باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 3 آذر 1387 كاربران برخط 35 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
نظام مدرنيته، دنياگرايى و مؤلفه محورى آن
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


اين نوشتار به اين نكته مى‏پردازد كه نظام مدرنيته غرب، داراى يك نظام فكرى هماهنگ مى‏باشد كه تركيبى از مفاهيم ارزشى، بينشى و دانشى است . اين نظام فكرى نيز داراى يك مؤلفه محورى و اساسى است كه همه آن سه ركن و عنصر مذكور در جهت همين مؤلفه داراى معنا و جهت‏خاص مى‏گردد . به اعتقاد ما اين مؤلفه محورى، اصالت دنيا و شدت حب آن است . در ادامه در صدد بيان اين نكته‏ايم كه نظام مدرنيته براى تحقق عملى و عينى اين مؤلفه از محصولات و تكنولوژى كمك گرفته است . در واقع، تكنولوژى و فناورى جديد، ابزار توسعه و تكامل همان مؤلفه محورى; يعنى دنياگرايى مى‏باشد . و در واقع محصولات و تكنولوژى‏ها، نتايج و ثمرات عملى همان مؤلفه محورى است .

 
   ● نويسنده: محمد رضا - خاكي قراملكي

منبع: ماه نامه - رواق انديشه - 1382 - شماره 27، اسفند

 
 

در شماره‏هاى 23 و 25 مستندهايى عينى از متفكران و انديشمندان غرب بيان شد كه چگونه سطوح و لايه‏هاى پذيرش ولايت نظام مدرنيته از سطح ساحت درونى وجود انسان; يعنى روح و قلب انسان به عنوان كانون تمايلها و تعلقها به شكل همدلى و همگرايى اجتماعى توده‏وار آغاز مى‏گردد و به سطح ادراكهاى ذهنى و عقلانى در قشر روشنفكران و نخبگان جامعه در شكل نازل سطحى آن ارتقا مى‏يابد . در نهايت، اين ولايت‏پذيرى به شكل عينى در سطح ساحت‏بيرونى انسان و در رفتارهاى اجتماعى به شكل همكارى و تعاملهاى اجتماعى وسيع توده‏وار تجلى مى‏يابد .

تمام سطوح سه‏گانه كه در سلطه و ولايت مدرنيته به شكل آمرانه و نيز پذيرش و پرستش ولايت تاريخى و اجتماعى توده‏وار گفته شد، چيزى جز تحميل نظام فكرى از سوى نظام مدرنيته غرب و پذيرش تغيير و دگرگونى نظام فكرى خود از ناحيه جامعه‏هاى خودباخته و شيفته دنياى غرب نيست .

حال كه روشن شد نظام مدرنيته غرب براى گسترش قلمرو حاكميت و سرپرستى اجتماعى و تاريخى خود از يك نظام فكرى هماهنگ و منسجم بهره مى‏جويد، جوامع ديگر و دولتها و ملتهاى تشنه، با تاثيرپذيرى از اين نظام فكرى، به سرپرستى آن تن مى‏دهند، لازم است اندكى ارتباط و پيوستگى آن را با موضوع بحث تبيين كنيم .

سؤال اين است كه اين نظام فكرى كه غرب آن را بر جوامع توسعه نيافته تحميل مى‏كند (و جوامع پيرامونى نيز از نظام فكرى حاكم بر جوامع سنتى خود مى‏گسلند). تغيير اصلى و محورى خود را به كدام يك از ابعاد حيات معطوف كرده؟ يعنى اساس و محورى كه موجب تغيير نظام فكرى غرب شده و مبدا تحولات عظيم و بزرگى در تاريخ جهان گشته است چيست؟ به عبارت ديگر، نظام مدرنيته غرب با تكيه و پايه قرار دادن كدام متغير توانسته يك نظام فكرى مدرن را تاسيس كند؟ روشن است كه هر مجموعه نظام‏مندى داراى عوامل متعدد و تاثيرگذارى است كه فرايند تاثير را در نهايت در يك محور و نقطه ثقل، متمركز مى‏كند . از بين عوامل گوناگون، يك عامل داراى تاثير اصلى است كه به آن، متغير اصلى گفته مى‏شود .

حال آنچه كه مى‏تواند مؤلفه اصلى و محورى نظام مدرنيته (كه با تخريب نظام فكرى سنتى، بر ويرانه‏هاى آن تاسيس شده است). قلمداد شود دنيا محورى و اصلى بودن حيات و امور دنيوى است (صفت دنيوى و مادى، وصف سازمانى و ساختارى نظام مدرنيته محسوب مى‏شود). اين مؤلفه محورى به عنوان پيش‏فرض و اصل حاكم در فضاى تحليل نظرى موضوعات، توسط انديشمندان متفكر غرب تبديل به معادلهاى كاربردى دنيوى و مادى شده و از اين رهگذر، ساختارها و نهادهاى اجتماعى و نيز نظام تكنولوژى مدرن، معطوف به حيات دنيوى و مادى گشته است . از اين رو، دنياگرايى و اصالت آن، ديگر يك وصف انفرادى نمى‏باشد بلكه اين ساحت دنيوى، امروز در نظام مدرنيته وصف اصلى و درونى توسعه و ساختار و كارايى اجتماعى آن تلقى مى‏شود . همه اينها به توسعه و تكامل اجتماعى معطوف به بهره‏گيرى روز افزون از ماديات، جهت‏گيرى شده است .

«اگر چه در هر جامعه‏اى، گروه‏ها و افرادى با اميال مختلف وجود دارند اما در عين حال، تركيب بافت اصلى يك جامعه ، هويت واحدى را مى‏سازد كه اين هويت در مسير توسعه و تكامل راه مى‏پيمايد . اگر تكامل به رشد، رفاه و توسعه لذتهاى مادى تعريف شود، طبيعتا مادى‏گرايى، متغير اصلى خواهد بود و اين به معنى اصل شدن تمايلات مادى و محور قرار گرفتن رفاه‏طلبى در برنامه تنظيمات اجتماعى مى‏باشد . در جامعه‏اى كه متغير اصلى، توسعه رفاه مادى باشد انگيزه‏هاى دينى نيز در جهت متغير اصلى; يعنى توسعه رفاه مادى به كار گرفته مى‏شود .» (2)

به همين جهت‏با توجه به اين كه، نظام مدرنيته كه براساس نظام فكرى جديد خود، به امور دنيوى و سكولار معطوف شده و متغير اصلى آن، اصالت دنياگرايى مى‏باشد به لحاظ ضرورت توسعه‏يابى در ذات خود و براى بقا و حفظ موجوديت و استمرارش نيازمند رشد و توسعه و پوشش دادن ديگر حوزه‏هاى حيات انسان مى‏باشد . بر اين اساس، در خروج از مرزها و حصارهاى جغرافيايى، سياسى و اجتماعى خود و به عهده گرفتن سرپرستى تاريخى و مديريت آن، با تاكيد بر اين متغير محورى است كه سراغ تفاهم و تعامل با تمدنها و نظامهاى فكرى ديگر مى‏رود و پايه تفاهم و گفتمان جهانى خود را بر اين اصل محورى قرار مى‏دهد (هر چند به آن تصريح نمى‏كند). و با اين استراتژى اصلى و اساسى‏اش در پى فراخوانى ديگر ملتها و دولتها در پذيرش حاكميت تاريخى و اجتماعى مى‏باشد البته با زيركى، در لفافه گفتگوى فرهنگها و تكثر فرهنگى، آن را مى‏پوشاند .

با توجه به اين اصل حاكم كه غايت و اهداف اين جهانى، اصلى‏ترين متغير نظام فكرى مادى است، مفاهيم ارزشى (اخلاقى)، بينشى (فلسفى) و دانشى (علوم تجربى)، حول آن سازماندهى مى‏شود; در نتيجه سازماندهى دين نيز به دست دنيا سپرده مى‏شود .

انسانى كه در چنين نظام فكرى تنفس مى‏كند خود را مقهور ماده دانسته و مجبور به جداانگارى دين و دنيا مى‏شود . گرچه اين تفكيك و به عبارتى سكولاريزاسيون موجب تحول و ارتقاى مادى اروپا و به طور كلى غرب گرديد اما مهلك‏ترين ضربه‏ها را نيز در پرتو اين نگرش، به حيات معنوى بشر وارد نمود . (3) حال اگر در فرايند تكامل و توسعه، متغير اصلى، حيات دنيوى و مادى باشد بالتبع در رهبرى و مديريت‏حوادث و بحرانهاى جهانى، سياسى و اجتماعى; ضرورتها، روشها، مقياسها، تعريفها و تخصيص‏ها، بر آن اساس هماهنگ مى‏شوند . اولويتها و اين كه چه موضوعى به نفع ديگر موضوعات بايد تغيير كند، براساس اين متغير محورى روشن مى‏گردد . (4)

در اين مجال سخن و گفتار شوماخر (5) اقتصاددان آلمانى‏الاصل قابل توجه و دقت است . وى با رويكردى منتقدانه به نظام اقتصادى سرمايه‏دارى غرب كه بر منطق دنياگرايى و توسعه حرص و طمع مادى و دنيوى استوار گشته، بر اين باور است كه اقتصاد نوين بايد به دقت، علتهاى توفيق توسعه‏طلبانه‏اش را در انهدام و از بين بردن انگيزه‏هاى مذهبى و آداب و سنن اخلاقى (كه عموما انسان را در برابر انگيزه‏هاى خودپرستانه آزمندى و بخل به ايستادگى فرا مى‏خوانند). جستجو كند .

وى با مشى و نگاه منتقدانه‏اى كه نسبت‏به روابط مادى و تناسبات اقتصادى حاكم بر جامعه غرب دارد چنين وضعيتى را خودشكن مى‏داند و خروج از اين سيكل (6) بسته را تنها در سايه معطوف كردن نگاه از اين جهان مادى به جهانى ديگر مى‏داند تا بتوان از اين مدار بسته و شكننده خارج شد .

«آن دريچه‏ها ما را قادر مى‏سازند كه توخالى بودن و نارضايت‏بخش بودن بنيادى يك زندگى را مشاهده كنيم كه اساسا به طلب هدفهاى مادى سرسپرده و از آرمانهاى معنوى بكلى غافل شده است . يك چنين زندگى لزوما انسان را برضد انسان و ملت را برضد ملت‏برمى‏انگيزد; زيرا نيازهاى آدمى حصرناپذير است و فقط در قلمرو معنويت مى‏توان به حصرناپذيرى آن پاسخ گفت نه در عرصه ماديت . آدمى قطعا نيازمند آن است كه خود را برفراز اين جهان پر ابتذال قرار دهد; خردمندى راه را به او نشان مى‏دهد; بدون خردمندى، به سوى برپايى يك اقتصاد هيولا گونه رانده مى‏شود كه جهان را منهدم مى‏كند و در پى ارضاى بلهوسيهايى چون فرودآمدن بر سطح ماه برمى‏آيد . در عوض فائق آمدن بر جهان به وسيله حركت‏به سوى تقدس، مى‏كوشد كه از طريق تحصيل تفوق در ثروت، قدرت، علم، يا در واقع، هر گونه ارزش قابل تصورى، بر جهان فائق آيد .» (7)

با توجه به آنچه گفته شد روشن مى‏شود كه غرب براساس نظام فكرى خود در جهت ايجاد بسترهاى اجتماعى متناسب براى توسعه و گسترش جهانى و اعمال ولايت‏خود مى‏كوشد زبان اجتماعى جامعه را دچار آشفتگى و تغيير اساسى كند . از اين روى مى‏بينيم در تاثيرگذارى و تصرف خود نسبت‏به فرهنگ و تمدن غنى اسلام بويژه فرهنگ شيعه، ترويج‏سكولاريزاسيون و توسعه پرستش دنيا را با بسترسازى اجتماعى، بهترين اهرم كارا در تغيير زبان اجتماعى جامعه دينى و كاهش حوزه تاثيرگذارى دين در موازنه قدرت جهانى مى‏داند كه بعد از تجديد دوباره حيات اسلامى و بيدارى فطرت دينى كه با پيروزى انقلاب اسلامى ايران محقق شد اين روند، شتاب بيشترى گرفته است . به همين منظور، نظام مدرنيته غرب براساس اين متغير اصلى و كلان خود با ابزارها و تكنولوژى ارتباطى موجود، نظام حساسيتها و تمايلات دينى جامعه را در محاسبات و سنجش‏ها دچار انحراف و خطا مى‏كند . ضريب دقت انسانهاى ديندار را در پرستش و بندگى خدا در تمام احوال و شؤون فردى و اجتماعى دچار نقصان مى‏سازد . بر همين اساس، در يك روند معكوس، ضريب خطاى انسان با گسترش بسترهاى دنيوى دل‏انگيز و ايجاد ذهنيت مترقيانه سبت‏به اين امر رشد تصاعدى پيدا مى‏كند; يعنى نظام ياد شده با ايجاد جذابيتهاى وسيع دنيوى و گسترش تنوع و تلون در بهره‏مندى از امور دنيوى موجب مى‏گردد تا انسان، در مسير دنياگرايى، از ارزشهاى معنوى و متعالى دست‏بشويد . در نتيجه، به ميزان دورى از ارزش‏هاى معنوى و دينى ميزان لغزشها و خطاهاى اخلاقى و دينى; يعنى ناهنجارهاى روحى و اخلاقى رو به فزونى مى‏گذارد . به هر مقدار كه دايره بندگى و پرستش دنيا وسيعتر شود، دايره پرستش الهى تنگتر مى‏گردد و در يك فرايند پيچيده اجتماعى عملا پرستش اجتماعى دين و حضور و كارامدى اجتماعى آن حذف گشته و با تلقى تجددگرايانه و روشنفكرمآبانه و پرستش و بندگى خدا در حوزه فردى محصور مى‏شود .

در هر حال با حاكميت‏حساسيتهاى دنيوى و مادى، طى يك فرايند پيچيده اجتماعى، انگيزه‏هاى اجتماعى و نظام حساسيت دينى بتدريج كاهش مى‏يابد كه در قالب و عنوان پرطنين سكولاريزاسيون ترويج مى‏شود كه حقيقتى جز سكولاريسم (به عنوان يك ايدئولوژى) نمى‏تواند داشته باشد .

چنان‏كه قبلا به آن اشاره كرديم، (8) نظام مدرنيته غرب براى اعمال اين ولايت تاريخى و اجتماعى و پذيرش اين هژمونى و سلطه فوق در سطوح سه‏گانه ارزشها، بينشها و دانشها، به عنوان يك نظام فكرى نمى‏توانست صرفا با ابزارها و متدهاى علمى و آكادميك به اين استراتژى و راهبرد خود راه يابد . توده‏ها و افكار عمومى جهان نيز چنين ظرفيتهاى علمى و آكادميك براى پذيرش نظام مفاهيم غربى نداشته و ندارند . حتى نخبگان علمى نيز به لحاظ وابستگى فرهنگى به نظام مفاهيم غربى، علوم تجربى غرب و دانش فنى و دستاوردهاى آن را به عنوان مبانى اصولى و اساسى غيرقابل تغيير مى‏پندارند . به همين جهت، توانايى درك عمق نظام مدرنيته براى چنين افرادى ميسر نيست و كمتر كسى در بين نخبگان علمى كه داراى وابستگى و دلدادگى مى‏باشند، توفيق يافته است كه بر فراز مشهورهاى زمانه نشسته و بر آن فائق آمده باشد .

 

تكنولوژى و صنعتى‏سازى ابزار سلطه‏پذيرى

نظام مدرنيته براى تسخير قلب و روح انسانهاى شيفته، از تكنولوژى و فناورى پيچيده بهره برده است . به همين دليل غرب ابزارهاى تاثيرگذار عينى و محسوس كه داراى بازدهى و كارامدى بالفعل و محسوس مى‏باشند; يعنى صنعت و تكنولوژى مدرن را كه روح نظام مدرنيته و نظام فكرى مدرن در آن دميده شده به كار بسته است . رسالت و مسؤوليت‏بزرگ ايجاد پرستش نوين، بر عهده اين تكنولوژى و صنعت گذاشته شده است كه مدرن‏سازى جوامع توسعه نيافته را در قالب صنعتى‏سازى آن جوامع عملى مى‏كند . صنعتى و غربى‏سازى جوامع نيز جز توسعه و رشد حضور نظام مدرنيته غرب (كه در شكل محصولات فنى عرضه شده) نمى‏تواند باشد .

در اين راستا ديدگاه نظريه‏پردازان توسعه و نوسازى قابل توجه است . لرنر (9) يكى از افراد مطرح در اين زمينه مى‏باشد .

«لرنر معتقد بود كه دسترسى به رسانه‏هاى جمعى، پيش‏شرط شركت در جامعه مدرن است و رسانه‏هاى جمعى به طور مستقيم بر نگرش و رفتار فردى اثر گذار هستند كه اين نظر او مورد انتقادهاى فراوان قرار گرفت . مدل (لرنر) به توالى در دگرگونيها استوار است; به اين ترتيب كه شهرى شدن، سوادآموزى، گسترش رسانه‏هاى جمعى، درآمد سرانه بيشتر و مشاركت‏سياسى و رشد در هر يك از قلمروهاى ياد شده، رشد ساير قلمروها را تحريك مى‏كند و اين فرايند، جامعه را به سوى نوگرايى مى‏راند و فرد بايد اين تصور و تلقين را داشته باشد كه مى‏تواند در جايگاه اجتماعى خود، تغييرات مثبت و مهم را پديد آورد و رسانه‏هاى جمعى، تقويت كنندگان تحريك هستند .» (10)

در واقع، صنعت و تكنولوژى مدرن موجود را نمى‏توان با نگاه انتزاعى، به يك حيثيت ابزارى فرو كاست و از آن يك ابزار خنثى و فاقد فرهنگ و جهت‏دهى خاص اراده كرد . بر همين اساس، تكنيك جديد ماهيتش غير از تكنيك و صنعت قديم است . تكنيك و ابزارهاى قديم، به عنوان مكمل و دنباله جهان و طبيعت تلقى مى‏شدند و در نگاهشان به طبيعت صرفا صورت بى‏جان و بى‏روح از آن به ذهن نمى‏آمد . طبيعت‏به عنوان منبع ذخيره انرژى كه با نگاه استيلايى بايستى استحصال كرد تلقى نمى‏شد . در صنعت قديم، يك صنعت‏گر در كار خويش از جهتى، صورتى «طبيعى‏» و از جهتى، صورتى «روحانى و غيبى‏» مى‏دهد و انسان با ابزارها و تكنيك‏ها، داراى رابطه صميمانه است و تابع عملكرد بى‏جان ابزارها و آلات تكنيكى نيست . در اين نوع صنعت معنوى، آدمى ابزار را دنباله وجود خويش مى‏بيند . به همين جهت، اين تكنيك ماهيت انضمامى دارد و به صورت انتزاعى نيست; يعنى صورت و تصور محض طبيعى و مادى از طبيعت در نظر ندارد اما در تكنولوژى موجود چون يك صورت انتزاعى به طبيعت دارد، آن را از بعد و ساحت معنوى، جدا مى‏كند و صرفا يك صورت رياضى و فيزيكى از طبيعت را براى تصرف و استيلا به طبيعت و جهان، انتزاع مى‏كند تا در راه آرزوهاى نفسانى و دنيوى بيشتر بهره جويد; به همين سبب، يك صورت انتزاعى دارد . (11)

«محصولات تكنيك جديد تنها شباهتى به امر خارجى و ابزار قديم دارند . در واقع، آثار تكنيك جديد، تحقق در «صورت انتزاعى‏» از طبيعتند كه در ما بعد الطبيعه جديد با تفكر دكارتى موجوديت‏يافته است . اين صورت به تلقى خاص بشر از ماده و طبيعت‏باز مى‏گردد . در اين تلقى بر طبيعت و ماده در «صورت انتزاعى‏» قابل محاسبه زده مى‏شود; بدين معنا كه آدمى با زدن «صورت وهمى رياضى - نفسانى‏» خويش به طبيعت، با استمداد از «عقل محاسبه‏گر» به معنى دكارتى لفظ، قدرت تصرف در اشيا پيدا مى‏كند .» (12)

شوماخر نيز با ارائه نظريه تكنولوژى با چهره‏اى انسانى روند توسعه تكنولوژى موجود را بيش از پيش غيرانسانى تلقى مى‏كند . وى مى‏نويسد:

«تكنولوژى هر چند فراورده دست آدمى است، تمايل بر اين دارد كه براساس قوانين و اصول خود تحول و توسعه يابد و اين قوانين و اصول با طبيعت آدمى يا طبيعت زنده، به طور كلى بسيار متفاوت است . طبيعت همواره مى‏داند كجا و كى بازايستد . حتى بزرگتر از راز رشد طبيعى، راز توقف رشد طبيعى است . در همه چيزهاى طبيعى (در وسعت، سرعت‏يا قهرشان) اندازه‏اى وجود دارد . بنابراين، نظام طبيعت كه انسان جزئى از آن است عوامل ايجاد تعادل، توازن و پاكيزگى را در ذات خود داراست . در حالى كه در مورد تكنولوژى يا شايد بتوان گفت در مورد انسانى كه زير سيطره تكنولوژى و تخصص قرار دارد، چنين نيست . تكنولوژى هيچ اصل خود محدود سازنده‏اى را (فى‏المثل به لحاظ وسعت، سرعت‏يا قهر) نمى‏شناسد . بنابراين، از فضايل خود متعادل ساختن، خود متوازن ساختن و خود پاكيزه ساختن، بى‏بهره است .» (13)

تكنولوژى موجود، با افزايش توان جسمى و فكرى به انسان اين امكان را مى‏دهد تا از مرحله تكامل زيستى خود، به مرحله تكامل فكرى و عقلى وارد شود . به اين لحاظ، مى‏توان نسبت فرايند تحولات اجتماعى و توسعه يافتگى جوامع را با تكنولوژى به شكل متقابل ملاحظه كرد كه هر يك ديگرى را تقويت مى‏كند . (14) با توجه به همين رابطه تقويتى بين فرايند اجتماعى و تكنولوژى، تحولات و دگرگونيهاى فرهنگى و دينى جوامع در حال گذر را بايد مورد دقت قرار داد كه چگونه بين صنعتى شدن جوامع با فرايند سكولاريزاسيون مى‏توان نسبت تامى برقرار كرد; همان نسبتى كه بين مدرنيزاسيون و سكولاريزاسيون در جوامع غرب قابل ملاحظه است . در جوامع در حال توسعه نيز بين صنعتى‏سازى با دنيوى‏سازى ربط تامى برقرار است .

از اين رو، مى‏توان به وضوح اين قضاوت و داورى را مورد ملاحظه قرار داد كه در ماهيت تكنولوژى و ابزارهاى مدرن، فرهنگ و جهت‏گيرى كلان دنيوى و سكولار حاكم است . روشن است كه ابزارها و فناوريها با دامن‏گسترى و تاثيرگذارى خود، از قدرت بالايى در ايجاد انگيزه و حساسيت جديد و تمايلات و ذائقه‏هاى دنيوى و مادى دارا مى‏باشند . به همين جهت، در توسعه و زيرساخت تكنولوژيهاى ارتباطى و اطلاعاتى، ايدئولوژى و نظام ارزشى خاص نهفته است .

«پروفسور مولانا نسبت‏به گسترش و سياستگذارى صنايع فرهنگى و اطلاعاتى، چند مساله را يادآور مى‏شود . يكى از آن مساله‏ها «مساله ايدئولوژى يا ارزشهاى نهفته در توسعه و زيرساخت اين تكنولوژيها و استفادهاى سياسى، فرهنگى و اقتصادى از آنهاست . به عبارت ديگر بزرگراه‏هاى اطلاعاتى و ارتباطى، بى‏طرف و خالى از ارزشهاى سياسى، اقتصادى و فرهنگى نيستند . اهداف اصلى توسعه جهانى اينگونه نظامهاى صنايع فرهنگى و اطلاعاتى كه مخصوصا با بازاريابى و روشهاى اقتصادى همراه هستند، اين روزها دقيقا مورد مطالعه و تحقيق قرار گرفته و آگاهى از آنها، شرط اول و لازم در هر گونه برنامه‏ريزى ملى است .» (15)

با توجه به اين بيان نبايد روح و روان جارى در صنعت و تكنولوژى را با تمام اطوار و اشكال آن ناديده گرفت . اساسا با وجود روح اومانيستى دنياگرا در تكنولوژى موجود، تكنولوژى به جاى خدا نشسته است . اين مطلبى است كه نيل پستمن، (16) استاد دانشگاه نيويورك، جامعه‏شناس و پژوهشگر مسائل ارتباط جمعى به آن رسيده است . وى در كتاب تكنوپولى خود كه در سال 1992 در نيويورك منتشر و در مدتى اندك در تيراژى چند ميليونى به زبان اروپايى ترجمه شد، مى‏نويسد:

«تكنوپولى، فرهنگى است‏با اوضاع و شرايطى خاص و داراى شاخصه‏ها و خصلت‏هاى ويژه خود و در عين حال از روح و روانى معين برخوردار است . وجه بارز اين فرهنگ، قراردادن «تكنولوژى‏» به جاى «خدا» است، لذا شاخصه‏ها و خصلت‏هاى آن، «خدا» گونه است . اين امر بدان معنى است كه در اينجا، فرهنگ اعتبار تشخص خود را در تكنولوژى جستجو مى‏كند . بيشترين انطباق و سنخيت را با تكنوپولى، كسانى دارا هستند كه به طور قاطع و باورى استوار، توسعه صنعتى و تكامل تكنولوژيك را عاليترين دستاورد بشريت دانسته و آن را وسيله و ابزارى مى‏پندارند كه قادر به حل مسائل و مشكلات اوليه ما مى‏باشد .» (17)

صنعت و تكنولوژى مدرن، معطوف به غايت و مقصد دنيوى و سكولار، ابزار ولايت تاريخى و اجتماعى نظام مدرنيته محسوب مى‏شود . حوالت و تقدير تاريخى جديد غرب به گونه‏اى است كه با تكنولوژيك شدن تمام شؤون حيات انسان، هويت انسانى مسخ مى‏گردد . حتى هنر نيز از اين مسخ در امان نمى‏ماند و تكنولوژى و هنر تكنولوژيك، در تكاپوى روز افزون پرده و حجاب بر حقيقت اشيا مى‏كشد . قدرت نهفته در تكنولوژى موجود كه به گفته هيدگر از ذات متافيزيكى آن ناشى مى‏شود، چنان است كه استيلاى انسان بر آن ممكن نمى‏گردد و حتى از سوى آن به معارضه فراخوانده مى‏شود . به تناسب بسط و توسعه تكنولوژى، اين قدرت نهفته بيش از پيش غيرقابل كنترل خواهد شد و بشر جديد در تمامى وجوه در حصار تنگ ابزارهاى تكنولوژيك، ماندگار مى‏شود; به گونه‏اى كه اين ابزارهاى سلطه‏جو، هر لحظه و هر جا انسان را با تدابير خود به دنبال خويش مى‏كشند و خود و محتواى منطوى در ذات خود را بر آن تحميل مى‏كنند . از مختصات تكنولوژى جديد اين است كه با گسترش ره‏آوردهاى آن، مورد اقبال و تحسين عمومى جامعه مى‏گردد . (18)

تكنولوژى ايجاد خوف و طمع دنيوى و سلطه‏پذيرى

در حقيقت، اين ابزارها با ايجاد خوف و طمع مادى و دنيوى همانند تازيانه سلوك در پذيرش اين سلطه و ولايت‏خود عمل مى‏كنند .

«قرن بيستم قرن تكنيك‏هاى ايجاد وحشت است ... و همچنين قرن وفور نعمت در غرب مى‏باشد كه استانداردهاى زندگى را رشد داده و نيز سطح انتظارات مردم را به صورت دائمى بالا برده است . اغتشاش زيادى در صحنه‏هاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى در غرب به چشم مى‏خورد كه نتيجه موج خواهشها و اشتياقهاى به حركت درآمده است . اين موج، از مردم سفيد پوست غربى شروع شد و تا اقليت‏هاى نژادى و قومى در ميان آنها و سپس در مناطق ديگر ادامه يافت . اين بالا رفتن انتظارات، شايد قويترين نتايج انقلاب صنعتى باشد .» (19)

خوف و طمع، وقتى بر جان و روح توده مردم چنگ انداخت مى‏تواند آنها را در استبدادى‏ترين شرايط خاضع كند و تسليم در برابر وضع موجود را برايشان قانع سازد . وقتى شلاق و تازيانه خوف و طمع پيوسته با ابزار و تكنولوژيهاى پيچيده بر سر و صورت مردم نواخته مى‏شود، آنها را مى‏تواند به يك رنج طاقت‏شكن و مستمر عادت دهد . اينجاست كه مى‏توان خصلت‏مندى ايدئولوژيكى تكنولوژى و ابزارهاى به كار گرفته شده از نظامهاى مدعى پايان ايدئولوژى را، بخوبى و آشكار لمس كرد . ارنست‏يونگر از جمله متفكرانى است كه مكانيسم درونى سلطه و تسخير اراده‏هاى توده‏ها را در نظام تكنولوژى موجود، در كتاب عبور از خط دريافته است . شهيد آوينى در يادداشتى كه بر اين كتاب دارد، توجه وى به اين مطلب را مى‏ستايد .

«چرا فرد تنها تا اينجا در برابر قدرتهاى نظام‏يافته زبون است، حتى اگر آن نظم، مخالف با سوائق فطرى او باشد؟ اگر جواب را تنها در «ترس و عادت‏» بجوييم لااقل مى‏توان يقين داشت كه بستر توسعه نيهيليسم بيش از همه، همين خصوصيتهاى روانى هستند ...

نظم گسترده اگر چه مخالف با فطرت بشر، حتى در رژيمى چون كمونيسم روسى، ده‏ها سال تاب مى‏آورد . ضرورت زيستن، عموم مردم را در برابر واقعيت، خاضع مى‏سازد و آنان را حتى به يك رنج مستمر عادت مى‏دهد . بى‏نظمى، طاقت‏شكن است; چرا كه انسان را به احساس عدم تامين مى‏رساند و قدرت پيش‏بينى و برنامه‏ريزى را به هيچ، اما نظم گسترده اگر چه اصيلترين صفت ذاتى روح; يعنى اختيار را انكار مى‏كند اما هر چه باشد جامعه را خواه ناخواه براى روزگارى مديد به تسليم مى‏كشاند; چرا كه نظم همانگونه كه هست‏به جهان عادات، انتقال مى‏يابد و روان را به سكون و سكوت مى‏كشاند ...» (20)

«علت ديگرى هم مانع از آن مى‏شود كه جنگ ميان قدرتها درگير شود; وحشت از عدم وجود رفاه و اين علت اگر مهمتر از اولى نباشد كمتر از آن نيست . فرورفتن در عادات، همواره با وحشت از ترك عادات همراه است . اتكا بر محصولات تكنولوژى اين دنباله را نيز داشته است كه بشر متمدن را بيش از همه اعصار تاريخى حيات بشر، به وابستگى و عدم استقلال كشانده است ...» (21)

در مهندسى اجتماعى نظام مدرنيته غرب، چنان به حرص و ولع دنيوى و حسادت مادى (آن هم به شكل جمعى) دامن زده مى‏شود كه انسان را در هويت دنيوى و مادى و به عبارتى در مصرف‏گرايى و كالاپرستى خلاصه مى‏كند . به هر حال، آنچه در بالا به آن اشاره كرديم بيان رابطه تكنولوژى و صنعت مدرن با دنيوى شدن است . چنان كه جان ب . تامپسون (22) نيز ارتباط بين صنعت و دنيوى كردن را همراه با دگرگونى فرهنگى غرب، اين گونه بيان مى‏كند كه بر طبق روايت مشهور:

«تحول جوامع صنعتى مدرن، در حوزه فرهنگ با عرفى يا دنيوى كردن مستمر اعتقادات و اعمال و عقلانى كردن مستمر زندگى اجتماعى همراه بوده است . همچنان كه دين و جادو پايگاه خود را در نزد افرادى كه در فعاليت‏بى‏امان صنعتى سازى سرمايه‏دارى گرفتار آمده بوده، از دست مى‏داد زمينه براى پيدايى نوع جديد از نظامهاى اعتقادى آماده مى‏شد و آن، پيدايى نظامهاى اعتقادى عرفى بود كه مى‏توانست افراد را بدون ارجاع به ارزشها يا هستى‏هاى ديگر جهان، بسيج كند .» (23)

در واقع، دنيوى شدن به گفته بشلر پديده‏اى است پيچيده و كشدار كه مشخصه بارز آن منحصر كردن مذهب به زندگى خصوصى است و روند دنيوى شدن نيز در نهايت، منجر به حذف ماوراى طبيعت مى‏شود و همه چيز را به ماده تحويل مى‏دهد . (24)

 

مدرنيته و شكست نظامهاى سكولار

براى تكميل بحث و رسيدن به يك نتيجه سريع، اين سؤال را طرح مى‏كنيم: آيا چنين نظامى كه تمام حيات را از منظر ساحت مادى و دنيوى مورد تحليل قرار مى‏دهد، مى‏تواند، حتى آن ادعاى يك‏سونگر و تك‏ساحت رفاه و امنيت دنيوى را به ارمغان آورد و به ادعاى جهانى توسعه مادى و بهره‏ورى روزافزون دنيوى، پوشش عملى دهد؟ طبيعى است كه وقتى، نظام مدرنيته، تفاهم را بر سر موضوعى ختم مى‏كند كه شروع و آغاز ستيزه و درگيرى تاريخى و اجتماعى بشر از آن نشات مى‏گيرد و در درون خود گرفتار يك پارادوكس (25) شكننده مى‏شود كه رهايى از آن ممكن نيست; زيرا هر نظام و سيستم براى حركت‏خود در رسيدن به تكامل و توسعه خود داراى غايت و هدف مى‏باشد . اگر غايت‏حركت، به درون آن سيستم و نظام برگشت كند آن سيستم دچار بن‏بست مى‏گردد; چرا كه حركت تكاملى خود را به جهت و غايت‏بيرونى معطوف نكرده است و چون حركت و تكامل يك نظام در سيكل و مدار بسته صورت نمى‏گيرد، نيازمند برون‏رفت از سيكل بسته است . از اين رو، در نظام مدرنيته نيز جهت و غايت‏حركت آن به امر و موضوعى برگشت مى‏كند كه نمى‏تواند موجبات رشد و تكامل حقيقى را فراهم كند; زيرا رشد و توسعه را به امر مادى و دنيوى محض معطوف كرده است كه به لحاظ محدوديت و كمبود منابع طبيعى و از سوى ديگر حرص و طمع مادى روز افزون كه از سوى مكانيسم‏هاى تبليغى مستمر در مردم ايجاد مى‏شود، قدرت حل و رفع تنازعات بشرى را ندارد . اين تنازع، بقاى امنيت و آسايش و بقاى يك نظام را با تهديد جدى و خطرناك مواجه مى‏كند . در واقع، نظام و ساختار اجتماعى مادى هر چند در مقياس جهانى، جامع بشريت را نيز تسخير كند، باز نمى‏تواند منشا كرامت‏حقيقى انسان و همكارى و تعامل اجتماعى و نيز سرچشمه ايثار كه ضرورت اصلى و عنصر حقيقى دفع تنازع انسانى است گردد .

«اين تصور كه حول محور تنازع مى‏توان توسعه در آرامش آفريد، خيالى است كه نمونه‏هاى نقص آن را در كليه ابعاد سياسى، فرهنگى و اقتصادى در نظامهاى بسيار توسعه يافته غرب، مى‏توان ملاحظه نمود .» (26)

«توليد نياز و عدم امكان براى ارضاى نياز در سطحى كه نياز توليد شده منجر به نزاع درونى و بيرونى بين فرد و نظام گشته و از آنجا كه منافع خود با نظام درگير مى‏شود ناهنجارى و تنازع را نتيجه مى‏دهد ...

در توسعه مادى ابتهاج و سرورى مادى اصل قرار مى‏گيرد و توسعه به پيدايش تحرك روانى به گونه‏اى تعريف مى‏شود كه منشا تغيير ساختارهاى اجتماعى شده و به رشد دائم التزايد اقتصادى مى‏انجامد . به عبارت ديگر، هدف توسعه اقتصادى تحرك مادى انسان در جهت پرستش هر چه بيشتر ماده است .» (27)

اساسا در نظامى كه جهت تكاملى حيات، به انگيزه‏هاى صرفا دنيوى و مادى هدايت مى‏شود حتى به اين دغدغه مادى و دنيوى در حيطه محدود حيات هم نمى‏توان نائل شد چه رسد به دغدغه‏هاى حقيقى و متعالى انسان .

«انگيزش در نظام مادى با طبقاتى كردن بهره‏وريهاى مادى است; يعنى طبقاتى شدن بهره‏ورى اعم از اين كه به صورت نظم سرمايه‏دارى و يا نظام سياسى باشد قطعا به بهاى محروميت اقشار وسيعى از جامعه منجر خواهد شد .» (28)

پس با توجه به آن چه گفته شد، حل معضل تنازع بشرى با فرض اصل محدوديت منابع انسانى و طبيعى و نيز با فرض اصل هدفدارى خلقت و با اتكا بر محوريت متغير اصلى; يعنى حيات دنيوى پايان نخواهد يافت . چنين معضلى تنها در سايه انگيزشهاى اجتماعى دين ميسر خواهد شد . از اين رو، گرايش جهان به سمت دين، بازتاب درك عمومى جامعه است از اين كه برابرى و عدالت و امنيت و احساس سعادت، در جوهر دين نهفته است و هيچ نظام مادى قادر به تحقق چنين آرمانهاى بشرى و فطرى نبوده و نخواهد بود . اساسا در صورتى مى‏توان رفع تنازعات بشر را متوقع بود كه محور كار را ايثار و تعاون بدانيم نه حرص دنيوى . اين مساله با وجود آموزه‏هاى دينى قابل تحقق است و مى‏توان نيازها را به گونه‏اى تعريف كرده كه به كرامت و هويت انسانى لطمه نخورد; يعنى نيازها را محدود كرده و به ميزان قدرت انسان، مسؤوليتش افزون گردد . از اين رو، بايد در پايين آوردن سطح نيازها و بالا بردن سطح مسؤوليت افراد، همت گمارد . تحقق تمام عناصر فوق در سايه دين صورت مى‏گيرد; چرا كه انگيزشهاى اجتماعى دين بر اساس دنياطلبى نيست . بنابراين، مظالم دنيوى و تنازع حيوانى در اين مقام حتى فرض تصور نيز ندارد .

بر همين اساس، جهت‏گيرى بايد در مسيرى باشد كه غايت تلاش را به دنيا تعريف نكند; آنگاه ايثار نسبت‏به عالم دنيا امر قهرى خواهد بود . ما مدعى هستيم كه بهاى تكامل قدرت، صرفا در نظامى كه بر اساس سير به آخرت باشد مى‏تواند تنها نظامى محسوب گردد كه فرض محروميت در آن مطرح نباشد، چه اين كه در بقيه نظامها اصلا فرض منطقى چنين امرى وجود ندارد . (29)

حاصل اين كه ابزارها و تكنولوژى مدرن به عنوان نمادى‏ترين و محسوس‏ترين محصولات عينى نظام مدرنيته با قرار گرفتن در جريان توسعه ارضا و نياز مادى، از سطح مجارى حسى انسان عبور و در عميق‏ترين لايه‏هاى وجود انسان، خانه كرده و شدت تعلقات دنيوى انسان را در وحدت و كثرت جديد، روز افزون مى‏كند .

«ايزن اشتادت معتقد بود عناصر نوسازى از طريق تراوش به جوامع توسعه نيافته شكل مى‏گيرد و اقتصاد و تكنولوژى غربى سبب دگرگونى كلى در كشورهاى در حال توسعه خواهد شد . به زعم او، روند صنعتى شدن، پيوسته با ايجاد تشتت در الگوهايى كه قبلا كارا بودند و روشهاى توليد همراه است و بسيارى از مهارتهاى گذشته را غير ضرورى مى‏كند و در زمينه‏هاى خانوادگى نيز خانواده‏ها بسيارى از وظايف قديمى خود را از دست مى‏دهند .» (30)

واقعيت عينى نشان داده است كه به كارگيرى محصولات مدرنيته در جوامع اسلامى به هيچ وجه كارآمدى و جهت و غايت دنيوى و و سكولار آنها را تغيير نداده است . حتى با تغيير كاربرى آن نيز نمى‏توان از اين ابزارها و محصولات، به غايات و مقاصد دينى رسيد; زيرا از هر ابزارى نمى‏توان به هر غايت و مقصدى نائل آمد . ابزارها و تكنولوژى مدرن با دميده شدن روح نظام مدرنيته در آن، معطوف به غايات منطوى در ذات خود مى‏باشد و نسبت‏به اين غايات نيز به لحاظ ذات انحصارگرايانه‏اش هيچ نوع تكثر و تسامحى را در سهم حضور و تاثير گذارى در مقياسهاى مختلف پذيرا نمى‏باشد .

مراحل رشد مدرنيزاسيون و سكولاريزاسيون

در پايان مطلب مى‏خواهيم به اين نكته اذعان كنيم كه نظام مدرنيته غرب داراى يك نظام فكرى منسجم، هماهنگ و مدرن مى‏باشد كه بر اصالت دنيا و سكولاريزاسيون به عنوان مؤلفه و متغير اصلى آن بنيان گشته است . بدينسان مدرنيته به لحاظ ماهيت توسعه‏طلبى و افزون‏خواهى‏اش كه نتيجه تكيه بر بعد و ساحت نازل هستى; يعنى حيات دنيوى مى‏باشد در مرزها و حصار جغرافيايى محدود نمانده و به آن قانع نمى‏شود و در تحت عنوان مدرن شدن، در سوداى غربى‏سازى جهان بوده و هست . در جريان غربى‏سازى نيز از ابزارهاى محسوس و محصولات عينى چشمگير و مؤثر در راندمان زندگى دنيوى; يعنى تكنولوژى و صنعت (كه متناسب با بافت اقليمى و مذهبى و اجتماعى نيست) بهره مى‏جويد .

بر همين اساس، مدرن شدن به عنوان يك فرايند اجتماعى در صورتى تحقق مى‏يابد كه موانع توسعه مدرنيته در سه مرحله پيدايش، تغير و تكامل آن برداشته شود . طبعا سطح و ميزان چالش مدرنيته در هر مرحله‏اى به تناسب درگير شدن با سطح و عمق لايه‏هاى مفاهيم دينى و مبانى مستحكم اعتقادى، متفاوت خواهد بود . از اين رو، مدرنيته در مرحله تكوين خود در به هم ريختن مكانيسم دفاعى عناصر دينى نمى‏توانست همان مهندسى اجتماعى را تدارك ببيند كه در مرحله تكامل خود نسبت‏به دين و مذهب ارائه مى‏كند; زيرا هنوز در مرحله تكوين مدرنيته، سطح ديندارى در لايه‏هاى باطنى انسان در حال گذار، ريشه دوانده و از نسبتهاى دينى و متافيزيكى در همه مقولات و موضوعات نگسسته است . اين فرايند مدرن شدن با گام گذاشتن در هر مرحله، سطحى خاص از نظامهاى دينى و مفاهيم متافيزيكى آن را به چالش فرا مى‏خواند . در اين مجال، آنچه كه مى‏تواند در حركت و رشد مدرنيته به عنوان سپر دفاعى در برابر واكنشها و حساسيتهاى اجتماعى ناشى از رنجهاى جدايى از ريشه‏ها و نظامهاى دينى توده‏ها و مردم به كار آيد، نظريه سكولاريزاسيون است . اين نظريه به عنوان يك فرايند اجتماعى در سير تطور مدرنيته غرب در هر سه مرحله تغيير، پيدايش و تكامل، رسالت و وظيفه ايجاد بستر اجتماعى و تاريخى مناسب را به عهده مى‏گيرد . اما اين كه دنيوى شدن به عنوان يك فرايند تلقى مى‏شود نبايد ما را از اهداف ايدئولوژيك پنهان و مهندسى اجتماعى پشت‏سر آن دچار غفلت كند . براى تبيين لازم است نگاهى اجمالى به سير تطور و تكامل تكنيك‏ها و ابزارهايى كه انسانها در زندگى روزمره خود به كار مى‏بستند بيندازيم . از آنجا كه ابزارها و تكنيك‏ها ظرف ظهورهاى عينى و محسوس هر نظام فكرى تلقى مى‏شود كه در ظرف زمانى متناسب، حادث مى‏گردد و از رهگذر آن، ساختارها و روابط اجتماعى در جامعه پديد مى‏آيد كه مبانى انديشه و خلقيات آن جامعه را متاثر ساخته حتى ساختار روانى و اجتماعى موجود را تغيير مى‏دهد . از اين رو، براساس يك تقسيم‏بندى مى‏توان فرهنگ جوامع را با توجه به متاثر شدن از ابزارها و تكنولوژيها به سه نوع متمايز از يكديگر تقسيم كرد: 1 - فرهنگ ابزارها; 2 - فرهنگ تكنوكراسى; 3 - فرهنگ تكنوپولى . به اعتقاد نيل پستمن با روند تكاملى هر يك از دوره‏ها سطح و ميدان جديدى از چالشها و درگيريها ميان نظام تكنيك و نظام مفاهيم دينى، گشوده مى‏شد .

البته در دوره فرهنگ ابزارى، به لحاظ استخدام آن در غايات و اهداف دينى و فرهنگى عملا بين نظام دينى و ابزارهاى تكنيكى آن دوره، تعامل و پيوند مستحكمى را مى‏توان شاهد بود . در اين مقطع هيچ گاه ابزار و آلات اختراع شده، دخالت‏يا نفوذى در مبانى فرهنگى آن جامعه نداشتند و عقايد و سنن را دگرگون نمى‏كردند يا دست كم به قصد اين دگرگونى و با هدف تخريب اين مبانى ساخته و به كار گرفته نمى‏شدند . به همين جهت، مانع انجام آداب و سنن دينى يك جامعه نبودند .

«تعاليم مذهبى و جهان‏بينى دينى، ايدئولوژى هدايت‏كننده و كنترل‏كننده‏اى بود كه كاربرد ابزار و آلات و كم و كيف استفاده از آنها را تعيين مى‏كرد . به عبارت ديگر، اين ابزارها و آلات بود كه در خدمت ايدئولوژى قرار داشت . علاوه بر اينها مى‏توان گفت كه جوامع برخوردار از فرهنگ، ابزار آلات و وحدت و همگنى خود از مبانى متافيزيكى گرفته و پيوستگى خود را مرهون تعاليم و حاكميت قوانين مذهبى هستند . اين تفكر متافيزيكى و دينى است كه به هستى معنى مى‏بخشد و مانع آن مى‏شود كه تكنيك، خود را بر انسانها و نيازهاى آنان تحميل كند .» (31)

اما با گام گذاشتن در دوره تاريخى بعدى و تحول و تكامل ابزارى كه محصول تغيير و دگرگونى در نظام فكرى آن مى‏باشد، شاهد ظهور فرهنگ تكنوكراسى در قرون وسطى هستيم كه آغاز شكل‏گيرى جبهه و ميدان درگيرى ميان اين فرهنگ تكنوكراسى و نظام مفاهيم دينى است .

«در يك جامعه تكنوكراسى يا «فن‏سالارى‏» ، ابزار و آلات نقش كليدى را در جهان انديشه‏هاى فرهنگى آن جامعه برعهده دارند . همه شرايط، تحولات، خواسته‏ها و همه ويژگيهاى اجتماعى بايد تا حدود زيادى تابع خواسته‏ها و ضوابطى باشد كه رشد اين ابزارآلات و سير تحولى و تكاملى آن ايجاب مى‏كند . از زندگى جمعى و شرايط اجتماعى آن گرفته تا دنياى مفاهيم و سمبلها همه تابع متغير خواسته‏اى جبرى و توقعات ناشى از سير تكاملى اين تكنيك‏ها مى‏باشند . در اين جامعه، ابزار تكنيك در اجتماع و فرهنگ هضم نمى‏شود بلكه به آن هجوم مى‏برد و خود بر آن است كه به فرهنگ تبديل گردد . در اينجاست كه بايد سنن و آداب، افسانه‏ها و عقايد، سياست و مقررات و حتى مذهب، براى بقاى خود وارد نزاع شود و دست‏به مقاومت‏بزند .» (32)

البته سطح چالش بين نظام تكنيك; يعنى فرهنگ تكنوكراسى با مذهب و سنتهاى رايج، به شكل درگيرى حذفى و تخريب يكديگر منجر نشد، بلكه اين تكنوكراسى به بشريت، ايده و انديشه ترقى را اعطا كرده و اين توهم و تلقى از پيشرفت و ترقى در يك روند فرسايشى، قيود و بندهاى سنتى و مذهبى را سست كرد . در نهايت، اين فرهنگ تكنوكراسى نظمى جديد را نويد داد كه تامين آزاديهاى جديد و شكلهاى جديدى از سازماندهى و تشكيلات اجتماعى و عمومى را سبب گرديد و موجب افزونى شتاب در تمام حوزه‏هاى حيات گرديد .

«تكنوكراسى به انهدام كامل و تمام عيار آداب و سنن زندگى اجتماعى و تخريب تمامى ارزشها و سمبلهاى فرهنگى نپرداخت، بلكه جايگاه خود را وراى همه اينها قرار داد . هر چند از جسارت و كارايى آنها مى‏كاست ولى به انهدام كامل و خنثى‏سازى تمام عيار آنها دست نيازيد . در امريكاى قرن نوزدهم هنوز انسانهاى مذهبى و پايبند به مبانى عقيدتى، وجود داشتند . گناه هنوز جايگاهى در ذهن و انديشه و جان انسانها دارا بود . در آمريكا تكنوكراسى به تحقير اين جهان‏بينى و اين بناى فكرى كه مى‏خواهد سروكارى با تكنوكراسى نداشته باشد و حتى وجوه مشتركى نيز با آن ندارد، مى‏پردازد و از سويى به قطعه قطعه كردن اين نظام فكرى مى‏پردازد و موجبات از خودبيگانگى صاحبان اين باورها را فراهم مى‏سازد و از سوى ديگر نه به انهدام كامل آن دست مى‏زند و نه توان تخريب كامل آن را دارد .» (33)

از اين روى، تكنوكراسى تا اين مرحله چون در آغاز راه بود، هنوز اين قدرت را نداشت كه نيازهاى درونى انسان را متحول كند و زبان و بافت اجتماعى آن را تغيير دهد اما با ظهور تكنوپولى (انحصارگرى تكنولوژى) امپراطورى تكنولوژى به حذف رقيب مى‏پردازد ولى اين حذف، مشروعيت رقيب را ساقط نمى‏كند، به آن انگ بى‏خردى و جنون نمى‏زند و حتى از شهرت آن نمى‏كاهد .

«با ظهور تكنوپولى (انحصارگرى تكنولوژى) يكى از اين دو جهان‏نگرى از صحنه حذف مى‏گردد . امپراطورى تكنولوژى به حذف رقيب خود مى‏پردازد . اين امپراطورى، رقيب خود را از مشروعيت‏ساقط نمى‏كند، به او انگ بى‏خردى و جنون نمى‏زند و حتى از شهرت او نمى‏كاهد، بلكه او را نامرئى ساخته و بى‏تاثير مى‏كند و اين توفيق را از اين راه به دست مى‏آورد كه به مذهب، هنر و خانواده، سياست، تاريخ، حقيقت، حوزه شخصى افراد، هوشيارى و روشنگرى، مفاهيمى ديگر مى‏دهد; آنها را آن طور معنى و معرفى مى‏كند كه توقعات اين امپراتور آن را ايجاب مى‏كند . به عبارت ديگر تكنوپولى، تكنوكراسى غلبه يافته مستند و بلامنازع است .» (34)

به اعتقاد پستمن در نهايت و در كانون و مركز اين نزاع، درگيرى بين علم و باورهاى دينى بود نه تكنولوژى كه خود تبديل به يك اعتقاد و باور اجتماعى شده بود كه از آن مى‏توان به آغاز يك «الهيات صنعتى‏» نام برد . در اين رابطه سيدمان نيز رشد و توسعه سكولاريزاسيون; يعنى كاهش و نقصان تاثير اجتماعى و عمومى دين را به موازات «مدرنيزاسيون‏» مورد توجه قرار مى‏دهد كه پايان آن، به انحصار دين در حوزه شخصى مى‏انجامد . وى مى‏نويسد:

«با تغيير زيرساختهاى مادى جوامع غربى در فرايند مدرنيزه شدن، چارچوب‏هاى نمادين كه هويت، نظام ارزشى و سامان اخلاقى فرد را براى او معنى‏دار مى‏كردند نيز تحول يافتند و سازگارى خويش را با اقتدار و سامان سنتى از كف دادند . اكنون مى‏بايست الگوهاى ادراكى تازه از واقعيت، مقولات، زبان، اخلاق و نمادهاى موجود در فرهنگ و زبان متاخر بر مسيحيت‏سنتى پديد مى‏آمد . تا اواخر قرن هيجدهم، علم با خرد تحليلى و عرفى، به زبان مقبول تبديل شده بودند كه به مشروعيت هنجارهاى اخلاقى مفروض قائل بودند .» (35)

«يك فرهنگ عرفى لزوما به نفى و كنار گذاشتن دين منتهى نمى‏شد بلكه آن را به صورت تعهدى شخصى و ارادى در مى‏آورد كه به افراد كمتر و كمترى محدود مى‏شد .» (36)

«دين با از دست دادن بنياد عمومى و نهادينه خود ديگر نمى‏توانست مايه وحدت فرهنگى باشد . دين فراتر از آن با رقبايى از نيروهاى نمادين غيردينى مثل ديدگاه‏هاى جهان‏شمول فلسفى يا ايدئولوژيهاى سياسى رو به رو بود . دين فقط به قلمرو شخصى رانده نمى‏شد، بلكه به يك تعهد شخصى نسبت‏به امر اجتماعى و در حال افول تبديل شده بود .» (37)

حاصل اين كه اين تحولات تدريجى كه در سير تكاملى نظام مدرنيته نسبت‏به مفاهيم و آموزه‏هاى دينى رخ مى‏دهد نمى‏تواند به مكان و جغرافياى خاص محدود بماند . هر چند به لحاظ خاستگاه تاريخى، اولين جامعه دينى كه تجربه تلخ سكولاريزاسيون ديده، دين مسيحيت است ولى اين تجربه، صرف نظر از عوامل و علت درونى ساختار نظام دين مسيحيت و دستگاه حكومتى آن، بيش از هر امرى يك تحول بيرونى است كه ضرورت و اقتضاهاى عصرى را در دل آن جامعه دينى ايجاد كرده و در آن رخنه مى‏كند و در نهايت‏با ضرورتها و نيازهاى زمانه، هم‏شتاب مى‏گردد . به همين جهت، تجربه چنين پديده تاريخى نسبت‏به ديگر جوامع دينى (همچون جامعه اسلامى) بستگى تام به نوع تجربه و آزمون تاريخى دارد كه در رويارويى با مدرنيته اخذ خواهند كرد . طبيعت و خصلت نفوذ و تاثير شگرف مدرنيته با تكنولوژى پيچيده خود به گونه‏اى است كه به محض مواجهه و تفاهم، خود را به سرعت و دقت‏بر منطق حاكم بر يك دين تحميل مى‏كند . از اين رو، اولين ضرورت و نيازى كه از سوى دنياى غرب در آغاز گامهاى تفاهم و تعامل بر ذهنيت و روح مقابل (جوامع در حال توسعه) حس مى‏شود تحول درونى مفاهيم و آموزه‏هاى دينى، در جهت هم افق شدن با تحولات بيرونى مى‏باشد و سكولاريزاسيون ضرورتى است كه افقهاى تعامل و تفاهم دو رقيب (نظام مدرنيته غرب و نظامهاى سنتى و دينى) را به مرز مشترك مى‏رساند . به عبارتى زبان سكولار و دنيوى، لطيفترين زبان تفاهم با نظام مدرنيته است و گرنه با حفظ زبان دينى و منطق حاكم بر دين و در عين حال دغدغه تحقق آرمانهاى اجتماعى و سياسى دينى داشتن، ثمره‏اش برچسب انحصارگرايى و ايدئولوژيك كردن دين، از سوى جريان سكولار است در حالى كه جامعه ايدئولوژيك نيز در نگاه آنها حكم يك جامعه توتاليتر (38) را دارد . فيلسوف غربى همچون پوپر كه پيامبر مدرنيته غرب محسوب مى‏شود، نسبت‏به نظامهاى ايدئولوژيك چنين ايده‏اى دارد . در ايران نيز روشنفكران پوپرى (به ادعاى پيروى از وى) از ايدئولوژى، گريزان مى‏باشند .(39)

«طرفداران مدرنيزم معتقدند كه جامعه براى مدرن شدن ابتدا بايد صنعتى شود . شروع مدرنيته از 200 سال پيش است . در اين نظريه، اصطلاح جامعه صنعتى به معنايى به مراتب وسيعتر از تكنولوژى اقتصادى است; زيرا صنعتى شدن، يك روش زندگى است كه تغييرات اقتصادى، اجتماعى، سياسى و فرهنگى را مطرح مى‏سازد . با ايجاد تغييرات صنعتى، جامعه به سوى مدرنيته پيش مى‏رود كه اين مدرنيزه شدن روندى مداوم و بى‏انتهاست .

جوامع غربى در طريق مدرنيزه شدن به تنهايى پيش نمى‏رفتند بلكه جاده را براى بقيه جوامع نيز صاف مى‏كردند . به گفته ماركس: «كشورى كه از نظر صنعتى توسعه يافته‏تر است‏به صورتى آينه‏وار آينده كشورهاى كم توسعه‏يافته را نشان مى‏دهد .» مدرنيزاسيون، در بالاترين سطحش به تفكر غير روحانى و غير معنوى و نيز عدم حيرت نسبت‏به جهان منتهى مى‏شود . مدرنيزاسيون، تمامى قدرتهاى فوق بشرى و فوق طبيعى مانند خدايان و ارواح را كه با فرهنگهاى غير صنعتى متناسب بود، نفى مى‏كند . مدرنيزاسيون، باعث اشاعه روند سكولاريزاسيون مى‏باشد; به اين معنا كه منطق و علم، جايگزين اعتقادات و آداب مذهبى مى‏شود . محتمل است كه سكولاريزاسيون، ارثيه مسيحيت‏باشد; زيرا هيچ مذهب ديگرى به اين نحوه تفكر منجر نمى‏شود . شروع سكولاريزاسيون در اروپاى پروتستانى بخشى از مجموعه صنعتى شدن بود ... اگر چه سكولاريزاسيون، يك روش و اصول توسعه‏اى در جهان مدرن است ولى به اين معنا نيست كه مذهب كاملا از جامعه دور شده باشد بلكه هنوز آداب مذهبى در جوامع مدرن وجود دارد . امورى مانند غسل تعميد مسيحى‏ها و عروسى‏هاى كليسا هنوز ادامه دارد و حتى در بعضى كشورها مثل انگليس و ايتاليا، كليسا نقش اجتماعى و اخلاقى مهمى بازى مى‏كند و بسيارى از مردم ممكن است كه همراه با اعتقادات علمى، سنتهاى مذهبى را نيز داشته باشند ولى همين نحوه مذهب نيز مركزيتش را در زندگى اجتماعى از دست داده است و در مقايسه با جوامع سنتى، مذهب جوامع مدرن، بسيار حاشيه‏اى مى‏باشد و بدنه زندگى را در اختيار ندارد .» (40)

نتيجه‏گيرى

در پايان سخن مى‏توان چند نتيجه كلى ارائه كرد . از مجموعه آنچه گفته شد مى‏توان استنباط كرد:

1 - پديده سكولاريزاسيون به لحاظ خاستگاهش، همزاد و از حيث جايگاه، همراه مدرنيته است; يعنى به لحاظ پديدارشناسى، موضوع و مقوله‏اى به نام سكولاريزاسيون، يك پديده جديد و مدرن است كه در بستر تاريخى خاص پديد آمده و سير و مراحل متفاوتى را طى كرده است كه از حيث مبنا، موضوع و مقياس نمى‏توان آن را به مفاهيم ساده و ابتدايى آن در ديگر ادوار تاريخى عالم تقليل داد . تقليل آن به مفاهيم روزمره و متداول عمومى بسيار ساده انگارانه تلقى مى‏شود . به همين جهت، اين پديده در تطور تاريخى خود از حيث قلمرو و عمق، از تطورهاى تاريخى مدرنيته پيروى مى‏كند .

اين همراهى و همگامى مدرنيته با سكولاريزاسيون را مى‏توان در جلوه و ظهورهاى نظام مدرنيته; يعنى تكنولوژى، صنعت، تحولات ساختارى و نهادى، زندگى شهرى كه محسوس‏ترين و عمومى‏ترين اشكال نمادين مدرنيته مى‏باشد، ديد كه با كاهش و نقصان تاثير اجتماعى و سياسى دين همراه است . بسيارى از تحليل‏گران، اهتمام زيادى به اين نكته نشان داده‏اند .

2 - پديده سكولاريزاسيون بيش از آن كه يك تحول درون‏دينى قلمداد شود يك تحول بيرونى است; يعنى در پديدار گشتن سكولاريزاسيون نقش كلام و دستگاه مسيحى در غرب، در رتبه بعد از تحولات بيرونى قرار داد . آنچه از شواهد و واقعيت تاريخ مى‏توان فهميد ايجاد بستر درون دينى مسيحى براى آزادسازى نيروى دنيوى ذخيره شده در بطن مسيحيت (ناشى از ضرورت تحميل شده از نيروها و جريانهاى بيرونى) است .

دين مسيحى بعد از اين ضرورت تحميل شده، براى رهايى از فشارها و بحران مشروعيت مفاهيم دينى خود و نيز گسستن از انگ كهنگى و تحجر از سوى اصلاح‏طلبان و طرفداران پروتستانيسم مسيحى محمل‏هاى درون دينى را براى همگامى و هم‏عصرى با فضاى مدرن رهگيرى و پيگيرى مى‏كند; مثلا مى‏توان گفت تفسير و قرائتى را كه لوتر در جريان اصلاح‏طلبى مذهبى از كلمه «تكليف‏» كه بار شرعى و معنوى داشت و آن را به معناى حرفه و فعاليت دنيوى تقليل داد ذكر كرد . اين نوع بازخوانى باز تفسير دينى، بسترساز سرمايه‏دارى مدرن شد (41) كه از آن به آزادسازى و رهايى نيروها و محمل‏هاى دنيوى سركوب شده در بطن مسيحيت، ياد مى‏شود .

در هر حال، با فرض دو نكته، ديگر انحصار تجربه پديده سكولاريزاسيون در حوزه جغرافيايى دين مسيحيت پذيرفتنى نخواهد بود اما در آزمون و تجربه تاريخى در مرتبه نخست، دنياى مسيحيت در آماج هجوم سلطه جويانه فضاى سكولاريستى قرار دارد ولى اين پديده با توجه به همزادى آن با مدرنيته و اين كه سكولاريزاسيون يك تحول بيرونى است، گسترش و شمول آن مى‏تواند فراتر از حوزه‏هاى دنياى مسيحيت را در بر گيرد . هر چند سطح و عمق چنين تجربه‏اى در دين مسيحيت‏با تجربه ديگران تفاوت دارد و آن نيز ناشى از اين امر است كه جوامع دينى تا چه اندازه در نظام مدرنيته هضم و منحل مى‏گردند و تا چه ميزان آن را با جوهره دينى عجين مى‏كنند .

البته نبايد از نكته ياد شده چنين برداشت كرد كه اين روند نقصان و زوال، ديگر مجال و فرصتى براى اختيار و اراده نمى‏گذارد; زيرا مكانيسم استبدادى تكنولوژى اطلاعاتى و ارتباطى، چنين ذهنيتى را به شدت دامن‏زده است . از اين رو، مى‏توان پيروزى انقلاب اسلامى ايران را آغاز شمارش معكوس شكست نظام مدرنيته تلقى كرد . همچنين آمار جنبشهاى دينى در جاى‏جاى دنياى مدرن، پيام روشنى از شكسته شدن فضاى جبرى نظام مدرنيته است . بدينسان ما نقطه پايان و مرز توقف سكولاريزاسيون را در پايان و سقف نهايى رشد و تكامل مدرنيزاسيون مى‏دانيم; يعنى با پايان تاريخ و دوره مدرنيته مى‏توان توقف پديده فوق را نيز انتظار داشت . به اعتقاد ما اين پايان، آغاز شده و با ملاحظه بيدارى فطرت دينى و جوشش انگيزشهاى ديندارى در سراسر عالم مى‏توان به آن پى برد .

3 - هر چند در تعريف، سكولاريزاسيون به يك فرايند اجتماعى تفسير مى‏شود و از آن، يك مفهوم و معنى توصيفى اراده مى‏شود اما با توجه به آنچه گفته شد سكولاريزاسيون در مسير مدرنيزاسيون به عنوان يك مهندسى اجتماعى گام به گام و مكانيسم تسهيل‏كننده عبور مدرنيته به نظامها و جوامع سنتى (كه هنوز جريان مدرنيته را تجربه نكرده‏اند) قلمداد مى‏شود . اين مهندسى اجتماعى با ابزارها و تكنولوژى پيچيده مدرن; با مكانيسم‏هاى روان شناختى و جامعه شناختى; با نفوذ در اندرون وجود انسان، قلب، فكر و عمل را تسخير مى‏كند . با رسوخ در اندرونى‏ترين حالات و تعلقهاى انسانى، وى را از درون براى يك تحول بيرونى آماده و مهيا مى‏كند . به همين جهت، انسان مدرن با فروريزى نظامهاى دفاعيش; يعنى مذهب و اعتقاد و تعلقهاى متافيزيكى آن خود را براى يك تحول اجتماعى و فرهنگى در حوزه كلان آماده مى‏كند . بدينسان انسان و جامعه مدرن زاييده مى‏شود كه در آن، نهادها و ساختارها و نظام ارزشى دينى رو به نقصان و زوال نهاده است اما واكنشها و نظام حساسيتها و شاخكهاى دستگاه سنجشى انسان در تمييز و تشخيص هنجارها از ناهنجارها از كار مى‏افتد . اين گونه، انسان و جامعه سكولاريزاسيون پرورده مى‏شود .

با اين نگاه است كه بعضى نظريه‏پردازان دينى غرب به اين نكته رسيده‏اند كه نظريه سكولاريزاسيون يك آموزه و مذهب است; نوعى ايدئولوژى است كه در آن، تمايلهاى ايدئولوژيك موج مى‏زند . به اعتقاد ما آنچه از هژمونى تاريخى و سلطه‏پذيرى غرب گفته شد و از نقش و كارامدى ابزار و تكنولوژى سخن رفت اين نظريه را تقويت مى‏كند كه سكولاريزاسيون يك مكتب و يك ايدئولوژى است .

اصولا هيچ نظريه‏اى را نمى‏توان خالى از بار ارزشى و تمايل ايدئولوژيكى ديد . هر نظر و تئورى از يك نظرگاه خاص نشات مى‏گيرد . (42) بر اين اساس هيدن مى‏گويد:

«بررسى در اين باره نشان مى‏دهد كه به واقع، هيچ نظريه‏اى وجود ندارد . عرفى شدن بيش از هر چيز يك ايدئولوژى و يك آموزه است كه يك انقطاع و جدايى ناخوش‏آيند، ميان دوره‏هاى تاريخى پديد آورده است .» (43)

«بى‏جهت نيست كه كسانى چون ديويد مارتين (Martin) وقتى مى‏گويد: «عرفى شدن مفهومى است كه بيش از آن كه ماهيتا خنثى باشد توسط بسيارى به عنوان ضد دينى ديده شده است‏» ; يعنى دنيوى شدن يك حركت توصيه‏اى با بار ايدئولوژيك بوده است . لذا نظريه عرفى شدن حكم آموزه مذهبى پيدا مى‏كند .» (44)

رابرت بلا نيز ايدئولوژيك بودن نظريه دنيوى شدن را مورد توجه قرار مى‏دهد . در اين رابطه هميلتون (45) در جامعه‏شناسى دين مى‏نويسد:

«بلا استدلال كرده است كه مفهوم دنياگرايى (سكولاريزاسيون) بخشى از نظريه جامعه نوين است كه در اصل از واكنش جنبش روشن انديش در برابر سنت مذهبى مسيحى سرچشمه مى‏گيرد . از ديدگاه بلا، خود اين نظريه به جاى آن كه يك نظريه علمى باشد در واقع، يك آموزه مذهبى است .» (46)

همين تمايل ايدئولوژيكى در دنيوى شدن باعث‏شده كه اشخاصى مثل العطاس اصطلاح سومى را كه بتواند بار ارزشى و توصيه‏اى آن را منتقل كند، جعل كنند . يكى از پژوهشگران، در اين زمينه مى‏نويسد:

«آميخته شدن اين نظريه با تمايلات و تمنيات غيردينى نظريه‏پردازان و تلاش براى قطعيت‏بخشيدن به مفروضات و تخطى‏ناپذير نمودن پيش‏بينى‏ها، باعث گرديده است تا با عدول از عينيت‏گرايى علمى و زير پا نهادن بى‏طرفى ارزشى، مفهوم سومى كه از آن با عنوان «ايدئولوژى عرفى شدن‏» ياد كرده‏اند، متولد شود .» (47)

«العطاس ضمن اشاره به همين تفاوت ميان دنيوش به عنوان نظريه و دنيوى‏گرى به عنوان ايدئولوژى، به نقل از كاكس، مفهوم سومى را كه بى‏شباهت‏به مدعاى بلا نمى‏باشد تحت دنيوش‏گرى (secularizatioism) معرفى مى‏نمايد .» (48)

 

پى‏نوشت:

1) كارشناس ارشد كلام، محقق و نويسنده .

2) سيد جعفر مرعشى، نظام فكرى، سازمان مديريت صنعتى، تهران، چاپ اول، 1377، ص 123 .

3) همان، ص 127 .

4) همان، ص 123 .

5. E.F. Schmacher.

6. cycle.

7) شوماخر، اقتصاد با ابعاد انسانى، ترجمه على رامين، انتشارات سروش، تهران، چاپ سوم، 1372، ص 29 .

8) ر . ك .: محمدرضا خاكى قراملكى، توسعه جهانى و گفتمان سكولار، مجله رواق انديشه، ش 25 (دى 1382) .

9. Lorner.

10) سيد جعفر مرعشى، توسعه اجتماعى، سازمان مديريت صنعتى، تهران، چاپ اول، 1377، ص 64 .

11) ر . ك .: محمد مددپور، درآمدى به تكنولوژى اطلاعات، تربيت، تهران، 1375، صص 20 - 19 .

12) همان، ص 18 .

13) شوماخر، پيشين، ص 114 .

14) سيد جعفر مرعشى، پيشين، ص 157 .

15) حميد مولانا، ظهور و سقوط مدرن، كتاب صبح، تهران، چاپ اول، 1380، ص 215 .

16. Neil Postman.

17) نيل پستمن، تكنوپولى، تسليم فرهنگ به تكنولوژى، ترجمه صادق طباطبايى، انتشارات اطلاعات، تهران، 1373، ص 121 .

18) محمد مددپور، خودآگاهى تاريخى، حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى، تهران، چاپ اول، 1372، ص 135 .

19) سيد جعفر مرعشى، پيشين، ص 27 .

20) سيد مرتضى آوينى، فرداى ديگر، انتشارات برگ، تهران، چاپ اول، 1373، صص 82 - 81 .

21) همان، صص 84 - 83 .

22. Thompson.

23) جان ب . تامپسون، ايدئولوژى و فرهنگ مدرن، ترجمه مسعود اوحدى، آينده‏پويان، تهران، چاپ اول، 1378، ص 14 .

24) ژان بشلر، ايدئولوژى چيست؟ ، ترجمه على اسدى، انتشارات سهامى، تهران، ص 157 .

25. Paradox.