باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 3 آذر 1387 كاربران برخط 37 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
انقلاب‌ اسلامي ‌و تئوري ‌ترميدوري‌ برينتوني‌
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: مرتضي - شيرودي

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

آسيب‌شناسي‌ انقلاب‌‏‏، مؤلفه‌هاي‌ پيچيده‌ و متعددي‌ را در برمي‌گيرد كه‌ طبعاً نيازمند پرداختن‌ به‌ آن‌ از منظرها و ابعاد مختلف‌ است‌. البته ‌مطالعات‌ آسيب‌شناسانه‌ انقلاب‌ نيز‏‏، به‌ رغم‌ تازه‌ نبودن‌ موضوع‌‏‏، چندان‌ پيشرفتي ‌نداشته‌ است‌. شناخت‌ موانع‌ تحقق‌ آرمان‌ها‏‏، اهداف‌ انقلاب‌ و حفظ‌ دستاوردهاي‌آن‌‏‏، از مسايل‌ مهم‌ در اين‌ حوزه‌ مطالعاتي‌ انقلاب‌ به‌ شمار مي‌آيد. مهم‌ترين‌ مباحث ‌نظري‌ در آسيب‌شناسي‌ انقلاب‌ها‏‏، به‌ نظريه‌ حركت‌ دوري‌ انقلاب‌ها از كرين‌ برينتون ‌اختصاص‌ دارد. لذا‏‏، بحث‌ آسيب‌شناسي‌ انقلاب‌ها را با عنوان‌ ترميدور‏‏، به‌ معناي ‌بازگشت‌ به‌ وضع‌ و ارزش‌هاي‌ پيشين‌ آغاز مي‌كنند كه‌ آن‌ هم‌ بر اساس‌ نظريه‌اي‌ است‌ كه‌ كرين‌ برينتون‌ در كتاب‌: كالبد شكافي‌ چهار انقلاب‌ به‌ آن‌ اشاره‌ مي‌كند.

 

حركت‌ دوري‌ انقلاب‌ها

در تقويم‌ انقلابي‌ فرانسه‌‏‏، روز نهم‌ ماه‌ ترميدور (7 ژوئيه‌ 1794) روزي‌ بود كه‌ روبسپير و يارانش‌ از گروه‌ راديكال‌ها (ژاكوبن‌ها) با كودتاي‌ ناپلئون‌ سرنگون ‌شدند. اين‌ سرنگوني‌ در پي‌ تحولات‌ متعددي‌ بود كه‌ بعد از انقلاب‌ فرانسه‌ رخ‌ داده ‌بود. از روي‌ كار آمدن‌ ميانه‌روها تا راديكال‌ها‏‏، دوره‌هاي‌ متعددي‌ است‌ كه‌ با درگيري‌ها و نزاع‌هاي‌ خسته‌ كننده‌ همراه‌ بود. كرين‌ برينتون و ادواردز با تعميم ‌الگوي‌ انقلاب‌ فرانسه‌‏‏، معتقدند همه‌ انقلاب‌ها از سه‌ مرحله‌ مي‌گذرند: حكومت‌ ميانه‌روها‏‏، حكومت‌ راديكال‌ها و دوران‌ ترميدور. ميانه‌روها (ثروت‌مندان‌ و مشاهير)‏‏، گروه‌ مخالفان‌ قديم‌ هستند كه‌ بيش‌ از ديگران‌‏‏، آمادة‌ سازش‌ با رژيم ‌گذشته‌اند و اينك‌ بر امواج‌ خيزان‌ جنبش‌ توده‌اي‌ انقلاب‌ سوار شده‌ و به‌ قدرت ‌رسيده‌اند. راديكال‌ها (انقلابيون‌ تندرو) نسبت‌ به‌ ضعف‌‏‏، دودولي‌ و سازش‌ميانه‌روها‏، منتقدند‏، و با شعار شتاب‌ انقلاب‌‏، به‌ ساخت‌ دوگانه‌ قدرت‌ (ميانه‌هاروها + راديكال‌ها) پايان‌ مي‌دهند‏ و سرانجام‌ خود نيز قرباني‌ نظاميان‌ و كودتاگران‌ (=ترميدور) مي‌شوند.

تعابير مورخان‌ و تحليل‌گران‌ از معناي‌ ترميدور در انقلاب‌‏ متفاوت‌ است‌. گروهي‌ آن‌را واكنشي‌ عليه‌ انقلاب‌ مي‌دانند‏، كه‌ در آن‌ طبقات‌ قديمي‌ به‌ نحوي‌ به‌ قدرت‌ بازمي‌گردند. برخي‌ ديگر آن‌ را، عبارت‌ از فروكش‌ كردن‌ هيجان‌ و تب‌ انقلاب‌ مي‌دانند كه‌ در زمان‌ راديكال‌ها آغاز مي‌گردد و پايان‌ مي‌پذيرد‏. بنابراين‌‏، خصوصيات‌ ترميدور مي‌تواند، عبارت‌ باشد از: كاهش‌سخت‌گيري‌هاي‌ دوره‌ انقلاب‌‏‏، رهايي‌ حوزه‌ خصوصي‌ زندگي‌ مردم‌ و اقتصاد از قيد نظارت‌ حكومت‌‏‏، جايگزيني‌ واقع‌گرايي‌ به‌ جاي‌ آرمان‌گريي‌ انقلابي‌ و غيرسياسي‌ شدن‌ مردم‌. به‌ تعبير برينتون‌‏، ترميدور عبارت‌ است‌ از نقاهت‌ پس‌ از فرونشستن‌ تب‌ انقلاب‌. در تبيين‌ علل‌ ايجاد حركت ‌دوري‌‏، مي‌توان‌ به‌ تمايل‌ رهبران‌ و مردم‌ در حركتي‌ از آرمان‌گرايي‌ به‌ واقع‌گرايي‌‏، احساس‌ نرسيدن‌ به‌ اهداف‌ بلندمدت‌ اعلام‌شده‌‏، انحراف‌ از آرمان‌گرايي‌ به‌ واقع‌ گرايي‌‏‏ و روي‌گرداني‌ از اهداف‌ و ارزش‌هاي ‌انقلاب‌‏ اشاره‌ نمود. به‌ هر روي‌‏، برخي‌ معتقدند كه‌ همه‌ انقلاب‌ها از مراحل‌ سه‌‌گانه ‌مزبور‏، عبور مي‌كنند‏ و انقلابيون‌ پس‌ از گذران‌ دوران‌ آرماني‌ و رويايي‌‏‏، تحت‌‌الشعاع ‌مشكلات‌ روزمره‌ و مديريت‌ جامعه‌ قرار مي‌گيرند، و اين‌ يعني‌ ترميدور.

برخي مي‌كوشند مدل‌ ترميدوري‌ انقلاب‌ برينتون‌ را بر روند همه‌ انقلاب‌هاي‌ جهان‌ تطبيق‌ دهند‏، اما به‌ طور وضوح‌ نمي‌توان‌‏ دست‌ به‌ اين‌ كار زد؛ چنانچه‌ به‌ ادعاي‌ برينتون‌‏، در انقلاب‌ آمريكا و. . . ترميدوري‌ صورت‌ نگرفته‌‏، ولي‌ ترميدور برينتوني‌‏ در انقلاب‌ فرانسه‌ و انگلستان‌ قابل‌ تطبيق‌ است‌‏، زيرا در انقلاب‌ انگلستان‌‏، سلطنت‌‌طلبان‌ و طرفداران‌ كليساي‌ رسمي‌‏‏، حاميان‌ دولت‌ پيشين‌ و هواداران‌ پارلمان‌ و كليساي‌دولتي‌‏‏، ميانه‌روها را تشكيل‌ مي‌دادند‏ و در سال‌ 1646‏، شاه‌ دستگير و اخراج‌ شد‏ و با اخراج‌ يازده‌ نفر از دولت‌‏‏، ثروت‌ محافظه‌‌كاران‌ توسط‌ ميانه‌روها مصادره ‌گشت‌. دو سال‌ بعد‏‏، اسكاتلندي‌ها از كرامول‌ شكست‌ خوردند و حكومت‌ مشترك‌المنافع‌ را تشكيل‌ دادند‏. به‌ اين‌ وسيله‌‏، ميانه‌روها به‌ پايان‌ عمر خود رسيدند. در 20 آوريل‌ 1653‏، كرامول‌ با انحلال‌ پارلمان‌‏‏، قدرت‌ شاهانه‌ يافت‌ و سلطنت‌ استوارت‌ها را در سال‌ 1660‏، احياء كرد. در انقلاب‌ فرانسه‌‏‏، زندان‌ باستيل‌در ژوئيه‌ 1789‏، سقوط‌ كرد و سطلنت‌‌طلبان‌ شكست‌ خوردند. در ماه‌ اكتبر همان‌سال‌‏، شاه‌ و ملكه‌ توسط‌ ميانه‌روها (ژيروندن‌ها) بازگردانده‌ شدند‏، و تندروها (ژاكوبن‌ها) به‌ رهبري‌ دانتون‌ و روبسپير در سال‌ 1792‏، در جريان‌ جنگ ‌فرانسه‌‏، روسيه‌ و اتريش‌‏‏، سلطنت‌ را برانداختند. روبسپير‏‏، دانتون‌ را اعدام‌ كرد‏ و پس‌ از چندي‌‏، يعني در 27 ژوئيه‌ 1794 (نهم‌ ماه‌ ترميدور) سرخود وي‌‏، توسط‌ مخالفانش‌ به‌ تيغ‌ گيوتين‌ سپرده‌ شد. سرانجام‌‏، كودتاي‌ ناپلئون‌ به ‌نقاهت‌ (مريضي‌) انقلاب‌ پايان‌ داد.

همين‌ روند‏، در انقلاب‌ مشروطيت‌ هم‌ به‌ چشم‌ مي‌آيد. ميانه‌روها‏، در بعد از پيروزي‌ انقلاب ‌(موج‌ اول‌) به‌ قدرت‌ مي‌رسند‏، ولي‌ مجلس‌ به‌ دست‌ راديكال‌ها (حزب‌ سوسيال‌ دمكرات‌ به‌ رهبري‌ تقي‌زاده‌ و اسكندري‌) مي‌افتد. سرانجام‌‏ با بروز موج‌ترور و ناامني‌‏‏، كودتاي‌ رضاخاني‌ به‌ عمر كوتاه‌ انقلاب‌ مشروطه‌ پايان‌ مي‌دهد‏ و دوباره‌‏، نوعي‌ حكومت‌ سلطنتي‌ استبدادي‌‏ برمي‌گردد. در انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ نيز‏ برخي‌ معتقدند‏‏، دولت‌ موقت‌ مهندس‌ بازرگان‏ در 9 ماهه‌ اول‌ پيروزي‌ انقلاب‌‏ و رياست‌ جمهوري‌ بني‌صدر‏، دوران‌ حكوميت‌ ميانه‌روهاست‌‏، بعد از‏ روي‌ كارآمدن ‌دولت‌ مهندس‌ ميرحسين‌ موسوي‌‏، حكومت‌ انقلابيون‌ (راديكال‌ها) آغاز و تا پايان‌ دوره‌ اول‌ دولت‌ هاشمي‌ رفسنجاني‌ استمرار مي‌يابد. از دوره‌ دوم‌ دولت‌ آقاي‌هاشمي‌ كه‌ به‌ دولت‌ واقع‌گرا و سازندگي‌ شهرت‌ يافت‌‏، دوران‌ واقع‌گرايي‌ انقلاب‌ آغاز شد. پس‌‏، ترميدور در انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ را با اين‌ نگاه‌ بايد به‌ معناي‌ حركت ‌از آرمان‌گرايي‌ به‌ واقع‌گرايي‌ تعبير نمود نه‌ برگشت‌ به‌ ارزش‌هاي‌ رژيم‌ و دوران‌گذشته‌.

به‌ دلايل‌ نقدهاي‌ روشن‌شناسي‌ از تئوري‌ برينتون‌ كه‌ معقتدند‏، وي‌ در اوج‌ رواج ‌شيوه‌هاي‌ تقليدگرايي‌ علوم‌ اجتماعي‌ از علوم‌ تجربي‌ و با تقليد از شيوه‌هاي‌ پوزيتويستي‌‏، به‌ ساخت‌ و ارائه‌ تئوري ‌(نظريه‌ ترميدوري‌) دست‌ زده‌ است‌‏، سبب‌شد‏ اين‌ تئوري‌ از كليت‌ و اعتبار علمي‌ لازم‌ برخوردار نگردد. ثانياً به‌ دليل‌ دخالت‌ متغيرهاي‌ بي‌شمار در امور اجتماعي‌‏ و هم‌ غيرقابل‌ اندازه‌گيري‌ بودن‌ آنان نمي‌توان‌ يك‌ نظريه‌ عام‌ و مطمئن‌ در تحولات‌ اجتماعي‌ عرضه‌ كرد، ولذا تعميم‌پذيري‌ اين‌ تئوري‌ها و تئوري‌ ترميدوري‌ انقلاب‌ برينتوني‌‏‏، دچار اشكال‌است‌. با اين‌ حال‌ نبايد از پرتو روشن‌گري‌ كه‌ بر سير تاريخي‌ بسياري‌ از  انقلاب‌ها مي‌افكند‏ هم‌ چشم‌پوشي‌ نمود:

 

آسيب‌شناسي‌ ابعاد ديني‌ انقلاب‌

پديده‌ انقلاب‌‏، پيچيدگي‌ تحليلي‌ و تعليلي‌ بسياري‌ دارد. انقلابات‌ ديني‌ نه ‌تنها‏، هيچ ‌يك‌ از اين‌ پيچيدگي‌ها را از دست‌ نمي‌دهند‏، بلكه‌ ابعاد جديدي‌ هم‌ به‌ آن‌ مي‌افزايد. در انقلاب‌هاي‌ ديني‌‏، حضور و روي‌ آوردن‌ توده‌هاي‌ عظيم‌ مردم‌ به‌ دين‌، امري‌ بديهي‌ است‌‏. اين‌ روي‌آوري‌‏، انتظارات‌ گسترده‌اي‌ را مقابل‌ دين‌ و دين‌آوران‌ قرار مي‌دهد‏ كه‌ نتيجه‌ منطقي‌ خصلت‌ رواني‌ و اعتقادي‌ انقلاب‌ ديني ‌است‌. بي‌ترديد بالاترين‌ سطح‌ انتظار از دين‌‏، در شرايط‌ انقلاب‌ پديد مي‌آيد. اين‌ اقبال ‌به‌ دين‌ و انقلاب‌ ديني‌‏، خود بذر آسيب‌ و آفت‌ را به‌ همراه‌ دارد. از نگاه‌ ايماني‌‏، تنها‏ روي‌آوري‌ نمي‌تواند‏ چنين‌ نتيجه‌اي‌ را داشته‌ باشد‏، مشكل‌ شرايط‌ و حالات‌ روي‌آور است‌ كه‌ مي‌تواند مشكل‌زا بوده‌‏ و بذر آسيب‌ و آفت‌ را به‌ همراه ‌داشته‌ باشد. حضور گسترده‌ مردم‌‏، رمز پيروزي‌ و مقاومت‌ به‌ شمار مي‌آيد كه‌ در انقلاب‌ ديني‌‏‏، دين‌ اين‌ نقش‌ بسيج‌ كنندگي‌ را برعهده‌ دارد‏، اما سرازيري‌ انتظارات‌ مقدور و يا نامقدور‏‏، موهوم‌ يا واقعي‌‏‏، متوجه‌ دين‌ مي‌گردد‏ كه‌ اين‌ امر خالي‌ از مشكلات‌ و آسيب‌هاي‌ بعدي‌ نيست‌.

بي‌ترديد‏‏ پس‌ از پيروزي‌ انقلاب‌‏‏ و در جريان‌ سرريز كردن‌ انتظارات‌‏ و هم‌چنين‌‏ در معرض‌ تجربه‌ قرارگرفتن‌ نظام‌‏، به ‌تدريج‌ شاهد مرحله‌ ظهور مفاهيم‌ و تفاسير ديني ‌هستيم‌‏. گرچه‌ پيش‌ از اين‌ مرحله‌ نيز‏، حيات‌ اجتماعي‌ خالي‌ از تفاسير و رويكردهاي ‌متفاوت‌ به‌ دين‌ نبود‏، اما مرحله‌ پس‌ از استقرار نظام‌ سياسي‌ ديني به‌ جهات‌ كمي‌ و كيفي‌‏ وضعيتي‌ متفاوت‌ مي‌يابد. در اين‌ مرحله‌‏، كم‌ و بيشن‌ وضعيت‌ دين‌ و تفاسير ديني‌‏‏، مورد آزمون‌ و نقد قرار مي‌گيرند‏‏؛ ولي‌ سيطره‌ گسترده‌ مردمي و فضاي‌ رواني ‌حاكم‌ بر جامعه‌‏‏، اجازه‌ چالش‌هاي‌ جدي‌ را به‌ معترضان‌ و منتقدان‌ نمي‌داد‏، ولي‌ در شرايط‌ جديد‏، حال‌ و هواي‌ پيشين‌ كم‌رنگ‌ گشته و متقاضيان‌ و مقتضيات‌ نويني ‌حادث‌ مي‌گردد‏ و از اين‌ رو‏، به‌ اين‌ مرحله‌ عصر گذار نام‌ مي‌نهند. دوران‌ گذار‏، تغييرات‌ جهت‌گيرانه‌ در ابعاد گوناگون‌ جامعه‌ است‌. اقتصاد اهميت‌ بيشتري‌ يافته‌ و تسامح‌هاي‌ بيشتري‌ در مسايل‌ اخلاقي‌ و رفتاري‌ در جامعه‌ به‌ وجود مي‌آيد‏. جامعه ‌ديني‌‏، اجتماع‌ پويا و فعال‌ پيشين‌ خود را از دست‌ مي‌دهد‏، شقاِ و شكاف‌‏ ميان‌ جناحين‌ كه‌ به‌ تسامح‌ از آن‌ها‏ با عناوين‌ گروه‌ راديكال‌ يا ملايم‌ (محافظه‌كار) نامبرده ‌مي‌شود‏، تنها يكي‌ از بحران‌‌هايي‌ است‌ كه‌ بر سر راه‌‏، جامعه‌ ديني‌ در مرحله‌ گذار قرار دارد. به‌ جز اين‌ آسيب‌‏‏، خطر نقد يا تعرض‌ به‌ ديدگاه‌هاي‌ ديگر‏ نه‌ تنها منتفي ‌نيست‌ كه‌ بعضاً‏ چشم‌گير و جدي‌ هم‌‏، خواهد بود. خلاصه‌ آن‌ كه‌‏ مرحله‌ گذار‏، مرحله‌ پيدايش‌ يا آشكار شدن‌ تفاسير مختلف‌ در باب‌ دين‌ و نحوه‌ استقرار آن‌ در جامعه ‌است‌. در اين‌ مرحله‌‏، دو ويژگي‌ برجسته‌ مرحله‌ اول‌‏، يعني‌ تب‌ و تاب‌ انقلاب‌ و حضور گسترده‌ مردم‌ كمرنگ‌ و ضعيف‌ مي‌شود‏. معمولاً تفاسير يا نيروهايي‌ كه‌ مي‌توانند مرحله‌ گذار را با توانايي‌ بيشتري‌ پشت‌ سرگذارند‏، اين‌ بخت‌ را دارند كه‌ در اين‌ مرحله‌‏، وضعيت‌ موجود و مستقر را به‌ خود اختصاص‌ دهند.

آنچه‌ كه‌ مراحل‌ پديداري‌ انقلاب‌ و سپس‌ گذار را به‌ شدت‌ از خود متأثر ساخته ‌است‌‏‏، موضوع‌ مدرنتيه‌ است‌‏. مدرنيته‌ و مراحل‌ متزلزل‌ آن‌ يعني‌ مدرنيسم‌‏ و مدرنيزاسيون‌ به‌ طرز اجتناب‌ ناپذيري‌ در بستر تحولات‌ و مؤلفه‌هاي‌ انقلاب‌‏ و حيات‌ ديني‌ حضور دارند‏‏، شايد بتوان‌ ادعا كرد كه‌ انقلاب‌ و گذار‏، در واكنش‌‏‏ تعامل‌ مثبت‌ و يا منفي‌ با چنين‌ حضوري‌ و با استفاده‌ از توان‌‏‏ نيروهاي‌ ديني‌ و سنتي‌جامعه‌‏‏، شكل‌ گرفته‌ است‌. حضور و نمايش‌ مدرنيته‌ يا شبه‌ مدرنيته‌‏‏، در مرحله ‌انقلاب‌ كمتر چشم‌گير است‌‏، هر چند كه‌ در تار و پود جامعه‌ فعال‌ مي‌باشد‏، ولي‌ در مرحله‌ گذار (متعارف‌) است‌ كه‌ اين‌ مدرنيته‌ يا شبه‌ مدرنيته‌ عيان ‌مي‌گردد‏، لذا بي‌توجهي‌ جوامع‌ ديني‌ در اين‌ مقوله‌‏، يعني‌ ناخواسته‌ به‌ استقبال ‌نارسايي‌ تفسير ديني‌ مستقر در جامعه‌ در قبال‌ مستحدثات‌ رفتن‌ است‌.

 

الف‌ ـ مستحدثات‌:

مهمترين‌ شكل‌ فرا راه‌ جوامع‌‏‏، مشكل‌ مسايل‌ نو و جديد (مستحدثات‌) است‌. توان‌ جوامع‌ ديني‌ به‌ جهت‌ ذهني‌ و عيني‌ در پاسخگويي‌ به‌ مستحدثات‌ تا حد بسياري‌‏، رقم‌ زننده‌ آتيه‌ اين‌ جوامع‌ يا دست‌ كم‌ تفسير دين‌ مستقر است‌. اين‌ مستحدثات‌ ابعاد و زمينه‌هاي‌ مختلفي‌‏ از جمله‌ توزيع‌ قدرت‌ سياسي‌‏، اقتصادي‌ تا علم‌آموزي‌ جديد و مباحث‌ روش‌‌شناسانه‌ و تكنولوژيكي‌ را در برمي‌گيرد. اگر توهم‌ داشتن‌ پاسخ‌‏‏، جايگزين‌ يافتن‌ پاسخ‌ منطقي‌ گردد‏، خود يك‌ دام‌ خطرناكي‌ است‌ كه‌ راه‌ نجات‌ از آن‌ دشوار خواهد بود‏ و در نتيجه‌ بايد با خردگرايي ‌اجازه‌ آزمايش‌ و نقد رهيافت‌هاي‌ جديد را در ابعاد مختلف‌ اجتماعي‌‏ فراهم ‌آورد. به‌ هر حال‌ رويارويي‌ عظيم‌ و سرنوشت‌ساز جوامع‌ ديني‌‏، در روزگار معاصر به‌ويژه‌ دهه‌ اخير و آتي‌ با اين‌ مسائل‌ است‌.

 

ب‌ ـ اين‌ هماني‌ دين‌ و سياست‌:

اين‌ مسأله‌‏، از قوي‌ترين‌ نقاط‌ يك‌ جامعه‌ ديني‌است‌‏. ساده‌ترين‌ و بهترين‌ وضعيت‌ براي‌ يك‌ جامعه‌ ديني‌ پذيرش‌ اين‌ نكته‌ است‌ كه‌ دين‌ و سياست‌ را جفتي‌ توأمان‌ بدانند‏ و حتي‌ بيش‌ از آن‌‏‏، حالتي‌ اين‌ همان‌‏، ميان‌شان‌ برقرار سازند. در چنين‌ شرايطي‌‏‏، نقاط‌ قوت‌ دين‌ و سياست‌ با هم‌ رابطه‌اي‌ متعالي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند‏، اما تأسيس‌ رابطه‌ اين‌ هماني‌‏‏، ميان‌ آموزه ‌پشتيبان‌ حكومت‌‏‏ كه‌ دين‌ باشد‏‏، خالي‌ از خطر و ريسك‌ نمي‌باشد. اين‌ خطرپذيري‌ در شرايط‌ تكوين‌ و توسعه‌ مدرنيته‌ بيش‌ از پيش‌ مي‌شود. يكي‌ از مفروضات‌ براي ‌پيش‌گيري‌ از اين‌ آسيب‌پذيري‌‏‏، برقراري رابطه‌ سيال‌ ميان‌ دين‌ و سياست‌ است‌. به ‌تعبير ديگر سياست‌ را ملهم‌ از ديانت‌ بدانيم‌‏، ولي‌ لزومي‌ نداشته‌ باشد كه‌ تصميمات‌ و خط‌ مشي‌هاي‌ سياسي‌ را هم‌ يكسره‌ قداست‌ به‌ دين‌ ببخشاييم‌. سياست‌ از يك‌طرف‌ مي‌تواند‏، با عالم‌ ديني‌ در ارتباط‌ باشد و از ديگر سو‏، يك‌ صورت‌ بشري‌ و زميني‌ با تمامي‌ خطاها داشته‌ باشد. به‌ گونه‌اي‌ كه‌ نقدپذير و مسئول‌ قرار گيرد. در چنين‌ حالتي‌‏‏، آسيب‌ سياسي‌ جوامع‌ ديني‌ از زاويه‌ توأمان‌ بودن‌ دين‌ و سياست‌ به ‌حد بسيار زيادي‌ منتفي‌ و مرتفع‌ مي‌گردد.

به‌ هر حال‌ بالا بردن‌ تحمل‌ و صبر تفسير ديني‌ از يك‌ سو و پايين‌ نگه‌داشتن‌ حداقل‌ انتظارات‌ در ظواهر رفتاري‌ از ديگر سو كه‌ از تأييدات‌ ديني‌ هم‌ برخوردار است‌ و هم‌ در ايجاد هنجارهاي‌ متناسب‌ رفتاري‌ و عملكرد در سطح‌ جامعه‌‏‏، مفيد فايده‌ به ‌نظر مي‌آيد و بايد در اعمال‌ و تقرير هنجارهاي‌ بيروني‌ از تفاسير راديكال‌ و حداكثر انتظارات‌ پرهيز كرد و در كنار آن‌ هم‌ بايد توجه‌ تمام‌ مبذول‌ گردد كه‌ به‌ اسم‌ پرهيز از افراطي‌گري‌‏‏، يك‌سره‌ تفسيرها و برداشت‌هاي‌ غير ديني‌ به‌ نام‌ دين‌ عرضه‌ نشود. مهم‌ آن‌ است‌ كه‌ دين‌ همان‌گونه‌ كه شارع‌ مقدس‌ خواسته‌‏، دين‌ تسامح‌ و تساهل‌ معرفي‌شود و از التقاط‌ هم‌ پرهيز گردد.

 

تهاجم‌ و استحاله‌ فرهنگي‌ و ارزشي‌

در دوران‌ اخير و در پي‌ احداث‌‏‏، گسترش‌ و مالكيت‌ وسايل‌ ارتباطي‌ و حمل‌ و نقل‌‏، توسعه‌ ديوان‌سالاري‌ با بوروكراسي‌ نوگرا‏، نشر انبوه‌ و توسعه‌ چشم‌گير مطبوعات‌ و كتاب‌ در سطح‌ جهاني و پيشرفت‌هاي‌ خيره‌ كننده‌ تكنولوژي‌‏‏، جهان‌ با نوع‌ جديدي‌ از تهاجم‌ فرهنگي‌ رو به‌ رو شده‌ است‌ كه‌ از شكل‌ قديمي‌ و شناخته‌ شده‌ آن‌ بسيار متفاوت‌ است‌. در اين‌ دوره‌‏‏، تكنولوژي‌ در خدمت‌ سياست‌هاي‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ قرار دارد و هر يك‌ از اشكال‌ آن‌‏‏، به‌ مثابه‌ راه‌هاي‌ انتقال‌ دهنده‌ محتويات‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ عمل‌ مي‌كند. بنابراين‌‏، مطالعه‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ بدون‌ پژوهش‌ و بررسي‌اقتصاد‏‏، سياست‌ و ارتباطات‌‏‏، ناقص‌ و نارساست‌. اهميت‌ اين‌ امر‏، از آن‌ روست‌ كه ‌زيرساخت‌ ارتباطات‌ و حمل‌ و نقل‌ كه‌ خطوط‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ در آن‌ جريان‌ دارد‏، در غرب‌ اختراع‌  شده‌ و توسعه‌ يافته‌ و آن‌ها خود صاحب‌ اختيار و كنترل‌ كننده‌ آن‌ هستند‏ و در اين‌ ميان‌‏‏، دنياي‌ شرِ و به‌ ويژه‌ ممالك‌ اسلامي‌‏‏، تنها نقش‌ واردكننده‌‏ را بازي‌ مي‌كنند. از اين‌ ديدگاه‌‏، وسايل‌ ارتباطي‌ نه‌ فقط‌ يك‌ عامل‌ تهاجم ‌فرهنگي‌‏ كه‌ تأمين‌ كننده‌ و مؤسس‌ زيرساخت‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ به‌ شمار مي‌روند و اين‌ نقش‌‏‏، بسيار وسيع‌تر از انتقال‌ محتويات‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ است‌.

تهاجم‌ فرهنگي‌ در زيرساخت‌ جديد خود‏، انبوهي‌ از محتويات‌ اطلاعاتي‌‏، تصويري‌‏‏، فرهنگي‌ و. . . را تحت‌ عنوان‌ نوگرايي‌ و گردش‌ و جريان‌ آزاد اطلاعات‌‏، در يك‌ لحظه‌ و با سرعتي‌ شگفت‌انگيز در شاهراه‌هاي‌ اطلاعاتي‌‏‏، انتقال‌ مي‌دهد. گرچه‌ عنوان‌ نوگرايي‌ اقدام‌هايي‌ بي‌طرفانه‌ و مورد تمايل‌ عام‌ را به‌ ذهن‌ متبادر مي‌كند‏، ولي‌ در باطن‌‏، نوگرايي‌ را به‌ عنوان‌ عاملي‌ حركت‌زا در مقابل‌ سنت‌گرايي‌ به‌ عنوان ‌عاملي‌ متوقف‌ كننده‌ قرار مي‌دهد. هم‌چنين‌‏، جريان‌ آزاد اطلاعات‌ به‌ علت‌ عدم‌ تساوي‌ نسبي‌ طرفين‌ از نظر قدرت‌ اقتصادي‌‏‏، سياسي‌ و حتي‌ نظامي‌‏‏، همواره‌ به ‌سود كساني‌ تمام‌ مي‌شود كه‌ مالكيت‌ زيرساخت‌ اطلاعاتي‌ و فرهنگي‌ را به‌ عهده‌ دارند. از اين‌ رو‏، براي‌ بر هم‌ زدن‌ وضعيت‌ موجود و مقابله‌ با سياست‌هاي‌ تهاجم ‌فرهنگي‌‏، بيش‌ از هر چيز به‌ شناخت‌ زيرساخت‌هاي‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ و آگاهي‌ از خصايص‌ اطلاعاتي‌‏‏، ارتباطي‌‏‏، فرهنگي‌ و انتقالي‌ آن‌ نياز است‌. در غير اين ‌صورت‌‏، مقابله‌ با آن‌ امري‌ دشوار و حتي‌ ناممكن‌ خواهد بود.

با اين‌ بيان‌‏، تهاجم‌ فرهنگي‌ به‌ طور عمومي‌ به‌ جرياناتي‌ اطلاق مي‌شود كه‌ در آن‌ فرهنگ‌ بومي‌ و اصيل‌ جامعه‌ يا كشوري‌ از طريقي‌ داخلي‌ يا خارجي‌‏ مورد حمله‌ و تسلط‌ نظام‌ فرهنگي‌ ديگر قرار مي‌گيرد. ادبيات‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ به‌ طور نسبي‌ وسيع‌‏، ولي‌ پراكنده‌ است‌‏، به‌ نحوي‌ كه‌ كتاب‌ها‏‏، جزوه‌ها و مقاله‌هايي‌ كه‌ اخيراً درباره ‌امپرياليزم‌ فرهنگي‌ و سلطه‌گرايي‌ فرهنگي‌ در چهارچوب‌ گسترش‌ جهاني‌ رسانه‌هاي‌جمعي‌ نوشته‌ شده‌‏‏، فقط‌ بيان‌گر جزيي‌ از اين‌ پديده‌ است. از شرق‌شناسي‌ و ازجامعه‌شناسي‌ گرفته‌‏، تا تاريخ‌ فلسفه‌‏‏، تهاجم‌ فرهنگي‌ در لابلاي‌ اين‌ فنون‌ و علوم‌ نهفته‌ است‌. در ايران‌‏‏، بحث‌ در مورد تهاجم‌ فرهنگي‌ از زمان‌ قبل‌ از مشروطه‌ رواج‌داشته و در قرن‌ اخير‏، مبارزه‌ با تهاجم‌ فرهنگي‌ و شناسايي‌ آن‌‏‏، با نهضت‌هاي‌اسلامي‌ همراه‌ بوده‌ است‌. تهاجم‌ فرهنگي‌ را نبايد با نفوذ فرهنگي‌ و تعامل‌ فرهنگي‌ اشتباه‌ گرفت‌‏. زيرا‏ يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ مشخص‌ تهاجم‌ فرهنگي‌‏‏، سلطه‌جويي‌‏، دخالت‌ و تخريب‌ ارزش‌هاست‌‏‏، به‌ عبارت‌ ديگر‏، تهاجم‌ فرهنگي‌ بر دخالت‌ و تخريب‌ ارزش‌هاي‌ خاص‌ مبتني‌ است‌. طرق و شيوه‌هاي‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ در طول‌ تاريخ‌ مختلف‌ است‌. ما اكنون‌ در آستانه‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ جديدي‌ قرار داريم‌ كه‌ از جنبه‌ كمي‌ و كيفي‌ با ادوار گذشته‌ فرق دارد. در دو دهه‌ اخير‏، در زمينه ‌تكنولوژي‌هاي‌ جديد ارتباطي‌‏‏، تحولات‌ شگرف‌ ايجاد شده‌ است‌. اين‌ تحولات‌‏، سستي‌ و زوال‌ رو به‌ تزايد قدرت‌هاي‌ سياسي‌‏‏، ملي‌ و محلي‌ و متقابلاً نفوذ روزافزون ‌مراكز بزرگ‌ سرمايه‌داري‌ جهاني‌ در فرهنگ‌ و اقتصاد جهان‌ سوم‌ را موجب‌ شده‌. روند رو به‌ رشد ابتذال‌ اخلاقي‌ در كشورهاي‌ در حال‌ توسعه‌ در دهه‌ اخير نيز‏ نمود بارز جريان‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ كانون‌ قدرت‌هاي‌ جديد است‌.

در چنين‌ شرايط‌‏، مي‌توان‌ بيان‌ كرد كه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ در سال‌ 1357 واكنشي‌ به ‌انحطاط‌ اخلاقي‌ جوامع‌ مدرن‌ و تلاشي‌ براي‌ بازيافت‌ هويت‌ انساني‌ است‌‏، اما به‌رغم‌ اين‌‏‏، بار ديگر شاهد نفوذ و ترويج‌ فرهنگ‌ و ارزش‌هاي‌ بيگانه‌ در كشورهستيم‌. اين‌ امر ناشي‌ از احساس‌ خطري‌ است‌ كه‌ قدرت‌هاي‌ بزرگ‌ از احياي‌ اسلام‌ و حضور آن‌ در عرصه‌ بين‌الملل‌ به‌ عنوان‌ يك‌ جنبش‌ و نهضت‌ بيداري‌ مردمي‌ دارند. طرح‌ اسلام‌‏‏، به‌ عنوان‌ يك‌ ايدئولوژي‌ انقلابي‌ و تشكيل‌ حكومت‌ بر مبناي ‌آموزه‌هاي‌ ديني‌ و پي‌جويي‌ استقلال‌ كشور و ارايه‌ الگوي‌ جديد سياسي‌‏، قدرت‌هاي‌ بزرگ‌ سلطه‌گر را به‌ مبارزه‌ طلبيد. آقايف‌ يكي‌ از تئوريسين‌هاي‌ شوروي‌ سابق‌ در توصيف‌ انقلاب‌ اسلامي‌ مي‌نويسد: انقلاب‌ اسلامي‌ شعار اصلي ‌جنبش‌هاي‌ سياسي‌ و اسلامي‌ مختلف‌ در بسياري‌ از كشورهاي‌ اسلامي‌ مشرق زمين‌ است‌. مسأله‌ مشترك‌ براي‌ اين‌ جنبش‌ها‏‏، اسلامي‌ كردن‌ تمام‌ جوانب‌ زندگي ‌اجتماعي‌‏‏، اقتصادي‌‏‏، سياسي‌ و خانوادگي‌ تمام‌ شهروندان‌ كشورهاي‌ خود و اعلان ‌سومين‌ راه‌ رشد كه‌ با سرمايه‌داري‌ و سوسياليسم‌ متفاوت‌ هست‌ مي‌باشد. انقلاب‌ اسلامي‌ با رويكرد به‌ مذهب‌‏‏، خط‌ مشي‌ جديدي‌ در زمينه ‌توسعه‌‏‏، استقلال‌‏‏، آزادي‌ و عدالت‌ براي‌ جنبش‌هاي‌ انقلابي‌ و كشورهاي‌ جهان‌سوم‌‏‏، جبهه‌ و روش‌ سومي‌ را در دنياي‌ قطب‌بندي‌ گذشته‌ باز نمود كه‌ جذابيت‌هاي‌ فراواني‌ را براي‌ مردم‌ و جنبش‌هاي‌ سرزمين‌هاي‌ اسلامي‌ و جهان‌ سوم‌ به‌ همراه ‌داشته‌ است‌. فِرِد هاليدي‌ (آمريكا) كارشناس‌ خاورميانه‌‏، در سميناري‌ در انگليس‌ مي‌گويد: انقلاب‌ اسلامي‌ در ايران‌‏، جذابيت‌ ايدئولوژي‌ بسيار زيادي‌ ميان‌ اعراب‌ تا الجزاير و سودان‌ دارد كه‌ نمي‌توان‌ آن‌ را ناديده‌ گرفت‌. به‌ علاوه‌‏ در جمهورهاي‌ آسيايي‌ شوروي‌‏‏، علي‌الخصوص‌ آذربايجان‌ و گرجستان‌‏‏، عراق‏‏، افغانستان‌ و پاكستان‌‏، با توجه‌ به‌ بافت‌ اجتماعي‌ اين‌ كشورها‏‏، دين‌ و فرهنگ‌ ايران‌ داراي‌ نفوذ بسيار زيادي‌ است‌.

مجموعه‌ عوامل‌ فوق به‌ همراه‌ مواردي‌ نظير از دست‌ دادن‌ ژاندارم‌ سابق‌ خليج‌فارس‌‏‏، بازراهاي‌ پر سود ايران‌‏‏، انبار نفت‌ غرب‌‏‏ و... دست‌ به‌ دست‌ هم‌ دادند‏ تا آمريكا و متحدانش‌ را تشويق‌ به‌ درهم‌ شكستن‌ اين‌ انقلاب‌ نمايند. از اين‌ رو‏، غرب‌ به‌ منظور انهدام‌ و انحراف‌ اين‌ انقلاب‌‏‏، اهرم‌هاي‌ نظامي‌ و اقتصادي‌‏‏، سياسي‌ و فرهنگي‌ خويش‌ را به‌ كار گرفته‌ است‌. با عدم‌ موفقيت‌ در عرصه‌هاي‌ نظامي‌ و اقتصادي‌‏، تهاجم‌ فرهنگي‌ و تلاش‌ درهم‌ شكستن‌ نظام‌ از لحاظ‌ فرهنگي‌‏، به‌ دليل ‌تدريجي‌ بودن‌ آن‌ و هم‌‏، با توجه‌ مؤلفه‌هاي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ مي‌تواند‏ تأثير آن‌ را از اهميت‌ بيشتري‌ برخوردار كند. نمودي‌ از اين‌ تهاجم‌ غرب‌ را مي‌توان‌ در برخوردهاي‌ كينه‌توزانه‌ و خصمانه‌ به‌ مباني‌ فرهنگ‌ و ارزش‌هاي‌ ملي‌ و ديني‌ مردم ‌ايران‌‏ و مسلمانان‌ از رسانه‌هاي‌ متعدد خبري‌‏‏، اطلاع‌رساني‌‏‏، تبليغات‌ و محصولات ‌فرهنگي‌ ملاحظه‌ كرد. مهمترين‌ تلاش‌ سازمان‌ يافته‌ در اين‌ تهاجم‌‏‏، حذف‌ تعلق‌ گروهي‌ و خودآگاهي‌ جمعي‌‏‏، فردي‌ و هويت‌زدايي‌ فرهنگي‌ و ملي‌ است‌. از آنجا كه ‌يكي‌ از كاركردهاي‌ مهم‌ فرهنگ‌‏‏، ايجاد احساس‌ تعلق‌ گروهي‌ و خودآگاهي‌ جمعي‌ و فردي‌ است‌ كه‌ آن‌ را هويت‌ فرهنگي‌ مي‌نامند‏‏، رويكرد جديد آمريكا در مبارزه‌ با انقلاب‌ اسلامي‌ بيشتر بر زدودن‌ اين‌ هويت‌ فرهنگي متمركز است‌.

از طرفي‌ تضمين‌‏‏، بقا و تداوم‌ تاريخي‌ يك‌ جامعه‌ از ديگر كاركردهاي‌ مهم‌ فرهنگ ‌است‌‏‏. ميراث‌ فرهنگي‌ هر جامعه‌اي‌‏ از طريق‌ فرآيند اجتماعي‌ كردن‌ افراد‏‏، به‌ نسل ‌بعد انتقال‌ مي‌يابد. اختلال‌ در انتقال‌ درست‌ ميراث‌ فرهنگي‌ و يا خدشه‌دار كردن ‌ميراث‌ گذشته‌ كه‌ از دين‌ اسلام‌ و هويت‌ ايراني‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد‏ و زيربناي‌ اصلي ‌انقلاب‌ اسلامي‌ است‌‏، سبب‌ از دست‌ دادن‌ هويت‌ ملي‌ مي‌شود‏ و در چنين‌ جوامعي‌ مي‌توان‌‏‏ با در اختيار داشتن‌ ابزار مسلط‌ فرهنگي‌ و اطلاعاتي‌‏‏ فرهنگ‌ و ارزش‌هاي‌ نظام‌ سلطه‌ را بر نسل‌ها تحميل‌ نمود‏ و آنان‌ را وامدار ارزش‌ها و فرهنگ‌ خود ساخت‌. چنانچه‌ اين‌ وام‌دهي‌‏‏، تحميلي‌ و با برنامه‌ريزي‌ باشد‏‏، مي‌تواند عنوان‌ هجوم‌ فرهنگي‌ به‌ خود بگيرد. به‌ اين‌ ترتيب‌ هجوم‌ فرهنگي‌(cuitural/invasion) در شديدترين‌ و وسيع‌ترين‌ شكل‌ خود‏‏، عبارت‌ است‌ از فعاليت‌ برنامه‌ريزي‌ شده‌ حاملان‌ و حاميان‌ يك‌ فرهنگ‌ در جهت‌ از هم‌ پاشيدن‌ نظام‌ فرهنگي‌ آن‌ جامعه‌. در اين‌ حالت‌ هجوم‌ فرهنگي‌‏، مانند هجوم‌ نظامي‌ است‌كه‌ هدف‌ آن‌ از هم‌ پاشيدن‌ نظام‌ سياسي‌ است‌‏. آنچه‌ امروز در جامعه‌ ما تحت‌ عنوان ‌تهاجم‌ فرهنگي‌ مطرح‌ است‌‏، معطوف‌ به‌ چنين‌ تعريفي‌ است‌‏. در اين ‌صورت‌‏، فرهنگ‌پذيري‌ از حالت‌ طبيعي‌ و متعارف‌‏‏، بيرون‌ آمده‌ و به‌ مسابقه‌اي‌ براي ‌نفوذ‏‏، تسخير و بالاخره‌ تحميل‌ فرهنگي‌ برنامه‌ريزي‌ شده‌اي‌‏، تبديل‌ گرديده‌ است‌ كه‌ خود وسيله‌اي‌ براي‌ انقياد كامل‌ اجتماعي‌‏‏، اقتصادي‌ و سياسي‌ مي‌باشد‏. در تهاجم ‌فرهنگي‌‏، حاملان‌ فرهنگ‌ مورد حمله‌‏‏، بدون‌ اختيار و داشتن‌ حق‌ انتخاب‌‏‏، آگاهانه‌ يا ناآگاهانه‌ فرهنگ‌ خود را رها مي‌كنند‏ و نظام‌ فرهنگي‌ بيگانه‌‏ يا اجزا و عناصري‌ از آن ‌را مي‌پذيرند كه‌ در هر دو صورت‌ موجب‌ دگرگوني‌ وسيع‌ يا محدود در فرهنگ‌ جامعه‌ مورد هجوم‌ مي‌شود.

در بررسي‌ و مطالعه‌ تهاجم‌ فرهنگي‌‏، نيروهاي‌ محرك‌ داخلي‌ يا دروني‌ كه‌ خود عامل ‌مهمي‌ در ظهور و گسترش‌ اين‌ پديده‌ بوده‌اند‏‏، بايد مورد تحقيق‌ و توجه‌ قرار گيرند. جريان‌ گرايش‌ به‌ غرب‌ در ايران‌ در مراحل‌ مختلف‌‏، همواره‌ يكي‌ از اين‌ محرك‌هاي داخلي‌ بوده‌ است‌ كه‌ در دوران‌ انقلاب‌ اسلامي‌ با تغيير موضع‌‏، به‌ نفع‌ فرهنگ ‌خودي‌ بر پايداري‌ و استقامت‌ فرهنگي‌ افزود‏ و اگر اين‌ گرايش‌ به‌ سابقه‌ قبل‌ از انقلاب‌ معطوف‌ گردد‏ كه‌ از آن‌ به‌ ارتجاع‌ سياسي‌ ياد مي‌شود‏، خود مي‌تواند از زمينه‌ها و محرك‌هاي‌ اين‌ تهاجم‌ به‌ حساب‌ آيد. پروفسور مولانا در اين‌ خصوص ‌مي‌نويسد: نخبگان‌ ايراني‌ در ايران‌ نسبت‌ به‌ فرهنگ‌ غرب‌ چهار مرحله‌ را طي ‌نمودند:

1 ـ دوره‌ فريفتگي‌ (از اواخر قرن‌ نوزدهم‌ تا آغاز حكومت‌ پهلوي‌)

2 ـ دوره‌ شيفتگي‌ (از حكومت‌ پهلوي‌ تا آغاز جنبش‌هاي‌ اسلامي‌) كه‌ از مشخصه‌هاي‌ اين‌ دوره‌ تقليد كوركورانه‌ از الگوهاي‌ غربي‌ بود.

3 ـ دوره‌ ندامت‌ (از آغاز جنبش‌هاي‌ اسلامي‌ تا پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌) برگشت‌ به‌ فرهنگ‌ خودي‌ و نقد غرب‌گرايي‌ و تجدد از ويژگي‌هاي‌ اين‌ دوره‌ است‌.

4 ـ دوره‌ استقامت‌ كه‌ (از پيروزي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ شروع‌ و تا كنون‌ ادامه‌ دارد) اين ‌دوره‌ مهم‌ و حساسي‌ است‌ كه‌ در صورت‌ موفقيت‌آميز طي‌ شدن‌ آن‌‏، به‌ دوره‌ نظارت‌ ختم‌ خواهد شد كه‌ لازمه‌ آن‌ تحكيم‌ زيرساخت‌هاي‌ اقتصادي‌‏‏، سياسي‌‏‏، اجتماعي ‌و فرهنگي‌ است‌.

 

شورش‌هاي‌ لمپنيستي‌‏‏، چالش‌هاي‌ اجتماعي‌ فرارو

در پاره‌اي‌ از جنبش‌ها‏‏، نهضت‌ها و انقلاب‌ها‏، با شورش‌هايي‌ مواجهيم‌ كه‌ از آن‌ به ‌شورش‌ يا جنبش‌ لُمْپَنيستي‌ ياد مي‌شود. ماركس‌ در تحليل‌ انقلاب‌هاي‌ اجتماعي‌ از طبقه‌اي‌ ياد مي‌كند كه‌ به‌ لمپن‌ پرولتاريا يا كارگران‌ فرومايه‌ معروفند. لمپن ‌فرومايه‌‏‏، بخشي‌ از افراد جامعه‌اند كه‌ در توليد اجتماعي‌ شركت‌ ندارند‏، بلكه‌‏‏ زايد و سربار جامعه‌اند. بيشتر آنان‌ در محله‌هاي‌ تهيدست‌ زندگي‌ مي‌كنند‏ و فاقد مواهب ‌زندگي‌ و فاقد هويت‌ طبقاتي‌اند. با آن‌كه‌ نام‌ پرولتاريا را با خود دارند‏، ممكن‌ است ‌عليه‌ كارگران‌ بجنگند‏ و با طبقات‌ فراست‌ جامعه‌‏، عليه‌ او متحد شوند‏. بدين‌ترتيب‌‏، ماركس‌ از دسته‌ افراد لمپن‌ پرولتاريا ياد مي‌كند. نكته‌ در خور اهميت‌ و توجه ‌جنبش‌ لمپنيسم‌‏، در اين‌ است‌ كه‌ پيروزي‌ و رشد اين‌ حركت‌ عليه‌ انقلاب‌ و هر نهضت‌ اجتماعي‌ و سياسي‌‏‏، هنگامي‌ ميسر است‌ كه‌ از همه‌ نيروهاي‌ سياسي‌ سلب حيثيت‌ كرده‌‏ و خود را در مقام‌ مرجعيت‌ اجتماعي‌ تثبيت‌ كند.

نمونه‌هاي‌ تاريخي‌ اين‌ جنبش‌ را در فرانسه‌ و ايران‌ به‌ وضوح‌ مي‌توان‌ يافت‌. كودتاي ‌28 مرداد 1322‏، به‌ كمك‌ همين‌ طبقه‌ بي‌هويت‌‏، به‌ سركردگي‌ شعبان‌ جعفري‌‏‏، معروف‌ به‌ شعبان‌ بي‌مخ‌‏‏، به‌ انجام‌ رسيد. شعبان‌ جعفري‌ به‌ همراه‌ اوباش‌ و چاقوكشان‌‏، از طبقات‌ پايين‌ اجتماعي‌‏‏، هنگامي‌ مجال‌ بروز يافت‌ كه‌ شاهد اشتباهات‌ نهضت‌ ملي‌‏‏، اعم‌ از جناح‌ مذهبي‌ به‌ رهبري‌ آية‌الله‌ كاشاني‌‏ و جناح‌ جبهه ‌ملي‌ به‌ رهبري‌ دكتر مصدق بوديم‌. كه‌ اين‌ اشتباهات‌ آن‌ها را‏  به‌ اندازه‌ كافي‌ نزد افكار عمومي‌ بي‌اعتبار كرده‌‏ و حتي‌‏‏، حزب‌ توده‌ ايران‌ و پان‌ ايرانيست‌ها با رفتار و مواضع‌ نادرست‌ خود‏، به‌ ميزان‌ زيادي‌ در اعتبار حركت‌ صحيح‌ نهضت‌ ملي‌‏، ترديد و ابهام ‌ايجاد كردند.

در فرانسه‌ نيز لويي‌ ناپلئون‌‏، برادرزاده‌ ناپلئون‌ بناپارت‌ با استفاده‌ از فرصت‌ اجتماعي ‌ناشي‌ از تراكم‌ همين‌ طبقه‌ در سال‌ 1851‏، توانست‌ قدرت‌ را در دست‌ گيرد. ناپلئون لشكري‌ از لمپن‌ها به‌ نام‌ گروه‌ دسامبر ساخت‌‏‏ و به‌ كمك‌ آن‌ها‏، قدرت‌ را در دست ‌گرفت‌‏ و خود را امپراتور خواند‏‏. اين‌ در زماني‌ بود كه‌ كشمكش‌هاي‌ فرساينده‌ بين ‌ميانه‌روها و راديكال‌ها همه‌ مردم‌ را به‌ ستوه‌ آورده‌ بود‏ و ناپلئون‌ توانست‌ با كمك ‌لمپن‌ها كه‌ حتي‌ به‌ سطح‌ مقامات‌ عالي‌ راه‌ يافته‌ بودند‏‏، همانند تاليران‌ وزير امور خارجه‌ فرانسه‌‏،  با استقبال‌ توده‌هاي‌ خسته‌‏ و با حفظ‌ ظاهري‌ نظام ‌جمهوري‌‏، به‌ جمهوري‌ فرانسه‌ پايان‌ دهد‏. نمونه‌ ديگر آن‌ كه‌ در ايران‌ بروز كرد‏، كودتاي‌ رضا پهلوي‌ نيز‏‏ پيامد آن‌ جريان‌ در ايران‌ است‌. بعد از جنگ‌ و نزاع‌هاي ‌طولاني‌ هواخواهان‌ مشروطيت‌ در قالب‌ احزاب‌ راديكال ‌(چپ‌) و محافظه‌كار (راست‌) سبب‌ آن‌ شد كه‌ مردم‌ از مشروطيت‌ سرخورده‌ شوند‏ و رهبران ‌اصلي‌ نهضت‌ يعني‌‏، مرحوم‌ آيه‌الله‌ بهبهاني‌ و سردار ملي‌ ستارخان‌‏، ترور شدند‏ و شيخ‌ فضل‌الله‌ نوري‌ توسط‌ يفرم‌ خان‌ ارمني‌ با اتهامي‌ دروغين‌ اعدام‌ گردد و سردار باقرخان‌‏، منزوي‌ و آيه‌الله‌ طباطبايي‌ مجبور به‌ ترك‌ صحنه‌ شود‏‏. راديكال‌ها با به‌كارگيري‌ عناصر فدايي‌‏‏، دست‌ به‌ ترور و خشونت‌ عليه‌ محافظه‌كاران‌‏‏، عناصر و رجال‌ سياسي‌ همانند محمدعلي‌ شاه‌ و صدراعظم‌ اتابك‌ زدند‏ كه‌ نتيجه‌ آن‌ يأس‌‏، بدبيني‌ و بي‌اعتمادي‌ در مردم‌ و ايجاد ناامني‌ در شهرها شد‏‏. بسياري‌ از مستبدان ‌سابق‌ همانند سردار تنكابني‌ و سردار اسعد بختياري‌ مشروطه‌ خواه‌ شدند‏ و مشروطه‌خواهان‌ حذف‌ و منزوي‌ گرديدند. در چنين‌ اوضاعي‌‏‏، رضا ميرپنج‌ از گروه ‌قزاقان‌ كه‌ هيچ‌ نوع‌ علاقه‌اي‌ به‌ ملت‌ ايران‌ نداشت‌‏ و حتي‌ براي‌ نزديكي‌ به ‌فرماندهان‌ قزاق با دختر تاجيكي‌ يكي‌ از افسران‌ ارشد قزاق ازدواج‌ مي‌كند‏، باكودتا‏ و با حفظ‌ ظاهري‌ مشروطه‌‏، به‌ اعاده‌ نظام‌ استبدادي‌‏‏ البته‌ نوع‌ مدرن‌آن‌‏ پرداخت‌ و با كمك‌ برخي‌ عناصر بي‌هويت‌‏، همانند پزشك‌ احمدي‌‏، مختاري ‌و. . . مشروطيت‌ و مجاهدت‌ آزادي‌ خواهان‌ را به‌ يغما برد. گرچه‌ او همانند ناپلئون‌ مدعي‌ تأسيس‌ دولت‌ ملي‌ بود‏، اما مأموريت‌ او برچيدن‌ بساط‌ نهضت‌ مشروطيت‌ بود كه‌ به‌ كمك‌ قزاقان‌ و وابستگان‌ به‌ انگليس‌‏، توفيق‌ يافت‌ تا به‌ دوران‌ نقاهت ‌مشروطيت‌ پايان‌ دهد.

در كنار انواعي‌ از لمپنيست‌ها‏‏، اعم‌ از مرتجع‌ و مترقي‌‏‏، نيروهاي‌ اجتماعي‌ جديدي‌ در حال‌ تولد هستند كه‌ مي‌توان‌ آنان‌ را لمپن‌ بورژوا (فرومايگان‌ فرادست‌) خواند. لمپن‌ بورژوا‏، نه‌ تنها‏ فاقد فرهنگ‌ است‌‏، بلكه‌ حتي‌ از فقر نيز‏ رنج‌ نمي‌برد‏. در حالي‌ كه‌ مهمترين‌ مطالبه‌ لمپن‌ پرولتاريا يافتن‌ موقعيت‌ اقتصادي‌ است‌‏‏. لمپن ‌بورژوازي‌ خواستار موقعيت‌ اجتماعي‌ است‌. آنان‌ خواهان‌ آزادي‌ بي‌حد و حصر و هرزگي‌ هستند‏. لمپن‌ بورژوازي‌ از دل‌ طبقات‌ فرادست‌ جامعه‌ برخواسته‌ است‌‏ و به ‌همين‌ دليل‌‏، عده‌اي‌ از صاحب‌ نظران‌ و شخصيت‌هاي‌ سياسي‌‏، برخي ‌حركت‌هاي‌ اجتماعي‌‏، همانند شورش‌هاي‌ انجام‌ گرفته‌‏، در برخي‌ شهرها‏، همانند شورش‌ هواخواهان‌ فوتبال‌ در سال‌ 1380‏، را نشان‌ از شكل‌گيري‌ پديده‌ لمپنيسم ‌ارزيابي‌ كردند‏، اما با اين‌ اعتقاد كه‌ لمپنيسم‌ در ايران‌‏، متشكل‌ از لمپن‌ پرولتاريا و بورژوازي‌ است‌. اين‌ عده‌‏، مدعي‌اند كه‌ لمپن‌ بورژوازي‌ در ايران‌ از حيث‌ موقعيت ‌اجتماعي‌ از طبقات‌ فرادست‌ و مطالبات‌ آنان‌ چون‌ آزادي‌‏، خارج‌ از هرگونه‌ نظم‌سياسي‌ است‌‏. چنانچه‌ شورشيان‌ 1968 فرانسه‌ خواستار آنارشيست‌ بودند‏. لذا از هر فرصتي‌ براي‌ ابراز مطالبات‌ خويش‌ و رفتارهاي‌ آنارشيستي‌ بهره‌ مي‌جستند.

زمينه‌ساز اين‌ شورش‌‏‏، حركت‌هاي‌ سياست‌ دوران‌ گذار و سوء استفاده‌ از حركت‌ها و فعاليت‌هاي‌ سياسي‌ گروه‌ها توسط‌ احزاب‌ و سياست‌مداران‌ و عدم‌ پاسخ‌گويي ‌مناسب‌ حكومت‌ به‌ خواسته‌ها‏ و نيازهاي‌ اجتماعي‌ نسل‌هاي‌ نو و طبقات‌ مختلف‌ در عرصه‌هاي‌ مختلف‌ فرهنگي‌ و اجتماعي‌ به‌ خصوص‌ مقوله‌هاي‌ شادي‌ و نشاط ‌مي‌باشد. آنان‌ خواهان‌ شادي‌اند‏ و در حد معقول‌ نبايد آن‌ را دريغ‌ داشت‌‏. در كنار تهاجم‌ فرهنگي‌ كه‌ به‌ حذف‌ ديوارهاي‌ مصونيت‌سازي‌ و هويت‌ فرهنگي‌ منجر مي‌شود‏، شكاف‌ و خلأيي‌ ايجاد مي‌گردد‏ كه‌ براي‌ پر كردن‌ آن‌‏، احساسات‌ كاذب‌ و رفتارهاي‌ جمعي‌ و شورش‌هاي‌ خياباني‌ و اعتراض‌ به‌ نظم‌ موجود‏، بروز مي‌كند كه ‌در صورت‌ بروز چنين‌ حركت‌هايي‌‏، خطر سودجويي‌ عوامل‌ فرصت‌طلب‌ همواره ‌وجود دارد‏‏. بنابراين‌‏، يكي‌ عرصه‌هاي‌ خطر و آسيب‌ اجتماعي‌ بعد از پيروزي‌‏، انقلاب‌ها‏ و هم‌‌چنين‌ انقلاب‌ اسلامي‌‏، در شكل‌گيري‌ و بروز اين‌ حركت‌ نابهنجار اجتماعي‌ است‌ كه‌ زمينه‌هاي‌ آن‌ در كشور مشاهده‌ مي‌شود‏ و در مواردي‌ هم‌ بروز داشته‌ است‌.

 

نتيجه‌: الگوهاي‌ اقتصادي‌ توسعه‌ برون‌زا

در عرصه‌ اقتصادي‌‏‏ نيز به‌ دليل‌ مواجهه‌ شدن‌ با برنامه‌هاي‌ غيربومي‌ و تقليدي‌‏ و روي‌ آوردن‌ به‌ الگوهاي‌ برگرفته‌ از الگوهاي‌ جهاني‌‏‏، بدون‌ انطباق آن‌ با شرايط‌‏، فرهنگ‌ و امكانات‌ كشور‏ و اهداف‌ و آرمان‌هاي‌ انقلاب‌‏‏، مي‌تواند چالش‌‌هايي‌ را به ‌همراه‌ داشته‌ باشد و چنين‌ رهيافتي‌ در توسعه‌‏، از آسيب‌هاي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ به‌ شمار آيد‏‏؛ به‌ خصوص‌ اگر توسعه‌ كشور‏‏ به‌ سمت‌ الگوي‌ توسعه‌اي‌ جهت‌گيري‌ شود كه‌ در آن‏، صرفاً بر رشد اقتصادي‌ بدون‌ منظور داشتن‌ توزيع‌ عادلانه‌ درآمدها تأكيد شود‏‏. بي‌ترديد ثمره‌ مهم‌ آن‌ تعميق‌ بيشتر شكاف‌ طبقاتي‌ و دوري‌ جستن‌ از عدالت‌ اجتماعي‌ است‌ كه‌ از آرمان‌هاي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ است‌‏‏، خواهد بود. بنابراين‌‏ در الگوها و برنامه‌هاي‌ توسعه‌ايي‌ براي‌ ايجاد تحول‌ در ساختارها و نظم ‌جديد‏، مي‌بايست‌ به‌ آرمان‌ها و اهداف‌ انقلاب‌ توجه‌ گردد‏ و بدون‌ منظور كردن ‌آرمان‌ها و اهداف‌ و اصول‌ انقلاب‌‏، اجراي‌ برنامه‌هاي‌ توسعه‌اي‌ متكي‌ بر الگوهاي‌غربي‌‏‏، برگشت‌ به‌ گذشته‌ خواهد بود.

نكته‌ آخر اينكه‌ بايد در نظر داشت‌ كه‌ آسيب‌هاي‌ انقلاب‌ اسلامي‌‏‏، محدود به‌ عوامل ‌و علل‌ معيني‌ نيست‌‏‏، آنچه‌ بر شمرده‌ شد‏ و ذكر گرديد بر اثر تجارب‌ بشري‌ در انقلاب‌هاي‌ متعدد بوده‌‏‏. عنصر و روح‌ مشترك‌ اين‌ تحليل‌ها بر اين‌ امر استوار است‌‏ كه‌ آسيب‌هاي‌ انقلاب‌ در مرحله‌ اول‌ ناشي‌ از چرخش‌ ديدگاه‌ها‏ و رفتار و آرمان ‌رهبران‌ انقلاب‌ و انقلابيون‌ و غفلت‌هاي‌ آنان‌ است. بنابراين‌‏ در پيش‌گيري‌ از اين‌ آسيب‌ها در گام‌ نخست‌ بايد به‌ سمت‌ مصون‌سازي‌ و حفظ‌ هوشياري‌ و تهذيب‌ آنان‌ توجه‌ نمود.

 

    244 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   انقلاب اسلامي ايران (381)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:20/11/1383

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب