| من در يزد متولد شدهام در زندان سكندر، در كوير كه چشم اندازي چون تاريخ فلسفه دارد. اسم اصلي من ‹‹مهيني يزدي›› است. بعداً ‹‹فرديد›› شد.
تقريباً دوازده سالم بود كه پدر مرا وادار كرد فرانسه بخوانم. چه كسي ميتواند تصور كند كه در آن دوره ودر آن سالهاي فقر وبي خبري، ودر آن منطقة كويري كه مثل بن بست در جغرافياي جهان قرار گرفته بود-يك دهقان كه از جهان خارج جز سراب كوير را نميديد وگويي قبل از ‹‹گاليله›› زندگي ميكرد، نوجوانش را تشويق به فراگيري زبان فرانسه كند.
هر وقت به آن دوره وبه آن مردم وبه آن شهر فكر ميكنم واصرارهاي مداوم آن دهقان يزدي را به خاطر ميآورم، باور كنيد سراپا شگفتي ميشوم. حالا ميفهم كه در ذهن او يك انقلاب، يك انقلاب كبير جريان داشته است. آن پدر هنوز هم براي من نمادي از ‹‹رنسانس›› است. يك ‹‹رنسانس›› شخصي. من فرانسه را خواندم و خوب هم خواندم.
هفده سالم بود كه ميتوانستم به عربي وفرانسه مطالعه كنم. در اين دو زبان علامه نشده بودم. اما هر دو براي من كفايت داشتند. كجاوهاي بودند كه ميتوانستند مرا در عوالم ديگري سياحت دهند.
مرا با خود به سوي قلمروها وسرزمينهاي ناشناختهاي كه ‹‹كانت›› و‹‹دكارت››و‹‹فيشته›› و‹‹شلينگ››، ‹‹هگل››، ‹‹ نيچه››،‹‹ شوپنهاور›› و‹‹كوپرنيك›› حاكم ووالي آن بودند، هدايت كنند وبه من ياري دهند تا اين جادوهاي دنياي ‹‹غرب›› را بشكنم وراز ورمز انديشههاي جديد را دريابم. زبان براي من حكم ‹‹ عصاي موسي››را داشت. وپدر مرا كمك ميكرد تا فوت وفن اين معجزه را دريابم…
بعد چيز ديگري درمن به غليان آمد. مثل فواره در من بلند شد…
وآن ميل به محاسبه بود، ميل به استنتاج ودانستن دقايق، در يزد كسي نبود كه رياضيات بلد باشد. رياضيات علمي بود كه در يك ‹‹چرتگه›› خلاصه ميشد. كسي از ‹‹كوپرنيك››چيزي نميدانست. شبها كه ملافة يزدي را به دور خود ميپيچيدم وآسمان كويري بيانتها وشفاف را با كنجكاوي كودكانة خود مينگريستم، احساس ميكردم كه در اين گنبد فيروزهاي كه هزاران سياره چون اشباح سرگردان در گردش ودر چرخشند، ميتوان با يك سفينة ناشناخته، به كشف وشهود پرداخت. من هم ميخواستم سرنشين اين سفينه باشم. آيا اين سفينه چه بود؟ ‹‹عدد››؟ آيا در ‹‹عدد›› يك كليد نهفته بود؟ مگر نه اينكه فيثاغورثيان ‹‹عدد›› را به عنوان مفتاح شناخت جهان به حساب ميآوردند؟ آيا من ميرفتم تا يك ‹‹فيثاغور كوچك يزدي›› شوم؟…
مردي بود به اسم اميرخان كوراوغلي كه كارمند بانك بود وجبر ميدانست. ناچار به او پناه بردم. از علاقه من به رياضيات شگفت زده شده بود. فكرميكرد من هم ميخواهم كارمند بانك شوم.
اما من جبر را به خاطر اهميت بانك وكارمندي آن نميخواستم.جبر را به خاطر چيزي ميخواستم كه نميدانستم چيست…
تا يادم نرفته بگويم كه امير خان كوراوغلي كه مدتها پيش مرحوم شد، هندسه را هم ميدانست. ومن يعني ‹‹مهيني يزدي››- آن نوجوان قديم ميرفت تا جبر وهندسه را به اتفاق فرا بگيرد.
شانزده ساله بودم كه به تهران آمدم. اين اولين سفر من بود. تهران را كه ديدم فهميدم زمين كروي است وبه يزد ختم نميشود.
براي ادامه تحصيل، به دبيرستاني مراجعه كردم كه نامش ‹‹سلطاني›› بود. عموي دكتر نراقي، در آن مدرسه، سمت مديري داشت. سلام كردم ونشستم. چندين سوال از من كرد تا ببيند چند مرده حلاجم. سوالها را كه جواب دادم. بدون پرسوجوي بيشتري مرا به كلاس سوم متوسطه حوالت داد. من پرتاب شده بودم. دست كم نراقي حس ميكرد كه من بايد پرتاب شوم ومرا پرتاب كرد ومن در اولين نيمكت سال سوم متوسطه جلوس كردم.
بعد به دارالفنون رفتم وتا سال ششم متوسطه آنجا بودم.
… اوايل ‹‹مشروطه›› بود. چشمها ميرفت تا به غرب خيره شود. متفكران ميرفتند تا چيزي را از غرب به وام بگيرند كه خود از داشتن آن محروم بودند. آنها پديدههاي اجتماعي را نميتوانستند تعريف كنند. غرب آن را تعريف كرده بود. آنها پي برده بودند كه ‹‹مشروطه››نان سنگك نيست وتعريف ديگري را بايد براي آن جستجو كرد. اين تعريف قبل از آنكه سياسي باشد ميتوانست فلسفي به حساب آيد. فلسفة زيستن وآزاد بودن. فلسفة حاكميت. فلسفة سرنوشت. پس راهها ديگر به ‹‹رم›› ختم نميشد، راهها ميرفت تا به ‹‹فلسفه›› ختم شود واين ‹‹فلسفه›› در ‹‹رنسانس›› اروپا ودر‹‹انقلاب كبير فرانسه›› وبيشتر از همه در ‹‹آتن›› ريشه داشت.
آن موقع ‹‹گوستاولوبن››مد شده بود. آقاي علي دشتي كتابي را از او به زبان فارسي ترجمه كرده بودند. در پاتوقهاي روشنفكري تهران، نام ‹‹لوبن››زياد ردوبدل ميشد.
بله روشنفكرها مينشستند وبه نام ‹‹لوبن››وبا بحث در اطراف او و آثار او فنجانها را سر ميكشيدند.
اين را بگويم كه قبل از آقاي دشتي، تقي زاده هم چيزي از او را به فارسي ترجمه كرده بود…
من اهل سياست به معني امروز كلمه نبودم. با سياست نميشد حقيقت را تعريف كرد. به عامل ديگري نياز بود. عاملي فراتر از سياست. سياست بخيلتر از آن بود كه بتواند مرجع ايثارباشد. پس اين عامل فراتر چه بود؟ ‹‹لوبن››؟ شايد… چون او مرا هم مفتون خود كرد وبه سوي خويش كشيد.
بله من هم ميخواستم آن را نوبر كنم. چون ميوة انديشه او مزهاي داشت كه دهان هرمتجددي را به آب ميانداخت.
باري كسي كه قرار بود مجتهد شود، حالا ميخواست متجدد از آب درآيد. پدر ماهي هفده تومان براي من ميفرستاد. اين مبلغ زيادي بود كه به من فراغت ميداد تا پيش از فكر كردن به شكم، به جهان واشيا بيانديشم.
بعد غرب مرا كشيد. مرا جذب كرد. مثل آهن ربايي كه براده را به خود ميكشد. آري غرب مرا زد مثل صاعقه. واين صاعقة نابهنگام درخت اعتقادات را از ريشه سوزانيد. همه چيز رفت. همه چيز سوخت. باورها آتش گرفت…
…ما در مقابل همه چيزهاي مغربي يك ‹‹آري››بزرگ ويك ‹‹بلي›› رسا تحويل ميداديم.
… همان موقع، كه گوشها از صداي ‹‹آري›› ما كر شده بود، رشيد ياسمي مقالهاي نوشت به نام ‹‹قانون اخلاق›› كه در ‹‹شفق سرخ›› انتشارش داد. اين مقاله را خواندم. امام چون ذهن بلند پرواز، اجازه نميداد كه فقط يك خوانندة صرف باشم، تصميم گرفتم، من هم مقالهاي بنويسم كه يك سروگردن بالاتر از ‹‹قانون اخلاق›› باشد.
سال، سال 1314 بود. مقالهاي نوشتم تحت عنوان ‹‹قانون اخلاق يا يقينيات عاطفي واجتماعي››. حالا مادر سال 1355 هستيم. يعني چهل ويك سال بعد از آن تحرير بلند پروازانه.
اين مقاله خود گوياي تاثير پذيري شديد من از ‹‹گوستا لوبن››است. عجيب است كه روشنفكران پس از آن همه سال وپس از صدها بار چرخش منظومههاي سماوي، ميخواهند ندانسته مثل او فكر كنند. امروز ميفهمم كه ‹‹لوبن›› نيز يكي از فيلسوفان غافل غرب بوده است. ميگويند ادب را از كه آموختي؟ بنده هم ميخواهم عرض كنم كه ادب را از ‹‹لوبن›› آموختم… من آثار‹‹گوستاولوبن››را با تطبيق به زبان عربي وفرانسه، به فارسي بر ميگرداندم. خوب… اين هم كاري بود كه تازگي داشت.
من‹‹غرب زده›› بودم.‹‹نيست انگار››بودم. قرار نداشتم وهيچگاه هم قرار فلسفي پيدا نكردم. به سوي ‹‹هگل›› رفتم. به سوي‹‹ شوپنهار›› رفتم. به سوي‹‹نيچه›› رفتم. به سوي ‹‹ماركس››. به سوي ‹‹فلسفة حيويت››از‹‹ پوزيتيويسم›› به ‹‹ماترياليزم››. به سوي ‹‹كانت›› هم رفتم نه به قصد كه از او بياموزم، بلكه با اين هدف كه او را نفي كنم.
مقالهاي نوشتم كه در آن اشارهاي به ‹‹كانت››شده بود. آن را به مدير داخلي روزنامة ‹‹شفق سرخ›› سپردم. در واقع اين اولين مقالة من بود. آن را گرفت وگفت: بسيار خوب، آن را مطالعه مي كنم. سخت خوشحال شدم، ظاهراً وارد عالم ديگري شده بودم. اما اين خوشحالي چندان به طول نيانجاميد. چون روزنامه كه درآمد، ديدم از مقاله خبري نيست. براي يك جوان جوياي نام، اين يك زنگ خطر بود. دچار وسواس وتشويش شده بودم. رفتم سراغ مدير داخلي مجله. گفتم: سلام. گفت: سلام. گفتم: مطالعه فرموديد؟ گفت: هنوز نه،فردا بياييد.
فردا رفتم، گفت: پس فردا بياييد. پس فردا كه رفتم، چيزي گفت كه تنم لرزيد، آقاي علي دشتي مرا احضار كرده بود.
وارد اتاق كار ايشان كه شدم، گفتند: بفرماييد. اين براي من فقط يك تعرف نبود. چيزي لذت بخش وباور نكردني بود، گفتند: منظورتان از اين عبارت چيست؟ گفتم: كدام عبارت؟ گفتند:عبارتي را كه مربوط به ‹‹كانت›› ميشود؟
دست وپايم را گم كردم. اين بود كه بدون فكر كردن به كلمات وجملات، پشت سر هم شروع به توجيه وتوضيح قضايا شدم. راستش خودم هم نفهميدم كه چه حرفهايي را ابراز كردم، درست مثل يك شاگرد مكتبي كه در مقابل سوال معلم، دست وپايش را گم كند، وهمين طور حرفهايي را سرهم بندي كند.
دشتي حرفهايم را كه شنيد، گفت: بسيار خوب جوان، اين مقاله را چاپ خواهيم كرد.
روزنامة ‹‹ شفق›› درآمد ومن مقالة خودم را كه با اغلاط عجيبي چاپ شده بود، مشاهده كردم.
اين مقاله، هم از آن من بود وهم از آن من نبود، ازآن من بود چون خودم آن را به روزنامه داده بودم. از آن من نبود، چون روزنامه چيز ديگري را به جاي آن چاپ كرده بود.
بعد‹‹ روح الاجتماع›› ‹‹لوبن››را با مراجعه به متن فرانسه وعربي آن به فارسي ترجمه كردم… بعد شروع كردم به ترجمة چند كتاب ديگر از جمله دورة ‹‹فلسفةكوئيليه›› و ‹‹تاريخ فلسفه›› واز اين قبيل كه همه را يكجا دور ريختم.
… از سن چهارده سالگي فلسفه را شروع كردم وتا زماني كه بالاخره با ‹‹هيدگر›› هم سخن شدم، اين راه ادامه يافت. از طرفي ديگر به ‹‹حكمت معنوي اسلام››پرداختم. بنابراين ميتوانم بگويم كه از چهارده سالگي من در ‹‹دپاسمان›› قرار داشتم. وقتي به ‹‹حكمت معنوي اسلام›› رسيدم سير وسلوك فلسفي من و ‹‹دپاسمان›› در فلسفه تقريباً تمام شده بود وازآن وقت تا بحال، ديگر اين ‹‹ دپاسمان›› درمن پيدايش نيافت. اما همواره كوشيدهام مطالب را براي خود نظم وتركيب دهم وآن را به تفسير بكشانم. وباز همواره مشغول دعوت به ‹‹حق›› و‹‹حقيقت›› بودهام وبالمال سعي كردهام ‹‹واقيعيت›› را از‹‹حقيقت›› فرق نهم. گاهي بشر به مرحلة خودپسندي بر آثار من غالب آيد. من امروز خدا را شكر ميكنم كه قلم را زمين گذاشتم وچيزي ننوشتم. چرا كه ممكن بود اين خودپسندي و خودخواهي وغرور ميرسد. ولي بايد همين جا بگويم كه واكنش در برابر افكار من بسيار سخت وبي امان بود. همين واكنشها ميتوانست آثار مرا لوث ومسخره كند، كما اينكه چنين هم شد.
با اين كه چيزي ننوشتم، ونوشتن را همواره به بعد موكول كردم. مطالبي جسته وگريخته از دهان من خارج ميشد، وبعد همين مطالب دانسته ونداسته توسط افراد در مطبوعات دنبال ميگرديد.
مثلاً همين كلمة ‹‹غربزدگي›› را در نظر بگيريد. دردورة آقاي درخشش، وزير وقت آموزش وپرورش – جلسهاي يا سميناري يا چيزي شبيه آن تشكيل شد تا به بررسي ‹‹مباني آموزش پرورش››بپردازد. عنوان جلسه دقيقاً اين بود: ‹‹ بحث درمباني آموزش وپرورش ››ودرآن بسياري از صاحبان نام مثل آقاي دكتر تسليمي، دكتر كاردان، مرحوم جلال آل احمد وعدة ديگري كه آنها اغلب روانشناس بودند، شركت داشتند. خوب بنده را هم دعوت كرده بودند. بنده هم به شهادت آقايان مطالبي را عنوان كردم، كه همين مطالب باعث كشيده شدن اصل بحث به زمينههاي ديگر گرديد، يكي از همين زمينهها ‹‹غربزدگي››بود. بعد مرحوم آل احمد به اشاره والقائات من مقالتي نوشت و‹‹ غربزدگي›› را مطرح كرد وبه اين ترتيب بحث سطحي در مباني آموزش وپرورش به مقالة آل احمد انجاميد. گرچه آل احمد اين شهامت را داشت كه به طور تلويحي بگويد، ‹‹غربزدگي››وعنوان آن از شخص من نيست. ولي به هر صورت، اين قضيه توانست طرح وتعقيب شود. البته ‹‹غربزدگي›› به آن صورت كه مطرح شد، از ديد من بياعتبار است. چون استنتاج ديگري از آن دارم وهميشه هم منتظر ‹‹وقت›› مناسب بودم كه آن را عنوان كنم…
بنده بارها با اشخاص گفتگو كردهام ومطالبم بر روي نوار آمده است. ولي بعد به هر وسيلهاي از چاپ آن جلوگيري كردهام. قريب يك سال در تلويزيون تحت عنوان ‹‹درآمدي بر حكمت معنوي›› سخن گفتهام اما بعد از قريب يك سال به ‹‹درآمدي››بر ‹‹درآمد حكمت معنوي›› هم نرسيدم.
…چهار اثر از خود باقي خواهم گذاشت. يكي ‹‹سير حكمت در غرب از كانت تا هيدگر›› وديگر كتابي در‹‹فلسفة تاريخ›› يا دقيقتر بگويم: ‹‹گذشت از فلسفةتاريخ به علم الاسماء وعلم الصور تاريخ›› واز اين دو مهم تر كتاب ‹‹فرهنگ اشتقاقي عربي›› و‹‹فرهنگ اشتقاقي فارسي›› است كه اكنون كار آن تمام است وبه پاكنويسي آنها مشغولم. كار اساسي من كه حكم درآمد به دو كتاب ديگر را دارد همين است. مسئله اينجا لغت نويسي نيست، بلكه ‹‹سير›› است.
مصاحبه با روزنامة رستاخيز- 20مهر و11آبان 1355
… البته يك نفرآدم شكسته بسته، به اصطلاح خود بنده خاورميانه اي – كه الان بنده در حضور شما هستم بلا بشبيه عرض كنم وگرنه من كجا و‹‹اوگن في››(1) كجا، بنده كجا و‹‹ اوگن في›› كجا، يك آدمي كه به اصطلاح روزنامهها … يك آدم ‹‹فيلسوف نمائي›› كه بي اثر، نه اينجا، نه آنجا، هيچكجا جايش نيست چون كه مقاله نمينويسد، ترجمه نميكند وكتابي نمينويسد وبالاخره مهم همين است، مهم همين كسي است كه مقاله بنويسد، ترجمه كند، دو كتاب بردارد ترجمه كند، چند مقاله در روزنامه بنويسد اين مهم است، بنابراين بنده اصلا درمقابل همچو نويسندگاني، همچو روشنفكران، همچو كارشناسان ادب وهنر وشعر كه از ‹‹حافظ›› گرفته تا ‹‹ابوشكوربلخي›› چيز مينويسند-يك مرتبه هم عرض كردم بنده كوچك روشنفكران هستم به يك معنايي.
از وجوداين قدرم نام ونشان هست كه هست
ورنه از ضعف در اينجا (بر خلاف روشنفكران ) اثري نيست كه نيست
اقتباس از مجموعه سخنرانيهاي تلويزيوني ‹‹درآمدي به حكمت معنوي›› |