امكانپذيري تجربه عرفاني در فلسفه كانت، از اين نظر ميتواند براي همه ما مهم باشد كه به گفته هيديگر، انديشهي كانت بر همه ما سايه افكنده و انديشه مدرن تحت تأثير كانت است؛ با اين عنوان ما به نوعي، ميتوانيم موضع فلسفه كانت را در حوزه عرفان هم مشخص كرده باشيم. اينجا مقصود از تجربه عرفاني تعريفي است كه در لابهلاي مباحث كانت به طور پراكنده با آن مواجه ميشويم. او تعابير گوناگوني دارد. مسأله مواجهه و رويارويي با امر متعالي، فراحسي و ماورءالطبيعي، تجربه و اتصال و اتحاد با خداي شخصي، از جمله مباحث كانت است.
تعبير رسمي و متداول از فلسفه كانت كه به نوعي مستند به محكمات انديشه اوست، گوياي اين مطلب است كه اين فلسفه، اساساً براي تجربه عرفاني و به يك معنا تجربه ديني جايي باقي نگذاشته است. چند مبنا در فلسفهي كانت وجود دارد كه اساس اين تفسير و مستند چنين نظريهاي شده است.
نفي شهود و تجربه مستقيم: اين سخن ممكن است براي آشنايان با فلسفه كانت قدري عجيب به نظر بيايد، چون كانت قائل به شهود تجربي هست و تجربهي حسي را پذيرفته است. كانت محتواي ذهني را به دو بخش تقسيم ميكند، شهود حسي و شهود تجربي. وي در ابتدا تكليف شهود را مشخص ميكند و ميگويد ما به هيچ وجه شهود عقلي نداريم. اينجا راهش را با عقلگرايان جدا ميكند. اما شهود حسي كه مورد تأكيد كانت است و اساساً مقوم و عنصر اصلي در معرفت با معيارهاي كانتي است، از نظر كانت، يك واحد معرفت نيست. به عقيدة او، در شهود حسي يا تجربي، ما به هيچ معرفتي نميرسيمو فقط از طريق شهود، يك سري انفعالات و تأثيرات پراكنده و نامنسجمي كه به هيچ وجه شكل معرفت براي ما پيدا نميكند عايد ما ميشود. اين تنها با عناصر ديگري كه كانت از آنها به عنوان عناصر پيشيني يا استعلايي ياد ميكند و در مراتب ديگري از ذهن، فراتر از حساسيت و حس به آنها تبديل شدهاند، به معرفت بدل ميشود. به عبارت ديگر اين شهود از نظر كانت شهود مركب است، يعني ما در هر مواجهه حسي با خارج، امور متكثري را به دست ميآوريم كه اين كثرت، شكل معرفت پيدا نميكند. آن عناصر پيشين و در رأس آنها مقولات و فاهمه بايد دخالت كنند و اين شهود مركب را در قالب قضيه يا حكم كه از نظر كانت واحد معرفت است، دربياورند. پس شهود حسي در مواجههي حسي با خارج كه كانت آن را در مقولهي حس قبول دارد، معرفتبخش نيست. كانت تجربه بلاواسطهاي را كه مفيد معرفت باشد نقد ميكند.
عناصر ديگري به جز شهود در انديشه كانت وجود دارند؛ كانت در مقابل شهود، مفهوم را دارد و مفهوم هم به تجربي و پيشيني تقسيم ميشود. تكليف مفهوم تجربي مشخص است و عبارت است از تجربه انتزاع شده، مانند مفهوم انسان، درخت و .... اما مفهوم پيشيني دو نوع ميشود، يك دسته مقولات مانند علت، جوهر و عرض و يك دسته ايدههاي عقل هستند. هر دوي اين گروهها، به خودي خود معرفتبخش نيستند؛ اينها عوامل انتظامبخش و ساماندهنده به دادهها و يافتههاي حسي هستند. مقولات فاهمه، قابل اطلاق به تجربه، از طريق شاكلهبندي هستند؛ اما ايدههاي عقل صرفاً نقش تنظيمكننده دارند. معرفت از ديدگاه كانت حاصل تفاعل ماده است كه محتوايي از خارج ميآيد و بر صورتي كه عناصر پيشيني ذهن كه مقولات است، دخالت ميكند و به آن نظم و انتظام ميبخشند و در نهايت سنتزي بين مكثرات حسي پديد ميآورند كه نتيجه آن معرفت است و اين معرفت پديداري است. في نفسه اين امر (امري كه وراي ادراك ما است و مستقل از ذهن ما تحقق مييابد) براي ما امر ناشناختني است. مجموعه اينها مشخص ميكند خدا به عنوان يك موجود فراحسي و فراطبيعي، قابل ادراك براي ما نيست و شهود هم كه صرفاً شهود حسي است، اساساً نميتواند مربوط به چنين موجودي باشد. تنها جايي كه به صراحت در انديشه كانت براي اعتقاد به خداوند به آن اشاره ميشود، اصل اعتقاد به خدا و بقاي نفس به عنوان مفروضات و اصول موضوعه عقل عملي است.
آن تفسير رسمي مستند به اين مباني، قائل به اين است كه تجربهي عرفاني، تجربهي مستقيم رويارويي با خداوند بوده و ديدن دست خداوند در عالم و به نوعي تجربه مداخله خداوند و فعال بودن او در عالم به لحاظ نظري و معرفتي، به طور كلي براي انسان ناممكن است. اما با ذكر چند نكته ميخواهم بگويم اين تفسير رسمي با ديگر مباني كانت، تا حدي ناهماهنگ بوده و با توجه به بعضي از نظرات كانت و برخي مكتوبات او و نحوه زندگيش، ميتوان نوعي امكان مجاز شمردن و حتي اذعان به تجربه عرفاني را در كانت جستوجو كرد و يافت.
نكته اول: نفي شهود بيواسطه است. جايگاه نفي تجربهي مستقيم و بيواسطه كه ظاهر سخن كانت است، بايد مشخص شود. كانت با تعريفي كه از معرفت دارد، قائل به اين است كه ما از طريق تجربهي بيواسطه، معرفتي به شيئي پيدا نميكنيم؛ ولي اين امر مستلزم هرگونه تجربهي مستقيمي نيست. خود اين ادعا نفي هر گونه تجربهي مستقيمي را به دنبال ندارد. او ميگويد، اگر چيزي بخواهد معرفت شود، با تجربه مستقيم ممكن نيست. شهود بايد با انديشه همراه شود، چون شهودات بدون مفاهيم كور هستند و عناصر ديگر نيز در آنها دخالت ميكنند.
تجربهي مستقيمي كه علم را به آن معناي ايدهآل كانت، تأمين نكند، نفي نميشود. اين از جهت امكان چنين تجربهاي است. اما از جهت اذعان چنين تجربهاي در سخنان كانت، بايد به مبناي كانت در اخلاق عملياش اشاره كرد. ميتوان گفت كانت، يك نوع تجربهي مستقيم را نسبت به خدا در حكمت عملي يا تجربه اخلاقي عملي قائل است؛ همان سخني كه مفسران رسمي ميگويند كه كانت صرفاً خداوند را به عنوان يك اصل موضوع اخلاقي پذيرفته، در اينجا اين گونه قابل تفسير است كه اين اذعان به وجود خدا، صرفاً يك اصل موضوعي در فلسفه نظري نيست؛ زيرا در فلسفه نظري، راه علم به خداوند بسته شده، پس اصل موضوع بيمعني است. در سخنان كانت كه دقيق ميشويم، ميبينيم او در مسائل اخلاقي، به صورت شخصي، نوعي تجربه مستقيم براي خدا قائل است.
كانت به صراحت قوانين اخلاقي را به عنوان صداي خدا تعبير ميكند كه اين ندا يك نوع احساس دروني يا صوتي مسموع يا هر چيز ديگري است كه كانت تفسيري از آن ارائه نداده است. اما به هر حال، اين صوت و نداي الهي، از طريق عقلي كه عملي و قانونگذار اخلاق است، در وجود ما شنيده ميشود. او اين عقل قانونگذار را وجدان و شعور ميداند و اين تعبير را راجع به وجدان دارد كه اين وجدان كه قاضي دادگاه درون ماست، نماينده خداست و مسألهي ايمان، شاهد ديگري است. وقتي در گفتههاي كانت در مورد ايمان دقت ميكنيم، ميبينيم آن را به شكل قوهاي همراه شهود معرفي ميكند و ايمان را متضمن نوعي اذعان و باور دروني بيواسطه ميداند كه مشابه آن چيزي است كه عرفا ميگويند. ولي اين تجربه علم به معناي دقيق كلمه نيست و به صورت يك راز باقي ميماند كه ما به لحاظ نظري، از شناخت آن ناتوان هستيم؛ ولي به هيچ وجه منافاتي با تجربه عرفاني ندارد، چرا كه خود عرفا هم ميگويند كه اين تجربه يك راز و سر است.