“جنگ بين مسيحيت و اسلام از زمان قرون وسطي تا به امروز به اشكال مختلف شعلهور بوده است و يك قرنونيم است كه اسلام تحت سيطره غرب و تمدن اسلامي خاضع تمدن مسيحي ميباشد. ”(1)
ژنرال گارو پس از پيروزي در جنگ ميسلون در خارج دمشق و در اوايل اشغال سوريه به وسيله فرانسه، بلافاصله به سوي قبر صلاحالدين ايوبي (فاتح جنگهاي صليبي) در جامع اموي شتافت و در حالي كه با پايش به قبر ميزد، گفت:“صلاحالدين ما اكنون برگشتيم!” (2)
و پس از اشغال قدس در جنگ جهاني اول، ژنرال اروپايي گفت: “امروز جنگهاي صليبي، پايان يافته” (3)
“روستو” نيز به عنوان رئيس بخش برنامهريزي وزارت امور خارجه آمريكا، معاون وزير امور خارجه و مشاور جانسون گفته بود: “همانا هدف استعمار در خاور ميانه نابودي تمدن اسلام است و ايجاد اسرائيل، جزئي از اين نقشه ميباشد كه ادامه جنگهاي صليبي تلقي ميگردد. (4)
به همين خاطر “نيكسون” خود و ساير رؤساي جمهور آمريكا را به واسطه تعهد اخلاقي، ملزم به حفظ اسرائيل ميداند.(5)
بالاخره ميسيو “بيد” (يكي از وزراي خارجه فرانسه) در پاسخ به توضيحي كه از او در مورد جنگ مراكش خواسته شده بود، اعلام كرد: “به درستي كه جنگ هلال و صليب است!” (6)
كم نيستند، مورادي كه در طول دو جنگ جهاني، اروپاييان به بهانه حمايت از اقليتهاي ديني و خصوصاً مسيحي، خود را ملزم به مداخله در امور كشورهاي عثماني، روسيه و ساير كشورهاي اسلامي و جهان سوم كردهاند. حال آيا دغدغه غرب، تعصب ديني است؟ سابقه تاريخي پاسخ منفي ميدهد. نويسندگان كتاب “التبشير و الاستعمار في البلاد العربيه” اين مسأله را ريشهيابي كردهاند. در آنجا آمده است:
“از جمله دلايل شايعي كه براي جنگهاي صليبي وجود دارد، علل مذهبي و در نهايت آن فتح بيتالمقدس است. در حالي كه حقيقت دستيابي و سيطره بر شرق، اسلامي بود كه به عنوان عمده مركز اقتصادي و دفاعي قلمداد ميگرديد.” (7)
با توسعه تجاري و صنعتي غرب و رخوت مسلمانان، زمينه تمسك به اين حربه شديدتر شد و شرقشناسان و مبلغان مسيحي به عنوان مناديان استعمار، ابزارهاي قابل توجيه و مشروعيتبخشي را براي سردمداران منفعتطلب غرب پيريزي كردند كه حدود آن تنها بوسيله خود آنان تعريف ميشد. لذا به اسم دين، از دو جنگ استعماري جهاني تنها براي ساختن اسطوره كشتار شش ميليون يهودي بسنده كردند تا با نوحهسرايي بر آنها ادامه استعمار را با تاوانكشي از مسلمانان بيگناه ميسر سازند. گويي هم اينان نبودند كه به اسم مسيحيگري و محو تمدنهاي بدسرشت، بزرگترين نسلكشيهاي تاريخ را با شكار شصت ميليون سرخپوست و صد ميليون سياهپوست براه انداختند. (8) و حتي امروز – و اين لحظه كه نوشتار رقم ميخورد – بزرگترين تجمع سياهان در اعتراض به رويه نژادپرستانه دولت كلينتون آغاز شده است. اين رويه منافقانه غرب تا به آن جا پيشرفته است كه نظريهپرداز بزرگ شوراي روابط خارجي آمريكا و سهجانبهگرايان نيز در توجيه نظريه خود پيرامون برخورد تمدنها به اين رفتار استناد ميكند. “هانتينگتون” سكوت غرب در كشتار مسلمانان بوسني، و جسارت آن در حمله به عراق و حمايت شوروي در تجهيز ارمنستان را نشانههايي از نزاع تمدنها در آينده ميداند.(9) البته “ريچارد نيكسون” رئيس جمهور اسبق آمريكا را بايد از پيشكسوتان طرح مسأله “تجديد حيات جهان اسلام” و پيامدهاي آن براي غرب، به شمار آورد.
ولي در اثر خود تحت عنوان “فرصت را از دست ندهيد”،(10) جهان اسلام را عامل مهم و در عين حال خطرناك جهان بعد از جنگ سرد نشان ميدهد. ايشان تفكرات “بنيادگرايي اسلامي” را عنصر اصلي ناآراميها و حركتهاي انقلابي جهان سوم در قرن آينده ميبيند. به اعتقاد وي اسلام، عامل محرك جهان سوم و جايگزين كمونيسم بياعتقاد در اين كشورهاست. نيكسون “تفكرات انقلابي” را كه در اكناف جهان سوم بوسيله افراطيون مطرح ميشود، مانند كمونيسم فريبنده غرب ميداند. با اين تفاوت كه “انقلاب كمونيستي” فقط به تأمين نيازهاي مادي انسان توجه ميكند، اما “انقلاب اسلامي” به تأمين نيازهاي معنوي انسان نيز عادت دارد. از نظر نيكسون، تندبادهاي تغيير و دگرگوني، جهان اسلام را فرا ميگيرد، آنچنان كه غرب نميتواند جلودار آنها باشد، اما ميتواند جهت آنها را منحرف سازد. (11) آنگاه ميافزايد:
“… اگر آمريكا همچنان نسبت به درگيريههايي كه در آن، ملل مسلمان قربانياند، بيتفاوت باشد، در واقع جهان غرب و جهان اسلام را به برخورد با هم دعوت كرده است.”(12)
آنچه حقيقت اين تحليلها را مشهود ميسازد، انگيزههاي طراحي آنهاست. هيچ يك از اين نظرات نه تحفهاي براي دين و مذهب تلقي ميشود و نه تمدن مشتركي در راستاي تكامل بشري ميباشد. وجه اشتراك اين گونه تبيينها با لعاب ديني اصرار برانگيزهاي است كه امروز، سردمداران سرمايهداري جهاني دنبال ميكنند و آن بحث “منافع” است. در وراي اين ارزش ساير امور مجازند؛ ولي به مخاطره افتادن اين انگيزه، مساوي با قرباني شدن هر نوع تقدس، ولو مذهبي ميباشد. امروزه عملكرد سركرده سرمايهداري جهاني و مدعي نظم نوين، چيزي جز جلب منفعت نيست. دليل عدم مداخله در بوسني را صريحاً نبود منفعت در آن منطقه ذكر كرده و علت حضور در جنگ خليج فارس را ضرورت منافع توجيه ميكند. تحليلگران عرصه قدرت، اكنون به اين درك رسيدهاند كه با فروپاشي جهان كمونيسم، شيوع خلاء هويت در جهان غربي بوسيله رونق اسلامگرايي و تجدد حيات ديني در حال پر شدن است. بنابراين عاليترين وسيله تحكيم ثبات مبتني بر سيطره ايالات متحده آمريكا، تمسك به امور وجيهي چون دين است. لذا مدام دين اسلام را در قالب افراطگرايي و ناصوابي جلوهگر ميسازد، تعبير شمشير اسلام در الگوهاي طالباني تمثيل آورده ميشود، بنيادگرايي اسلامي مساوي با بربريت قرون وسطاي اروپا قلمداد ميشود و شاهد آن الجزاير است كه به اسم جنبش اسلامي عنوان ميگردد. شايد اين نوع بيان، ما را به ياد تئوري توطئه بيندازد و آن را توهم انگاريم؛ ولي حقيقت آن است كه تعبير توهم توطئه از تئوري نيز خود يك نوع توطئه و سادهانگاري معصومانه است كه ذات امپرياليستي حاكمان جهان، فارغ از آن نمود يافته است. خوشباوري ملل مسلمان و جهان سوم، چيزي از ترفتندها و عنادهاي جويندگان منفعت نميكاهد. برائت از شرارت در ذات استعماري قدرتي چون آمريكا حتي بر مردم ايالات متحده هم باورنكردني است و اين دولت همواره براي توجيه توسعه عملكردهاي مداخلهجويانه خود در ساير كشورها به تئوري توطئه و وجود برنامهريزي بر ضد استناد ميجويد، تا آنجا كه منتقد معروف سياست خارجي آمريكا “نوام چامسكي” ميگويد:
“اين الگو در طول عمر دوران پس از جنگ رايج بود، و در حقيقت اين امر، قوانين عمومي هنر سياستمداران و ايدئولوژي نهفته در آن را به نمايش ميگذارد. سياستمداران، در واكنش، براي توجيه برنامههاي خود “امنيت” را مستمسك قرار ميدهند و پشت اين توجيهات، كمتر دلايل منطقي وجود دارد. ما معمولاً به اين نتيجه ميرسيم كه خطراتي كه امنيت را تهديد ميكند، از قبل برنامهريزي شده است – ميپذيريم كه گاهي هم براي هدفهاي ديگر سازماندهي شده است – تا مردم بيتفاوت را متقاعد كنيم كه ماجراجوييهاي خارج از مرز يا مداخلات پرهيزينه در اقتصاد داخلي اين كشورها را بپذيرند. سازههايي كه نوعاً سياست دوران پس از جنگ بر اساس آنها شكل گرفته، براي تحميل و يا حفظ يك نظام جهاني كه در خدمت قدرت دولتي و منافع گردانندگان اقتصاد خصوصي باشد، لازم هستند و فراهم كردن امكانات رشد آن بوسيله هزينههاي عمومي و بازاري كه دولت تضمين كرده، ضروري است.”(13)
تأمل در نظريه خوشبينانه ديگري چون “پايان تاريخ” كه از سوي “فرانسيس فوكوياما” پژوهشگر مؤسسه مطالعاتي “راند”(14) ارائه شد و در آن سخن از ختم تضادهاي ايدئولوژيك و تفوق ليبرال – دموكراسي به سبك آمريكايي به ميان آمد، (15) كمكم ما را متقاعد ميسازد كه حرارت علم نيز با فتيله قدرت تنظيم ميشود و شايد پستمدرنيسمها و خصوصاً “ميشل فوكو” در طرح اين مسائل چندان هم به بيراهه نرفتهاند،(16) و اكنون قدرت، به علم انگيزه و جهت ميدهد و بحثهاي علمي كلان، تنها در صورتي كه در راستاي منافع امپرياليسم باشند، شايع ميگردند. لذا سخن از گفتگوي تمدنها، در جايي كه در راستاي برخورد تمدنها منفعتساز باشد، همچون آب در هاون كوبيدن است، و همانطور كه تاريخ نشان داده است، تمدنها را مردم ساختهاند و دولتهاي سلطهگر، آن را به نفع خود منحرف يا برخي را نابود كردهاند. گفتگوي تمدنها هميشه براي مردمان جهان شيرين و پرجاذبه بوده است، ولي امروزه تنها براي دولتهايي جذابيت دارد كه در پي خواسته حقه مردمند و از عوامفريبي بيزاري ميجويند، وگرنه از حاكمان پنهان و متظاهران به رأي مردم، جز ابزار ساختن “گفتمان علم” به سود منافع گروهي، اميدي نيست. هيچ بعيد نيست زماني از “گفتگو” استقبال كنند، در آن صورت بايد مطمئن بود، يا گفتگوي تمدنها در راستاي منافع واقع شده و يا بار ديگر نسخهاي موقت است براي تجديد قوا و ترميم جراحتهاي استثمار، و اميدي است براي گريز از خروش مردمان بيدار جهان، انقلاب اسلامي ايران جوششي بود كه با تحريك اين خروش، انگيزههاي امپرياليستي را به چالش كشيد.
پينوشت:
1. جلال العالم، قاده الغرب يقولون دمروا الاسلام ابيدوا أهله، ص 34 – 31.
ر. ك. المحادثه العربيه (8) لطلاب كليه المعارف الاسلاميه و العلوم الاسلاميه و العلوم السياسيه، قسماللغه العربيه، دانشگاه امام صادق (ع)، تهران، ص 27.
– ظاهره التنافس الاستكباري علي العراق، الحوار الفكري و السياسي، ص 56 – 51.
– الحوار السياسي، سلسله دراسات سياسيه 28 و 29، المكركز الاسلامي للابحاث السياسيه، قم، 1985 (1405ه)، صص 212 – 188.
2. همان.
3. همان.
4. همان.
5. ريچارد نيكسون، 1999 پيروزي بدون جنگ، فريدون دولتشاهي، ص 318.
6. المحادثه العربيه (8)، ص 27.
7. مصطفي خالدي و عمر فروخ، التبشير و الاستعمار، ص 114.
مصطفي خالدي و عمر فروخ، نقش كليسا در ممالك غربي، مصطفي زماني، (بيتا، بيجا)، ص 140.
8. روژهگارودي، اسطورههاي بينانگذار سياست اسرائيل، ص 21.
9. اميري، مجتبي، نظريه برخورد تمدنها (هانينگتون و منتقدانش)، انتشارات وزارت امور خارجه، تهران، 1376، ص 67 – 62.
10. Richard Nixon, Seize The Moment, (New York: Simon & Schuster 1992).
11. اميري، مجتبي، نظريه برخورد تمدنها، ص 33.
12. براي مطالعه بيشتر آثار نيكسون مراجعه شود به:
- اميري، مجتبي؛ “نيكسون و رؤياي رهبري آمريكا بر جهان” اطلاعات سياسي و اقتصادي، ش 80 – 79، فرودين و ارديبهشت 1373.
– اميري، مجتبي؛ فرصت را از دست ندهيد، (بررسي آخرين كتاب نيكسون)، اطلاعات،18، 19، سال 1371.
– اميري، مجتبي؛ صلح مطلق – صلح واقعي (نگاهي به كتاب 1991 نوشته نيكسون)، اطلاعات، 17، 18 و 19، ارديبهشت 1367.
و
Richard Nixon, Seize The Moment, (New York: Simon & Schuster 1992). PP. 194 – 232 and Beyond
Peanc, (New York: Randam House, 1994).
13. نوام چامسكي، دموكراسي بازدارنده، غلامرضا تاجيك، سازمان انتشارات كيهان، 1372، ص 6.
14. مركز مطالعاتي و تحقيقاتي غير انتفاعي “راند” (Rand Corporation) در سال 1948 به مشابه بازوي تحقيقاتي و مشورتي نيروهاي مسلح آمريكا بنيان گذارده شد. اين مركز امروزه از مهمترين مراكزي است كه خارج از ديوانسالاري دولتي نيازهاي علمي و تحقيقاتي ارگانهاي امنيتي، نظامي و سياسي آمريكا را تأمين ميكند. براي اطلاعات بيشتر مراجعه كنيد به:
Bruce L.R. Smith, The Rand Corporation, (Cambridge: Harvard University, 1966)
15. اميري، مجتبي؛ نظريه برخورد تمدنها، ص 12.
– علي آقابخشي،و مينو افشاريراد، فرهنگ علوم سياسي، مركز مطالعات و مدارك علمي ايران، تهران، 1374، ص 109.
16. گنجي، اكبر، سنت، مدرنيته، پستمدرن، دفتر نخست، مؤسسه فرهنگي صراط، تهران، 1375، ص 128 و 102.