«من در زمينة انتقاد ادبي و هنري در نتيجه تحليل آثار هنري، به حوزهاي از حوزههاي فلسفي تعلق دارم كه نقد و تحليلهاي آن، با آنچه كه امروز به نام نقد و تحليل در كشور ما انجام ميشود، جهت اشتراكش بسيار ضعيف است و بنابراين تعبيرات من نيز در اين زمينه، بيتوضيحات مفصل نخواهد توانست براي ديگران معني و مفهوم محصلي داشته باشد…. »
به نظر من عصر حاضر در سراسر جهان بدون استثنا عصر «سنن» تمدني است نه عصر «ودايع» فرهنگي. ممالك اسلامي بطور كلي و همة اقوام شرقي بلا استثنا در مرحلهاي از تاريخ قرار دارند كه نميتوانند مانند تاريخ اقوام غربي واجد «ودايع تاريخي» باشند چونكه «ودايع تاريخي» غرب به عبارت ديگر فرهنگ غرب از قرن هيجدهم به «سنن تاريخي» و به تعبيري ديگر به «تمدن»، تبديل حاصل كرده است.
مراد من از «ودايع تاريخي» عبارت است از آنچه در معارف اسلامي بنام «امانات» و «مآثر» و «مأثورات» خوانده شده كه با تعبيرات «تراديسيو» به لاتيني و يا «ترادوزيس» به يوناني و «پراداته» به اوستايي و «اوبر ليفرونگ» Ueberliferung به آلماني هم معني است.
نكتة اساسي ديگر اين است كه: يك قوم تا وقتي كه واجد «ودايع» و «امانات» و «فرادهش»هاي تاريخي باشد،واجد «فرهنگ» به معني حقيقي لفظ است و همچنين واجد «تفكر» به معني حقيقي لفظ.
وقتي امانات تاريخي قومي تفكر گرديد فرهنگ او به صرف تمدن و امانات تاريخي او به مجموعهاي از آداب و رسوم وعادات و تقاليد منجمد كه امروز رويهم رفته در مطبوعات ما از آنها به «سنن» تعبير ميشوند، تبديل خواهد شد.
نكتة اساسي ديگري كه برخلاف بعضي از حوزههاي فلسفي غرب در مملكت ما كمتر به آن توجه ميشود مسئلة «صورت شناسي» تاريخ است و تمايز ذاتي ميان «ادوار» و «اكوار» و «مواقف تاريخي».
ميتوانت گفت هر تاريخي «صورت» و «ماده»اي دارد، يك انسان را درنظر بگيريد صورتي دارد كه امري است بسيط و مادهاي دارد كه خود از مواد و صور جمادي و نباتي و حيواني تركيب يافته است. تاريخ هر قومي نيز چنين است. هر تاريخي با «نسخ» صورتي و «تأسيس» صورت ديگري شروع ميشود و صورت سابق آن با مواد سابقش حكم ماده تازهاي را پيدا ميكند. اختلاف تمدنهاي شرقي در مواد است نه در صورتها، و «صورت نوعي» همة تمدنهاي مشرق زمين امروز، همان «صورت نوعي» تمدن غربي است.
براي اينكه مطلب مفصل نشود تنها به اجمال به «صورت نوعي» تاريخ غرب اشاره ميكنم. تازگي صورت نوعي اين تاريخ كه در هيچيك از صور نوعي ديگر فرهنگها و تمدنها آن را نميتوان باز يافت در اصالتي است كه براي وجود آدمي قائل است، اين خصوصيت را من به «خودبنيادي» تعبير ميكنم. بناي تاريخ غرب بر اين اصل اساسي استوار است كه ميتوان آن را به تعبير هنديها «ممه ستوه» خواند.
به هر حال همة تاريخها تا آنجا كه داراي «ودايع» و «امانات تاريخي»اند حيات آنها واجد سه ساحت متمايز: «آگاهي» و «خودآگاهي» و «دلآگاهي» است. ساحت آگاهي كه آن را با توجه به بعضي از حوزههاي فلسفي غرب ساحت تجربي و واقعبيني نيز ميتوان خواند هميشه تابع دو ساحت ديگر است، اما وقتي دوران بزرگواري «فرهنگ» در تاريخي بسر رسيد و «تمدن» جايگزين آن شد، ساحتهاي دوگانة «خودآگاهي» و «دلآگاهي»، هر دو تابع ساحت اول يعني «آگاهي» خواهند گشت.
اين انقلاب در تاريخ غرب پس از «هگل» به وقوع پيوست، به اين جملة معروف «ماركس» توجه كنيد:
«فلاسفه تا كنون همواره به «نظر» پرداختهاند، اينك شايسته است كه به تغيير عالم پرداخته شود.» با اين جملة «ماركس» است كه تاريخ «تمدن» غرب آغاز ميشود و عصر «فرهنگ» آن ديار پايان ميگيرد. مسئلة «عمل» منفك از «نظر» و يا به تعبير «هيدگر»، «عمل» منفك از «تفكر» اختصاص به «ماركس» ندارد، فلسفههاي مختلف «پراگماتيسم» امريكايي، «پوزيتيويسم»، «نئوپوزيتيويسم منطقي» و «اگزيستانسياليسم ژان پل سارتر» همه در يك اصل مشتركاند و آن قائل بودن اصالت براي «عمل» و «آگاهي» علمي و تجربة متداول و تدقيق علمي و تكنولوژي در مقابل «خودآگاهي» و «دل آگاهي» است.
سومين نكتة اساسي مسئلة تمناي محال بازگشت به «صورت نوعي» تاريخ منسوخ است. عصر حاضر «عصر بحران» سنن براي ظهور تاريخ ديگري است با سه ساحت «آگاهي» و «خودآگاهي» و «دلآگاهي».
بايد توجه داشت كه تقابل ميان «واقعيت» و «حقيقت» از لوازم ذاتي تاريخ جديد است. در تاريخ اسلام مقابل «حقيقت»، «شريعت» قرار دارد نه «واقعيت»، عصر حاضر عصر «واقعيت زدگي» است كه ميتوان آن را با «شريعت زدگي» دورة «تمدن» اسلامي نه دورة «فرهنگ» آن مقايسه كرد.
تصور ميكنم براي اظهارنظر در مورد مرحوم «صادق هدايت» اين مقدمه كافي باشد، البته من حاضرم اين مسائل را، اگر شما علاقمند باشيد بعدها و به تفصيل برايتان روشن كنم و اين را هم بنويسيد كه در تاريخ غرب ساحت «خودآگاهي» است كه همان ساحت «تفكر فلسفي» است، در حاليكه در تاريخهاي ديگر بشر ساخت «خودآگاهي» چنين نبوده است، مثلاّ در تاريخ اسلام فلسفه امري عارضي است و در غرب فلسفه از لوازم ذات تاريخ بشمار ميرود كه پس از «هگل»، نخست در تمام شئون زندگي غربي و سپس در كرة زمين، بدون تفكر در ساحت «آگاهي» تصلب پيدا ميكند.
دوران «فلسفه» بسر رسيده است اما معني اين سخن آن نيست كه فلسفه «نسخ» شده باشد. «سنن تاريخي» امروز جهان سراسر فلسفي است، نهايت اينكه «تفكر فلسفي» و هنري تابع ساحت «آگاهي» گرديده است. امروزه ديگر دورة اينكه پرسش اصيل فلسفي يا به تعبير «كانت» پرسش «شبه متعالي» (ترانساندانتال) و همچنين پرسش هنري يعني «متعالي» (ترانساندانت) به زندگاني هر روزينة بشر تعلق جدي داشته باشد، گذشته است و تصديق دارم كه اين نحو زندگي يك ساحتي البته آيندهاي دارد ولي آيندة آن فقط «فردايي» است نه «پسفردايي».
«ودايع تاريخي» امري است «پريروز»ي و «پسفردا»يي در مقابل «سنن تاريخي» فاقد نظر و تفكر كه «ديروز»ي و «امروز»ي و «فردا»يي است.
«صادق هدايت» مثل همة ما موجودي بود ديروزي و امروزي و فردايي. ديروزش «سنن تاريخي» و مخصوصاّ سنن خانوادگي او بود كه هيچگاه در وجود او كاملا نسخ نگرديد،و فردايش سنن ادبي گنديده و پوسيدة ميان دو جنگ مخصوصاّ ادبيات فرانسوي اين دوره بود.
«صادق هدايت» ظاهراّ به سبب شيفتگي نسبت به «سنن تاريخي» غرب به پرخاش و منازعه با سنن شرقي برخاسته بود، ولي هيچگاه نتوانست خود را از چنگال سنن خانوادگي شرقي خود برهاند. بنابراين در وجود او همواره تضاد خانه داشت. «هدايت» به تمام «سنن» گذشته بد و بيراه ميگفت و به آداب و رسوم خانوادگي بدون اينكه از اين آداب و رسوم گذشته باشد، دشنام ميداد. اگر «هدايت» واقعاّ از آداب و رسوم «حاجي آقا» گذشته بود هيچوقت با آن حالت غير عادي كتاب «حاجي آقا» را نمينوشت.
«هدايت» شاعر نبود. اديب بود اما اديبي گرفتار كششهاي متضاد. آدم سادهاي نبود، سخت گرفتار پيچيدگيها و عقدههاي خانوادگي بود.
در مسائل جنسي بيمار بود، بيماري او هم معجوني از عادات منحرف خودماني بود كه با ادبيات جنسي ميان دو جنگ و بدآموزيهاي «پسيكاناليست»ها به نحو ناپسندي در هم آميخته بود.
در مجالسي كه ما با هم داشتيم بيشتر گفتگوها در اطراف اسافل اعضاء دور ميزد. باور كنيد در آن مواقع كه با هدايت و جمع او معاشرت داشتم هر وقت پاي اقوال و اعمال جدي جنسي و به تعبير خودش «عيش و عشرت» به ميان ميآمد من و چند تن ديگر از آشنايان او بيگانه بشمار ميآمديم.
زندگي ادبي «هدايت» را به دو دوره ميتوان تقسيم كرد، دورة اول دورهاي بود كه با سه يار خود «جمعيت اربعه» را تشكيل داده بود، در اين دوره «هدايت» تحت تأثير افكار نازيستي و استعماري كه حاكي از نژادپرستي و متابعت از جملة معروف «تفرقه بيانداز» بود و به ارشاد «بهروز» با ديانت اسلام و «مآثر» و «سنن» اسلامي مخالفت ميكرد و به اديان پيش از اسلام تمايل نشان ميداد.
اما بالاخره «جمعيت اربعه» از هم پاشيد و اعضاي آن هر يك راهي را در پيش گرفتند، يكيشان تودهاي رسمي شد ديگري به شغل علامگي غرب زدة استعمارزده و آن ديگر به بيماري تصحيف و تحريف ديوان حافظ و پس و پيش كردن ابيات آن، آن هم با بيبهرهگي تام و تمام از معلومات و مقدمات لازم براي فهم كلمات حافظ درافتاد. اما «هدايت» افتاد در «چال هرز» ادبيات مريض و ناسالم فرانسه ميان دو جنگ. با آغاز جنگ دوم و تشكيل حزب توده و روبراه شدن كافه فردوسي و …، «صادق هدايت» وضع تازهاي پيدا كرد، او ديگر بهروزي نبود، ماركسيست به مفهوم متداول كه هر جملهاش را به تعبيراتي مانند: زيربنا و روبنا، تز و آنتي تز و سنتز، شرايط اقتصادي، شكل و محتوي بيارايد هم نبود. «غربزدگي» او همچنان بر جاي ماند. «هدايت» نسبت به ادبيات روسيه در اين زمانها شيفتگي خاصي پيدا كرده بود، با نازيسم بسيار بد شده بود و شكست هيتلر او را سخت شادمان كرده بود ولي براي چه؟ به نظر من براي اينكه در دورة قبل از جنگ و بازگشت از فرانسه به ايران، به قول خودش زندگي «سگ ولگرد»ي پيدا كرده بود، در اين موقع گذشته از آثار «كافكا» به كتابهاي «ژان پل سارتر» نيز بدون اينكه توجهي به مضامين فلسفي آنها داشته باشد، علاقمند شد و چنانكه ميدانيم بعضي از آثار او را هم به فارسي شكسته بسته و عوامانه برگرداند. «هدايت» نه در زبان فارسي تسلط داشت و نه با زبان عاميانه تماس و برخوردي جدي. زبان او آميختهاي است از ترجمههاي مغلوط فرانسوي و پارهاي از ضربالمثلها و تعبيرات عاميانة تهراني و خانوادگي.
اجازه بدهيد نكتة ديگري را هم يادآور شوم، به نظر من از آثار تمدن فاقد ذكر و فكر امروزي يكي هم دفاعي است كه روشنفكران ما از زبان مردم ميكنند حال آنكه هيچ كس بيش از اين طايفه نسبت به اين زبان بيگانه نيست، من حاضرم با شما بنشينم و يك صفحه از نوشتههاي اين روشنفكران را با هم رسيدگي كنيم تا ببينيم كدام يك از اسماء و افعال و حروف آن متعلق به زبان مردم است. «اكنون زدگي» روشنفكران ما تا به حدي است كه بعضي از حرفهايي را هم كه به كار ميبرند بيبته و بياصل و نسب است، آخر اين «بر» را از كجا آوردهاند و به «نقد» افزودهاند و اصطلاح «نقدي بر… » را درست كردهاند؟ اگر به زبان فارسي آشنا باشيم ميدانيم كه «نقدي از … » درست است نه «نقدي بر … » چرا كه همه از كسي يا چيزي انتقاد ميكنند نه بر كسي يا چيزي، همانطور كه شما از كسي غيبت ميكنيد و يا غيبت كسي را ميكنيد و يا غيبتي از كسي ميكنيد و در همة اين موارد «از» بكار ميبريد.
اين را بر سبيل مثال گفتم، زبان فارسي امروز ما بطور عجيبي دستخوش «اكنونزدگي» است و هر روز تعبيري نادرست، درست ميكنند عجيب آنكه بعضي از اين تعبيرها هم موسمي است، فيالمثل امروز موسم «بخاطر» است كه به جاي به علت، به جهت، به سبب، از پرتو، به وسيله، به واسطه، به وساطت و همه و همه نشسته است.
من هم فعلاّ «بخاطر» اينكه گفتههايم بيش از اين موجب ملالت خاطر روشنفكران «نقدي بر نويس» نشود به سخن خود پايان ميدهم و يادآوري ميكنم كه حرفهاي من در جنب مقالات روشنفكران صد البته واجد هيچ ارزشي نيست اما استدعا دارم در صورتي كه اتفاق افتاد و روشنفكر نقدي بر نويسي نقدي «بر» اين گفتههاي ناچيز من نوشت، اين حق را به حقير بدهيد كه اگر نقدي از «نقدي بر نويسنده» نوشتم از نشر آن در روزنامة اطلاعات خودداري نكنيد.