مفهوم نهضت نرمافزاري
اول، بايد به اين سؤال جواب دهيم كه «نهضت نرمافزاري» چيست و «نرمافزار» يعني چه. واژه «نرمافزار» از واژههاي جديد است. اين واژه پس از رايج شدن رايانه به دنيا آمد و بر سر زبانها افتاد. در برابر آن، واژهي «سختافزار» هم مصطلح شد. در علوم رايانهاي، براي دستگاهها و ابزارهاي سخت و ضمخت، تعبير «سختافزار» را به كار ميبرند و براي آنچه متن و محتوا و برنامهي رايانه به حساب ميآيد، از تعبير «نرمافزار» استفاده ميكنند. بنابراين، اطلاق «توليد نرمافزاري» و معادلهاي آن در قلمرو معرفت، حكمت، دانش و انديشه، نوعي مجازگويي است؛ يعني يك اصطلاح جديد را كه در حوزهي خاصي به وجود آمد و به كار ميرفت، به حوزهي ديگري آوردند و دست به استعاره و مجاز زدند و شايد رفته رفته اين واژهها در حوزهي دوم نيز صورت اصطلاح پيدا كنند؛ يعني در حوزهاي كه مورد بحث ما است.
من فكر ميكنم مراد تعبيركنندگان يا مقام معظم رهبري از «نرمافزار» آن چيزي است كه مقابل صنعت و سختافزار تمدن است. صنعت و ابزارهاي حسي ـ علمي تمدني، محصول ضلع نرمافزار تمدناند و اين ضلع نرمافزاري، همان فكر و انديشه و دانش است. برخي چيزهايي كه انسان توليد ميكند، نيازهاي حسي او را تأمين ميكنند؛ چون انسان داراي چنين بعدي هم هست. ماهيت و ذات او، دوساحتي و دوضلعي است. پس پارهاي ابزارها كه توليد ميشود، در خدمت بعد سخت و حس انسان و در جهت رفاه و كمال و راحت جسم او است. پارهاي ديگر هم در جهت كمال روح و جان او. در واقع، توليد نرمافزار فقط به معناي توليد ابزار رفاه جسم نيست. برداشت من اين است كه ما پيش از كوشيدن براي رسيدن به تكنولوژي و توسعهي ابزارهاي صنعتي و سخت، نيازمند نرمافزاريم و روح تمدن، كه از روح بشر برميخيزد، ناظر به روح بشر نيز هست.
ما به عنوان جامعه و كشوري در نقطهاي از جهان و مقطعي از تاريخ بايد خود را ارزيابي كنيم. بايد به آنچه نداريم، برسيم. اگر خود را در قياس با جامعهي جهاني و در قياس با شأن شايسته خويش ارزيابي كنيم و وضع مطلوب خودمان را بشناسيم و آن را ترسيم و خود را به آن نزديك كنيم، اين حركت، همان نهضت نرمافزاري است. ميتوان گفت كه ما در مقايسه با برخي جوامع، وضع مطلوبي نداريم. اين روشن است. بدتر از آن، ملت ما در مقايسه با شأن شاياني كه بايد به واسطهي مختصات خود دارا باشد، وضع مطلوبي ندارد. با آن شأن فاصله دارد، اين فاصله همان چيزي است كه موجب نهضت نرمافزاري و فراخوان شده است.
موانع توليد علم ديني
بحثهاي فراواني را دربارهي اين موضوع ميتوان مطرح كرد. من شايد سالها است با چنين دغدغههايي زندگي ميكنم. احساس بنده اين است كه: نميتوان در اين باره مجموعهاي فراهم كرد؛ چرا كه ما هنوز خود را نيافتهايم و اگر چيزي برخلاف «خودنايافته» گفته شود، به آن عمل نميشود. پس از صدور آن منشور دربارهي نهضت نرمافزاري، احساس كردم تا حدي فضاي لازم به وجود آمده يا بايد كمك كرد كه به وجود بيايد. لذا آن مختصري را كه به اشكال مختلف در جاهايي گفته شده يا منتشر شده بود، تنظيم كردم كه عمدتاً ناظر به توصيف وضع موجود در حوزهي دينپژوهي و تصوير وضع مطلوب در اين حوزه است.
ما بايد در حوزهي توليد معرفت و نهضت نرمافزاري، دو دسته مباحث را به صورت جدي پي بگيريم: يعني بايد چه كنيم؛ نبايدهاي ما و پس از آن، بايدهاي ما چيست. بايد گفت كه ما با موانع، كاستيها، ناراستيها و نبايدهاي بيشماري در حوزهي فهم دين مواجهيم. موانع را ميتوان طبقهبندي كرد. اين موانع يك گونه و از يك سنخ نيستند. به حسب شاخهها و رشتههاي علمي، متفاوتند. در حوزه طبيعيات و علوم طبيعي، با يك مجموعه از موانع روبهروييم. در حوزهي علوم انساني هم با يك دسته موانع ديگر روبهروييم. در قلمرو علوم الهي هم يك مجموعهي ديگر از موانع خودنمايي ميكنند. در عرصهي فناوري و علم نيز همين طور. اين يك نوع طبقهبندي از موانع است. از حيث عامل انساني هم ميتوانيم به يك طبقهبندي برسيم؛ يعني به حسب اصحاب هر رشته و شاخه، موانع متفاوت ميشوند. ميان اصحاب دانش ديني، مجموعهاي از موانع رواني، فرهنگي، متديك و منطقي وجود دارد. اصحاب دانشها و علوم طبيعي را نيز ميتوانيم از اين گذر طبقهبندي كنيم. به اعتبارهاي ديگري هم ميتوانيم دست به طبقهبندي بزنيم؛ به اعتبار محيط، يعني محيط دانشگاه و حوزه. دستهاي از موانع دانشگاه هم موجب تحجر شده است كه به تصميمسازان، مدبران و مديران بازميگردد و پارهاي ديگر به قشرهاي ديگري ـ غير از طبقهي حاكم و تصميمگيرنده ـ بازميگردد.
گاهي موانع از حيث جنس، موانع فرهنگياند؛ يعني يك دسته آداب و عرفيات به مانع تبديل شدهاند. فرض كنيد در محيط حوزه، اگر دو شخصيت برجسته ـ دو مرجع علمي همتراز كه در يك شهر زندگي ميكنند ـ روزي با هم جلسهي علمي داشته باشند و به شور علمي بنشينند، اين تبديل به حادثهاي تاريخي ميشود. مشهور ميشود كه فلان مرجع با فلان مرجع در فلان تاريخ جلسه داشتند؛ يعني آنقدر عجيب و غريب است كه در تاريخ ثبت ميشود. يك كار استثنايي است؛ چون عرف نيست. گاهي جنس مانع ـ هم در حوزه و هم در دانشگاه ـ اخلاقي است. حوزه و دانشگاه هر يك به نحوي به مجموعهاي از موانع اخلاقي مبتلايند؛ موانعي كه به تعبير امروزي در قلمرو اخلاق حرفهاي و صنفي جا ميگيرند. رواياتي نيز در اين باره هست، مثلاً اين كه علما در معرض حسدند. اين صنف رذائل اخلاقي كه در برخي روايات آمدهاند، نوعي از موانع رشد بشرند و طبعاً مانع توسعهي علم هم هستند. گاه به خاطر حسد از يك نظريه استقبال نميكنند و نظريه پژمرده ميشود و فراموشش ميكنند. گاهي طلبه يا دانشجويي حرف جديدي ميزند و از سر عجب ميگويند بيخود كرده كه گفته است؛ در حد او نيست كه حرف جديد بزند. دستهاي ديگر از موانع، اجتماعياند. جامعهاي خود را گم كرده؛ با خودمجازي زندگي ميكند. چنين جامعهاي راهي به رشد و توسعه ندارد.
خودآگاهي اولين قدم در قلمرو توليد علم
جملهي «من كيستم؟» بزرگترين پرسش حيات است. يافتن «من» و رسيدن به چيستي و كيستي، بزرگترين يافتهي معرفتي است؛ «من» انساني را يافتن و تفتن به «منِ» انساني. از آن طرف هم «خود ديگرانگاري»؛ يعني «منِ مجازي» در مقابل «منِ حقيقي» بزرگترين مشكل بشر است. اين مشكل بشر امروزي است؛ «خود ديگرانگاري» يا «خود ديگرخواهي».
بشر امروز، خود را حيوان ميخواهد. «خويش حيوانانگاري» بزرگترين مشكل او است. تصور ميكند هر چه هست، شكم و شهوت است و وراي آن چيز ديگري نيست. بشر امروز، ضلع متعالي خود را انكار ميكند. از آن غافل است. دچار خودفراموشي شده است. زندگي كردن در هويت مجازي جنسي امروزه يك بيماري است. مرد خود را زن ميانگارد و زن، خود را مرد ميخواهد؛ يعني «خودمردانگاري». راديكال فمينيسم همين است. زن در پي مزايا، صفات، رفتار، مشاغل و نقش مردانه است. از خويش غافل است. اصرار ميكند كه مرد باشد؛ يعني زن بودن براي او عيب است؛ نقص است.
پيشفرض يا پيشانگارهي تساوي زن و مرد ـ با معناي غلطش ـ اعتراف به برتري مرد بر زن است. پشتوانهي فمنيسم، برتري تاريخي يا طبيعي و حقيقي مرد نيست. ما هم امروز در ساحت دين، به هويت مجازي مبتلا شدهايم. بعضي ايدهها كه امروز در جهان اسلام و به خصوص ايران در يك دههي گذشته اظهار ميشوند و پروتستانيزم اسلامي و مجموعهي باورهاي اين چنيني كه در جامعه ما ترويج ميشوند، «ديگر انگاشتن ديني جامعه»اند. ولي ما مسلمانيم. مسلمان، مسلمان است. مسألهي آنها، مسألهي خود آنها است و مسألهي ما، مسألهي ما است. سال گذشته كنفرانسي در يك دانشگاه غربي بود كه من هم شركت كردم. گفتند آقاي جان هيك از آمريكا برگشته و در ضيافتي كه شما هم دعوت شدهايد، حضور دارند. بنده دنبال فرصتي بودم تا بحثهايي را دربارهي نظريهي پلوراليزم ديني با ايشان مطرح كنم. به ايشان گفتم كه در ايران، او را مهمترين طراح و نظريهپرداز پلوراليزم ديني ميدانند و خودشان را به او منسوب ميكنند و نظريه ايشان را تفسير ميكنند. گفت مسألهي پلوراليزم ديني، مسألهي شما نيست. اين نظريه براي حل مشكلي مطرح شده كه شما آن را درك نميكنيد. من آن را براي حل يك مشكل فرهنگي در جامعهي مسيحي غربي ارائه كردهام. ايران يكپارچه مسلمان است. نود و چند درصد ايرانيان مسلمانند. پلوراليزم ديني اين جا معنا ندارد! ايشان درست ميگفتند. در ايران غير از اسلام، ديني نيست تا بخواهيم از پلوراليزم ديني بحث كنيم. جمعيت زرتشتيان ايران بسيار ناچيز است. نه كسي را دارند و نه رهبري. نه در داخل كشور رهبري دارند و نه در خارج از كشور. يك پيرمرد بازنشستهي ارتش و كمسواد را بياوريم و هي با او ديالوگ بگذاريم كه چه شود؟ اصلاً نميدانند گفتوگوي اديان چيست. كاري با ديگران ندارند به كار خود سرگرمند. نه ميدانند پلوراليزم چيست و نه انتظاري دارند و نه طلبي از ما دارند. به ما چيزي نميگويند. حرفي هم براي گفتن ندارند. خليفهگري ارامنه هم همين طور. وضعيت يهوديان نيز همين طور است.
مسألهاي را كه مسألهي ما نيست، براي ما مسأله كردهاند! اسلام را «ديگر» كردهاند؛ مسيحيت را جاي اسلام گذاشتهاند! من ايرانيام؛ شرقيام. ما، ما هستيم؛ ماي شرقي. ما، ماي حقيقي داريم. با ماي مجازي نميتوانيم زندگي كنيم. اصرار بر طرح مدرنيته و فرامدرن هم از اين دست مباحث است. ما نه مدرنيتهاي داريم و نه پا به مدرنيته گذاشتهايم و نه ميتوانيم بگذاريم تا چه رسد به پسامدرن. اگر كسي بپرسد ما الان در چه دورهاي زندگي ميكنيم؛ مدرن يا مادون مدرن يا مافوق مدرن، جوابش اين است كه هيچ كدام. مدرنيته براي يك جهان ديگر است. البته نميگويم از آن متأثر نيستيم. نميگويم آفتهايش به اين جا نرسيده و مرزهاي ما را درنورديده است؛ اما آفتهاي مدرنيته غير از حقيقت مدرنيته است. اين «خود ديگر پنداري» و «خود ديگرخواهي» است. من امروزي در كجاي زمان ايستادهام؛ در كجاي جهان ايستادهام؟ كيستيها، اضلاع مختلفي دارند. من امروزي، از چه جهت كيستم؟ برخي از ما، به «من ديروزي» مبتلا هستيم، يعني در من مجازي زندگي ميكنيم. برخي مباحث و مطالبي كه در برخي علوم طرح ميكنيم، مسألهي ما نيستند. مسألهي ديروزيها هست، نه امروزيها؛ همان طور كه ممكن است به «من فردايي» مبتلا بشويم. فرق نميكند. مهم اين است كه ممكن است «من امروزي» نباشيم؛ در «من امروزي» زندگي نكنيم. لذا ما از موانع رواني هم رنج ميبريم؛ همان طور كه از موانع اجتماعي و فرهنگي و متديك و منطقي رنج ميبريم.
ضرورت تعامل بين حوزه و دانشگاه
ما امروز نيازمند اجتهاد در اجتهاديم. اجتهاد يك اصطلاح ديني است و در ادبيات ديني مطرح است؛ ولي يك متد است. يك رويكرد است. در دانشگاه هم به اجتهاد نيازمنديم. ما اصل اجتهاد را، به عنوان مقوله، از قلمرو فعل و متد اجتهادي خارج كردهايم و به مشكل برخوردهايم؛ همان كه امام فرمودند: اجتهاد امروزي، پاسخگو نيست و لحاظ كردن زمان و مكان و آشنا بودن با موضوعات به نحو تخصصي براي «اجتهاد لازم» نياز است. داد و ستد ميان حوزه و دانشگاه بسيار مهم است. امروز حوزه از دانشگاه طلبكار است. حق هم دارد: چون حوزه از علوم دانشگاهي استقبال كرده است. دراين دو دهه علوم دانشگاهي به صورت گستردهاي در متن حوزه به كار رفتهاند. چندين دانشگاه در حوزه تأسيس شدهاند. حوزه به وظيفهي خود در اين باره عمل كرده است. البته من در اين زمينه حرفها و اشكالهايي هم دارم. اين كه دانشآموختگان حوزه، علوم دانشگاهي را اخذ كنند و نظام دانشگاهي را به بستر حوزه راه بدهند به حدي كه حوزه، دانشگاه شود، بيمعنا است. فعلاً با اين موضوع كاري نداريم؛ اما كمتر اتفاق افتاده است كه دانشگاه هم به حوزه رو كند. مباني علوم ديني و حوزوي در دانشگاه كمتر از دورهي پيش از انقلاب شده است؛ هم به لحاظ محتوا و مباحث و مسائل و هم به لحاظ عناصر آن. قبل از انقلاب، شمار حوزوياني كه در دانشگاه حضور داشتند، كمتر بود، ولي حضورشان از نظر كيفي بيشتر و بهتر بود. عناصر كيفي و دانشمندان حوزه در دانشگاه حضور داشتند. سرآمد بودند. دانشگاهي در مقابل استاد حوزوي مينشست و بهره ميبرد؛ براي اينكه عناصر علمي برجسته و ارزشمندي از حوزه به دانشگاه ميرفتند. امروز وضعيت اين گونه نيست. عمدتاً طلبههاي جوان ـ براي تحصيل يا تدريس ـ به دانشگاه راه مييابند. ما بايد بتوانيم دستاوردهاي علمي حوزه را به دانشگاه صادر كنيم؛ مثلاً بر اساس مبحث الفاظ اصول فقه، ما زباني را به دست آوردهايم؛ بايد اين دستاورد را سازمان بدهيم و به دانشگاه وارد كنيم. نظر من اين است كه بايد به دانشگاههاي جهان هم صادرات داشته باشيم.
نسبيت معرفتشناسي
بزرگترين مشكل ما، جهل مركب است و جهلشناسي، بهترين راه براي شكستن جهل مركب است. البته هر قدر علم گسترش پيدا ميكند، جهل هم گسترش مييابد. به موازات توسعهي علم، جهل هم گستردهتر ميشود. اصلاً توسعهي جهل از نظر كميت و كيفيت و سرعت، بيشتر از توسعهي علم است. هر يافتهاي كه به دست ميآيد و هر چيزي كه معلوم ميشود، صدها مجهول خودنمايي ميكنند؛ صدها مجهول نمودار ميشوند. جهل برجسته ميشود و ما از جهل مركب خارج ميشويم. اصولاً علم ـ به يك معنا ـ پي بردن به جهل است؛ پي بردن به ندانستن است. اين را نميتوان انكار كرد كه علم رو به رشد و كمال است. البته ممكن است كسي نپذيرد و بگويد از كجا معلوم كه علم به صورت طولي رشد ميكند؛ اما به هر حال، شما نميتوانيد امروز را با يك قرن پيش مقايسه كنيد؛ نميتوانيد با ده قرن پيش مقايسه كنيد. پس ظاهراً نميتوان ترديد كرد كه علم رو به گسترش و تعميق است. اما چرا به موازات آن، قلمرو نسبيت و شكاكيت هم بسط پيدا ميكند؟ مگر نبايد هر چه علم پيش ميرود، دايرهي جهل و نسبيت و شكاكيت هم محدودتر شود؟ اين به خاطر آن است كه علم و يافتههاي بشر متنوع ميشود. هر قدر بشر پيش ميرود، به جهلش پي ميبرد و با نادانستههايش بيشتر آشنا ميشود و در دام شك ميافتد. نميتواند تصميم بگيرد. نميتواند تشخيص بدهد؛ چون علم و يافتههاي علمي او متنوع ميشود. علم او باز هم ناقص است. به كمال نرسيده است. هنوز در مرحله گذار است و ناچار به دام نسبيت و شكاكيت ميافتد. البته اگر نسبيت و شكاكيت را مثبت بدانيم، ميتوان آن را يكي از دستاوردهاي مفيد علم دانست؛ چون شك ـ و دست كم ـ نسبيت و نسبيانگاري مشخصاً به معناي ابتدا به جهل است؛ يعني نسبيت معرفتشناختي. به هر حال ميتوانيم طبقهبنديهايي از اين دست، در باب موانع فراهم آوريم.