باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 3 آذر 1387 كاربران برخط 35 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
مسيحيت و تجدد(1)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از كتاب درآمدي به مسيحيت

   ● نويسنده: مری - جو ویور

مترجم: حسن - قنبرى

 
 
ما با دنياي جديد مانوس هستيم. بسياري از ما هيچ تجربه‌اي از دنيايي، مانند دوران قرون وسطا، كه در آن كليسا و دولت وظيفه‌ي واحدي داشتند، نداريم. بسياري از ما نمي‌توانيم دنيايي را كه در آن كليسا «رسميت» يافت، يعني دولت آن را پشتيباني و گاهي اوقات آن را اداره مي‌كرد درك كنيم و نمي‌توانيم تصور كنيم كه رهبران حكومتي درباره‌ي مسائل سياسي با مراجع كليسايي احتجاج مي‌كردند.
بنابراين، ما بايد با يادآوري تجربه‌ي كليساي نخستين بحث را آغاز كنيم. مسيحيت در دنياي رومي كه كليسا و دولت دو امر جداگانه بودند متولد شد. مسيحيت ديني بود در ميان ساير اديان كه به هيچ وجه مورد حمايت و توجه امپراتوري نبود و تصور نمي‌رفت كه صادق‌تر يا ارزشمندتر از اديان ديگر باشد. نقطه‌ي عطف در اين جا قسطنطين بود كه اين نظام را از اساس متحول كرد. چنان كه ملاحظه كرديم، او قدرت و كارآيي مسيحيت را درك كرد و در پي اين برآمد كه رؤياهاي سياسي خود – احياي امپراتوري روم – را با شور و شوق تبليغي و جذابيت‌هاي فراوان مسيحيت اوليه ادغام كند. امپراتوري مسيحي كه موردنظر قسطنطين بود، تركيب مناسبي از قدرت سياسي و توان ديني بود. ملاحظه كرديم كه اين الگو به قرن‌ها مناقشه و تلاش‌هاي سازنده براي تعيين منبع نهايي قدرت انجاميد، و ما ظهور و تفوق مسيحيت قرون وسطا را شاهد بوديم.
نهضت اصلاح ديني اين الگوي اساسي را به چالش نخواند. فرضيات سياسي لوتر، كالوين، تسوينگلي، پادشاهان انگليسي و پيوريتن‌ها شبيه فرضيات سياسي كاتوليك‌ها بود: دولت و كليسا در يك هدف مشترك با هم متحد بودند و براي رسيدن به خير عمومي جامعه با هم همكاري مي‌كردند. تنها صدايي كه با اين تلقي از ارتباط كليسا و دولت مخالف بود صداي مصلحان راديكال بود: آنابپتيست‌ها به دليل اين كه دين را واقعيتي مجزا تلقي مي‌كردند براي كاتوليك‌ها و پروتستان‌ها خطرناك محسوب مي‌شدند. منونايت‌ها، هيوتريت‌ها، جماعت برادران، آميش‌ها و كواكرها وفاداري خود را كاملاً مقيد به كتاب مقدس مي‌دانستند و با استفاده از تفاسير خود از انضباط و سلوك در مقابل خواسته‌هاي دولت براي پرداخت ماليات، قسم يادكردن و شركت در جنگ‌ها مقاومت مي‌كردند. {1} بنابراين، آنابپتيست‌ها براي ساير مسيحيان پر دردسر بودند، اما آنان نهضت كوچكي بودند و انديشه‌هايشان جامعه‌ي جديدي به وجود نياورد.
جدايي كليسا و دولت، كه مشخصه‌ي دنياي جديد است، وامدار مجموعه‌اي از فلسفه‌هاي سياسي و نهضت‌هاي انقلابي در سده‌هاي هفدهم و هجدهم بود. به ويژه انقلاب آمريكا و انقلاب فرانسه – و سپس انقلاب روسيه – منجر به بي‌ثباتي كليسا شد و مسيحيان را واداشت تا از خود بپرسند كه مسيحي بودن در دنياي جديد به چه معنايي است. اگر دين ديگر رسمي و قانوني نيست پس هيچ «الزامي» در بر ندارد. مردم در دنياي جديد مي‌توانستند انتخاب كنند كه اصلاً دين نداشته باشند.
 
عرفي شدن: فلسفه و سياست جديد
از قرن هفدهم تا نوزدهم، مردم عموماً با مسائل عقلي و اجتماعي جديد مواجه بودند. روند عرفي شدن(1) يعني تغيير جهان بيني الهي به جهان بيني انساني، آرام، ظرفيت و فراگير بود كه در اوضاع بسيار پيچيده‌اي رخ داد. اكتشافات علمي ناظر به جهان طبيعي بودند و از اين خبر مي‌دادند كه انسان‌ها بدون توسل به جنبه‌هاي مداخله كننده و «اسرارآميز» اديان وحياني مي‌توانند مسائل زندگي خود را حل كنند.
قبل از نهضت روشنگري، مردم سوالات مشكلي درباره‌ي زندگي از خود مي‌پرسيدند. چه مي‌توانم بفهمم؟ چه بايد انجام دهم؟ چه اميد و آرزويي مي‌توانم داشته باشم؟ مسيحيت پاسخ‌هايي به اين پرسش‌ها داده بود: پروتستان‌ها و كاتوليك‌ها درباره‌ي مراجع پاسخ دهنده اختلاف نظر داشتند، اما متفق بودند كه اين پرسش‌ها پاسخ‌هاي ديني معيني دارند. اما متفكران و عالمان عصر روشنگري اظهار مي‌داشتند كه اين پرسش‌ها دوباره بايد مطرح شوند و محتملاً جواب‌هاي روشني نخواهند داشت. نخستين فيلسوفان دوره‌ي جديد تنها درباره‌ي منابع مرجعيت ديني پرسش نداشتند بلكه درباره‌ي كل انديشه‌ي مرجعيت ديني پرسش داشتند. طبق طرز تفكر آنان، مرجعيت ديني با اتكا به وحي، مشيت، معجزات و ساير امور فوق طبيعي نوعي ذهنيت عقب مانده بود كه خرافه و جهل را بر تحقيق و اثبات علمي ترجيح مي‌داد.
فيلسوفان و عالمان عصر روشنگري از مردم مي‌خواستند كه عقل خود را به كار بندند و مستقل فكر كنند. آنان تلاش مي‌كردند كه دينداران را درگير ماجراي – يا به قولي بحران – آزادي كنند. خود آنان وحشت و لذت عدم قطعيت را احساس كرده بودند: آنان از قيد و بندهاي ايمان رها بودند و همچنين تجربه‌ي مسرت‌بخشي از فهم امور به واسطه‌ي انديشه‌ي خود داشتند. آنان دشمن ايمان نيز بودند و بنابراين، هيچ يك از پاداش‌ها و تضمين‌‌هاي آن را نمي‌توانستند درك كنند.
زندگي پر ماجراي يكي از فيلسوفان قرن هجدهم فرانسه به نام دنيس ديدرو(2) (1713-1784) مي‌تواند براي توضيح وضع عمومي اين دوران كمك موثري باشد. او كاتوليك به دنيا آمد، اما دريافت كه بعضي از ادعاهاي خرافي و اثبات ناشدني كليسا رنج‌آور است، لذا به خداباوري رسيد؛ يعني هنوز به يك خداي شخص‌وار باور داشت، اما بدون تاييد رسمي كليسا و (به نظر او) بدون خداي بي‌معنا و خرافي كليسا.
وقتي به نتايج علم جديد پي برد، پرسش‌ها و تاملاتي درباره‌ي جايگاه دين در زندگي انساني برايش پيش آمد. او چنين استدلال مي‌كرد: اگر جهان قلمروي است كه در آن قوانين عليت جريان دارد، پس مشيت الهي هيچ ضرورتي ندارد. بشر به خدايي نياز ندارد كه براي به وجود آوردن امور، به زور در جهان مداخله كند. نيوتن گفته بود كه حوادث طبق قوانين علمي رخ مي‌دهند و انسان‌ها بايد در مرجعيت و اقتدار {كليسا} مناقشه و «واقعيت» را به مثابه‌ي يقين رياضي طلب كنند. بنابراين، اين نتيجه‌گيري معقول بود كه عجز در اثبات چيزي به معناي صادق نبودن آن باشد.
مي‌توانيد ملاحظه كنيد كه اين موضع به كجا منتهي مي‌شود: روح القدس، الهام، مشيت و معجزات (يعني اصول اعتقاد ديني) را نمي‌توان با يقين رياضي اثبات كرد؛ پس بايد انكار شوند. با اين حال، نظام مخلوق داراي نوعي منطق دروني است و مي‌توان نشان داد كه بايد عقلي كيهاني جهان را ساخته باشد. ديدرو استدلال مي‌كرد كه بايد نوعي موجود برتر وجود داشته باشد، و بنابراين، او پيرو خداباوري طبيعي شد. او به خدايي ناشخص‌وار كه جهان را خلق و مجموعه‌ي قوانين علمي حاكم بر پديده‌ها را وضع كرده است ايمان آورد.
ديدرو كه به خداباوري طبيعي معتقد بود سعي كرد كه هماهنگ با قوانين عالم زندگي كند و نسبت به «موجود برتر» احساسات احترام‌آميزي داشته باشد، اما شخصاً با خدا سروكاري نداشت و عقيده به خداي كتاب مقدس را كودكانه مي‌دانست. در نهايت، همچنان كه به پرسش‌هاي خود ادامه مي‌داد، دچار شكاكيت شد و در اين امر كه واقعاً چه چيزي را مي‌توان اثبات كرد متحير ماند (اگر اصولاً چيزي براي اثبات كردن وجود داشته باشد). سرانجام بيان كرد كه با اين روندي كه او به جست‌وجو و كاوش مي‌پردازد چاره‌اي جزالحاد ندارد، يعني رسماً معتقد شد كه اصلاً خدايي وجود ندارد. اوالحاد را قانع نكننده ولي صادق يافت، در حالي كه آيين كاتوليك را به لحاظ عاطفي جذاب ولي كاذب دانست.
در اين جا قصد ما از معرفي ديدرو اين نيست كه اعتقاد ديني را متزلزل و سست كنيم، بلكه صرفاً مي‌خواهيم بيان كنيم كه همه‌ي انواع پرسش‌هايي كه نخستين فيلسوفان دوره‌ي جديد مطرح كردند، براي ايجاد «آرامش و آسايش» نبود. ديدرو شخصي پيشگام بود. او به گذشته نگاه مي‌كرد و مي‌ديد كه دنياي قرون وسطا خطرناك و خشن بوده است و در آن جا مردم در موقعيت‌هاي مجبور بوده‌اند از اموري تبعيت كنند كه نمي‌توانستند آن‌ها را درك كنند و در ان جا طبيعت بر روح انساني غلبه داشت. او به آينده‌اي مي‌نگريست كه بشر بر طبيعت سلطه دارد و به رازهاي آن پي مي‌برد و جهان را متحول مي‌كند. او آينده‌اي را تصور مي‌كرد كه در آن مردم ايمن و آزادند و مقدراتشان به دست خودشان است. با اين طرز تفكر، چنين تغييري در موازنه‌ي قدرت مستلزم نوعي انقلاب روحي و مقاومت قهرمانانه در برابر سرنوشت و تقدير بود. بنابراين، نهضت روشنگري صرفاً نوعي جست‌وجوي شناخت نبود، بلكه تلاشي بود براي اعمال خواست عقلاني انسان بر محيط كه مستلزم اعتماد به نفس، شجاعت و حس ماجراجويي بود.
نتايج سياسي اين تفكر نوين به انقلاب‌هاي بزرگي در قرن هجدهم انجاميد. در عصري آشوب‌زده، رهبران سياسي جديد مفاهيم دمكراسي را ايجاد كردند و از حقوق و پيشرفت سخن گفتند. در حدود سال 1800، بعد از انقلاب آمريكا و فرانسه، مفهوم برابري به يك ارزش ژرف سياسي تبديل شد. فهم تغييرات مهم حكومت كه در دوره‌ي انقلاب به وجود آمد آسان نيست، مگر اين كه آن‌ها را با انديشه‌هاي سلطنت مطلقه كه كليسا در قرون وسطا و پادشاهاني نظير لويي چهاردهم در قرن هفدهم ترويج مي‌كردند مقايسه كنيم. حتي بدون اين كه درك بيشتري از تاريخ سياسي داشته باشيم، مي‌توانيم اين انديشه‌هاي نو را با مقايسه‌ي با دانسته‌هاي پيشين خود درباره‌ي دين بفهميم.
اجازه دهيد يادآوري كنيم كه در دوره‌ي بعد از نهضت اصلاح ديني، دين شبيه چه چيزي بود. جنگ‌هاي ديني هزاران نفر از مردم را از نيمه‌ي قرن شانزدهم تا نيمه‌ي قرن هفدهم مشغول كرده بود. صلح وستفاليا (1648) معاهده‌اي بود كه به آخرين جنگ‌هايي كه صرفاً دلايل ديني داشتند پايان داد و علامت اين بود كه جنگ‌هاي آينده دلايل كشورگشايي خواهند داشت.
علاوه بر جنگ‌هاي خانمان سوز ديني، اصلاحات پروتستاني و كاتوليكي باعث شد تصورات قرون وسطايي از سختگيري ديني، به مقاطع جديد گسترش يابد. شكنجه و آزار واذيت‌هاي ديني كه كاتوليك‌ها و پروتستان‌ها بر يكديگر روا مي‌داشتند – جاي ذكر آزار و اذيت‌هاي مداومي كه كاتوليك‌ها بر يهوديان وارد مي‌كردند نيست – ننگي بود كه تا قرن بيستم ادامه داشت. آزار و اذيت‌هاي جنون‌آميز بر زنان ساحره كه از بخش پاياني قرن پانزدهم آغاز شده بود تقريباً تا آغاز قرن نوزدهم ادامه داشت و در نوشته‌ها و نگراني‌هاي نويسندگان ديني از آن بيشترين حمايت مي‌شد. طبق معيارهاي علمي روشن شد كه مقاومت مراجع ديني در برابر اكتشافات جديد علمي، نظير اكتشافات گاليله، مستبدانه و نامعقول است. همه‌ي اين خصوصيات زمينه‌ي مناسبي را براي متفكران روشنگري كه بر شكاكيت در باب مرجعيت ديني، تحمل نظرگاه‌هاي مختلف و برابري انساني تاكيد داشتند، فراهم كرد.
متفكران عصر روشنگري و سياستمداران جديد به جهان اطراف خود مي‌نگريستند و مي‌ديدند كه چگونه الگوهاي قديم كليسا و دولت منجر به آزار و اذيت‌ها و نابرابري‌ها شد. كليساي انگليكن در انگلستان تثبيت شده بود و مخالفت‌ها را تحمل نمي‌كرد. قدرت‌هاي استعماري مي‌كوشيدند كه بر ساكنان دنياي جديد، بدون رضايت آنان، حكومت كنند و از ايشان ماليات بگيرند. طبقات بالا در فرانسه اقتدار خود را بر طبقات پايين مردم تحميل كرده، به اشرافيت خود مباهات مي‌كردند. شهرنشينان نسبت به دهاتي‌ها احساس برتري مي‌كردند و مومنان با غير مومنان، مسيحيان با يهوديان، كاتوليك‌ها با پروتستان‌ها در جنگ و ستيز بودند. مهاجران اروپايي كه به سرزمين جديد آمده بودند، سرخ‌پوستان آمريكا را به استثمار مي‌كشيدند و سياه‌پوستان را به بردگي گرفته، به آن جا بردند. در حالي كه انديشه‌ي «برابري انسان‌ها در خلقت» درباره‌ي زنان و نژادهاي اقليت كم‌تر از سفيدپوستان، انگليسي نژادها(3) و پروتستان‌ها به رسميت شناخته مي‌شد، نوعي انديشه‌ي جديد به دنياي جديد عرضه داشت. تضمين قانوني آزادي دين و تاكيد بر جدايي كليسا و دولت پيامدهاي ژرفي براي دين در برداشتند.
 
چالش‌هاي عرفي شدن
فرايند عرفي شدن بدون مقاومت افراد و نهادهاي ديني اتفاق نيفتاد. در حدود سال 1800، دين فقط علقه‌اي در ميان ساير علقه‌ها بود و بايد با علم، صنعت و انديشه‌هاي نو رقابت مي‌كرد. همين موقعيت كه اعتقاد ديني را در كنار الحاد، شكاكيت و ديگر نظام‌هاي غيرديني قرار داد، براي مومنان بسيار نگران كننده بود و واكنش‌هايي را نيز ايجاد كرد، به گونه‌اي كه فرقه‌هاي ديني سعي كردند كه در برابر اين ديدگاه‌هاي غير ديني از خود دفاع كنند يا با آن‌ها وارد گفت و گو شوند. در قرن شانزدهم، مصلحان پروتستان و كاتوليك به آيين‌ها و مرجعيت ديني تكيه داشتند، اما در قرن هفدهم، به دليل اعتبار عقل كه بديل جذابي براي بسياري از مردم بود، مسيحيت دچار افول كلي شد. تصور جهاني كه بر تسامح، عقل، منطق و توانايي تسلط بر سرنوشت مبتني باشد، تصور نافذي بود.
استقلال سياسي دنياي جديد و اين عقيده كه انسان‌ها كمال پذيرند و ماهيتاً شرير و ناپاك نيستند نوعي حس ماجراجويي در جهت مهاجرت به حياتي جديد در يك دنياي نو و دمكراتيك به وجود آورد. هنگامي كه ميليون‌ها نفر / از مردم به سرزمين‌هاي مهاجرنشين آمريكا مهاجرت كردند، دريافتند كه بايد به خود تكيه كنند، و ايشان به اعتماد به نفس خويش مباهات مي‌كردند. عقايد ديني قديم درباره‌ي سرنوشت در سرزميني كه گفته مي‌شد هر كس مي‌توانست به دنبال كار، خوشبختي و قدرت و احترام فراوان باشد به نظر متروك و مهجور مي‌آمد.
در حدود سال 1800 هنرها از متعلقات اصالتاً ديني خود جدا شدند: موسيقي، نقاشي و پيكرتراشي متوجه الگوهاي انساني شد و متفكران بيشتر از آرمان‌هاي اخلاقي سخن مي‌گفتند تا از اسرار ديني. عصر عقل با دين در چالش بود و زمينه‌ي نزاع‌هايي شد كه مومنان آنان را به قرن بيستم وارد كردند.
در آغاز قرن نوزدهم، در اروپا تلاشي براي بازگرداندن رژيم قديمي و تكرار ادعاهاي سلطنت صورت گرفت. اما در اواسط قرن، انقلاب‌هاي جديدي به وقوع پيوست كه حكومت‌هاي سلطنتي را متزلزل كرد و انديشه‌هاي قدرتمند جديد، بنيادهاي جهان را به لرزه در آوردند. كارل ماركس (1818-1883) تاريخ جهان را برحسب مبارزه‌ي طبقاتي تفسير و نظريه‌اي درباره‌ي سوسياليسم جديد مطرح كرد. چارلز داروين (1809-1882) نظريه‌ي خود را درباره‌ي تكامل طبيعي مسلم گرفت و استدلال كرد كه تكامل براساس قانون بقاي اصلح پيش مي‌رود. در فلسفه‌ي ديني، لودويك فويرباخ (1804-1872) استدلال مي‌كرد كه مسيحيت در زندگي جديد نيروي تعيين كننده‌اي نيست. او بيان داشت كه اهداف او، به گفته‌ي خودش، انساني كردن دين است. تقريباً در پايان همين قرن، آفريقا كشف و بين قدرت‌هاي بزرگ دنيا تقسيم شد. سرانجام، دنياي مسيحيان در معرض انقلاب بزرگ صنعتي قرار گرفت كه ماهيت خانواده و ارزش اقتصادي برخي از كارها را تغيير داد.
در سراسر اين قرن، همه‌ي حوزه‌هاي زندگي در معرض عرفي شدن تدريجي قرار گرفت و دين مي‌بايست دوباره خود را سامان دهد و روش‌هاي جديدي براي جذب مومنان عرضه كند. در اين دوره‌ي پرهياهو، متفكران و نهادهاي ديني حدود جديدي را براي تحقيق ديني وضع كردند. كليساي كاتوليك رومي تا حد زيادي موضع مقاومت در برابر دنياي جديد اتخاذ كرد. نزاع داخلي در كليساي كاتوليك رومي با مخالفت مقام پاپي با تجدد و همچنين با نهضت‌هاي تجددگرايان (كساني كه ميل به نظريه‌ها و روش‌هاي دنياي جديد داشتند) در مقابل «طرفداران اقتدار پاپي»(4) (كساني كه مرجعيت پاپي را تقويت مي‌كردند) مشخص بود. اما پروتستان‌ها را نمي‌توان چنين به راحتي مشخص كرد، زيرا پيش‌تر بر سر چندين مسئله انشعاباتي پيدا كرده بودند، اما كليساي پروتستان را به طور كلي به واسطه‌ي عكس العملشان به تجدد مي‌توان به ليبرال‌هايي كه با دنياي جديد ارتباط داشتند و محافظه كاراني كه در مقابل تلاش‌هايي مقاومت مي‌كردند كه براي پذيرش شرايط تجدد به عمل مي‌آمد، مشخص كرد.
درباره‌ي مسيحيت آمريكا، بعضي از واكنش‌هاي سازنده به دنياي جديد را در فصل بعدي ملاحظه خواهيم كرد. اما در اين فصل فقط لازم است كه بعضي از ويژگي‌ها و گرايش‌هاي عمومي و همچنين بعضي از نهضت‌هاي خاص را در اوضاع و احوال اروپايي بشناسيم.
 
ادامه دارد ...
 

    280 بازديد     4 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تجدد (40)
●   مدرنيسم (319)
●   مسيحيت (169)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:05/05/1386

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب