهها و رفتار پرخاشگرانه با همسران خود داشتهاند.
پروفسور مونر لفكوويتز نيز يافتههاي مشابهي را در 1971 منتشر نمود. لفكو ويتز با گروهي از كودكان هشت ساله مصاحبه كرده بود و دريافته بود كه پسراني كه برنامههاي خشونتآميز بيشتري از تلويزيون ديده بودند، تمايل بيشتري به رفتار تند و پرخاشجويانه در دنياي واقعي داشتند. ده سال بعد، وقتي كه او همان پسرها را مورد مصاحبه قرار داد، دريافت كه هر چه برنامههاي تماشا شده در هشت سالگي خشنتر بودهاند، رفتار تندتري در هجده سالگي بروز داده شده است.
پروفسور جفري جانسون، استاد دانشگاه كلمبيا دريافته است كه اين تأثير تنها محدود به برنامههاي خشن نميشود. جانسون 707 خانوادهي شمال نيويورك را از سال 1975 تحت نظر قرار داد. در سال 2002 جانسون در گزارش خود عنوان كرد، كودكاني كه در 14 تا 16 سالگي روزانه يك تا سه ساعت تلويزيون تماشا ميكردند، در بزرگسالي 60 درصد بيشتر از كساني كه حجم كمتري تلويزيون تماشا ميكردند، احتمال مشاركت در دعوا و منازعات را داشتند.
جان موراي، استاد دانشگاه ايالتي كانزاس، نتيجه ميگيرد كه «معقولترين تفسير از اين الگوي ارتباطي آن است كه تمايل اوليه به برنامههاي خشونتآميز تلويزيون و ساير رسانهها، يكي از عوامل بروز رفتارهاي خشن و ضداجتماعي در پسر نوجواني است كه بزرگ شده است».
البته، اين جملهي تحقيق، بحثهاي بسيار زيادي را به دنبال داشته است. ريچارد درودز، برنده جايزهي پوليتزر با بيان اينكه نتيجهگيري ارون بر مبناي دادههاي ناچيزي بوده، به ارون حمله ميكند. وي اعتراض ميكند كه اطلاعات ميزان تلويزيون تماشا شدهي ارون در سال 1960، تنها براي 3 نفر از 24 مردي بوده كه مرتكب جنايات خشن در بزرگسالي شدهاند و نتيجه ميگيرد كه كار ارون «تخيلي ضعيف»،«از لحاظ علمي نامناسب» و تحقيقي، اگر نگوييم جعلي، جانبدارانه و سرهمبندي شده است».
گاي كامبرياچ، مدير گروه تحقيقات ارتباطات و عضو هستهي مشاوران تدابير اجتماعي انگلستان، نيز به همين تندي در مورد مطالعات جانسون سخن گفته است. كامبرياچ شكايت ميكند كه گروه 88 نفري جانسون كه كمتر از يك ساعت تلويزيون تماشا ميكنند «بسيار كم است، منحرف شده است و همان طور كه روزنامهنگاري به نام بن شوسه اشاره ميكند، ساير انتقادها معتقدند كه مطالعهي جانسون «نميتواند اين امكان را انكار كند كه تلويزيون تنها شاخص تأثيرات رواني و محيطي سنجيده نشده بر پرخاشگري و عادات تلويزيوني است».
نتيجهي تحقيق:
ورود تلويزيون به جامعه منجر به افزايش رفتارهاي خشونتآميز ميشود.
محققين همچنين ارتباط بين خشونت رسانهاي و خشونت زندگي واقعي را با آزمايش جوامعي قبل و بعد از ورود تلويزيون نيز مورد پيگيري قرار دادهاند. در اواسط دههي 1970، تانيس مكبث ويليامز، استاد دانشگاه بريتيش كلمبيا، روستاي دورافتادهاي در بريتيش كلمبيا را هم قبل و هم بعد از ورود تلويزيون به آن جامعه مورد مطالعه قرار داد. او دريافت كه دو سال پس از ورود تلويزيون، حوادث خشونتآميز 160 درصد افزايش پيدا كرده بود.
محققيني به نامهاي گري كراتربرگ و جك اشتين برينك در دههي 1970 و اوايل دههي 1980 به مطالعهي سه جامعه در شمال مانيتوبا پرداختند. يافتههاي آنها حاكي از اين بود كه چهار سال پس از ورود تلويزيون به يكي از اين جوامع، درگيريهاي همراه با ضرب و جرح در بين كودكان به طور چشمگيري افزايش پيدا كرده بود. جالب آن است كه چند روز پس از پخش اولين قسمت از مجموعهي «روزهاي خوش» كه در آن يكي از شخصيتها به گانگسترهاي شياطين سرخ ميپيوست، كودكان اين جامعه گروههاي رقيبي با نامهاي «شياطين سرخ» و «شياطين سبز» تشكيل دادند كه درگيريهاي بين اين دو فضاي مدرسه را نيز به طور جدي مختل كرده بود.
براندون سنتروال، استاد دانشگاه واشنگتن، اشاره ميكند كه افزايش ناگهاني ميزان قتل در آمريكاي شمالي در سال 1955 پس از آغاز ورود تلويزيون به منازل آمريكايي شمالي روي داده است. او براي آزمايش فرضيه خود كه اين دو با هم مرتبطاند، ميزان قتل در آفريقاي جنوبي را تا پس از سال 1975 كه تلويزيون توسط دولت ممنوع شده بود، بررسي كرد. او دريافت كه دوازده سال پس از رفع ممنوعيت، ميزان قتل سر به فلك كشيد.
جاناتان فريدمن، استاد دانشگاه تورنتو، اين شكل تحقيق را نقد ميكند. او اشاره ميكند كه تلويزيون ژاپن يكي از خشنترين رسانههاي تصويري جهان است، با اين حال ژاپن نسبت به كشورهاي ديگري چون كانادا و آمريكا كه در مقام مقايسه خشونت كمتري در تلويزيون خود دارند، از نرخ قتل بسيار كمتري برخوردارند.
نتيجهي تحقيق:
خشونت رسانهاي در برخي كودكان سبب ترس آنها ميشود.
شماري از مطالعات نيز گزارش كردهاند كه تماشاي خشونت رسانهاي كودكان را ميترساند و تأثير اين ترس ميتواند براي مدت زماني طولاني برقرار بماند.
در سال 1998، پروفسور سينكر، اسلوواك، فرير سون و يورك از 2000 دانشآموز پايههاي سوم تا هشتم اوهايو نظرسنجي كردند. آنها گزارش ميدهند كه ميزان شيوع آسيبهاي رواني (از جمله اضطراب، افسردگي و استرس پس از حادثه) ارتباط مستقيمي با ساعات تماشاي روزانهي تلويزيون دارد.
در يك نظرسنجي از 500 تن از اولياي جزيرهي رود، كه در سال 1999 توسط جوديت اوونز، استاد دانشگاه براون، صورت گرفت، مشخص شد كه وجود تلويزيون در اتاق خواب كودك احتمال اختلال در خواب را افزايش ميدهد. نه درصد از كل اولياي شركتكننده در اين نظرسنجي اعلام كردند كه فرزندانشان حداقل هفتهاي يك بار به دليل برنامهي تلويزيون دچار كابوس ميشوند.
در سال 1986، تام وندرورت، 314 كودك 9 تا 12 ساله را مورد مطالعه قرار داد. او دريافت كه كودكان عليرغم اينكه به راحتي كارتونها، فيلمهاي وسترن و جاسوسي را از واقعيت تشخيص ميدهند، باز هم اغلب برنامههاي واقعگرايانه و دنياي واقعي را اشتباه ميگيرند. وقتي به دلايل عدم توانايي در تعقيب ماجرا، از جمعبندي خشونت اين فيلمها مستأصل ميمانند، احتمالاً بيش از پيش نيز مضطرب ميشوند. اين امر به طور خاص مشكلزا است، چرا كه كودكان عنوان كرده بودند آنها برنامههاي واقعگرايانه را كه براي آنها برابر با سرگرمي و هيجان است، بيشتر ترجيح ميدهند. همان طور كه ژاك دوگايس در سال 2002 بيان كرد، هر چه كودك كوچكتر باشد، احتمال اينكه بتواند محتواي خشونت را به عنوان خشونت تميز دهد كمتر ميشود.
در سال 1999، پروفسور جووان كانتر و كي هريسون، 138 دانشجو را مورد مطالعه قرار دادند و دريافتند كه خاطره تصاوير وحشتناك رسانهها تا سالها بعد شمار چشمگيري از آنها را ميآزرده است. بيش از 90 درصد گزارش دادند كه آنها هنوز آثار ترس تصاويري را كه در كودكي دارند تجربه ميكنند، كه اين آثار اختلال خواب تا ممانعت مصرانه در موقعيتهاي خاص را شامل ميشود.
نتيجه تحقيق:
خشونت رسانهاي حساسيت مردم نسبت به خشونت واقعي را كاهش ميدهد.
شماري از مطالعات دههي 1970 بيانگر آن است كه افرادي كه مكرر در معرض خشونت رسانهاي بودند، در صورت مشاهدهي يك خشونت در دنياي واقعي كمتر آزرده ميشوند و ترحم كمتري نسبت به قرباني داشتند. به عنوان مثال، پروفسور وي بي كلاين و آر جي كرافت و اس كوريز پسران جواني را در يك دورهي دو ساله تحت نظر قرار دادند. در سال 1973، آنها گزارش دادند كه آن دسته از پسراني كه بيش از 25 ساعت در هفته تلويزيون تماشا ميكردند نسبت به پسراني كه 4 ساعت در هفته يا كمتر تماشا ميكردند كمتر در مقابل خشونت دنياي واقعي تهييج ميشدند.
زماني كه محققيني به نامهاي فردموليتر و كن هوش اين سير بررسي را در سال 1994 بازبيني كردند، كارهايشان مؤيد اين امر بود كه احتمال تحمل رفتار خشونتآميز در دنياي واقعي در كودكاني كه پيش از اين به تماشاي محتويات خشونتآميز فيلمها و نمايشهاي تلويزيون پرداخته بودند بيشتر است.
نتيجهي تحقيق:
كساني كه حجم زيادي از خشونت رسانهاي را تماشا ميكنند، دنيا را خطرناكتر از آنچه در واقعيت هست باور ميكنند.
طولانيترين مطالعه بر روي خشونت تلويزيوني را جورج گربنر عهدهدار بوده است. تحقيق تأثيرگذار او عنوان ميكند كه تماشاگران افراطي تلويزيون، زندگي را سازگار با صحنههايي كه در تلويزيون ديدهاند تلقي ميكنند. زماني كه تماشاگران ميخواهند استنباط خود از دنيا را با ترسيماتي كه در تلويزيون ديدهاند تطبيق دهند، بيش از پيش منفعل، وحشتزده، مضطرب ميشوند. گربنر اين امر را «سندروم دنياي خبيث» مينامد.
تحقيقات گربنر نشان ميداد كساني كه مقدار بيشتري تلويزيون تماشا ميكنند، بيش از ديگران:
ـ دربارهي احتمال خطر قرباني شدن در جنايت، مبالغه ميكنند.
ـ باور دارند كه محلهشان ناامن است.
ـ باور دارند كه «ترس از جنايت يك مشكل فردي بسيار جدي است»
ـ ميزان جنايت را فزاينده فرض ميكنند، حتي اگر اينگونه هم نباشد.
آندره كاسلين، ژاك وي گايس، كاي پاكت در سال 1997 تصميم گرفتند تا تئوري گربنر را در فضاي كانادا آزمايش كنند. آنها از 360 دانشجو نظرسنجي كردند و دريافتند كه تماشاگران افراطي تلويزيون بيش از ديگران دنيا را محلي خطرناك باور دارند. اگرچه آنها متوجه اين نكته نيز شدند كه در واقع تماشاگران افراطي هم چندان وحشتزدهتر از ديگران نيستند.
نتيجه تحقيق:
رويكرد خانواده به محتويات خشن مهمتر از خود تصاوير است.
تعدادي از مطالعات بر اين عقيدهاند كه رسانه تنها يكي از چندين متغيري است كه كودك را در خطر بروز رفتار پرخاشگرانه قرار ميدهد.
به عنوان مثال، مطالعهاي در نروژ كه 20 پسر نوجوان در معرض خطر را شامل ميشد، نشان ميداد كه كمبود مقررات پدر و مادرها براي كنترل برنامههايي كه پسرها تماشا ميكردند، برجستهترين عامل پيشبيني رفتار پرخاشجويانه است تا حجم خشونت رسانهاي تماشا شده. اين مطالعه همچنين مشخص ميكرد كه ديدن خشونت واقعي، در كنار ديدن خشونت رسانهاي، «بار سنگين» حوادث خشونتآميز را خلق ميكند. پسراني كه اين بار سنگين را تجربه كرده بودند بيشتر از تصاوير خشن رسانهها براي شكلدهي و تثبيت هويت خود به عنوان عضوي از گروههاي ضداجتماعي و طردشده استفاده ميكنند.
از طرف ديگر محققين گزارش كردهاند كه رويكرد والدين به خشونت رسانهاي ميتواند تأثير آن بر كودكان را كاهش دهد. هوسمان و باكاراك نتيجه ميگيرند كه «نگرش خانواده و كلاس اجتماعي عامل قويتري در تعيين رويكرد به خشونت است تا مقدار تماشاي تلويزيون، كه با اين اوصاف عامل پيشبيني كنندهي برجسته اما ضعيفتري است».