يكى از ويژگىهاى ما ايرانىها اينست كه هيچ چيز را جدى نمىگيريم. روش معمولى ما براى رويارويى با بلاهاى سخت شامل سهمرحله است: در ابتدا تا جايى كه ممكنست مىنشينيم و صبر پيشه مىكنيم، با اين باور كه پريشانى خود به خود به هر كارى سامانمىبخشد و چون با اين روش به جايى نمىرسيم، شتابزده به راه حلهاى موقت روى مىآوريم و مقدار اندكى از نيرويمان را بسيجمىكنيم اما متأسفانه همين نيرو را هم درست بكار نمىبريم و اغلب در محل نادرست و به وقت نامناسب از دروازهاى دفاع مىكنيم كهسر راه دشمن نيست و در آخر كار وقتى با ناكامى روبرو مىشويم، تأسف مىخوريم كه چرا فرصت را از دست دادهايم! اين مطلب بهظاهر اغراقآميز به نظر مىآيد، اما اگر ما واقعاً در كارمان جدى بوديم چگونه ممكن بود كشور كوچكى مانند مقدونيه بتواند هخامنشيانرا با آن جلال به زانو در بياورد؟ چه طور ميسر بود شمار اندكى عرب بر قلمرو گسترده ساسانيان چيره شوند و چگونه سپاه موريانهخورده افغانها توانست طومار صفويان را در هم بپيچد؟ البته اين سهلانگارى فقط مربوط به نياكان ما نيست. در گذشته نه چندان دورحضور چند كشتى جنگى در آبهاى خليج فارس عملاً نيمه جنوبى ايران را در اختيار انگليسىها قرار داد و سه دهه پيش هم امريكايىهابا استفاده از سرمايه خود ما، مقدارى اسلحه و پنجاه هزار مستشار نظامى به ايران فرستادند و ما را در ميهنمان به صورت تبعه دست دومدر آوردند و كشورمداران ما با عقبنشينى گام به گام حتى پذيرفتند كه اين بيگانگان از شمول قوانين قضايى ايران مستثنى باشند و فرشتهعدالت ما به آستانه خانه آنها نزديك نشود...
از آنجا كه وقايع ذكر شده فقط به رويارويىهاى ما با بيگانگان مربوط مىشود، ممكنست اين توهم پيش بيايد كه سهلانگارىهاى ماصرفاً ناشى از مهماننوازى بيش از حد است! اما نظير اين رويدادها در صحنه داخلى هم به دفعات اتفاق افتاده است و شايد ذكر يكنمونه بارز براى اثبات مدعا كافى باشد: در ابتداى دوران مظفرالدين شاه قاجار جنبش مشروطهخواهى در ايران اوج گرفت و شاه ودرباريان با شهرتى كه عينالدوله در مخالفت با هر گونه آزادى داشت، او را به صدراعظمى برگزيدند. عينالدوله هم روزگار را برمشروطهخواهان آنچنان سخت كرد كه عدهاى از زعما براى بركنارى او و اعلام مشروطه در قم متحصن شدند و گروه پرشمارى هم براىحمايت از سران نهضت به سفارت انگليس پناه بردند و در نهايت شاه را مجبور به پذيرفتن خواستههاى خود كردند. عينالدولهسرسختترين و ثابت قدمترين مخالف مشروطه بود و تا آخر عمر از اين عقيده عدول نكرد و در استبداد صغير هم در سركوب مشروطهخواهان كوشيد. تنها گامى كه عينالدوله به سوى يكى از نهادهاى مرتبط با مشروطيت برداشت، اين بود كه بعد از شكست محمدعلىشاه با پاى پياده به مجلس شورا رفت و خودش را تسليم كرد و همين اقدام موجب شد كه تمام گناهانش بخشوده شود و اندكى ديرتر درزمان احمدشاه در حكومت مشروطه به مقام رياست دولت برسد!
البته مىتوان گفت كه خصيصه ايرانىها در سهل گرفتن و سازش كارى در طى زمان بعضىتوفانها را از سر مملكت گذرانده است. درست است كه ايران ديگر آن چنان گسترشى ندارد كهآفتاب در آن غروب نكند، اما به هر حالت ما از بلاهاى بسيار رستهايم و اين دستاورد كمى نيستولى مشكل كنونى كشور همه جانبه بودن خطر از درون و بيرون است و بسيار بعيد به نظرمىرسد كه ما بىاقدام قاطع بتوانيم از گرداب بلا برهيم. اين نكته مسلم است كه ما نمىتوانيم بهعظمت گذشته فكر كنيم و كشورى بدون غروب آفتاب بخواهيم، اما نياز ما و وظيفهاى كه دربرابر آيندگان داريم داشتن كشورى است كه در آن آفتاب طلوع كند و تاريكى همه چيز را در خودفرو نبرد! دشمن واقعى كه امروز ما را تهديد مىكند، زوال فرهنگ و ارزشهاست و ظاهر امراينست كه ما اين مطلب را جدى نمىگيريم.
براى فرهنگ و شاخههاى فراوانش، تعريف جامعى وجود ندارد، اما شايد تا آنجا كه بهموضوع اين نوشته مربوط مىشود، بتوان گفت فرهنگ مجموعهاى از دستاوردهاى آزموده ومفيد است كه وابستگى به آن زندگى آرام مردم را در كنار هم ميسر مىسازد. اگر اين تعريفپذيرفتنى باشد مىتوانيم گامى ديگر برداريم و از خودمان بپرسيم از زندگى آرام مردم چه مانده است؟ در روزهاى قبل و بعد از نوروز امسال يعنى زمانى كه پيوندهاى فاميلى بايد نيرومندتر ازهر وقت ديگرى باشند، روزنامهها از قتل چهار فرزند به دست پدرهايشان خبر دادند. در هر چهارمورد انگيزه جنايت اختلاف مالى بود. سه «پدر» پسرهايشان را به دست خود كشته بودند وچهارمى، آدمكشى را براى اين كار اجير كرده بود. وقوع چهار مورد از فرزندكشى در فاصله زمانىاندك، تصادفى و استثنايى بودن اين جنايتها را بكلى منتفى مىسازد. اگر در اجتماعى چنينفجايعى رخ مىدهد، مىتوان با اطمينان گفت كه دست كم در بخشى از آن ابتدايىترين اصولانسانيت از بين رفتهاند و نه تنها از عاطفه اثرى نيست بلكه قوىترين غريزه موجود زنده يعنىحفظ فرزند هم ديگر در برابر خواستههاى بيمارگونه مردم كارايى ندارد.
در برابر چنين جنايتهاى هولناكى فقط از تنگدستى و اختلاف مالى سخن گفتن، دنبالكردن همان سهل انگارى ايرانى است كه درباره آن بحث كرديم. روال معمولى حل اختلاف بينپدر و فرزند هرگز كشتن نبوده و نيست. اگر بود كشته شدن سهراب، آن هم به تزوير به دسترستم هيچ گاه به صورت بزرگترين تراژدى حماسى ايران در نمىآمد. حتى راندن فرزند هممقبول نبوده و نيست و گرنه ما مردم براى سرنوشت سياوش هزارها سال سوگوارى نمىكرديم.فرزندكشى، آن هم به تواتر، پديده شومى از انحطاط كنونى ماست و اگر با بررسى دقيق به علتاصلى آن دست نيابيم، ممكنست روش معمول رفع اختلاف بشود! بدون ترديد اين جنايتها واتفاقهاى مشابهى كه رخ مىدهند و كسى از آنها آگاه نمىشود علتهاى متعدد و بسيارپيچيدهاى دارند، اما مىتوان گفت كه در اين ميان تنگدستى، بىپناهى و بىاعتمادى از همهمهمتر و زيانبارتر هستند. اجازه بدهيد اين سه عامل را مورد بررسى قرار بدهيم و در ابتدا ازخودمان بپرسيم چرا مردم يك كشور ثروتمند بايد در تنگدستى زندگى كنند؟ آيا دولتها كهسكان امور اقتصادى را در دست دارند - يا بايد داشته باشند - واقعاً به رفاه مردم فكر مىكنند؟سالهاست دولت جليله ما درست در ايام نوروز يعنى زمانى كه كيسه خلق خالى مىشود ومردم براى بالا بردن قيمت كالاها و خدمات آمادگى زيادى دارند، بهاى سوخت و آب و برق رابالا مىبرد. آيا اثر تورمى اين اقدام از نظر علمى قابل پيشبينى نيست و آيا اگر بررسى علمى دركار نيست، تجربه مكرر اين مطلب را ثابت نكرده است؟ آيا سكانداران خصوصيات رفتارى مردمايران را نمىشناسند و نمىدانند كه هر كسى با گران شدن نيازمندىهاى اوليه بار اضافى را بهگردن ديگران مىاندازد و در آخر كار اين كمر طبقات كم درآمد است كه زير فشار خم مىشود؟ آياگردانندگان كشور واقعاً گفته خودشان را باور دارند كه مالك اصلى اين مملكت ثروتمند فقطمردم هستند؟ پس چرا اين خواجگان خلع يد شده بايد در تنگدستى زندگى كنند؟ چرا كسىمشكل مسكن را كه قسمت اعظم درآمد خانوادهها را مىبلعد، رفع نمىكند؟ چرا دولتى كه حافظقانون اساسى است و گاه به گاه از ناتوانى در اجراى پارهاى مواد آن ناله سر مىدهد، توجه نداردكه طبق يكى از پيشرفتهترين مواد همين قانون مراحل اوليه تحصيل بايد رايگان باشد؟ آياعملكرد گذشته دولت و قصد كنونى واگذارى آموزش به بخش خصوصى در راستاى اجراى ايناصل است؟ آيا اصول قانون اساسى همه اساسى هستند يا آنكه بعضى اساسىترند؟
متأسفانه دامنه اين سئوالها تا آخر دنيا كشيده شده است. اين گرهها هنوز گشودنى هستند،اما روز به روز بر تعدادشان افزوده مىشود. متوليان دولت بعد از هر رويدادى، مثل مجريان يكخيمه شب بازى بد روى صحنه مىآيند و با ابراز شرمندگى از كوتاهىها، از مردم عذرمىخواهند. شايد براى اينكه زحمت اين عذرخواهىها تكرار نشود، لازم باشد كه ما با اندكىتغيير عبارتى نام قوه مجريه را «قوه منفعله» بگذاريم و خيال همه را راحت كنيم!
البته انصاف حكم مىكند كه در كنار اين درد دلها، اين نكته را به عرض برسانم كه اقدامهاىدولت گاهى هم فايدههايى دارند. مثلاً اين بنده هرگز معناى اين بيت حضرت حافظ را درستنفهميده بودم كه فرموده است:
بكوش خواجه و از عشق بىنصيب مباش
كه بنده را نخرد كس به عيب بىهنرى
اما خوشبختانه در ضمن تفكر درباره رابطه بين مردم و دولت معلومم شد كه منظور لسانالغيب از «خواجه» ملت بزرگوار ايران و مقصود از «بنده» لاجرم دولت است و خود آن شاعروالامقام هم توجه داشته است كه اين عشق خودجوش نيست و بىكوشش به دست نمىآيد.
پيش از آنكه از بحث درباره تنگدستى بگذريم، بايد به اين نكته اشاره كنيم كه مردم ما به هيچوجه از مردم كشورهاى نيمه پيشرفته ديگر فقيرتر نيستند، اما اندكى بهتر زيستن از سه چهارممردم جهان دلخوشى زيادى نيست. ما كشور ثروتمندى هستيم و بايد بتوانيم زندگى مرفهىداشته باشيم. البته اين را هم نمىتوان ناديده گرفت كه مردم ايران اغلب زياده طلب هستند وتنگدستى نسبى را دردناك حس مىكنند؛ خاصه اينكه در جلوى چشم خود «هموطنانى» رامىبينند كه بىهيچ زحمتى به توانگرى رسيدهاند. خوشبختانه اثر زيانبار اين نمونهها بر روابطاجتماعى ما شناخته شده است و گاهى صحبت از برخورد قانونى با صاحبان ثروتهاى بادآورده مىشود، اما هنوز نتيجهاى كه براى مردم زياده طلب بازدارنده باشد، به دست نيامده است.ظاهر امر اينست كه جريان پرقدرت باد هنوز ثروت را به سوى كانونهايى چند مىكشاند وشايد هم بتوان گفت كه به اصطلاح متداول چند منظوره شده است يعنى مواهبش شامل حالعده بيشترى مىشود و گاهى هم به صورت گردباد در مىآيد و آنچه را به همراه آورده به طرفآسمان مىبرد و در جاى امنى دور از انظار به زمين مىگذارد...
مسلماً تا اين جريان باقى است، مردم دنيادوست سعى مىكنند از آن نصيبى بيابند و اينتلاش دور تسلسل نادرستى را پديد مىآورد.
دومين علتى كه براى وضع اجتماعى ناهنجار كنونى ذكر شد، بىپناهى است. به احتمالنزديك به يقين بىعدالتى از ابتداى تشكيل جوامع بشرى وجود داشته است و كم يا بيش هميشهباقى خواهد ماند؛ مردم از نظر توانايىهايشان با هم برابر نيستند و آنها كه تواناترند براىخودشان امتيازهايى مىخواهند كه فقط از راه پايمال كردن حق ناتوانترها به دست مىآيند. ماايرانىها هم از دير باز سهم خودمان را از ظلم و بيعدالتى داشتهايم. در تاريخ ما يكى ازخونريزترين پادشاهان كه مخالفانش را زنده در خاك مىكرد و از پيكرشان باغستان مىساخت،لقب «عادل» گرفته است. ظاهراً هر حاكمى بايد عادل باشد بنابراين اگر انوشيروان خود اينعنوان را به خودش داده باشد بايد آنرا نوعى تبرى از ظلم دانست و اگر معاصرانش با وجود اطلاعاز بلايى كه بر سر پدرش آورد و سرنوشتى كه براى مزدكيان رقم زد، چنين صفتى را برايشانتخاب كرده باشند، به ناچار بايد قبول كرد كه ترس از بىعدالتى ايشان را به چنين كارى واداشتهاست. سدهها بعد از انوشيروان، حكمروايى كه خودش را «وكيل الرعايا» ناميد، با اين كار بروجود ظلم در كشورش صحه گذاشت چون اگر ظلم گسترده وجود نداشته باشد، چه دليلى داردكه رعايا وكيل بخواهند؟ در پايان روزگار قاجارها هم ظاهراً ظلم به حدى وجود داشته است كهمردم ايجاد عدالتخانه را بر تشكيل مجلس شورا ترجيح مىدادهاند. در دوران پهلوى اول املاكشمال ايران در بيشتر موارد به اتهام واهى دزديدن تفنگ ژاندارمها تمليك شدند و مخالفانسياسى شاه يا در دادرسىهاى صورى محكوم شدند و يا تاب آمپولهاى «تقويتى» پزشكنماهاى داخل زندان را نياوردند و كارشان به محاكمه نرسيد! و بالاخره در روزگار پهلوى دومديديم كه مخالفان تا چه اندازه از پايمال شدن در زير چكمه عاملان ستم «مصون» بودند!مشاهده كرديم بر سر دكتر مصدق كه برخلاف ميل اربابچه و ارباب اربابچه، از مردم و حقوق آنهاسخن گفته بود، چه آمد و شاهد بوديم كه نزديكان به كانون قدرت چه گستاخى و آزادى عملى درسوء استفاده از اموال عمومى داشتند و تا چه حد به اخلاق پايبند بودند! شايد شصت سال پيشوقتى كاخ دادگسترى بنا شد و فرشته عدالت با چشم بسته، ترازوى عدل و شمشير دو دم بهعنوان نماد گسترش داد انتخاب گرديد، ما باز قضيه را جدى نگرفتيم و دقت نكرديم كه هر دو لبهشمشير اين فرشته بُرنده هست يا نه...
در روزگار كنونى با افزايش برخوردها، نياز به پناه بردن به دستگاه قضايى بيشتر شده است وچنان تراكمى پديد آمده كه هر شاكى بايد يك همزاد براى دنبال كردن پرونده داشته باشد تا خوداو از ادامه تلاش براى معاش باز نماند. اين تنگنا يكى از علتهاى بىپناهى است كه مردم حسمىكنند و در برابر آن واكنشهاى متفاوتى نشان مىدهند: عده زيادى ظلم را به عنوان يك اصلغيرقابل تغيير تلقى مىكنند و با سرخوردگى به همه چيز بىعلاقه مىشوند. چهرههاى عبوس،سرهاى در جيب فرو رفته و رفتارهاى خشنى كه ما پيرامون خودمان مىبينيم، در بسيارى مواردحاصل اين واكنش است. انسان به پناه نياز دارد و احساس بىپناهى جامعه را از درون سستمىكند. در جهت مقابل اين ناراضىهاى به ظاهر صبور، كسانى هستند كه با مأيوس شدن ازگرفتن حق واقعى و يا متصورشان، در صدد برمىآيند خود عدالت را اجرا كنند. نمونه هولناكاين عكسالعمل نادرست، خشونتها و آدمكشىهايى است كه اتفاق مىافتد و اگر چارهاىانديشيده نشود، روز به روز بيشتر خواهد شد.
البته تنها علت اينكه مردم كمتر به فكر توسل به مراجع قضايى مىافتند، كندى اجبارى كارنيست. در پروندههايى هم كه به جريان مىافتند مسايلى ديده مىشود كه براى مردم ناآگاه بهقانون به آسانى قابل درك نيستند. مثلاً در يك پرونده سوء استفاده كلان فقط رشوه دهندهمحكوم مىشود. در موردى ديگر جرم از پيش طراحى شدهاى كه به اندازه خراج يك استان براىعدهاى مداخل داشته، تخلف ادارى و گمركى قلمداد مىشود و هنگامى كه دو دستگاه حكومتىدرباره يك موضوع واحد از هم شكايت مىكنند، يك طرف به فوريت محكوم مىشود، اما ازسرنوشت طرف ديگر اطلاعى به كسى داده نمىشود. مسلم است كه براى هر كارى دليلى وجوددارد ولى چون مردم در جريان قرار نمىگيرند، با بدخيالى به اين نتيجه مىرسند كه فرشتهعدالت نمىخواهد يا نمىتواند از بعضى آستانهها عبور كند.
سومين عاملى كه از آن به عنوان علت آشفتگى روابط اجتماعى نام برديم، بىاعتمادى استكه بىترديد از تنگدستى و بىپناهى زيانبارتر است و عيب كار در اينست كه حتى با افراطىترينبدبينى و كژانديشى نمىشود گناه آنرا به گردن بىتوجهىهاى دولت يا ناهمگون بودن گسترشداد انداخت چون ما كم يا بيش در طول تاريخمان اين دو مشكل را داشتهايم، اما هرگز به همبىاعتماد نبودهايم. علت اصلى بدگمانى ما و رفتار پردشمنى كه با هم داريم فقط اينست كهناخواسته در دنيايى مجازى و دور از واقعيت زندگى مىكنيم و تصورى از خودمان پيدا كردهايمكه با حقيقت منطبق نيست. براى اين مدعا دلايل بسيارى مىتوان ذكر كرد، اما شايد ذكر دونمونه، يكى از بالاترين سطح اجتماع يعنى دانشگاه و ديگرى از زندگى روزمره مردم كوچه وبازار براى روشن شدن مطلب كافى باشد: چندى پيش در يكى از روزنامههاى كثيرالاوراق صبحتهران خبرى از يك تحقيق در يكى از دانشگاههاى ايران نقل شده بود كه براساس آن كشور ما درحال حاضر در «توليد علم» در مرتبه سى و هفتم جهان قرار دارد و در طى ده سال آينده جزء دهكشور نخستين خواهد بود. سه روز بعد در همين روزنامه نوشته شد كه در ارزيابى از دانشگاههاىدنيا، هيچ يك از مراكز علمى ما در جمع پانصد دانشگاه اول دنيا قرار ندارد! اى كاش مىشدبدانيم اگر مراكز آموزش عالى ما حتى در شمار پانصد دانشگاه خوب دنيا نيستند، علمى كهگفتهاند در كجا توليد شده است؟ حقيقت تلخ اينست كه ما هنوز پايمان را در زمينه پژوهشهاىعلمى از مرحله تكرار كارهاى ديگران فراتر نگذاشتهايم. البته ما از هوش بهرهمنديم و اگر درمحيطى كه واقعاً علمپرور باشد قرار بگيريم، مىتوانيم در جمع بهترينها باشيم، چنانكهپيشرفت افتخارآفرين ايرانيان در مراكز علمى عالم اين نكته را ثابت كرده است، اما براى ايجادچنين محيطى در داخل ايران سعى همه جانبه لازم است و بزرگترين مانع اينست كه از همينحالا و با همين بضاعت نسبتاً كم، تصور كنيم كه به مقصود رسيدهايم.
نمونه ديگر دنياى مجازى ما گرفتارى عمومى است كه در مورد وسايل نقليه پيش آمدهاست: مردم مملكت ما وقتى اندك سر و سامانى مىيابند، تصور مىكنند كه جزء سرمايهدارانبزرگ هستند و بايد وسيله نقليه شخصى داشته باشند. پول لازم را با بهره سنگين ياتوليدكنندگان خودرو در اختيار مشتاقان قرار مىدهند يا رباخواران ديگر. با اين تسهيلات روياىداشتن ماشين تحقق پيدا مىكند و هر كسى به مجرد در دست گرفتن فرمان خيال مىكند كهقهرمان اتوموبيلرانى جهانست. به اين ترتيب در تهران لااقل چهارصد هزار ماشين كورسى وجوددارد كه بر سر حق عبور از خيابانها با هم رقابت مرگبار دارند و روزانه هزار خودرو هم به اينجمع اضافه مىشود. با اين وضع چطور مىشود توقع داشت مردان سفيد كلاهى كه با به خطرانداختن سلامتشان مىخواهند به رفت و آمد تهران سر و سامان بدهند، توفيق پيدا كنند وچگونه مىتوان اميدوار بود كه سادهترين كارها يعنى گذشتن از عرض يك خيابان بدون روبروشدن با خطر به انجام برسد؟
در دنياى مجازى كه ما ساختهايم، خودمان را بسيار بزرگتر از آنچه واقعاً هستيم، مىبينيم و بهتناسب اين احساس دروغين حقوقى را طلب مىكنيم كه با حقوق واقعى يا كاذب ديگران درتضاد است. در چنين اجتماعى مردم به جاى آنكه به هم احترام بگذارند يا لااقل براى هم حقحيات قايل باشند، مدام در حال ستيز با يكديگرند. اگر ما همنوعانمان را در بهترين شرايط بهصورت مزاحم و در بدترين حالت در قالب دشمن غاصب ببينيم، چگونه مىتوانيم به آنهااعتماد داشته باشيم و بىاعتماد چگونه مىتوانيم در دنيايى كه همه چيز به هم مربوط مىشودزندگى كنيم؟ براى وطن داشتن هموطن لازم است و هموطن بودن بدون داشتن منافع مشتركميسر نيست. اگر ما تمام نيرويمان را صرف حفظ حدودمان در دنياى مجازى فردى بكنيم، چهمنفعت مشتركى مىتوانيم با ديگران داشته باشيم؟
خود را بزرگ ديدن الزاماً با خُرد ديدن ديگران همراه است و آثار اين نحوه تفكر متأسفانه دررفتار ما ظاهر شده است: در گذشته نه چندان دور ما از دوم شخص جمع براى خطاب توام بااحترام استفاده مىكرديم و از دوم شخص مفرد براى ابراز خصوصيت نسبت به يك دوست ياخفيف كردن كسى كه او را قبول نداشتيم و شايسته احترام نمىدانستيم. در حال حاضر دومشخص جمع عملاً از زبان ما حذف شده است و براى خطاب فقط از دوم شخص مفرد استفادهمىشود.
آيا همه ما با هم صميمى شدهايم يا اينكه ناخواسته در صدد تخفيف هم برمىآييم؟ تغييرديگرى كه در رفتار ما پديد آمده اينست كه به هم سلام نمىكنيم. سلام در همه فرهنگها نوعىابراز نيت خير است. ما چرا سلام كردن را از ياد بردهايم؟ آيا ديگر نيت خيرى نداريم يا آنكهخودمان را در جايگاهى مىپنداريم كه ديگران بايد در برابرمان سر تعظيم فرود بياورند؟
نمونههاى رفتار خشن و دور از احترام در اجتماع كنونى ما بسيار ديده مىشود. ظاهر امراينست كه ما به جاى سعى در تلطيف روابطمان با ديگران، به كارهايى دست مىزنيم كه فاصلههارا بيشتر مىكند. زندگى در جامعهاى كه افرادش دانسته يا نادانسته درصدد آزار دادن هم برآيند،مطبوع نيست و اين درست همان وضعى است كه در كشورمان پيش آمده است. در ابتداى ايننوشته، مجموعه دستاوردهاى مفيد و آزمودهاى را كه موجب زندگى توأم با آرامش مردم در كنارهم مىشود، فرهنگ ناميديم. اگر اين تعبير درست باشد شايد بتوانيم بگوييم عواملى كه پيداشدهاند و از مردم سلب آسايش مىكنند در مقوله مخالف فرهنگ يعنى بىفرهنگى قرار دارند. مابه حق مقدارى از نيرويمان را صرف مبارزه با تهاجم فرهنگهاى بيگانه مىكنيم كه موجببىبند و بارى در كشورمان مىشوند، اما متاسفانه به خطر تهاجم بىفرهنگى از درون جامعهخودمان بىتوجهيم. بىبند و بارى بسيار زيان آور است، اما بىفرهنگى بلايى بسيار عظيم استكه اساس جامعه را سست مىكند و شايد ضرورت داشته باشد كه ما تمام نيرويمان را براىمقابله با آن بكار بگيريم. نمىدانم اين داورى درست است يا نه، اما چنين به نظر مىآيد كه هنوزفرصت براى مبارزه با اين دشمن درونى از دست نرفته است. ما بايد بىآنكه دشمنى و مخالفتمردم را برانگيزيم، با وسايل گسترده تبليغاتى كه موجود است، به كاستىها اشاره كنيم. ما بايد باظرافت آينهاى فراروى همه قرار بدهيم تا يكبار ديگر خودشان را در آن ببينند. ما بايد از همهوسايل ممكن براى آشتى دادن مردم با هم استفاده كنيم و از جمله فايدههاى سلام كردن را يادآوربشويم...
اگر قدم استوارى در راه مبارزه با فقر، بىپناهى و بىاعتمادى كنونى برداريم، فرزندان ماروزى خواهند گفت كه نياكان ما يك بار خطر را جدى گرفتند و توانستند بلايى را كه مملكتشانرا تهديد مىكرد، دفع كنند...