اهداف آمريكا از حضور در منطقه چيست؟
با پايان يافتن “جنگ سرد” ( 1991 – 1949) و فروپاشي شوروي و اردوگاه سوسياليسم، دوراني تازه در نظام مناسبات بينالمللي آغاز ميگردد. اساساً از آغاز سدهي بيستم ميلادي ( كه تدريجاً جوانههاي انديشهي پستمدرن به عنوان مرحلهاي از مدرنيته كه به بحران انحطاط تمدن مدرن خودآگاهي دارد) صفتبندي و كشاكش ميان دو ايدئولوژي مدرن كه هر دو ريشه در جهاننگري عصر روشنگري داشتند و هر دو نحوي انحطاط را تجربه ميكردند ( يعني ليبراليزم و سوسياليسم) آغاز ميگردد. كشاكش اين ايدئولوژيها در مسابقه و گاه ستيز اقتصادي و نظامي ميان دولتهاي مبتني بر ليبرال – سرمايهداري از يك سو و رژيمهاي سوسياليست ماركسيستي از سوي ديگر خودنمايي ميكرد. اوج اين روياروييها سالهاي پس از پايان جنگ جهاني دوم بود كه به “ عصر جنگ سرد ” معروف گرديده است. اين دوران از زماني كه آمريكا به ابتكار “ دالس ” قصد كشيدن “ كمربند امنيتي ” به دور اردوگاه سوسياليسم را مطرح ميكند (1949) آغاز ميگردد و تا فروپاشي شوروي به سال 1991 ميلادي ادامه مييابد.
در دوران جنگ سرد، دو ايدئولوژي مختلف عالم مدرن ( كه هر دو داراي مبادي و غايات مدرنيستي و داراي ماهيتي سكولاريست بودند) رهبري دو قطب اصلي قدرت امپرياليستي ( يعني امپرياليزم ليبرال آمريكا و متحدانش از يك سو و سوسيال امپرياليزم شوري و همپيمانهايش از سوي ديگر) را بر عهده داشتند و بر سر تقسيم جهان بين خود جهت بهرهبرداري از منابع و امكانات ملل ستمديده و محروم با يكديگر به رقابت و كشمكش برخاسته بودند. در عين حال هر دو اين ايدئولوژيها و نظامهاي سياسي – اقتصادي كه دوران احتضار تاريخي خود را تجربه ميكردند در درون خود با انبوهي از تناقضات و مشكلات روبرو بودند. با فروپاشي اردوگاه سوسياليستي و حذف سوسيال – امپرياليزم شوروي، فرصتي ويژه براي امپرياليزم ليبرال ( به ويژه آمريكا) براي اعمال سلطهي تام و تمام بر جهان پديد آمد اما در مسير تحقق هژموني و استيلاي استبدادي مجموعه كشورهاي ليبرال – امپرياليست ( كه آمريكا در رأس آنها بود و طيف كشورهاي اروپايي نظير آلمان و فرانسه و انگلستان و كانادا و ژاپن نيز در آن حضور داشتند ) بر جهان، چند مشكل اساسي وجود داشت. اولين مشكل، بحران دروني وحشتناك كشورهاي ليبرال – امپرياليست بود. آنها در پايان قرن بيستم در واپسين دوران تاريخ مدرنيته ( روزگار پسامدرن ) به سر ميبردند و ديگر براي همه آشكار ميشد كه غرب مدرن در يك بحران تماميت تاريخي به سر ميبرد. و رژيمهاي امپرياليستي دموكراسي ليبرال ( از آمريكا تا ژاپن و آلمان ) ميخواهند به هر ترتيب شده و به ويژه از طريق تغذيه از منابع و امكانات و نيروي كار بخش درجه دوم كشورهاي جهاني (يعني غربزدههاي مدرنيست و شبه مدرنيست) و به ويژه ملل محروم و فرودست آسيا و آفريقا، حيات سيطره جويانهي خود را تداوم بخشند. در اين ميان وضعيت همهي كشورهاي ليبرال – امپرياليست از منظر بحرانهاي اقتصادي – اجتماعي يكسان نبوده و در حالي كه آمريكا به لحاظ اقتصادي در بدترين وضع (نسبت به رقباي ليبرال – امپرياليست خود) به سر ميبرد، ژاپن در وضعيتي نسباً كم بحرانتر به سر ميبرد.
دومين مشكل كشورهاي امپرياليستي ليبرال – دموكرات بر تداوم سلطهي قهار خود بر جهان در اختلاف منافع گستردهي ميان اين كشورها وجود داشت. در حالي كه دولت آمريكا ميخواست همچون عصر جنگ سرد، نقش سركردگي را در ميان كشورهاي ليبرال – امپرياليست بازي نمايد. ژاپن و اتحاديهي اروپا كه از توان اقتصادي بعضاً برتري برخوردار بودند و ديگر چشمانداز خطر شوروي و كمونيزم را پيشرو نميديدند، حاضر به تن دادن به برتري آمريكا و پذيرش هژموني (سركردگي) او نبودند. از اين رو ژاپن و اتحاديه اروپا بيشتر مايل بودند با كشاندن رقابت به عرصهي اقتصادي، آمريكا را از فزونطلبي باز دارند و آمريكا به عكس آنها ميل به ميليتاريزه (نظامي كردن) فضاي روابط بينالمللي دارد تا از اين طريق با تكيه بر قدرت نظامي برتر خود، همچنان هژموني خود را حفظ نموده و رئيس نظام جهاني و نظم نوين جهاني گردد. به ويژه اين كه صهيونيستهاي بسيار ذينفوذ در هيأت حاكمهي آمريكا به دنبال آن بودند تا از طريق اعمال قدرت دولت آمريكا، رؤياي قديمي دولت جهاني به رهبري صهيونيستها را تحقق بخشند.
سومين مشكل دولتهاي امپرياليستي در تداوم سلطهي خود بر جهان و استثمار مردمان و منابع طبيعي ملل محروم، پتانسيل انقلابي مردم محروم موسوم به “ جهان سوم ” بود كه هر چند در دههي پاياني قرن بيستم تا حدودي و موقتاً فرو نشسته بود اما به ويژه از آغاز سال 2000 ميلادي با انتفاضهي مسجدالاقصي به شكل نيرومندي ظاهر گرديده و رژيم صهيونيستي و حامي اصلي آن ايالت متحدهي آمريكا را كاملاً زمينگير ساخته بود.
اهداف آمريكا از حضور در خاورميانه
در شرايط جديد جهاني پس از جنگ سرد و كاهش يافتن نقش عامل نظامي و افزايش عامل اقتصادي در محاسبات قدرت و چشمانداز دگرگوني توازن قوا در نظام جهاني و نيز بروز شكاف در اردوگاه امپرياليستهاي ليبرال، آمريكا در هراس از اين امر قرار گرفته است كه مبادا سلطهي هژمونيك خود بر جهان و نيز بر اردوگاه امپرياليستها را از دست بدهد. از اين رو تلاش گستردهاي را در دو محور آغاز كرده است:
1- اين كه با ميليتاريزه كردن فضاي روابط بينالمللي، وزن عامل نظامي را سنگين كرده و لذا موجب برتري خود گردد.
2- اين كه با در دست گرفتن كنترل كامل و مطلق و مستقيم منابع نفتي خاورميانه كه 70% نفت ژاپن و بيش از 60% نفت اروپا از كانال آن تأمين ميشود عملاً نبض حيات اقتصادي جهان امپرياليستي را در دست خود بگيرد و بر اين اساس، هژموني خود را بر نظام جهاني سلطه حفظ نمايد.
آمريكا براي تحقق اين هدف و دو محور سابقالذكر نيازمند حضور مستقيم در منطقه خاورميانه است. اما مشكل آمريكا و نياز او به درگيري در خاورميانه در حد تغيير جغرافياي سياسي منطقه بيش از اينها است. غير از دو انگيزه اي كه جهت حضور امپرياليستي آمريكا در منطقه برشمرديم، دو عامل ديگر نيز محرك دخالت سلطهجويانهي آمريكا و فراتر از آن، اساساً تغيير جغرافياي سياسي (ژئوپليتك) منطقه است. اين دو عامل عبارتند از:
1- كوشش آمريكا به منظور تحقق ايدهي “ دولت جهاني ” به رهبري صهيونيستها كه در قالب طرح “ نظم نوين جهاني” مطرح گرديده است و در واقع ايدهاي است كه سابقهي آن به تصميم جدي“ شوراي روابط خارجي آمريكا “ در دوران روزولت ” برميگردد كه بازتاب تمثيلي آن، درج “ نقش فراماسوني هرم ” به شكل منقطع بوده است. كه انقطاع نوك هرم از بدنهي آن حكايتگر عدم تحقق كامل “ نظم جهاني ” بوده و بناي دولتمردان آمريكايي بر اين بوده است كه با تحقق تام و تمام سيطرهي آمريكا و صهيونيسم جهاني كه اولين مرحله از تحقق “ دولت جهاني يهود ” است و در قالب “ نظم نوين جهاني ” كه از زمان “ روزولت ” (در آغاز دههي 1930) تا امروز مطرح بوده است، نقش هرم را به صورت كامل و غير منقطع بر اسكناسهاي دلار نقش نمايند.
آمريكاييها معتقدند كه در آغاز هزارهي سوم و پس از پايان جنگ سرد بهترين فرصت براي تحقق ايدهي دولت جهاني پديد آمده است. اما آنها حركت رستاخيز تفكر اسلامي و خيزشهاي معنوي – اجتماعي در منطقه را عامل مهم سد كنندهي اين ايده ميدانند و در رأس اين خيزشهاي اسلامي به انتفاضه و نيز حكومت اسلامي ضد آمريكايي ايران به عنوان دو سد اساسي در مقابل تحقق نظمنوين جهاني مينگرند و راه از بين بردن اين كانونهاي مقاومت را در تغيير ژئوپوليتيك منطقه جستجو ميكنند. در واقع دولتمردان آمريكايي به اين تحليل رسيدهاند كه سلطهي استبدادي رژيمهاي سكولاريست مدرن و شبهمدرن بر جوامع مسلماننشين نميتواند جلوي رشد و بسط نفوذ افكار و آرمانهاي اسلامي – انقلابي شهادتطلبانه و ظلمستيزانه را بگيرد و آمريكا به عنوان تجسم كفر و ظلم، آماج نفرت و خشم عمومي مسلمان جهان به ويژه در خاورميانه است. بنابراين تلاش خود را معطوف از بين بردن روح مقاومت اسلامي و خيزش انقلابي مبتني بر آن نموده است. در واقع آمريكا با تفكر مبنايي اسلام اصولگرا مشكل دارد و تداوم فرهنگ اسلامي در ميان ملل منطقه را موجب زايش آرمان اسلامي ميداند. از اين رو ميكوشد تا سرسختانه با آن به مقابله برخيزد و ساختار فرهنگي و به تبع آن اجتماعي و سياسي منطقه را به كلي دگرگون نمايد. ضرورت تغيير جغرافياي سياسي خاورميانه براي آمريكا از اين همين امر برميخيزد.
2- عامل دوم براي حضور درازمدت آمريكا در منطقه و تغيير ژئوپليتيك خاورميانه، نجات رژيم صهيونيستي از بحران و مخمصه و بنبستي است كه بدان گرفتار آمده است واقعيت اين است كه انتفاضه در شرايط كنوني، رژيم صهيونيستي را با يك بحران بزرگ و جدي روبرو ساخته است و تداوم حيات اسرائيل در وضعيتي مبهم قرار گرفته است. در چنين شرايطي، آمريكا مجبور به دخالت مستقيم گرديده و برآن است تا با سركوب كانون رستاخيز اسلامي (يعني ايران) و انتفاضه و مسلط شدن بر منابع نفتي منطقه و نيز تغيير ساختاري وضعيت فرهنگي و سياسي – اجتماعي منطقه، اوضاع را (به خيال خود) به طور كلي به نفع تسلط هژمونيك خود و حفظ موجوديت رژيم صهيونيستي تغيير دهد. از اين رو حضور آمريكا در منطقه يك حضور استراتژيك و ماندگار است و حمله به عراق فقط و فقط بهانهاي براي ورود تمام عيار نظامي و تحقق اهداف چند مرحلهاي خود است.
جمعبندي
آمريكا از حمله به عراق و تهاجم نظامي به منطقه چند هدف استراتژيك را دنبال ميكند. اولاً به دنبال ميليتاريزه كردن فضاي مناسبات جهاني به منظور حفظ هژموني جهاني خود است ثانياً در پي به دست گرفتن كنترل تام و تمام و مستقيم منابع نفتي خاورميانه به منظور حفظ و تحكيم نقش سركردگي خود در نظام جهاني سلطه است. ثالثاً، به دنبال نابود كردن تفكر اسلامي و از بين بردن رستاخيز آرمان اسلامي به منظور حذف تنها آلترناتيو موجود در برابر نظم نوين جهاني و دولت جهاني يهود است. رابعاً ميخواهد رژيم صهيونيستي را از مخمصه و بحراني كه بدان گرفتار شده است نجات بخشد.
بحث اين كه در مقابل اين موج فراگير تهاجم نظامي و تجاوز به مرزها و قلمرو حاكميت ملي و كوشش براي تغيير ژئوپوليتيك منطقه و سركوب اسلام اصيل و آرمانگرايي اسلامي چه بايد كرد و چه تدابيري بايد اتخاذ كرد، بحث مستقل ديگري است كه مجالي ديگر مي طلبد. اجمالاً ميتوان گفت كه تلاش حكومت اسلامي ايران و نيروهاي انقلابي منطقه بايد بر دو محور سازمان يابد:
1- تحكيم صفوف نيروهاي انقلابي و تشكيل يك جريان نيرومند مقاومت اسلامي و وارد كردن ضربات مداوم بر پيكره دشمن امپرياليستي و ناامن كردن جهان براي صهيونيستها و آمريكايهايي معتقد به ليبرال دموكراسي و تبديل كردن خاورميانه به باتلاقي براي ارتش آمريكا.
2- اجراي بازيهاي ديپلوماتيك به منظور بهرهگيري از شكاف درون جبههي امپرياليستها (اختلاف ميان اتحاديه اروپا و ژاپن با آمريكا) در حد مقدور با علم به اين كه جبههي امپرياليزم ليبرال در نهايت در مقابل خيزش انقلابي، اختلافهاي خود را كنار گذارده و با يكديگر عليه مستضعفين و نيروهاي انقلابي اسلامي متحد خواهند شد. اما به هر حال امكان استفاده از تضادهاي امپرياليستي در كوتاه مدت در برخي موارد را نبايد از دست داد و نبايد معطوف به آن شد و بدان دلبست. در پايان بايد گفت محور اصلي و مهم استراتژيك همان چيزي است كه رهبر معظم انقلاب تصريح فرمودند: “ دفاع همه جانبه و ضربهي متقابل ”.