نگاهي به فلسفه و سياست در رمان«خانهي پتروداوا» نوشته ي کنستان ويرژيل گئورگيو (١٩١٦-١٩٩٢)
«خانهي پترو داوا» روايتي نو از سرگذشت بشر در ابتداي قرن بيستم است. داستان زندگي استلّا (ستاره)، دختري کوهنشين که با شروع قرن بيستم به دنيا آمده است، نمادي از زندگي بشر در شروع اين قرن پرآشوب است. مادر استلّا، دختري بوده است که کوليها، ازدواج او را با يک شاهزاده پيشگويي کرده بودهاند. اما سرنوشت چنين مقدر ميکند که مادر استلّا، روکسانا روکا، با معلم دهکده ازدواج کند. روکسانا در انتهاي روزگاري زندگي ميکند که ازدواج با شاهزادگان، نهايت سعادت هر دختري است. اما معلم بيست سالهي دهکده، يک شاهزاده نيست. او به کوهستان تعلق ندارد و تنها براي اين مأموريت آمده که جامعهي سنتي روستاي پترو داوا را، «مدرن» کند: «من از جانب پادشاه به اينجا آمدهام که روح فرزندان و حتي بزرگسالان شما را، با فروغ حقايق روشن کنم و به شما خواندن و نوشتن بياموزم.» (صفحهي ١٠)
ورود مدرنيسم به جامعهي سنتي، قرين ترديدها و ابهامهاي زيادي است. روکسانا سخت مردد است. روحيات او و خلق و خوي معلم دهکده نامتجانساند. هر چند معلم دهکده، چون مردان پترو داوا لباس ميپوشد و غذا ميخورد. سرانجام روکسانا در پي اصرارهاي معلم دهکده راضي ميشود، اما تنها پيششرط او براي اين آميختگي، «وفاداري» است. بيوفايي مدرنيسم نسبت به سنتها، زود آشکار ميشود؛ معلم دهکده فريفتهي زن يهودي شوهرداري ميشود. «روزا موندا» (موندا يعني پول)، زن مسافرخانهداري است که بسياري از مردان ساکن مسافرخانه «پول طلا» را، با طعم گناه آشنا کرده است. اما علت اصلي بيوفايي مدرنيسم نسبت به سنت، پيوند گناهآلود مدرنيسم با سرمايهداري يهودي است: «حيم [شوهر روزا]، خودش مثل همهي يهوديان، هميشه براي تجارت در سفر است. اين قوم در اين دنيا يک وطن بيشتر ندارند؛ وطني گرد و کوچک. آنقدر کوچک که بتوانند در جيب جايش دهند؛ و آن پول است. آنها همه چيز را قرباني وطنشان ميکنند. ولي ما اين وطن را «چشم شيطان» ميناميم.» (صفحهي ٥٦)
اسبها، زنبورها و طبيعت پترو داوا، همه مجريان عدالت خداوند هستند. معلم دهکده، به خاطر اين خيانت، بيرحمانه مجازات ميشود. اسبهاي تربيت شده توسط خود او، با شکستن سورتمه، وي را پنج کيلومتر بر زمين ميکشند و عدالت الهي را اجرا ميکنند. بدينگونه، هماي سعادت از زندگي روکسانا پرميکشد و پيوند گناهآلود مدرنيسم و سرمايهداري يهودي، زندگي او را براي هميشه نابود ميکند. اما چرخ زندگي از حرکت بازنميايستد. استلّا، دختر قرن بيستمي، بايد زندگاني نويي را آغاز کند. اولين حضور استلّا در مجلس عمومي رقص، با ورود روماني به جنگ اول جهاني (١٩١٦) همزمان ميشود. جنگي که آغاز آن، به مضحکي پايانش است: «هيچ موجبي براي جنگ نه با آلمانيها، و نه با فرانسويان، در دست نداريم. [...] گويا دولت براي تعيين دشمنان ما يک بار قرعهکشي کرده و قرعه سفيد در آمده است. ولي چون لازم بوده که ما هم وارد جنگ شويم، بناي کار را بر بازي شير يا خط گذاردهاند. زيرا جنگ جهاني است و همهي ملتهاي روي زمين، اعم از کوچک و بزرگ، ناگزيرند در آن شرکت کنند.» جنگ، پيشگويي کوليها را محقق ميکند. استلّا با ژنرال روسي سي سالهاي، که شاهزاده هم هست، ازدواج ميکند. اما خيلي زود، خوشبختياش پايان ميپذيرد. در روسيه، انقلاب بلشويکي (١٩١٧) رخ ميدهد و شاهزاده و شاهزادهخانم، در ابتداي سفر ماه عسل خود، گرفتار انقلابيون درنده و بيرحم ميشوند. استلّا با دليري غريزي خود، شوهر زخمياش را از مهلکه بيرون ميبرد و قهرمان ملي روماني ميشود. هر چند، شاهزادهي زخمي جان به در نميبرد و ميميرد. اينبار بلشويکها هستند که سعادت را، از زندگي بشر قرن بيستمي ميگيرند. «اگر به حرف اسبها گوش کرده بودم، پرنس زخمي نميشد. اسبهاي من انقلاب روسيه را حدس زدند، و اين فاجعه را، که براي بشريت از توفان نوح وحشتناکتر است، به من خبر دادند.» (صفحهي ١٤٩)
استلّا، شاهزادهخانم ناکام و بيوه، نوزده ساله است که جنگ پايان مييابد. روماني عنوان «روماني کبير» را پيدا ميکند؛ اما تمام داراييهايش، به يغماي آمريکاييان ميرود. پاياني که مضحکتر از آغاز آن است: «هيأت نمايندگي روماني در [کنفرانس] ورساي حضور داشت. اعضاي آن را منحصراً مديران بازرگاني خارجي آمريکا تشکيل ميدادند. آنها با ابراز احساسات و کفزدنهاي ممتد، نه تنها مفاد تعهدنامه را پذيرفتند، بلکه مضافاً اعلام داشتند که تصوير پرزيدنت ويلسون [رئيس جمهور وقت امريکا] زينتبخش همهي کتابهاي درسي خواهد شد، مجسمهاش در همهي شهرهاي روماني نصب خواهد شد، و هر خياباني که پيادهرو آن بيش از يک متر عرض داشته باشد، خيابان «پرزيدنت ويلسون» نامگذاري خواهد شد.» (صفحهي ١٦٧)
استلّا به دعوت مادر شوهرش، از پترو داوا خارج ميشود و پا به محافل اشراف و اعيان اروپا ميگذارد؛ او ديگر ستارهي مجلسهاست، تا اينکه عاشق ميشود. فطرت استلّا، نادانسته او را دلبستهي يک کشيش ميکند. گويي روح بشر قرن بيستم، سرخورده از اين همه سختي و ناکامي، به دامان خداوند پناه ميبرد: «اگر هر آيينه استلّا به کلي از دست نرفته باشد، مردي را که دوست دارد، يقيناً و واقعاً خداست که به روي زمين آمده است. [...] زن پترو داوا، زن پيشپاافتاده و بيارزشي نيست.» (صفحهي ١٩١)
اما خداي آيين مسيحيت، قادر به ارضاي عطش بشر قرن بيستم نيست؛ کشيش اجازه ندارد ازدواج کند. استلّا، تنها راه فرار از اين شکست عشقي را در بازگشت به پترو داوا ميبيند: «هر انساني زندگي را بايد به همان شيوه سر کند که پدران و نياکانش، نسلها پيش از وي سر کردهاند. تنها در اين صورت است که زندگي به درد ميخورد و شايستهي دوام يافتن است.» (صفحهي ٢١٣)
استلّاي قرن بيستمي، تصميم ميگيرد به «سنت» بازگردد، شايد که قرار پيدا کند. اما باز هم مرتکب اشتباهي ميشود که مادرش روکسانا انجام داد. استلّا در راه بازگشت، با افسر جواني آشنا ميشود که ميخواهد ارتش را براي هميشه ترک کند. او در دورهي افسري، بهترين افسرهاي ردهي خود بوده؛ اما حالا تصميم گرفته است که زندگياي «با سرعت پاي آدمي» را آغاز کند. او هم، چون استلّا، از مدرنيسم فرار ميکند. اما جنس فرارش، از نوعي ديگر است. استلّا به اين افسر جوان دل ميبندد و با اين کار، اشتباهي بزرگ مرتکب ميشود. استلّا نميفهمد که فرار آن دو از مدرنيسم، از دو گونهي جدا از هم است. پيوند با ناهمجنس، همان بلايي را بر سر او ميآورد که برسر مادرش روکسانا آمده بود. افسر جوان، که از ابتدا خونش عفوني بوده، ديوانه ميشود. زنبورها عفونت مغز او را ميفهمند و سراپايش را ميگزند. شوهر جديد استلّا، ديوانه ميشود و ديگر هيچ کس را نميشناسد. گويا ديوانگي او، نمادي از مرض پنهان افکار پستمدرنيستي است که به تباهي او ميانجامد. پيوند سنت و پستمدرنيسم اينبار هم از هم ميگسلد. اما اينک سنت زخم خورده است. فرزند به دنيا نيامدهي استلّا، به بيماري پدر دچار است. پزشکان تصميم ميگيرند که جنين را سقط کنند؛ اما استلّا باشکوهترين تابوت و آرامگاه را براي فرزند خود مهيا ميکند: «دومينتزا [شاهزاده] استلّا عريان شد. خود را در رودخانه افکند و برخلاف جريان شروع به شنا نمود. [...] در محلي که نامش تونچه است و در آنجا آب، مثل آب داخل ديگ، ميجوشد. [...] دومينتزا و رودخانه با نيروي برابر نبرد ميکردند. هيچ يک از آن دو بر ديگري برتري نداشت. هر دو با هم مساوي بودند...» (صفحهي ٣٣٣)