فيلسوف آلماني امانوئل كانت انديشههاي خود را در دوره اي از مجادلهي جهاني كه توسط انقلابهاي آمريكا و فرانسه برانگيخته شده بود پروراند. پاسخ او توسل جستن به روشنگري، قانون و خرد بود. دويست سال پس از آن فيلسوف برجستهي انگليسي راجر سكروتن اين سوال را مطرح ميكند: امروز اصول كانت او را به كجا راهنمايي ميكرد؟
دويستمين سالگرد مرگ امانوئل كانت مصادف بود با 12 فوريه 2004. رسانههاي انگليس وقع چنداني به اين رويداد نگذاردند، شايد با اين پندار كه فيلسوفان مرده در مقايسه با مشاهير زنده اهميت درخور توجهي ندارند. حتي خود آلمانيها كه به طور طبيعي نسبت به بزرگترين فيلسوف خود افتخار بسيار ميكنند بر اين نظر بودند كه اگر قرار است امروز نيز انديشههاي كانت همچنان بتوانند مطرح باشند ابتدا بايد در رابطهي مناسب نسبت به موضوعات و مسائل زمانة ما قرار گيرند. مورد انتخاب شده جنگ عراق بود: آيا كانت با چنين جنگي موافقت ميكرد؟
پاسخي كه توسط طيفي از مفسرين آلماني به اين پرسش داده شد، يعني از Antje Vollmer قائم مقام حزب سبز در مجلس نمايندگان Bundestag گرفته تا Heiner Geissler دبير كل پيشين حزب دموكرات مسيحي يك « نه » بود. Herfried Muenkler استاد دانشگاه هومبولت برلين و نويسندهي كتابي پر نفوذ با عنوان « جنگ جديد » انديشهي كانت از « نظم صلح ابدي » را به شهادت گرفت تا ثابت كند كه كانت با دخالت نظامي در امور داخلي هر كشور ديگر مخالفت ميكرد.
در واقع كانت معتقد بود كه فقط با عنوان يك اقدام دفاعي ميتوان به طور قانوني و مشروع آغاز به جنگ نمود و اين كه يك تهاجم پيشگيرانه در حكم دفاع نميگنجد. با اين وجود اكنون اوضاع و احوال نسبت به زمان كانت بسيار تغيير كرده است و من ميتوانم دلايل كافي و متناسبي براي اين ديدگاه بيابم كه جهان متمدن در مواجهه با خطراتي كه اكنون با آنها روبرو است بايد اقدامهاي پيشگيرانه را به هنگام درگير شدن با دولتهاي پر از شرارتي مانند دولت عراق در زمان صدام مورد پذيرش قرار دهد.
در مقايسه با ساير انديشههاي كانت فلسفهي سياسي او به نسبت دير هنگام در زندگي اش پرورانده شد، يعني هنگامي كه قواي عقلاتي اش رو به تحليل بود و از اين رو اغلب به طور عميق مورد مطالعه و بررسي قرار نگرفته است. اما چنانچه شما زندگي را با همان نيرو و انرژي آغاز كنيد كه كانت كارش را آغاز كرده بود ميتوانيد از خير بعضي چيزها نيز بگذريد.
از اين رو مايهي تاسف است كه نويسندگان و مفسرين بر « صلح دائمي: طرحي فلسفي » (1795) متمركز ميشوند ـ يعني بر صريح ترين نوشتهي سياسي كانت ـ و نه بر شرح مبسوط دولت جمهوري كه در « متافيزيك اخلاق » (1797) و جاهاي ديگر آمده است.
قرائتي سطحي از « صلح دائمي » چنين القا ميكند كه قانون بين الملل كه توسط « جامعهي ملل » اداره ميشود، جاي ضرورت جنگ طلبي را خواهد گرفت و به تمامي ملتها صلح را با علاقه اي يكسان در فرونشاندن مناقشات توسط گفتگو و مذاكره اهدا خواهد كرد. جنگها رخ ميدهند زيرا ملتها نسبت به يكديگر در وضعيت طبيعي قرار دارند. اما با داخل شدن به درون يك جامعه آنها به سوي يك « جمهوري جهاني » پيش خواهند رفت كه در آن منافع ملي زير نفوذ جستحوي همگاني براي نظم قانوني قرار خواهد گرفت.
اين تفسير چنانچه با بينش انساني كانت در « فلسفهي روشنگري » مورد تفسير قرار گيرد كه توسط استدلال به سوي اصول اخلاقي سكولار و جهانشمول هدايت ميشود چه بسا دو نوع بينش متفاوت را به خطا به كانت نسبت دهد. بينش اول اين است كه كانت هنگامي كه هنوز هم امكان و احتمال مذاكره وجود دارد هرگز جنگ را مورد تاييد قرار نميدهد. بينش دوم اين كه او ميان قانون بين الملل و منافع ملي ـ و هرجا كه آن دو با هم در مناقشه قرار ميگرفتند ـ پيوسته حق تقدم را به اولي واگذار مينمود.
طرحهايي براي خرد
به هنگام مطالعهي كانت هميشه مخاطرهي ناديده گرفتن نقد عميق او بر عقل و اهداف آن وجود دارد. با وجوديكه او بر اين باور بود كه عقل نشانهي متمايز كنندهي وضعيت بشر است، و علي رغم آن كه او از ديدگاه روشنگري از طبيعت ما حمايت ميكرد ـ يعني انسان به عنوان موجودي آزاد كه توسط انتخاب منطقي و عقلاني خود هدايت ميشود ـ اما همچنين بر اين عقيده نيز بود كه عقل مستعد آن است كه بيش از حد روي خودش حساب باز كند. يك مثال چنين موردي هنگامي است كه عقل يك انديشهي تقريباً « كنترل كننده » را به مثابه اصلي اساسي و بنيادي مورد تفسير قرار ميدهد.
تصور از يك جمهوري جهاني دقيقاً يك چنين انديشهي كنترل كننده اي است. براي كانت اين دلالت بر شرايطي ندارد كه واقعاً ميتوان به آن رسيد بلكه يك « كمال مطلوب از عقل » است ـ انديشه اي كه ما بايد آن را از راه فهم شيوههاي بسياري كه در آنها موجودات فاني ناگزير در آن كاستي دارند به خاطر بسپاريم. روش عمده اي كه ما در آن به طور كامل مطابق دلخواه نخواهيم بود تاسيس هر نوع از جمهوري است، حتي جمهوري در سطحي محلي. و كانت نيز در اين مورد كاملاً يقين دارد كه « جامعهي ملل » ميتواند يك حكومت واقعي مبتني بر قانون را مستقر سازد، اما البته فقط آن هنگام كه اعضايش نيز جمهوري خواه باشند. تا زماني كه چنين شرايطي قابل انجام نباشد ملتها نيز در وضعيت رقابت طبيعي باقي خواهند ماند.
در يك جمهوري مردم به شخصه در نقش مولفين آن قانوني هستند كه بر آنها حكومت ميكند، و هيچ مقام رسمي نميتواند ادعاي معافيت از آن را داشته باشد. اعضاي يك جمهوري نه در حكم تبعه بلكه در حكم شهروند هستند كه توسط حقوق و وظايف متقابل نسبت به يكديگر متعهد شده اند و توسط نهادهاي نمايندگي اداره ميشوند. با وجوديكه كانت به دموكراسي سوء ظن داشت و همچنين نسبت به حكومت مشروطه، اما او با اين حال معتقد بود كه انسانهاي آزاد نيازمند دولتي پاسخگو هستند و اين كه هيچ خير ديگري نميتواند آنها را به برآورده ساختن توانهاي بالقوهي خود قادر سازد.
علاوه بر آن عقل به ما فرمان ميهد كه در رفتار خود نسبت به هر انسان عاقلي، آنها را نه به عنوان وسيله كه به عنوان غايت در نظر گيريم. حكومتهايي كه حاكمان آنها از اين فرمان تبعيت نميكنند يا ديگران را از پيروي از چنين حكمي مانع ميشوند جكومتيهايي هستند كه قانون اخلاق را زير پا ميگذارند. آنها همچنين در همساز كردن و تطبيق دادن خود با تعبيري از قرار داد اجتماعي كه كانت از بينش اصول اخلاقي خود استنتاج كرده بود ناكام ميمانند. چنين رژيمهايي از بنياد نامشروع هستند. اين به آن معناست كه نابودي آنها در حقيقت خير است، و هدف و آرزوي تمامي انسانهاي عاقل.
البته معناي آن اين نيست كه ساقط كردن خشونت آميز حكومت استبدادي موجه است، زيرا خشونت داراي تبعات اخلاقي منفي است كه شايد به سادگي نتوان آنها را پذيرفت. با وجوديكه كه كانت يك مدافع پرشور انقلابهاي فرانسه و آمريكا بود، وحتي متمايل به ناديده گرفتن جنايتهاي ژاكوبنها، اما اخبار حكومت وحشت و قتل منصفانهي لويي شانزدهم همانگونه كه معاصرين او را به وحشت انداخته بود باعث بيم و هراس خود او نيز شده بود.
با اين حال توسل به قانون بين المللي به عقيدهي كانت مستلزم آن است كه اعضاي جامعهي ملل همگي جمهوري خواه باشند. در غير اين صورت و چنانچه آنها خود را در وضعيت طبيعي در برابر بقيهي حكومتها تصور كنند آنگاه براي جلوگيري از تحميل ارادهي آنها به ديگران شايد ضرورت داشته باشد كه با خشونت با آنها مقابله شود. البته خشونت بايد با تهديد متناسب بوده و هدف از آن بايد رسيدن به يك صلح با دوام باشد. اما اعمال جنگ به خاطر حفظ صلح براي كانت و همين طور براي پيشينيان او در سنت « جنگ عادلانه » مثالي از جنگ طلبي مشروع بود.
جمهوري و استبداد
موردي كه شرحش به دنبال ميآيد را در نظر گيريد. ما با حكومتي مواجه هستيم كه به وضوح حكومتي استبدادي است، حكومتي كه نه جمهوري است و نه عضوي مطيع قانون از جامعهي ملل، حكومتي كه در آن مردم از ضروري ترين حقوق خود محروم اند و جرائم بزرگ به طور مرتب توسط قدرت حاكمه اعمال ميگردد. اين حكومت تهديد روشني است براي صلح، و حكومتي كه كشورهاي همسايه را بدون دليل مورد تهاجم قرار ميدهد و حتي بر عليه اقليتهاي قومي خودش دست به كشتار جمعي ميزند و حكومتي است كه براي ادامه دادن به اعمال خود براي منافعش مصمم است، حال هر هزينه اي هم كه براي ديگران داشته باشد برايش فرق نميكند. اين حكومت با اين حال درخواست حق اظهار نظر در جامعهي ملل را دارد و در تلاش براي زير نفوذ قرار دادن سياستها و قانون جهاني است تا به قدرت طلبي اش ادامه دهد.
و باز هم فرض كنيد كه در اينجا يك قدرت بزرگتر هم وجود دارد كه يك جمهوري است و مشتاق گستراندن دولتهاي جمهوري در سراسر جهان و شايد بتوان گفت كه اين حكومت توسط بعضي تعبيرهاي « كمال مطلوب از عقل » كه كانت در « صلح دائمي » مطرح ساخته بود برانگيخته شده است. و حال تصور كنيد كه اين قدرت بزرگتر مطمئن است از اين كه ميتواند آن حكومت استبدادي را كه پيشتر وصفش آمد نابود كند، آن هم با كمترين صدمه به مردم، يعني زياني كه بسيار كمتر است از آنچه مردم در مقايسه با باقي ماندن آن حكومت استبدادي متحمل ميشوند.
فرض كنيد كه قصد حكومت جمهوري از انجام چنين جنگي ايجاد شرايط لازم براي استقرار صلحي پايدار در آن منطقه از جهان است، جايي كه صلح به طور دائم توسط ديكتاتورها و متعصبين افراطي به خطر ميافتد. همهي اينها را به تصور آوريد و سپس از امانوئل كانت اين پرسش را مطرح سازيد: آيا درست است كه من بر عليه حكومت استبدادي فرضي خودم و براي جمهوري فرضي ام در جنگ شركت كنم؟ كانت مجبور است كه بر اساس اصولي كه خودش ابداع كرده جواب مثبت دهد.
در اينجا پرسش از اثبات وجود سلاحهاي كشتارجمعي مطرح نيست، يا هرچيز ديگري كه از واقعيتهاي شناخته شده در بارهي رفتار گذشتهي حكومت استبدادي مورد نظر فراتر رود. تنها پرسشي كه ميماند درجه اي است كه مثال فرضي من با واقعيتهاي عراق صدام حسين و ايالات متحده آمريكا مطابقت پيدا ميكند. به تصور من اين مقايسه به اندازهي كافي با واقعيت نزديك هست. البته ايالات متحده آمريكا يك جمهوري تمام و كمال در مفهوم كانتي نيست ـ اما چنانچه كانت هم بود به عنوان اولين نفر تاييد ميكرد كه هرچه از چوب خميدهي طبيعت بشر آفريده شود هرگز چيز تمام و كمالي از آب در نميآيد تا چه رسد به نمونهي كاملي از « كمال مطلوب از عقل » كانتي.
1: Immanuel Kant and the Iraq War by Roger Scruton
Open Democracy Ltd, 19/2/2004