باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 3 آذر 1387 كاربران برخط 30 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
مونث شدن فقر
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


دهه 1960 را آغاز انقلاب اخلاقی و جنسی آمریکا در زمینه خانواده می­دانند. مقاله حاضر با نگاهی به آثار این تحولات بر ساختار خانواده در غرب، نشان می­دهد که طلاق و ظهور خانواده­های تحت سرپرستی زنان، بیشترین تأثیر مخرب را بر ساختار خانواده داشته است. ورود زنان به بازار کار، خانواده­های تک والدی، حضانت کودکان و حمایت مالی از آن­ها، مسائلی است که در این مقاله مورد بررسی قرار گرفته است.

 

 
   ● نويسنده: مگان - ویلیامسن

منبع: ماه نامه - سياحت غرب - 1383 - سال دوم، شماره 17، آذر

 
 

دهه­های 1960 و 1970 با تغییراتی اساسی در ساختار خانواده در ایالات متحده همراه بود. در این زمان، زنان هر روز بیش از پیش، نقش سنتی خود را در خانواده به عنوان زن خانه­دار رها کردند و بدون وجود ضرورت­های اقتصادی، به نیروی کار مزدبگیر تبدیل شدند. آنان بسیاری از بازار کارهایی را که پیش از آن فقط برای مردان بود، در برابر خود گشوده دیدند و از این فرصت استفاده کردند. هم­زمان با افزایش مشارکت زنان به عنوان نیروی کار، نرخ باروری با کاهش جدی روبرو شد و نرخ طلاق در میان جمعیت ایالات متحده افزایش یافت.

این دستاودرهای خاص دهه­های 1960 و 1970، آثار فراوانی بر ساختار خانواده در ایالات متحده داشت. چون به طور سنتی زنان اولین تربیت­کنندگان و مراقبان در خانواده بودند و مردان تنها کسانی بودند که با کار خارج  از خانه، هزینه­های زندگی را تأمین می­کردند. ورود تعداد بسیار زیادی از زنان به بازار کار در دو دهه مذکور، به طرز شگفت­انگیزی، نحوه کارکرد خانواده را به عنوان یک واحد و کل تغییر داد. از این رو­، پدران و فرزندان باید برای جبران غیبت طولانی نیمه­وقت و یا کامل مادر، در طول هفته نقش­های خود را تغییر می­دادند.

علی­رغم این که بسیاری از زنان بدون وجود ضرورت اقتصادی وارد بازار کار شدند، اما موج اشتغال زنان دلایل دیگری هم داشت. یکی از دلایل اصلی این بود که درمیان همه نژادها و جنسیت­های مختلف، خصوصاً زنان، حمایت از نقش سنتی زنان در خانواده کاهش یافته بود. تضعیف پشتیبانی از این اعتقاد که اشتغال مادر برای کودکان و روابط مادر و فرزند مضر است، باعث شد که بخشی از فشار وارد آمده بر زنان به عنوان تنها بزرگ­کننده فرزندان برداشته شود و همچنین باعث شد که زنان احساس کنند، می­توانند هم وارد بازار کار شوند و هم مادران خوبی باقی بمانند. این تغییرات متناسب با رویکردهای فمينیستی، در میان بسیاری از گروه­های مردم در ایالات متحده رخ داد و باعث بسیاری از تغییرات در ساختار خانواده شد.

 

طلاق

یكی از مهم­ترین تغییرات ایجاد شده درخانواده در طول دهه­های 1960 و 1970، افزایش نرخ طلاق بود. در سال­هاي 1970 و1980 تعداد طلاق­ها در ایالات متحده بیش از دو بربر شد که بالغ بر یک میلیون طلاق سالانه را شامل می­شد.

بسیاری از تغییرات ایجاد شده در جامعه در این دوره، می­تواند به تحلیل علل افزایش آمار طلاق کمک کند. به عنوان مثال، از لحاظ قانونی ما شاهد جهشی از طلاق مبتنی بر اقدام به طلاق بدون نیاز به تقصیر (طلاق به صرف خواست یکی از طرفین) بودیم. این تغییر به اعتقاد  بسیاری از افراد، «حمایت قانونی از هنجار تعهد همیشگی به زندگی زناشویی» را از میان برداشت. طلاق بدون نیاز به تقصیر، تعبیری حقوقی بود که درخواست طلاق و طلاق گرفتن را از لحاظ قانونی ساده­تر و بی­دردسرتر کرد؛ بنابراین، تعداد بیشتری از افراد آن را به عنوان یک انتخاب عملی در نظر گرفتند. بسیاری معتقدند که این تغییر حقوقی و قانونی، زوجین را از احساس مسئولیت برای اجرای وظایف اخلاقی و هنجاری خود دور کرد و بنابراین باعث ایجاد طلاق­های بیشتر گردید.

علت دیگری که باعث افزایش بسیار زیاد آمار طلاق گردید، جابجایی جامعه از وضعیت پیش صنعتی به وضعیت پساصنعتی بود. این تعبیر و جابجایی با توسعه نهادهایی خارج از خانواده که در منابعی جایگزین امنیت مالی، خدمات فردی، رضایت و فراغت را فراهم کردند، باعث شد که خانواده و ثبات آن در نظرها اهمیت کمتری یابد. در نهایت، به طور کلی جامعه ایالات متحده در این دوره، شاهد کاهش قابل توجه جمع­گرایی و توجه به اجتماع و افزایش اساسی فردگرایی بود. این­ها همه صرفاً بخشی از عوامل دخیل در افزایش نرخ طلاق در دوران حاضر است.

 

مونث شدن فقر

ویرجینیا ساپیرو در مقاله­ای با عنوان «مبنای جنسیتی سیاست اجتماعی آمریکا» دلایل این امر را بررسی می­کند که چرا زنان در طول دهه 1980، بخش بزرگ­تری از جامعه فقرای ایالات متحده را به خود اختصاص دادند. از این مفهوم به عنوان «زنانه­سازی یا مونث شدن فقر» یاد می­کنند.

طلاق را باید یکی از علل اصلی افزایش فقر درمیان زنان دانست. آمارهای موجود ادارات دولتی ایالات متحده نشان می­دهد که در سال 1983، بیش از یک چهارم زنان مطلقه آمریکایی، به علت فقر تحت خدمات رفاهی دولت بوده­اند. مطابق استانداردهای این ادارات، 37 درصد از مادران آمریکایی مطلقه که یک فرزند داشته­اند و 85 درصد از مادران آمریکایی دارای 4 فرزند، زیر خط فقر زندگی می­کرده­اند.

با این همه، باید به این نکته حایز اهمیت توجه کرد  که میان زنان مطلقه و مادرانی که هرگز ازدواج نکرده­اند (و از راه نامشروع فرزنددار شده­اند) و مسئولیت خانواده را بر عهده دارند، تفاوت وجود دارد. در سال 1987، نرخ فقر برای زنان مطلقه­ای که مسئولیت خانواده را بر عهده داشتند، 25 درصد بود؛ حال آنکه این نرخ برای مادرانی که هرگز ازدواج نکرده­اند، بسیار بالاتر یعنی 1/55 درصد بوده است. این آمار، تفاوتی اساسی را میان این دو گروه معین می­کند که برای توضیح آن می­توان به این واقعیت اشاره کرد که مادران مطلقه در برابر مادران هرگز ازدواج نکرده، از سن بالاتر و آموزش بهتری برخوردارند و معمولاً به نوعی، از سابقه  و تجربه کاری قبل از طللاق برخوردار بوده­اند. از سوی دیگر، مادران مطلقه شانس بیشتری برای دریافت هزینه ماهیانه حمایت ازکودک که قانون پدر را به پرداخت آن ملزم می­کند، دارند. از این رو، مادرانی که خارج از چارچوب ازدواج  فرزنددار شده­اند، مزایای قانونی زنانی را که قانوناً ازدواج کرده­اند ندارند، چراکه طبق قانون پدر موظف به حمایت مالی از فرزندان خود است.

با توجه به آمار باید گفت که در سال 1960 خانواده­هایی که مادر سرپرستی آن ها را برعهده دارد و فاقد پدر هستند، تنها 9 درصد از کل خانواده­های فرزنددار آمریکایی را تشکیل می­دادند، این آمار درسال 1987 به 20 درصد بالغ شده است . مطابق آمار سال 1988، 50 درصد از این خانواه­های تحت سرپرستی مادران، حتی نسبت به آمار موجود در میان خاناده­های تک والدی (که پدر سرپرست آنهاست) نیز بیشتر دچار اخراج از مدرسه می­گردند و در بزرگسالی نیز بشتر دچار فقر می­شوند. این آمار نشان می­دهد که شرایط سخت اقتصادی زندگی در خانواده­های تحت سرپرستی مادر، تا چه حد در ابدی کردن حلقه فقر برگرد فرزندان، خصوصا ًدختران، موثر است.

پس از طلاق، زنان شاهد کاهش شدید درآمد و سطح اقتصادی زندگی خود هستند که خانواده آن­ها را به خطر می­افکند. مردان معمولاً درآمد اندکی را از دست می­دهند، اغلب وضعیت اقتصادی آن­ها بهبود نیز می­یابد. این امر به این حقیقت بازمی­گردد که اکثر زنان شاغل نیستند و یا تجربه اشتغال برای کسب درآمد را ندارند و نیز این حقیقت که زن­ها هستند که پس از طلاق مسئولیت نگهداری از بچه­ها را بر عهده می­گیرند. این دو عامل، نقش اساسی در ایجاد فقر برای زنان و کودکان را خانواده­های تحت سرپرستی زنان دارد. 

 

تغییرات خانواده در میان سیاه­پوستان

درطول چند دهه گذشته، سیاه­پوستان آمریکا  نیز شاهد تغییرات اسلاسی در ساختار خانوده­هایشان بوده­اند. در سال 1960، 33 درصد از کو دکان سیاه­پوست  در خانواده­ای زندگی می­کردند که حداقل فاقد یکی از والدین بود. در سال 1988، این میزان به 61 درصد رسید، در همين زمان (1988 - 1960) درصد کودکان سیاه­پوستی که از مادارن ازدواج نکرده متولد شده­اند، از 23 درصد به بیش از 60  درصد رسید.

این تغییرات ایجادشده در خانواده­های سیاه آمریکایی، مشابه تغییراتی است که کل خانوده­های آمریکایی در طول دو دهه موردنظر، شاهد آن بوده­اند. این تغییرات شامل کاهش شدید میزان ازدواج­­ها، افزایش میزان طلاق و جدا شدن بدون طلاق و تغییر نرخ باروری زنان ازدواج کرده و ازدواج نکرده بوده است.

در سال 1988، شصت درصد از کودکان سیاه متولد شده، از مادری متولد شده­اند که مطلقه است یا شوهر او مرده و یا هرگز ازدواج نکرده است. این امر، حاصل افزایش نرخ باروری زنان ازدواج نکرده نبوده است، بلکه محصول کاهش میزان ازدواج­ها و باروری زنان ازدواج کرده بوده است. در طول سالهای 1960 تا 1988 درصد زنان سفیدپوست 15 تا 44 ساله ازدواج کرده، از 69 درصد به 55 درصد کاهش یافته است. این آمار برای زنان سفیدپوست آمریکایی، حاصل افزایش طلاق و یا جدا شدن بدون طلاق زوج­های سفیدپوست بوده است، اما در میان سياه­پوستان به طور کلی ازدواج کاهش یافته است.

این تفاوت اساسی میان الگوی ازدواج میان دو نژاد سفید و سیاه را می­توان با بررسی تفاوت­های دو نژاد در مورد اعتقادات آن­ها نسبت به ساختار خانواده تحلیل کرد. یکی از تفاوت­های آشکار این است که سیاه­پوستان نسبت به سفیدپوستان اغلب بسیار با تأنی ازدواج می­کنند و نرخ بالاتر فسخ ازدواج (طلاق یا جدایی) دارند و زودتر بچه­دار می­شوند. یکی از عوامل موثر در این زمینه، این است که به طور کلی سیاهان نسبت به حاملگی بدون ازدواج و پدر شدن بدون ازدواج رویکرد منفی کمتری دارند.

در مجموع، سیاهان نرخ بالاتری در انحلال ازدواج­ها دارند. عوامل زیادی در این زمینه دخیل هستند؛ مانند شرایط بی­ثبات اقتصادی سیاهان و این که آنها خود محصول خانواه­هایی شکست خورده بوده­اند. در طول تاریخ ایالات متحده، خانواده­های سیاه شرایط سخت و طاقت­فرسای اقتصادی را به نحو دائمی و شدید تجربه کرده­اند که اغلب منجر به این شده است که آن­ها در خانواده­هایی گسترده زندگی کنند تا در شرایط دشوار اقتصادی و پرورش بچه­ها به یکدیگر یاری برسانند. این راه حل با آنچه سفیدپوستان در پیش گرفته­اند، بسیار متفاوت است. در خانواده­های سفیدپوست، پدر، مادر و یا مراکز رسمی پرورش کودکان، وظیفه رسیدگی به فرزندان را برعهده دارند.

 

غیبت پدر پس از طلاق

برای بررسی این که چرا اغلب مادران و فرزندان، پس از طلاق در وضعیتی زیر خط فقر و یا مساوی با آن قرارمی­گیرند، باید نقش و عملکرد پدر را پس از فروپاشی خانواده به خوبی بررسی کرد. یک بررسی که توسط تری آرندل در سال 1988 صورت گرفته است. نشان داد که 50 درصد از پدران از این دست، در طول سال گذشته، حتی یک بار فرزندان خود را ملاقات نکرد­اند. یک سوم از این کودکان صرفاًً ماهی یک بار یا کمتر با پدران خود ارتباط داشته­اند و یک ششم کودکان، هر هفته پدران خود را می­دیده­اند. در مجموع، اکثر پدرانی که حضانت فرزند را برعهده ندارند، علاقه دارند که تا حد ممکن نقش و مشارکت خود را در زندگی فرزند کاهش دهند. 

یکی از عللی که مردان برای این مشارکت اندک خود در زندگی کودکان به آن اشاره می­کنند، این است که آن­ها از این طریق، فعالانه از ازدواج مجدد همسر سابقشان که حضانت کودکان را برعهده گرفته است، جلوگیری می­نمایند. با در نظر گرفتن این نکته که بسیاری از پدران از این دست، از کودکان خود حمایت مالی نمی­کنند، عده زیادی از آنان در تحقیق صورت گرفته، علت این امر را چنین ذکر کرده­اند که وقتی آن­ها با بچه­ها در یکجا زندگی نمی­کنند، پس کاری به کار آن­ها ندارند و هیچ احاس مسئولیتی هم نسبت به آنها نمی­کنند و از این رو، حمایت مالی خواسته شده را نیز انجام نمی­دهند.

بسیاری از این گونه پدران نیز اعتقاد دارند که اگر پدرخوانده و یا شوهر جدیدی برای مادر وجود دارد، این اوست که باید هزینه کودکان را متقبل شود، چرا که اوست که با کودکان زندگی می­کند. دیگر پدران این تحقیق نیز معتقد بودند که زنان سابق آن­ها، هزینه­های پرداخت شده را به جای کودکان برای خود صرف می­کنند. برخی از این پدران نیز دلیل عدم پرداخت حمایت مالی از کودکان خود را این ­گونه ذکر کرده­اند که نمی­خواهند دختران آن­ها تحت این تفکر بزرگ شوند که مردان همیشه باید هزینه زندگی را بپردازند و از آن­ها حمایت مالی کنند.

این غیبت آشکار پدر در زندگی کودکان پس از طلاق یا جدایی، تأثیر منفی فراوانی نه تنها بر رفاه خانواده، بلکه بر سلامت احساسی و روانی آن، خصوصاً در مورد کودکان دارد. بی­ثباتی وضعیت اقتصادی خانواده، فشار روانی مضاعفی را بر مادران وارد می­کند که نه تنها باید برای کار و درآمد مبارزه کنند، بلکه باید مطمئن شوند که هنگامی که آن­ها در محل کارهستند از کودکان مراقبت و نگهداری لازم به عمل می­آید.

 

تغییرات در نظم تربیت کودک

در طول دهه 1980، ظهور روزافزون خانوده­های تک والدی تغییراتی اساسی در شیو­ها و فعالیت­های نگهداری و مراقبت از کودک ایجاد کرد. دهه 1980، شاهد کاهش قابل توجه حضور والدین طبیعی کودکان در خانه و در نتیجه، رشد صنعتي نگهداری از کودکان بود. علت این تغییرات در فضای خانواده، افزایش جدایی و طلاق، افزایش اشتغال مادران و کاهش سریع نرخ باروری بود. با در نظر گرفتن این سه عامل، برای بسیاری از والدین، پیدا کردن مراقب مناسب برای کودکان، امری بسیار مهم بود، تا کاری که خود آن­ها توان انجام آن را ندارند انجام دهد. بیشتر والدینی که توان اقتصادی انجام این کار را داشتند، فرزندان خود را به تأسيسات نگهداري از كودكان در خارج و يا خدمتكاران تمام‌وقت داخل خانه سپردند. به هر حال، همة والدين توان اقتصادي انجام چنين كاري را نداشتند خصوصاًَ مادران تنهایی که سرپرستی خانواده به عهده ایشان بود. اغلب این مادران، فاقد فامیل و آشنایی که مراقبت از کودکان را برعهده گیرد بودند؛ بنابراین، آن­ها مراقبت از کودکان خود را به فرزند بزرگ­تر سپردند و یا کودکان را در خانه تنها رها کردند و بچه­ها معمولاً از هنگام تعطیلی مدارس تا پایان کار مادر، در خانه تنها به سر بردند. این طبقه از کودکان را اکنون با عنوان «کودکان درهای قفل شده» بچه­هایی که روزانه چندین ساعت در خانه به تنهایی به سر می­برند و هیچ بزرگ­تری بر آن­ها نظارت ندارد، می­شناسند.

این تغییرات اساسی در نحوه تربیت اولاد، آثار اجتماعی فراوانی بر رویکردهای آتی ایالات متحده ـ با توجه به تربیت کودکان نسل­های آتی ـ  دارد. اغلب به خاطر مشکلات اقتصادی و یا حتی صرفاً کمبود وقت بزرگسالان، کودکان به دیگران سپرده می­شوند که بخشی از آن به مدرسه و بخش دیگر به تأسیسات مراقبت از کودکان و اگذار می­شود.

این روند، به کاهش حس اجتماعی و افزایش روحیه فردگرایی در ایالات متحده مرتبط است و تیم هیتن و کاردل جاکوبستن در مقاله­ای با عنوان «تفاوت­های نژادی در تغییرات جمعیت شناختی خانواده در ده 1980» این مسئله را به خوبی مورد بررسی قرار داده­اند.

تغییرات جمعیت شناختی ایجاد شده در خانواده­های آمریکایی در میان همه نژادها، که در دهه 1960 آغاز شد و در دهه 1970 ادامه یافت و تا حدودی در دهه 1980 تثبیت گردید، اثر مهم و قابل توجهی بر جنبه­های مختلف اجتماع از نقش­های سنتی جنسیت­ها تا مراقبت از کودک و تربیت فرزندان داشته است. طلاق و ظهور خانواده­های تحت سرپرستی زنان، دو تغییری بوده­اند که بیشترین تأثیرها را بر ساختار کلی خانواده در ایالات متحده داشته­اند.

 

منبع:

www.Lclak.edu  

 

    359 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   خانواده (71)
●   زنان (241)
●   طلاق (17)
●   کودکان (108)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:03/12/1383

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب