دهههای 1960 و 1970 با تغییراتی اساسی در ساختار خانواده در ایالات متحده همراه بود. در این زمان، زنان هر روز بیش از پیش، نقش سنتی خود را در خانواده به عنوان زن خانهدار رها کردند و بدون وجود ضرورتهای اقتصادی، به نیروی کار مزدبگیر تبدیل شدند. آنان بسیاری از بازار کارهایی را که پیش از آن فقط برای مردان بود، در برابر خود گشوده دیدند و از این فرصت استفاده کردند. همزمان با افزایش مشارکت زنان به عنوان نیروی کار، نرخ باروری با کاهش جدی روبرو شد و نرخ طلاق در میان جمعیت ایالات متحده افزایش یافت.
این دستاودرهای خاص دهههای 1960 و 1970، آثار فراوانی بر ساختار خانواده در ایالات متحده داشت. چون به طور سنتی زنان اولین تربیتکنندگان و مراقبان در خانواده بودند و مردان تنها کسانی بودند که با کار خارج از خانه، هزینههای زندگی را تأمین میکردند. ورود تعداد بسیار زیادی از زنان به بازار کار در دو دهه مذکور، به طرز شگفتانگیزی، نحوه کارکرد خانواده را به عنوان یک واحد و کل تغییر داد. از این رو، پدران و فرزندان باید برای جبران غیبت طولانی نیمهوقت و یا کامل مادر، در طول هفته نقشهای خود را تغییر میدادند.
علیرغم این که بسیاری از زنان بدون وجود ضرورت اقتصادی وارد بازار کار شدند، اما موج اشتغال زنان دلایل دیگری هم داشت. یکی از دلایل اصلی این بود که درمیان همه نژادها و جنسیتهای مختلف، خصوصاً زنان، حمایت از نقش سنتی زنان در خانواده کاهش یافته بود. تضعیف پشتیبانی از این اعتقاد که اشتغال مادر برای کودکان و روابط مادر و فرزند مضر است، باعث شد که بخشی از فشار وارد آمده بر زنان به عنوان تنها بزرگکننده فرزندان برداشته شود و همچنین باعث شد که زنان احساس کنند، میتوانند هم وارد بازار کار شوند و هم مادران خوبی باقی بمانند. این تغییرات متناسب با رویکردهای فمينیستی، در میان بسیاری از گروههای مردم در ایالات متحده رخ داد و باعث بسیاری از تغییرات در ساختار خانواده شد.
طلاق
یكی از مهمترین تغییرات ایجاد شده درخانواده در طول دهههای 1960 و 1970، افزایش نرخ طلاق بود. در سالهاي 1970 و1980 تعداد طلاقها در ایالات متحده بیش از دو بربر شد که بالغ بر یک میلیون طلاق سالانه را شامل میشد.
بسیاری از تغییرات ایجاد شده در جامعه در این دوره، میتواند به تحلیل علل افزایش آمار طلاق کمک کند. به عنوان مثال، از لحاظ قانونی ما شاهد جهشی از طلاق مبتنی بر اقدام به طلاق بدون نیاز به تقصیر (طلاق به صرف خواست یکی از طرفین) بودیم. این تغییر به اعتقاد بسیاری از افراد، «حمایت قانونی از هنجار تعهد همیشگی به زندگی زناشویی» را از میان برداشت. طلاق بدون نیاز به تقصیر، تعبیری حقوقی بود که درخواست طلاق و طلاق گرفتن را از لحاظ قانونی سادهتر و بیدردسرتر کرد؛ بنابراین، تعداد بیشتری از افراد آن را به عنوان یک انتخاب عملی در نظر گرفتند. بسیاری معتقدند که این تغییر حقوقی و قانونی، زوجین را از احساس مسئولیت برای اجرای وظایف اخلاقی و هنجاری خود دور کرد و بنابراین باعث ایجاد طلاقهای بیشتر گردید.
علت دیگری که باعث افزایش بسیار زیاد آمار طلاق گردید، جابجایی جامعه از وضعیت پیش صنعتی به وضعیت پساصنعتی بود. این تعبیر و جابجایی با توسعه نهادهایی خارج از خانواده که در منابعی جایگزین امنیت مالی، خدمات فردی، رضایت و فراغت را فراهم کردند، باعث شد که خانواده و ثبات آن در نظرها اهمیت کمتری یابد. در نهایت، به طور کلی جامعه ایالات متحده در این دوره، شاهد کاهش قابل توجه جمعگرایی و توجه به اجتماع و افزایش اساسی فردگرایی بود. اینها همه صرفاً بخشی از عوامل دخیل در افزایش نرخ طلاق در دوران حاضر است.
مونث شدن فقر
ویرجینیا ساپیرو در مقالهای با عنوان «مبنای جنسیتی سیاست اجتماعی آمریکا» دلایل این امر را بررسی میکند که چرا زنان در طول دهه 1980، بخش بزرگتری از جامعه فقرای ایالات متحده را به خود اختصاص دادند. از این مفهوم به عنوان «زنانهسازی یا مونث شدن فقر» یاد میکنند.
طلاق را باید یکی از علل اصلی افزایش فقر درمیان زنان دانست. آمارهای موجود ادارات دولتی ایالات متحده نشان میدهد که در سال 1983، بیش از یک چهارم زنان مطلقه آمریکایی، به علت فقر تحت خدمات رفاهی دولت بودهاند. مطابق استانداردهای این ادارات، 37 درصد از مادران آمریکایی مطلقه که یک فرزند داشتهاند و 85 درصد از مادران آمریکایی دارای 4 فرزند، زیر خط فقر زندگی میکردهاند.
با این همه، باید به این نکته حایز اهمیت توجه کرد که میان زنان مطلقه و مادرانی که هرگز ازدواج نکردهاند (و از راه نامشروع فرزنددار شدهاند) و مسئولیت خانواده را بر عهده دارند، تفاوت وجود دارد. در سال 1987، نرخ فقر برای زنان مطلقهای که مسئولیت خانواده را بر عهده داشتند، 25 درصد بود؛ حال آنکه این نرخ برای مادرانی که هرگز ازدواج نکردهاند، بسیار بالاتر یعنی 1/55 درصد بوده است. این آمار، تفاوتی اساسی را میان این دو گروه معین میکند که برای توضیح آن میتوان به این واقعیت اشاره کرد که مادران مطلقه در برابر مادران هرگز ازدواج نکرده، از سن بالاتر و آموزش بهتری برخوردارند و معمولاً به نوعی، از سابقه و تجربه کاری قبل از طللاق برخوردار بودهاند. از سوی دیگر، مادران مطلقه شانس بیشتری برای دریافت هزینه ماهیانه حمایت ازکودک که قانون پدر را به پرداخت آن ملزم میکند، دارند. از این رو، مادرانی که خارج از چارچوب ازدواج فرزنددار شدهاند، مزایای قانونی زنانی را که قانوناً ازدواج کردهاند ندارند، چراکه طبق قانون پدر موظف به حمایت مالی از فرزندان خود است.
با توجه به آمار باید گفت که در سال 1960 خانوادههایی که مادر سرپرستی آن ها را برعهده دارد و فاقد پدر هستند، تنها 9 درصد از کل خانوادههای فرزنددار آمریکایی را تشکیل میدادند، این آمار درسال 1987 به 20 درصد بالغ شده است . مطابق آمار سال 1988، 50 درصد از این خانواههای تحت سرپرستی مادران، حتی نسبت به آمار موجود در میان خانادههای تک والدی (که پدر سرپرست آنهاست) نیز بیشتر دچار اخراج از مدرسه میگردند و در بزرگسالی نیز بشتر دچار فقر میشوند. این آمار نشان میدهد که شرایط سخت اقتصادی زندگی در خانوادههای تحت سرپرستی مادر، تا چه حد در ابدی کردن حلقه فقر برگرد فرزندان، خصوصا ًدختران، موثر است.
پس از طلاق، زنان شاهد کاهش شدید درآمد و سطح اقتصادی زندگی خود هستند که خانواده آنها را به خطر میافکند. مردان معمولاً درآمد اندکی را از دست میدهند، اغلب وضعیت اقتصادی آنها بهبود نیز مییابد. این امر به این حقیقت بازمیگردد که اکثر زنان شاغل نیستند و یا تجربه اشتغال برای کسب درآمد را ندارند و نیز این حقیقت که زنها هستند که پس از طلاق مسئولیت نگهداری از بچهها را بر عهده میگیرند. این دو عامل، نقش اساسی در ایجاد فقر برای زنان و کودکان را خانوادههای تحت سرپرستی زنان دارد.
تغییرات خانواده در میان سیاهپوستان
درطول چند دهه گذشته، سیاهپوستان آمریکا نیز شاهد تغییرات اسلاسی در ساختار خانودههایشان بودهاند. در سال 1960، 33 درصد از کو دکان سیاهپوست در خانوادهای زندگی میکردند که حداقل فاقد یکی از والدین بود. در سال 1988، این میزان به 61 درصد رسید، در همين زمان (1988 - 1960) درصد کودکان سیاهپوستی که از مادارن ازدواج نکرده متولد شدهاند، از 23 درصد به بیش از 60 درصد رسید.
این تغییرات ایجادشده در خانوادههای سیاه آمریکایی، مشابه تغییراتی است که کل خانودههای آمریکایی در طول دو دهه موردنظر، شاهد آن بودهاند. این تغییرات شامل کاهش شدید میزان ازدواجها، افزایش میزان طلاق و جدا شدن بدون طلاق و تغییر نرخ باروری زنان ازدواج کرده و ازدواج نکرده بوده است.
در سال 1988، شصت درصد از کودکان سیاه متولد شده، از مادری متولد شدهاند که مطلقه است یا شوهر او مرده و یا هرگز ازدواج نکرده است. این امر، حاصل افزایش نرخ باروری زنان ازدواج نکرده نبوده است، بلکه محصول کاهش میزان ازدواجها و باروری زنان ازدواج کرده بوده است. در طول سالهای 1960 تا 1988 درصد زنان سفیدپوست 15 تا 44 ساله ازدواج کرده، از 69 درصد به 55 درصد کاهش یافته است. این آمار برای زنان سفیدپوست آمریکایی، حاصل افزایش طلاق و یا جدا شدن بدون طلاق زوجهای سفیدپوست بوده است، اما در میان سياهپوستان به طور کلی ازدواج کاهش یافته است.
این تفاوت اساسی میان الگوی ازدواج میان دو نژاد سفید و سیاه را میتوان با بررسی تفاوتهای دو نژاد در مورد اعتقادات آنها نسبت به ساختار خانواده تحلیل کرد. یکی از تفاوتهای آشکار این است که سیاهپوستان نسبت به سفیدپوستان اغلب بسیار با تأنی ازدواج میکنند و نرخ بالاتر فسخ ازدواج (طلاق یا جدایی) دارند و زودتر بچهدار میشوند. یکی از عوامل موثر در این زمینه، این است که به طور کلی سیاهان نسبت به حاملگی بدون ازدواج و پدر شدن بدون ازدواج رویکرد منفی کمتری دارند.
در مجموع، سیاهان نرخ بالاتری در انحلال ازدواجها دارند. عوامل زیادی در این زمینه دخیل هستند؛ مانند شرایط بیثبات اقتصادی سیاهان و این که آنها خود محصول خانواههایی شکست خورده بودهاند. در طول تاریخ ایالات متحده، خانوادههای سیاه شرایط سخت و طاقتفرسای اقتصادی را به نحو دائمی و شدید تجربه کردهاند که اغلب منجر به این شده است که آنها در خانوادههایی گسترده زندگی کنند تا در شرایط دشوار اقتصادی و پرورش بچهها به یکدیگر یاری برسانند. این راه حل با آنچه سفیدپوستان در پیش گرفتهاند، بسیار متفاوت است. در خانوادههای سفیدپوست، پدر، مادر و یا مراکز رسمی پرورش کودکان، وظیفه رسیدگی به فرزندان را برعهده دارند.
غیبت پدر پس از طلاق
برای بررسی این که چرا اغلب مادران و فرزندان، پس از طلاق در وضعیتی زیر خط فقر و یا مساوی با آن قرارمیگیرند، باید نقش و عملکرد پدر را پس از فروپاشی خانواده به خوبی بررسی کرد. یک بررسی که توسط تری آرندل در سال 1988 صورت گرفته است. نشان داد که 50 درصد از پدران از این دست، در طول سال گذشته، حتی یک بار فرزندان خود را ملاقات نکرداند. یک سوم از این کودکان صرفاًً ماهی یک بار یا کمتر با پدران خود ارتباط داشتهاند و یک ششم کودکان، هر هفته پدران خود را میدیدهاند. در مجموع، اکثر پدرانی که حضانت فرزند را برعهده ندارند، علاقه دارند که تا حد ممکن نقش و مشارکت خود را در زندگی فرزند کاهش دهند.
یکی از عللی که مردان برای این مشارکت اندک خود در زندگی کودکان به آن اشاره میکنند، این است که آنها از این طریق، فعالانه از ازدواج مجدد همسر سابقشان که حضانت کودکان را برعهده گرفته است، جلوگیری مینمایند. با در نظر گرفتن این نکته که بسیاری از پدران از این دست، از کودکان خود حمایت مالی نمیکنند، عده زیادی از آنان در تحقیق صورت گرفته، علت این امر را چنین ذکر کردهاند که وقتی آنها با بچهها در یکجا زندگی نمیکنند، پس کاری به کار آنها ندارند و هیچ احاس مسئولیتی هم نسبت به آنها نمیکنند و از این رو، حمایت مالی خواسته شده را نیز انجام نمیدهند.
بسیاری از این گونه پدران نیز اعتقاد دارند که اگر پدرخوانده و یا شوهر جدیدی برای مادر وجود دارد، این اوست که باید هزینه کودکان را متقبل شود، چرا که اوست که با کودکان زندگی میکند. دیگر پدران این تحقیق نیز معتقد بودند که زنان سابق آنها، هزینههای پرداخت شده را به جای کودکان برای خود صرف میکنند. برخی از این پدران نیز دلیل عدم پرداخت حمایت مالی از کودکان خود را این گونه ذکر کردهاند که نمیخواهند دختران آنها تحت این تفکر بزرگ شوند که مردان همیشه باید هزینه زندگی را بپردازند و از آنها حمایت مالی کنند.
این غیبت آشکار پدر در زندگی کودکان پس از طلاق یا جدایی، تأثیر منفی فراوانی نه تنها بر رفاه خانواده، بلکه بر سلامت احساسی و روانی آن، خصوصاً در مورد کودکان دارد. بیثباتی وضعیت اقتصادی خانواده، فشار روانی مضاعفی را بر مادران وارد میکند که نه تنها باید برای کار و درآمد مبارزه کنند، بلکه باید مطمئن شوند که هنگامی که آنها در محل کارهستند از کودکان مراقبت و نگهداری لازم به عمل میآید.
تغییرات در نظم تربیت کودک
در طول دهه 1980، ظهور روزافزون خانودههای تک والدی تغییراتی اساسی در شیوها و فعالیتهای نگهداری و مراقبت از کودک ایجاد کرد. دهه 1980، شاهد کاهش قابل توجه حضور والدین طبیعی کودکان در خانه و در نتیجه، رشد صنعتي نگهداری از کودکان بود. علت این تغییرات در فضای خانواده، افزایش جدایی و طلاق، افزایش اشتغال مادران و کاهش سریع نرخ باروری بود. با در نظر گرفتن این سه عامل، برای بسیاری از والدین، پیدا کردن مراقب مناسب برای کودکان، امری بسیار مهم بود، تا کاری که خود آنها توان انجام آن را ندارند انجام دهد. بیشتر والدینی که توان اقتصادی انجام این کار را داشتند، فرزندان خود را به تأسيسات نگهداري از كودكان در خارج و يا خدمتكاران تماموقت داخل خانه سپردند. به هر حال، همة والدين توان اقتصادي انجام چنين كاري را نداشتند خصوصاًَ مادران تنهایی که سرپرستی خانواده به عهده ایشان بود. اغلب این مادران، فاقد فامیل و آشنایی که مراقبت از کودکان را برعهده گیرد بودند؛ بنابراین، آنها مراقبت از کودکان خود را به فرزند بزرگتر سپردند و یا کودکان را در خانه تنها رها کردند و بچهها معمولاً از هنگام تعطیلی مدارس تا پایان کار مادر، در خانه تنها به سر بردند. این طبقه از کودکان را اکنون با عنوان «کودکان درهای قفل شده» بچههایی که روزانه چندین ساعت در خانه به تنهایی به سر میبرند و هیچ بزرگتری بر آنها نظارت ندارد، میشناسند.
این تغییرات اساسی در نحوه تربیت اولاد، آثار اجتماعی فراوانی بر رویکردهای آتی ایالات متحده ـ با توجه به تربیت کودکان نسلهای آتی ـ دارد. اغلب به خاطر مشکلات اقتصادی و یا حتی صرفاً کمبود وقت بزرگسالان، کودکان به دیگران سپرده میشوند که بخشی از آن به مدرسه و بخش دیگر به تأسیسات مراقبت از کودکان و اگذار میشود.
این روند، به کاهش حس اجتماعی و افزایش روحیه فردگرایی در ایالات متحده مرتبط است و تیم هیتن و کاردل جاکوبستن در مقالهای با عنوان «تفاوتهای نژادی در تغییرات جمعیت شناختی خانواده در ده 1980» این مسئله را به خوبی مورد بررسی قرار دادهاند.
تغییرات جمعیت شناختی ایجاد شده در خانوادههای آمریکایی در میان همه نژادها، که در دهه 1960 آغاز شد و در دهه 1970 ادامه یافت و تا حدودی در دهه 1980 تثبیت گردید، اثر مهم و قابل توجهی بر جنبههای مختلف اجتماع از نقشهای سنتی جنسیتها تا مراقبت از کودک و تربیت فرزندان داشته است. طلاق و ظهور خانوادههای تحت سرپرستی زنان، دو تغییری بودهاند که بیشترین تأثیرها را بر ساختار کلی خانواده در ایالات متحده داشتهاند.
منبع:
www.Lclak.edu