باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 3 آذر 1387 كاربران برخط 34 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
مسيحيت و تجدد(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: - به نقل از درآمدي به مسيحيت

   ● نويسنده: مری - جو ویور

مترجم: حسن - قنبرى

 
 
آيين كاتوليك رومي و تجدد
كليساي كاتوليك رومي در شوراي ترنت اصلاحاتي در خود ايجاد كرد و از جهات متعددي براي وقوع نهضت روشنگري و انقلاب‌هاي علمي و صنعتي آماده نبود. انقلاب فرانسه ضربه‌ي ناگهاني شديدي به آيين كاتوليك وارد كرد. ما بررسي آيين كاتوليك جديد را با عكس العمل‌هايي كه به اين انقلاب نشان داده شد آغاز مي‌كنيم. كشوري را تصور كنيد كه در آن جا سلسله مراتب و نظم ديني از ويژگي‌هاي اساسي جامعه بوده است. اتحاد بين قبايل بدوي فرانك‌ها و مقام پاپي، قدرت پاپ در دوره‌ي قرون وسطا در فرانسه و قدرت پادشاه از ناحيه‌ي مقام پاپي آوينيون در طول رژيم لويي چهاردهم را به ياد آوريد. آن گاه انقلابي را تصور كنيد كه به اعدام شاه به دست مردم و انقراض كلي هر نوع امتياز و انحصار منتهي شد.
به نظر بعضي‌ها، انقلاب فرانسه قدم مهمي به جلو بود: شعارهاي آزادي، برابري و برادري از نظمي كاملاً جديد حكايت مي‌كردند. سلطنت طلبان و اشراف فرار كرده و يا كشته شده بودند. كليسا نهادي دولتي شده بود بدون اين كه از خود قدرتي داشته باشد، و حكومت جديد ادعا داشت كه منعكس كننده‌ي قدرت مردم است. اما به نظر بعضي ديگر، انقلاب فرانسه يك فاجعه و پايان هر نوع نظم و قانون بود كه حكومت اوباش و اراذل، و انكار دين را به همراه داشت.
در نوامبر 1789، مجلس ملي همه‌ي دارايي‌هاي كليساي كاتوليك رومي را، كه تقريباً يك پنجم كشور بود، مصادره كرد. مي‌توانيد تصور كنيد كه كليسا به انقلاب روي خوش نشان نداد و شايد بتوانيد درك كنيد كه چرا كليسا به ناپلئون بناپارت (1769-1821) چون يك منجي مي‌نگريست. ابتدا به نظر مي‌رسيد كه گويي امپراتوري ناپلئون نظم را اعاده مي‌كند و آيين كاتوليك را به موقعيت سابقش در فرانسه باز مي‌گرداند. كليساي كاتوليك به زودي دريافت كه ناپلئون آن قهرماني كه به دنبالش بود نيست: او مي‌خواست بعضي از ظواهر نظام ديني را براي اهداف خود بازگرداند نه براي اهداف كليسا.{2} وقتي ناپلئون، به دلايل پيچيده‌ي سياسي، پاپ پيوس هفتم را به پنج سال زندان محكوم كرد، قدرت آيين كاتوليك رومي تضعيف نشد، بلكه برعكس، پاپ با احترام جهاني از زندان بيرون آمد در حالي كه همه‌ي كاتوليك‌ها و بسياري از پروتستان‌ها طرفدارش بودند. تجربه‌ي كليساي كاتوليك رومي در طول سال‌هاي انقلاب و سال‌هاي سلطنت ناپلئون زمينه‌اي را براي نزاع‌هاي آيين كاتوليك با دنياي جديد فراهم آورد. در آغاز قرن نوزدهم، از مقام پاپي به طور گسترده حمايت شد. وقتي مردم مي‌كوشيدند كه دنيايي عاري از آشوب‌هاي انقلابي را تصوير كنند، برخي از «وراي كوه‌ها» به رم مي‌نگريستند (عنوان آلترامونتانيست‌ها(5) {طرفداران اقتدار پاپي} از اين جا مي‌آيد) و به دنبال نوع جديدي از رهبري و قدرت اخلاقي بودند. طبق طرز تفكر آنان، فلسفه‌ي روشنگري با انكار وحي به نفع قدرت عقل انساني، به فاجعه و هرج و مرج منتهي شد. به عقيده‌ي آنان، ظهور مجدد نوعي مرجعيت ديني قوي ضروري بود. «طرفداري از اقتدار پاپي» تا حدي تلاشي بود براي احياي اعتبار وحي با حمايت از مقام پاپي كه شرايط و حدود حقيقت ديني را معين كند. هرچند بعضي از پاپ‌ها در اوايل قرن نوزدهم نتوانستند قدرت خويش را با جديت تثبيت كنند – چون خود را درگير مسائل پيچيده‌ي سياسي حكومت‌هاي به اصطلاح پاپي و حركت‌هاي مختلف انقلابي ايتاليا كرده بودند – اما پاپ پيوس نهم (1846-1878)، اولين پاپ دوره‌ي جديد، ادعاي مرجعيت معنوي خود را به صراحت مطرح كرد.{3} او حكومت خود را با بعضي از اصلاحات آزادمنشانه آغاز كرد اما در ارتباط با دنياي جديد به سرعت به موضع محافظه كارانه بازگشت.
در سال 1864، پيوس نهم سندي را با عنوان خطاهاي برنامه‌ي درسي(6)، كه هشتاد خطاي دوران جديد در آن خلاصه شده بود، منتشر ساخت و به كاتوليك‌ها فرمان داد كه از طبيعت گرايي، سوسياليسم، كمونيسم، پيامدهاي تحقيقات جديد مربوط به كتاب مقدس، برنامه‌هاي سياسي جديد نظير جدايي كليسا و دولت، آزادي دين، نظريه‌هاي اخلاقي و حتي اين انديشه كه كليساي كاتوليك رومي بايد خود را با دنياي جديد وفق دهد پرهيز كنند. در سال 1870 همين پاپ اولين شوراي واتيكان را كه از عصمت پاپ دفاع كرد برپا كرد و شوراهاي ديگر را غيرضروري دانست.{4}
جانشين او، پاپ لئوي سيزدهم (1878-1903)، تاحدي ضرورت‌هاي دنياي جديد را بيشتر پذيرفت و تلاش كرد كه راه‌هايي پيدا كند كه كاتوليك‌ها بتوانند در حكومت‌هاي ليبرال جديد شهروندان خوبي باشند، اما او اساساً درباره‌ي فرايند قبول تفكر جديد محافظه كار و انعطاف ناپذير بود. لئوي سيزدهم به جهت بخش‌نامه‌هايش ياد مي‌شود كه درباره‌ي بعضي از محدوديت‌هاي سختي است كه كاتوليك‌ها براي پيروي از بعضي از نتايج نقدهاي جديد مربوط به كتاب مقدس آن‌ها را مراعات مي‌كردند؛ همچنين از وي به دليل نامه‌هايي كه درباره‌ي ارتباط بين كليسا و طبقات كارگر نوشته است، ياد مي‌شود.{5} پاپ پيوس دهم (1903-1914) رهبر كليساي كاتوليك در دوره‌ي بحران تجدد بود، يعني سخت‌ترين بحراني كه آيين كاتوليك رومي در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم با آن مواجه بود. بحران تجدد دو گروه نامتجانس را در بر مي‌گرفت: مجموعه‌ي نامنسجمي از محققان اروپايي كه ميل داشتند كليساي كاتوليك رومي در تحقيقات جديد مربوط به كتاب مقدس تغييرات عقلي عميقي ايجاد كند، و يك گروه كاملاً منسجم از مراجع ديني كه چنين توافقاتي را قبول نداشتند. اين بحران چنان پيچيده است كه نمي‌توان در اين جا آن را تشريح كرد؛ فقط به اين بسنده مي‌كنيم و مي‌گوييم كه پاپ «تجددگرايي» را محكوم كرد، به گونه‌اي كه براي محققان كاتوليك رومي ناممكن بود كه چيزي جز موضع دفاعي در برابر دنياي جديد داشته باشند. او هر اميدي را به اين كه آيين كاتوليك رومي به طريقي به واسطه‌ي نتايج و پيامدهاي تحقيقات جديد تعريف شود، از بين برد.
كاتوليك‌هاي رومي كه در آرزوي متجدد شدن بودند، مي‌بايست منتظر دومين شوراي واتيكان مي‌ماندند (1962-1965). اين شورا براي روز آمد كردن آيين كاتوليك برپا شد، اما نهادي به عظمت كليساي كاتوليك كه تاريخش مملو از مقاومت در برابر دنياي جديد بود به آساني تغييرپذير نبود. امروزه بسياري از كاتوليك‌ها به طور جدي درگير نزاع‌هاي اساي درباره‌ي اين موضوع‌اند كه تا چند حد واقعاً مي‌توان مدارك دومين شوراي واتيكان را مؤيد تجدد دانست.
 
آيين پروتستان و تجدد
چنان كه ملاحظه كرديم، آيين پروتستان از قرن شانزدهم تا نوزدهم رشد و گسترش بسياري يافت. تعبيرات تازه‌اي از مسيحيت پروتستان، به ويژه در انگلستان و آمريكا، شكل گرفت و استحكام يافت و منشا فهم‌هاي جديدتري از حيات مسيحي شد. مسيحيان پروتستان، مانند كاتوليك‌ها، مجبور بودند به چالش‌هاي تجدد پاسخ دهند. در قرن نوزدهم، به مانند كاتوليك‌هاي ليبرال، پروتستان‌هاي ليبرال نيز وجود داشتند.
تفاوت عمده‌ي اين دو گروه در روش‌هاي حل مشاجرات داخلي كليسا بود. در كليساي كاتوليك رومي، ليبرال‌ها محكوم بودند و كساني كه به دنبال سازگاري با دنياي جديد بودند سركوب و يا از كليسا اخراج شدند. در قرن نوزدهم، الگوي مستحكم سلسله مراتبي، كه با ادعاهاي صريحي درباره‌ي عصمت مقام پاپي حمايت مي‌شد، اين اطمينان را به وجود آورد كه آيين كاتوليك مي‌بايد نماي ويژه‌اي داشته باشد، يعني نمايي محافظه كارانه كه در برابر ادعاهاي تجدد مقاومت مي‌كند. در كليساهاي پروتستان چنين اقتضايي براي نوعي مرجعيت واحد وجود نداشت. ليبرال‌هاي پروتستان مايل بودند كه در جست‌وجوي ارزش‌هاي نوين، چالش نهضت روشنگري را بپذيرند، در حالي كه پروتستان‌هاي محافظه كار به پرسش‌هاي جديد عكس العمل نشان مي‌دادند و براي بيان مجدد راست كيشي سنتي يا طرح مجدد ارزش‌هاي سنتي تلاش مي‌كردند. در فصل بعدي بعضي از طريقه‌هايي را كه اين دو گروه در اوضاع و احوال قرن نوزدهم آمريكا در آن‌ها ظاهر شدند، ملاحظه خواهيم كرد. در اين جا فقط به فهم كلي گرايش‌ها و فضاهاي مختلف ديني نياز داريم.
پروتستان‌ها مجبور بودند كه معناي مسيحي بودن را در دنياي جديد تبيين كنند. چگونه مي‌توانستند ادعاهاي مسيحيت را با نتايج نوين علم پيوند دهند؟ چگونه مي‌توانستند مرجعيت كتاب مقدس را در ارتباط با مطالعات جديد تاريخي در باب نوشته‌هاي مربوط به كتاب مقدس كه بعضي از عقايد بنيادي مسيحيت را تهديد مي‌كرد، بفهمند؟ درباره‌ي فيض و مرجعيت الهي و اراده‌ي خدا، آن گاه كه با نظريه‌هاي آزادي فردي و كامل بودن انسان مواجه مي‌شوند، چه مي‌توانستند بگويند؟ و چگونه مي‌توانستند اهداف كليسا را با اهداف جامعه پيوند دهند؟
ما به چهار حوزه، كه گونه‌هاي مختلف مسيحيت پروتستان را تحت تاثير قرار دادند، خواهيم پرداخت: زهدگرايي پروتستان انجيلي و نهضت آكسفورد، كه دو نوع تلاش محافظه كارانه براي پاسخ دادن به تجدد بودند، و نيز ظهور نقد كتاب مقدس و رابطه‌ي پيام بشارت با شرايط اجتماعي جهان، كه دو نوع پاسخ ليبرالي به دنياي جديد بودند. چون آيين پروتستان يك مفهوم متغير است، لذا اين چهار عنوان از گروهي به گروه ديگر سرايت مي‌كنند و مقولات مشخص و متمايزي نيستند. براي مثال، تلاش براي ارتباط دادن پيام بشارت با نيازهاي واقعي مردم در شرايط دشوار اجتماعي، دغدغه‌ي پروتستان‌هاي محافظه كار و ليبرال بود. با اين حال، اين چهار حوزه نوعي فهم ابتدايي از بعضي زمينه‌ها و گرايش‌هايي را عرضه مي‌كنند كه در قرن نوزدهم به آيين پروتستان شكل داد.
 
زهدگرايي پروتستان انجيلي
چنان كه در فصل ششم ملاحظه كرديم، زهدگرايي در قرن هفدهم به عنوان يك نهضت اصلاح در آيين لوتري به وجود آمد. زهدگرايي كه در واكنش به آيين‌ها و ظاهرگرايي در دين و براي ايجاد علاقه‌ي مجدد به مسيحيت به وجود آمد، بيشتر بر احساسات تاكيد داشت تا بر استدلال و اصول اعتقادي.{6} اين ادعاي نهضت روشنگري كه هر چيزي بايد با يقين رياضي اثبات شود، بي‌شك بعضي‌ها را به اين نتيجه‌ي منطقي كشاند كه حقايق ديني را بايد رها كرد. چنان كه ملاحظه كرديم، از نظر ديدرو، با قبول پيش‌فرض‌هاي فلسفه‌ي عقلاني، الحاد نوعي تسلاي خاطر خشك و بي‌روح، اما ضروري است. ديدرو براي ما جالب توجه است، دقيقاً بدين دليل كه نوعي اشتياق عاطفي نسبت به دين سنتي را در خود حفظ كرد، هرچند معتقد بود كه بايد ادعاهاي اثبات‌ناپذير آن را منكر شد.
زهدگرايي تاحدي واكنشي به اين نوع اشتياق بود و بر توان مسيحيت در تغيير زندگي انسان‌ها تاكيد كرد. از نظر زهدگرايان، اين سوال كه آيا مدعاهاي مسيحيت را مي‌توان با يقين رياضي اثبات كرد، سوال بي‌ربطي بود: واكنش پرشور عاطفي قلب را متاثر مي‌كند، به اعتقادات راسخ منتهي مي‌شود و حساسيت ديني را بر مي‌انگيزد.
به علاوه، زهدگرايي در مقياس بين‌المللي موجب جذب مسيحيان شد: فرانك و اسپينر در هلند، ويسلي در انگلستان، كونت زينزندرف(7) و موراويان در بوهيما، جاناتان ادواردز و ساير احياگران اوليه‌ي آمريكا در سرزمين جديد، همه، اين عقيده را كه دين مبتني بر احساس وابستگي مطلق به خداست پذيرفتند. مسيحيت ديگر محدود به توافقات و تعهدات جغرافيايي نبود و با ادعاهاي خصمانه‌ي نهضت روشنگري دچار ناتواني و ضعف نمي‌شد. برعكس، ادعاهاي زهدگرايي پروتستان انجيلي ثابت كرد كه دين يك «تجربه‌ي» كاملاً غني است كه مي‌تواند به صور گوناگون مسيحيت در مكان‌هاي مختلف حيات تازه ببخشد. زهدگرايي ذاتاً منكر خواسته‌هاي نهضت روشنگري بود كه مي‌خواست اعتقاد ديني را تحت انواع خاصي از برهان‌ها در آورد. مسيحيان در طول سده‌هاي هفدهم و هجدهم موقتاً دچار ناكامي شدند؛ اما مشاركت انجيلي در نوعي احياي جهاني علايق و حيات ديني، براي زهدگرايان اثبات كرد كه دين قوي‌تر از فلسفه‌ي عقلي است و هنوز هم مانند روزهاي اوليه‌ي نهضت مسيحي، كه مردم قدرت عيسي را تجربه كردند و جذب دعوت او به توبه و حيات تازه شدند، قانع كننده است.
 
نهضت آكسفورد
نهضت آكسفورد در نيمه‌ي اول قرن نوزدهم در مواجهه با افول عمومي علايق ديني براي اظهار مجدد راست كيشي سنتي در انگلستان پديدار شد. اين نهضت به طرق مختلف بازگشتي بود به يقين از طريق قبول بعضي از آموزه‌هاي سنتي آيين كاتوليك رومي، و با تجربه‌ي جديدي از شور و شوق ديني از جانب گروه كوچكي از الهيون جوان انگليكن در دانشگاه آكسفورد همراه بود.
كليساي كاتوليك رم در مواجهه‌ي با انقلاب فرانسه با همين عكس العمل‌هاي مخوف روبه‌رو شد و بسياري از مسيحياني را نيز كه كاتوليك نبودند تحريك كرد: آنان احساس كردند كه اين انقلاب نظم جهان را تهديد مي‌كند و با جديت در پي اظهار مجدد مرجعيت ديني بودند. رهبران نهضت آكسفورد، علاوه بر انزجار از انقلاب فرانسه، در اين تلقي نيز سهيم بودند كه كليساي انگلستان نسبت به تعهد ديني سست است و زندگي صنعتي جديد تهديدي بر ضد اعتقاد به خدا (خداپرستي) است. در جولاي 1833، جان كبل(8) (1792-1866)، استاد شعر دانشگاه آكسفورد، موعظه‌اي درباره‌ي «ارتداد ملي» ايراد كرد و در آن ملت را به بي‌بندوباري اخلاقي متهم و تاكيد كرد كه تنها راه نجات در تعلق و دلبستگي مجدد به مسيحيت مقدس است.
رهبران نهضت آكسفورد – جان هنري نيومن(9) (1801-1890)، ويليام ژرژ وارد(10) (1812-1882)، ادوارد ب. پوسي(11) (1800-1882) – نه كاتوليك بودند و نه مي‌خواستند به آيين كاتوليك رومي درآيند، اما توسلشان به سنت، آنان را به پذيرش و استدلال به نفع مواضع كاتوليك و به نفع مواضعي كه نسبتاً انگليكن بودند كشاند. آنان مومنان را به بازگشت به كتاب دعاي عمومي انگليكن فراخواندند و اهميت وراثت و جانشيني حواري را براي قبول شايسته‌ي آيين‌هاي مقدس (اعتقاد سنتي كاتوليك رومي) تمجيد كردند.
وقتي اين گروه رفته رفته به سوي اعتقاد كاتوليك رومي تغيير جهت داد، نيومن تلاش كرد كه زيبايي آيين انگليكن سنتي را در كتاب خود با عنوان راه ميانه(12) تبيين كند. (وي نشان داد كه آيين انگليكن چگونه راه ميانه‌اي بين آيين كاتوليك و آيين پروتستان سنتي ايجاد كرد.) اما سرانجام بسياري از متفكران نهضت آكسفورد به اين نتيجه رسيدند كه كليساي كاتوليك رومي بيان صحيح مسيحيت است و بسياري از آنان به آيين كاتوليك تغيير كيش دادند. اعمال آنان منجر به اخراجشان از آكسفورد و لغو امتيازات دانشگاهي‌شان گرديد، اما ايشان باعث شدند كه نوعي علاقه‌ي مجدد به مسيحيت و اعمال و بحث‌هاي ديني در انگلستان به وجود آمد.
واكنش‌هاي متفكران آكسفورد به دنياي جديد شبيه واكنش‌هاي كاتوليك‌ها بود، يعني اظهار مجدد مرجعيت سنتي دين كه مبتني بر اعتقاد به درستي سنت قديمي مسيحي و مقام پاپي بود. اما نتيجه‌ي نهضت آكسفورد ايجاد نوعي احياي مسيحيت در انگلستان در قالب احياي آيين كاتوليك رومي و تحرك مجدد آيين انگليكن بود.
 
ادامه دارد ...
 

    312 بازديد     4 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تجدد (40)
●   مدرنيسم (319)
●   مسيحيت (169)

عناوين مرتبط
●  مسيحيت و تجدد(1) 

دسته
●  

رسته :2

تاريخ ارسال:07/05/1386

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب