انقلاب اسلامي، فرصتي را ايجاد كرد كه سياست خارجي ايران از بازيگر مطيع به بازيگر مستقل تبديل شود و با ايجاد رويكرد جديد كه تابعي از يك روند طبيعي بود وارد عرصه منطقه و جهان گردد. شايد بتوان «ايده سازي» و «تفكر» را بزرگترين حاصل سياست خارجي دهه اول انقلاب اسلامي برشمرد. در آن زمان با درك از جهان دو قطبي و روند ايستا و استاتيك محيط بين الملل «قدرت نرم افزاري» به تدريج شكل گرفت.
امتداد قدرت سياست خارجي ايران در تاريخ امري بديهي است و در صحنه هاي مختلف زمان همواره سياست خارجي اين كشور نقش تأثيرگذار و تعيين كننده خود را به اثبات رسانده است. ماهيت سياست خارجي ايران نيز به صورت يك ضمير خفته در ژئوپلتيك، قدرت بازيگري در جهان ابرقدرت ها، تسلط بر روندهاي اصلي جهان، خروج ماهرانه از بحران هاي منطقه اي و... خود را نشان داده است. نبود كارگردان در حوزه سياست خارجي بزرگترين ضعف در دوره قبل از انقلاب اسلامي بود و با تحول انقلاب، ژئوپلتيك با ايدئولوژي پيوند جديد و فراگيري را برقرار كرد.
انقلاب اسلامي، فرصتي را ايجاد كرد كه سياست خارجي ايران از بازيگر مطيع به بازيگر مستقل تبديل شود و با ايجاد رويكرد جديد كه تابعي از يك روند طبيعي بود وارد عرصه منطقه و جهان گردد. شايد بتوان «ايده سازي» و «تفكر» را بزرگترين حاصل سياست خارجي دهه اول انقلاب اسلامي برشمرد. در آن زمان با درك از جهان دو قطبي و روند ايستا و استاتيك محيط بين الملل «قدرت نرم افزاري» به تدريج شكل گرفت.
در اين دوره سرنوشت ساز ، دفع سناريوهاي بين المللي براي مهار سياست خارجي ج.ا.ايران بزرگترين دغدغه محسوب مي شد. مديريت ديپلماسي و درك از حوادث بين المللي به طور عمده متكي بر اراده نظام مند و مشاركت مردمي تعريف مي گرديد و بازي از موضع قدرت تنها اصل در ابزار بين المللي بود.
نااميدي جريان بين المللي از مهار سياست خارجي ج.ا.ايران در اين دوره باعث گرديد تا توجه رقباي بين المللي از مهار سخت و بيرون از حوزه سياست خارجي به تدريج كم رنگ گردد و سياست مهار از درون و تأثيرگذاري بر قدرت نرم را پيگيري كنند. در دهه دوم انقلاب اسلامي، جمهوري اسلامي ايران شاهد فروپاشي شوروي و تغيير نظام دو قطبي بود. در اين دوره سياست دفع تهديد و فرصت سازي، سهم و جايگاه ديگري را در انديشه سياست خارجي به وجود آورد و در بين نخبگان كشور ادراك از برنامه ريزي، ابزار و اهرم ها تحول ديگري يافت. سرعت روند بين المللي، شرايط استاتيك نظام بين المللي را به يك ديناميك ناتمام سوق داد و بازي از بيرون و منافع متقابل، تلفيق ديگري با اقتدار و درايت را طلب مي كرد.
در اين دوره ،سياست خارجي، خود را با تعدد انتخاب در حوزه هاي مختلف از منافع ملي و چشم انداز احساس مي كرد. توانايي تغيير در روند هاي مسلط محيط منطقه اي و بين المللي امكانات و الزامات جديد را به وجود آورد. واقع بيني و طراحي، صبوري و برخورد مسئولانه، شرط اساسي در دوره انتقال نظام بين الملل در اين برهه بود و ضرورت مهار جريان بين المللي و اقدام هوشمندانه در محيط و بستر داخلي غيرقابل انكار مي نمود.
با ورود به دهه سوم و تغيير رويكردهاي يكجانبه گرايانه در محيط سياست خارجي ضرورت و منطق سياست خارجي و شيوه پاسخ به زمان، وارد سبد انديشه سياست خارجي گرديد. جايگاه منافع ملي و حفظ نگاه ارزشي دو شاخصه اصلي را پديد آورد و در نزد نخبگان سياست خارجي به كيفيت جديد رسيد و اگرچه هنوز تسلط نهايي بر نظام و رفتار بين المللي را به خود اختصاص نداده، ليكن اين روند آغاز شده است. تجربه سياست خارجي در مسير انقلاب و جنگ از يك طرف و مديريت بحران هايي از قبيل خاورميانه، افغانستان، عراق، قفقاز و خليج فارس در طي زمان با تلفيق به موضوعاتي از قبيل فروپاشي نظام كمونيستي و ديكتاتوري صدام و خروج طالبان از صحنه قدرت سياسي و... ظرفيت جديدي در حال آفريدن است كه مي تواند ايران را از بازيگر سازنده به كارگردان صحنه منطقه اي در چارچوب برنامه چشم انداز بيست ساله به عنوان كشور اول منطقه تبديل سازد.
به راستي قانونمند كردن منافع ملي در ساخت سياست خارجي و برابر كردن تعامل داخلي و يك پارچه ساختن مواضع ملي از ضروريات اين زمانه محسوب مي گردد؛ ليكن اين واقعيت بدون محاسبه منافع ملي و درك استراتژيهاي تناسبي و تناسخي و تركيبي رقباي بين المللي امكان ناپذير است. شيوه درك از تحليل اطلاعات در مسير تحولات به مراتب از تسلط بر محيط اطلاعاتي حساس تر است. امروزه روانشناسي اطلاعات بر روانشناسي سياسي غلبه دارد و نخبگان سياست خارجي بايد روش شناسي را در دهه سوم مورد بازبيني قرار دهند.
امروزه تقابل جديد در چگونگي و باز كردن و به استخدام گرفتن استراتژي هوشمند در عرصه بين المللي است و قدرت نرم همچنان شعور قدرت سخت است و سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران بايد متمركز بر تشكيل اطاق قدرت نرم و اصلاح ساختاري و منعطف كردن ديپلماسي بر سياست خارجي قرار گيرد.