با فروپاشي نظام کمونيستي شوروي و به پايان رسيدن جنگ سرد، فصل جديدي در روابط بين الملل آغاز شد. مهمترين ويژگي اين دوره از بين رفتن نظام چند قطبي و روي کارآمدن سيستم تک قطبي به نمايندگي امريکاست ؛ با اين حال ابعاد و سازوکارهاي اين دوره جديد تا پيش از واقعه يازدهم سپتامبر 2001 آشکار نشد. پس از اين حادثه دولت بوش و راست گرايان نو که اکثريت دولت وي را تشکيل مي دهند به روشن ساختن مولفه هاي فکري طرح سلطه امپراطوري امريکا پرداختند. دولت بوش براي تحقق اهداف اقتصادي ، فرهنگي و ژئوپلتيکي خود به نبرد در افغانستان مبادرت ورزيد. سپس بلافاصله به جنگي خصمانه در عراق دست زد. اگرچه اين جنگ پايان يافته است اما بر کسي پوشيده نيست که هدف امريکا از اين اقدام ، شکل دهي مجدد منطقه مطابق منافع و فرهنگ ايالات متحده و نيز حمايت از منافع اسرائيل بوده است . اما ابعاد طرح سلطه امپراتوري امريکا چيست و چگونه مي توان با آن مقابله کرد؟
مولفه هاي فکري طرح سلطه امپراتوري امريکا
1- ايالات متحده خود را بزرگترين و مقتدرترين حکومت در دنياي معاصر مي داند و از اين رو به هيچ حکومت ديگري اجازه برتري جويي و يا برابري با خود را نمي دهد.
2- امريکا براي تحقق اهداف استراتژيک خود مي کوشد به سيطره فرهنگي بر دنيا و تسلط بر اسلحه کشتار جمعي و منابع نفتي دست يابد.
3- سيطره فرهنگي به معناي تغيير فرهنگ سياسي ملتها و حوزه هايي است که ترور و تروريست ها را در خود پرورش مي دهند. تروريست ها دشمن ارزش ها و منافع ايالات متحده تلقي مي شوند. در واقع امريکا سعي دارد با ايجاد تغييرات بنيادين در مباني فرهنگي و سياسي اين حوزه ها، براي خود جهاني امن بوجود آورد، در نتيجه ديگر لازم نيست امريکا دنيا را مطابق نظام و هيات خود درآورد چرا که دنيا خود به خود به آن سمت حرکت خواهد کرد.
4- تسلط بر سلاحهاي انهدام جمعي : در اين خصوص ، امريکا درصدد نيل به برتري قاطع بر رقبا و هم پيمانان بوده و از دست يافتن گروههاي تروريستي به سلاحهاي انهدام جمعي نگران است . از نظر دولتمردان امريکايي اين گروهها مي توانند به ايالات متحده ضربه بزنند بدون اين که امريکا بتواند اقدام باز دارنده اي عليه آنها انجام دهد، از اين رو هر کشور يا گروهي که مظنون به در اختيار داشتن اسلحه کشتار جمعي است يا مي کوشد بدانها دست يابد ، مي بايست هدف ضربات پيشگيرانه امريکا قرار گيرد.
5- سلطه بر منابع نفتي : اين امر به ايالات متحده امکان مي دهد که کنترل نفت را در مراحل توليد، قيمت گذاري و بازاريابي دراختيار گرفته و نهايتا اقتصاد کشورهاي رقيب مانند چين ، ژاپن ، روسيه و کشورهاي عضو اتحاديه اروپا را تحت سيطره خود در آورد؛ از سوي ديگر اقدام امريکا در راستاي تسلط بر جريان نفت به توقف روند تامين مالي جنبش هاي مقاومت و آزاديبخش و سازمان هايي که ايالات متحده به آنها لقب تروريست مي دهد، مي انجامد.
آثار مترتب بر عملي شدن طرح امپراتوري امريکا
1- تسلط بر منابع نفتي کشورهاي اسلامي از مالزي در شرق تا وريتاني در غرب ، از جمهوري هاي آسياي ميانه در شمال تا کشورهاي کوچک شاخ آفريقا در جنوب و از حوزه هاي نفتي درياي خزر و ذخاير عظيم نفتي در خليج فارس تا منابع انرژي در سودان و نيجريه.
2- تسلط بر حدفاصل ميان سرزمين هاي شرق درياي مديترانه (شامات و عراق) و منطقه خليج فارس (شبه جزيره عربستان و ايران) و بکارگيري يک اهرم ژئوپلتيکي به منظور تفکيک سرزمين هاي اسلامي سه گانه (عربي ، ترکي و فارسي) از يکديگر. امريکا سعي دارد با استفاده از اين تدبير استراتژيک مانع از همکاري و هماهنگي سرزمين هاي مذکور براي مقابله با طرح هاي امپرياليستي اش شود.
3- شکل دادن مجدد منطقه اي عربي مطابق با معيارهاي سياسي و فرهنگي امريکا که به از هم پاشيدن دولتهاي کوچک و ضعيفي که بر پايه هاي مذهبي و قبيله اي بنا شده ، منجر مي شود. هدف امريکا از اين شکل دهي دوباره ، ايجاد يک حاشيه امنيتي مطمئن براي اسرائيل بزرگ است.
4- حل و فصل مقوله فلسطين مطابق با شرايط اسرائيل : تحقق اين امر از طريق تشکيل يک رژيم فلسطيني کوچک ، ضعيف و عاري از سلاح و محروم ساختن آوارگان فلسطيني از حق بازگشت به ميهن و در نظر گرفتن اردن به عنوان سرزمين فلسطينيان ممکن مي شود.
5- امريکايي کردن ساير حکومت هاي منطقه به وسيله تشکيل نظام هاي ظاهرا دمکراتيک ، منطبق با معيارهاي امريکا: اين نظام ها بر اقتصاد بازار و تجارت آزاد متکي هستند و از جهاني شدن طبق نسخه امريکايي استقبال مي نمايند. هيات حاکمه اين کشورها مرکب از مردان عملگرا، نيروهاي اطلاعاتي و رهبران عشاير خواهد بود.
راهکارهاي مناسب براي مقابله با طرح سلطه امپراتوري امريکا
1- حمايت از اتحاد به عنوان پيش شرط مقابله با طرح امپراتوري امريکا و توسعه طلبي صهيونيست ها.
2- حمايت از مقاومت هاي مردم فلسطين و عراق و لبنان ، رويارويي با اشغال اسرائيل و امريکا و گسترش دامنه فعاليت هاي آنها در ابعاد عربي ، اسلامي و جهاني ، محکوم نمودن فشارهاي امريکا بر سوريه و تاکيد بر اتحاد استراتژيک دو کشور ايران و سوريه در راستاي مقابله با امپراتوري امريکا.
3- محکوم کردن حاکمان سرسپرده عرب ، قطع رابطه شان با امريکا و اسرائيل و فعاليت مستقيم مردم جهت کنارزدن آنان از عرصه قدرت.
4- مقابله با استراتژي امريکا (جنگ به نام مبارزه با تروريسم) که در حقيقت جنگي عليه اسلام و مسلمين است و مقاومت در برابر فعاليت هاي امريکا در ترويج نژادپرستي و دشمني با غيراروپاييان و تقسيم جهان به دو منطقه خير و شر.
5- محقق ساختن طرح نهضت اسلامي - عربي ؛ اما بايد دقت داشت که نهضت مزبور نبايد به نسخه اي از تجربه غرب و ارزشهاي تحميلي آن بر بشريت که با نام جهاني شدن ترويج مي شود، بدل گردد. همان گونه که نبايستي صرفا تجديد ميراث گذشتگان ما باشد.
6- گسترش مردم سالاري (حاکميت آراء مردم و قانون) به مثابه راهي براي نوسازي فرهنگي و تعامل با فرهنگهاي بشري.
7- مقابله با جهاني شدن به معناي غربي آن که در صدر برنامه هاي غرب قرار دارد. اين تلاشها در راستاي شکل دهي جهان مطابق مقياسهاي فرهنگي و ارزشهاي سياسي و عقيدتي و اهداف اقتصادي غربيها صورت گرفته است ؛ به همين جهت غرب ، ميراثهاي فرهنگهاي مختلف بشري و هويتهاي قومي و تجارب انساني را همواره ناديده مي گيرد.
8- توجه به پيشرفت هاي علمي و فرهنگي که از بديهيات مسلم هرگونه تلاش براي غلبه بر عقب ماندگي به حساب مي آيد.
9- روشهاي تحقق نهضت منطقه اي و سازوکارهاي آن از طرقي چون :
1) مطالعه انتقادي و گسترده تجربيات نيروهاي پوياي مردمي و نظامهاي سياسي پس از وقايع بحراني سه گانه 1948، 1967و 2003ميلادي به منظور درس گرفتن از آنها و حصول ديدگاهي صحيح در پرتو مطالعات تاريخي که حاوي سه نکته مهم است :
الف ) از ميان رفتن نظام چندقطبي و جايگزين شدن نظام تک قطبي به زعامت امريکا
ب ) تعامل حياتي ميان ايالات متحده و اسرائيل
ج ) مبارزات دائم مردمي به منظور اتحاد ، توسعه و مقابله با حضور نيروهاي بيگانه در منطقه.
انگيزه اين بيگانگان کنترل تنگناهاي استراتژيک ، منابع نفتي و بازارهاي بزرگ منطقه اي بوده است.
2) توجه به اين نکته که نوسازي فرهنگي ، عقيدتي و سياسي غالبا به روشها، سازوکارها و ابزارها مرتبط است و نه ضرورتا به آرمانها و ارزشهاي فرهنگي و سياسي . اين واقعيتي است که در اديان و ميراثهاي اعتقادي و فرهنگي قابل توجه است و تحولات ريشه اي چنداني در آنها رخ نداده است ؛ در حالي که تحولات تاريخي در روشها، سازوکارها و ابزارها جلوه گر شده است . در فلسفه مارکسيسم ، نزاع طبقاتي بزرگترين سهم را در تغيير و تحول متن اجتماع دارد، از آن سو در مکتب فاشيسم، خشونت و خلوص نژادي دو معيار عمده سازندگي و توسعه به شمار مي رود. اما آنچه در نظام سرمايه داري نقش عمده اي در پيشرفت و توسعه اقتصادي ايفا مي نمايد، انقلاب در عرصه مديريتي است . در جنبش گاندي ، عدم توسل به خشونت و انتخاب شيوه مسالمت آميز مبارزه ، راهبرد اساسي حرکت بود. جنبش ملي گرايي عربي در تحقق پيشرفت موثر در زمينه روشها، سازوکارها و ابزارها به شکست انجاميد. حقيقت اين است که جنبش هاي عربي در اين ميدان کاملا مقلدانه سنتي و جدلي ظاهر شده اند. بنابراين آيا در حرکتهاي مردمي که در سراسر جهان عليه جنگ امريکا در عراق صورت پذيرفت ، نکته ها و درسهايي آموزنده وجود ندارد؟! روزنامه نگار امريکايي «پاتريک تيلور» به وجود دو قطب عمده در دنيا اشاره مي کند: ايالات متحده و افکارعمومي جهاني ؛ اما به راستي افکارعمومي جهاني چيست؟ آيا توده هاي روستايي ، شهرنشين ، کارگر بيکار، بي خانمان ، ميانسال ، دانشجو و مهاجر، صاحب عقيده و گرايش هستند يا اين که افکارعمومي متشکل از کساني است که عليه ليبراليسم جديد ، جنگ ، تمرکز ثروت ، نابرابري ، فقر و تخريب محيط زيست مبارزه مي کنند؟ اين گونه ملتها از غرولندکردن دست برداشته ، نقششان را ايفا کردند و با مشاهده انعکاس حرکتهايشان در محافل رسانه اي و مخابراتي به عظمت نيرويشان پي برده اند. بخت اعراب به طور کلي و نيروهاي پوياي مردمي به طور خاص ، براي ايفاي نقش در جريان نوسازي فرهنگي و سياسي در تکامل بخشيدن به روشهاي عملگرايانه مردمي و سازوکارهاي آن نهفته است . همه اين امور از طريق بسيج توده ها در ابعاد فرهنگي و سياسي امکان پذير است ؛ از اين راه است که توده هاي مردمي به جسم واحدي بدل مي شوند که استراتژي بازدارندگي ، تحريم و مقابله آن را به حرکت درمي آورد. چنين استراتژي هايي مي توانند به تنهايي از پس قدرتهاي عظيم مادي و نظامي برآيند. در اينجاست که برخي پرسشهاي معنادار مطرح مي شود: - بريتانيا در برابر موفقيت هاي گاندي در بسيج ملت هند عليه استعمار چه اقدامي توانست انجام دهد؟ - اسرائيل در مقابل اراده ملت مصر که بر رد سياست عادي سازي روابط با رژيم صهيونيستي به هنگام امضاء معاهده کمپ ديويد پاي مي فشردند، چه کاري توانست از پيش ببرد؟ - همچنين اقدامات اين رژيم در قبال گسترش مقاومت و استمرار انتفاضه ملت فلسطين نيز چه نتيجه اي براي صهيونيست ها دربرداشته است؟ - حال اگر روزي نيروهاي مردمي در منطقه با استفاده از استراتژي هاي بازدارندگي تحريم و مقاومت در تمامي عرصه ها بسيج شوند، چه کاري از دست امپراتوري ايالات متحده برمي آيد؟ - به عنوان مثال آيا رد «عادي سازي روابط» با رژيم صهيونيستي در تمامي انواع آن از عهده مردم خارج است؟ آيا دولتها اصولا مي توانند علي رغم مخالفت هاي مردمي عليه توسعه طلبي هاي امريکا و اسرائيل اقدامي انجام دهند؟ - آيا اگر ملتها قاطعانه خريد محصولات امريکايي را در سرتاسر منطقه تحريم نمايند، دولتهايشان قادرند خلاف اراده آنان رفتار کنند؟ آيا اين کالاها جايگزيني ندارند؟ - مگر اين خارج از توان مردم است که در مواجهه با سلطه ظالمانه استعمارگران يا حکومتهاي دست نشانده آنها، نافرماني کنند؟ - آيا اين عقلاني است که ايالات متحده در صورت روبه روشدن با مقاومت ميليونها نفر انسان معترض ، بي تفاوت بماند؟ آيا زمان آن نرسيده که نظامهاي سياسي که در برابر امريکا خاضعانه سر فرود مي آورند، کنار گذاشته شوند و به جاي آنها قدرت مردم مرکز اتکائ قرار گيرد؟ شايد حسن اصلي استراتژي هاي بازدارندگي ، تحريم و مقاومت اين باشد که با به حرکت درآوردن مردم ، رفته رفته باعث پرشدن شکافهاي مادي ، نظامي و تکنولوژيک مابين گروه ضعيف و قوي مي شوند.
3- براي حرکت مطابق استراتژي هاي سه گانه مذکور لازم است : «کنفرانس ملي عربي» و «کنفرانس ملي اسلامي» از طريق يک روش متکامل ، اتحاد پيدا کنند؛ اين راهکار مي تواند حرکت بخش جريانات ملي و اسلامي در منطقه و در طول تاريخ باشد.