باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 30 مرداد 1387 كاربران برخط 62 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
طرّه هندو
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
پژوهشي پيرامون «زلف» در غزليات حافظ


 
   ● نويسنده: فرزان - شهیدی

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

غزلسرايان بزرگي چون حافظ را رسم بر آن است كه در توصيف معشوق و بيان مظاهر جمال او از الفاظ و تعابير مجازي مدد مي‌جويند و اين امر سوء‌ظن كوته‌نظران را به ساحت بزرگان عرفان و ادب برانگيخته است. اما كسي كه با زبان عرفان در قالب تغزل آشنا باشد، مي‌داند كه مقصود از مي، دختر انگور نيست و سكر عارفان نه به مستي باده‌نوشان كوچه و بازار ماننده است؛ همچنان كه سخن از رخ و زلف و چشم و ابرو و قامت سرو، دال بر پري‌چهره‌اي از جنس بشر نيست.

البته غزلسراياني هستند كه از مايه‌هاي عرفاني تهي بوده و اشعارشان حمل به ظاهر مي‌شود؛ همانند شعراي جاهلي عرب و يا خمريات ابونواس در پهنة ادب تازي كه آثار او با خمريه ابن‌فارض مصري كه اهل عرفان و سير و سلوك بوده قابل قياس نيست. طبعاً محقق در اين وادي بايد شخصيت شاعر و نيز آثار او را به ديده امعان بنگرد.

حافظ از جمله غزلسراياني است كه هر چند زندگاني او را هاله‌اي از ابهام فرا گرفته است، اما تاريخ صحنه‌هايي از اباحي‌گري و باده‌نوشي و تغزل مبتذل از سيره او به دست نمي‌دهد؛ بلكه برجستگي حافظ به علم و ادب و درس سحري و محفل انس با قرآن است و به حافظ كلام الله با چهارده روايت مشهور است.

از سوي ديگر غزليات او از عمق عرفاني و گستره معنوي برخوردار است و دقايق و ظرايف عرفاني را آن چنان به تصوير كشيده كه با نگرش تيزبين، شبهه تغزل مادي از آن برنمي‌خيزد و به تعبير خود او:

شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است

آفرين بـر نفس دلكش و لطـف سخنش

 

يكي از تعابيري كه در غزليات خواجه شيراز بسيار آمده «زلف» است كه در اين نوشتار با تمسك به ابياتي از لسان الغيب به واكاوي اين واژه مي‌پردازيم.

زلف و يا تعابير مشابه مانند گيسو، طره و مو در بيان عرفا، حاكي از مظهر تكثرات حق تعالي يعني اسماء و صفات ذات اقدس حق است كه در قالب تعينات متجلي شده است. حافظ ويژگي‌هايي براي زلف برمي‌شمرد كه عبارت است از:

1. زيبايي: زلف ماهيتاً زيبا و جذاب است و دل مي‌ربايد. اسماء و صفات حق تعالي نيز در اوج حسن و جمال است: «وله الاسماء الحسني«

حافظ در مقام تشبيه و تمثيل زلف يار را چون پر طاوس در باغ بهشت مي‌خواند:

زلف مشگين تو در گلشن فردوس عذار

چيست طاوس كه به باغ نعيم افتاده است

 

و سزاوار است كه اين جمال در حلقه شبانه عشاق مدح و ستايش شود:

دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود

تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود

 

و هر چه در وصف جمال بي‌انتهاي آن گويند كم گفته‌اند:

اين شرح بي‌نهايت كز زلف يـار گفتند

حرفي است از هزاران كاندر عبارت‌ آمد

 

و اين تفسير اين آيت قرآني است: قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي

در جايي حافظ از زلف دلبر دنيا سخن مي‌گويد، اما اين زلف عليرغم زيبايي ظاهر جز فريب و دام چيزي نيست:

طره شاهد دنيا همه بند است و فريب

عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع

 

و براي فرار از دام شاهد دنيا بايد به زلف دلبر حقيقي پناه جست:

چنين كه از همه سو دام راه مي‌بينم

به از حمايت زلف توام پناهي نيست

 

هر چند چنان كه اشاره خواهد شد، اين زلف نيز دام و كمند بلاست، اما دامگهي كه آكنده از لطف است، چون آتش عشق در مجمر قلب عارفان از آن فروزان است:

در نهان خانه عشرت صنمي خوش دارم

كز سر زلف و رخش نعـل در آتش دارم

 

و عاشق، خاكدان تيره دنيا را به شوق آن طره برمي‌تابد:

اگر دلـم نشـدي پاي‌بنـد طره او

كي‌ام قرار در اين تيره خاكدان بودي

 

و سعادت از آن كسي است كه شب و روز با زلف او بسر مي‌كند:

اي كه با زلف و رخ يـار گـذاري داري

فرصتت باد كه خوش صبحي و شامي داري

 

2. سياهي: سياهي زلف كنايه از تكثرات بي‌شمار آن است در مقابل رخ كه نشانه وحدت و روشني و سپيدي است. اما از آنجا كه ذات حق را جز با اسما و صفات نتوان شناخت، ماه رخسار را نيز جز در شام زلف سياه نمي‌توان مشاهده كرد:

چو ماه روي تو در شام زلف مي‌ديـدم

شبم به روي تو روشن چو روز مي‌گرديد

 

چون هيچ كس تاب ديدار اين روشنايي را ندارد، مگر در ميان ظلمت گيسو و از اين حقيقت در قرآن به مفاهيمي چون حبل الله و عروه الوثقي و وسيله تعبير شده است. في الواقع هر تار مو وسيله‌اي است براي وصول به ذات حق تعالي و عرفا گفته‌اند: الطرق الي الله بعدد انفس الخلائق.

حافظ زلف سياه را به مشيت الهي در قرار دادن ظلمات عالم تعبير كرده،‌ همان‌گونه كه ماه روي يار برافروزنده كائنات است:

سواد زلف تـو جاعل الظلمات

بياض روي ماه تو فالق الاصباح

 

و حافظ شيرين سخن از اين آيت قرآني اقتباس نموده است: الحمد لله الذي خلق السموات و الارض و جعل الظلمات و النور و نيز اين آيه نوراني: فالق الاصباح و جعل الليل ساكنا

مفهوم ديگري كه از سياهي مستفاد مي‌شود گمراهي و سرگشتگي است، چون تكثرات در وهله اول آدمي را دچار ضلالت و تحير مي‌كند:

گفتم كه بوي زلفت گمراه عالمم كرد

گفتا اگر بداني هـم اوت رهبر آيـد

 

اما مشعل روي محبوب در اين ظلمات هدايت بخش عشاق است و آنان را از كثرت به وحدت سوق مي‌دهد:

كفر زلفش ره دين مي‌زد و آن سنگين دل

در رهش مشعلي از چهـره برافروخته بود

 

پس آن سياهي و ظلمتي كه از پي‌اش روشني و هدايت است نيك‌سوادي است:

مقيم زلف تو شد دل كه خوش سوادي ديد

وزان غـريب بـلاكش خبـر نمي‌آيـد

 

3. خوش‌بويي: خوش‌بويي زلف كنايه از عنايات و تجليات اسما و صفات است كه در سراسر عالم پراكنده شده است:

كار زلف توست مشك افشاني عالم ولي

مصلحت را تهمتي بر نافه چين بسته‌اند

 

و آن جا كه نسيمي از زلف يار وزد مجال براي عرض اندام نافه چين و تاتار نيست:

در آن زمين كه نسيمي وزد ز طره دوست

چه جاي دم زدن نافـه‌هايي تاتـار است

 

و بازار عطر گل و سنبل با نكهت عنبرين زلف او از رونق مي‌افتد:

چو عطر ساي شود زلف سنبل از دم باد

تو قيمتش به سـر زلف عنبـري بشكن

 

و در حقيقت همه بوهاي خوش عالم جلوه‌اي از آن زلف مشكين و عنبري است:

مگر تو شانه زدي زلف عنبر افشان را

كه باد غاليه‌سا گشت و خاك عنبر بوست

 

و عاشقان هم از همين بوي مست شده‌اند:

مدامم مست مي‌دارد نسيم جعد گيسويت

خرابم مي‌كند هر دم فريب چشم جادويت

 

و پيوسته در ياد آن و در پي آنند:

عمري است تا ز زلف تو بويي شنيده‌ايم

زان بوي در مشـام دل من هنوز بوست

 

چون اين نكهت دمي مسيحايي است و احياگر اموات:

چو برشكست صبا زلف عنبر افشانش

به هر شكسته كه پيوست تازه شد جانش

 

و تربت اموات از آن لاله خيز مي‌گردد:

نسيم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ

ز خاك كالبـدش صـد هـزار لاله برآيد

 

و جا دارد كه در طلب آن دل‌ها غرقه در خون و ديده‌ها در اشك غوطه‌ور باشد:

به بوي نافه‌اي كاخر صبا زان طره بگشايد

ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دل‌ها

 

و عاشقان به بوي نسيمش جان دهند:

تا عاشقان به بوي نسيمش دهند جان

بگشود نـافه‌اي و در آرزو ببسـت

 

و گاه حافظ چنين نواي نوميدي سر مي‌دهد:

زلف چون عنبر خامش كه ببويد هيهات

اي دل خام طمع اين سخـن از ياد ببـر

 

زيرا هر خامي را لياقت پختن آن در سر نيست، مگر آن كه در كوره عشق و عياري پخته گردد:

خيال زلف تو پختن نه كار هر خامي است

كه زير سلسله رفتـن طريق عيـاري است

 

و عاشق شوريده براي نيل به آن دست به دامان باد صبا مي‌يازد:

بسوخت حافظ و بويي به زلف يار نبرد

مگر دلالت ايـن دولتـش صبا بكنـد

 

چون باد صبا سفير اوست و شاهد بر حلقه زلف او:

حلقـه زلفـش تماشـاخانه بـاد صبـاست

جان صد صاحب دل آن جا بسته يك مو ببين

 

و با چابكي و سبكي مي‌تواند بويي از زلف مشكين او براي عشاق به ارمغان آورد:

اي صبا نكهتي از كوي فلاني به من آر

زار و بيمار غمم راحت جـاني به من آر

 

و دل‌هاي سوخته و سودازده را از غصه دو نيم كند:

تا سر زلف تو در دست نسيم افتاده است

دل سودازده از غصه دو نيم افتاده است

 

لذا حافظ راز خود با او مي گويد و سخن زلف يار با او در ميان مي‌نهد:

از صبا پرس كه ما را همه شب تا دم صبح

بوي زلف تو همان مونس جان است كه بود

 

و اين بوي زلف است كه رهنماي عاشق غريب است:

گرچه دانم كه به جايي نبرد راه غريب

من به بوي سر آن زلف پريشان بروم

 

4. دام بلا: زلف يار دام بلاي عشاق است، چون جذاب است و رباينده و هيچ مرغ دلي از اين كمند رهايي نيابد:

از دام زلف و دانه خال تو در جهـان

يك مرغ دل نمانده نگشته شكار حسن

 

و همگان در اين زلف تو تا گرفتارند:

كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست

در رهگذري نيست كه دامي ز بـلا نيست

 

گويند مقصود از زلف دو تا انقسام صفات حق تعالي به ثبوتيه و سلبيه يا جماليه و جلاليه است و اين جمال و جلال است كه راه را بر عاقلان مي‌بندد:

زلفت هزار دل به يكي تار مو ببست

راه هزار چاره گر از چـار سو ببست

 

و آن كه از اين عشق ديوانه مي‌گردد، زنجيري جز زلف معشوق به كارش نيايد:

دل ديوانه به زنجير نمي‌آيد باز

حلقه‌اي از خم آن طره طرار بيار

 

لذا زلف دراز او ديوانه نواز است و مجانين از آن استقبال مي‌كنند:

اي كه با سلسله موي دراز آمده‌اي

فرصتت باد كه ديوانه نواز آمده‌اي

 

و گاه حافظ با باد صبا از فراق اين زلف چنين سخن مي‌گويد:

عقل ديوانه شـد آن سلسله مشكين كـو

دل ز ما گوشه گرفت ابروي دلدار كجاست

 

و البته گاه خود را نصيحت مي‌كند كه پاي در دام ننهد:

زلف دلبر دام راه و غمزه‌اش تير بلاست

ياد آر اي دل كه چندينت نصيحت مي‌كنم

 

و پيش از در افتادن در اين دام از اهل سلامت بوده است:

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم

دام راهم شكن طره هندوي تو بـود

 

و اين دامگهي است كه سر عشاق را بر باد مي‌دهد:

در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كان جا

سرها بريده بيني بي‌جـرم و بي‌جنايـت

 

هرچند بويي خوش و جمالي دلكش دارد، اما از خوش‌خويي به دور است:

آن طره كه هر جعدش صد نافه چين دارد

خوش بود اگر بودي بوييش ز خوش‌خويي

 

و جز آوارگي و سرگرداني عشاق چيزي در پي ندارد:

روز اول كه سر زلف تو ديدم گفتم

كه پريشاني اين سلسله را آخر نيست

 

و لسان الغيب چنين شكوه سر مي‌دهد:

دارم از زلف سياهش گله چنـدان كه مپرس

كه چنان زو شده‌ام بي‌سر و سامان كه مپرس

 

و چون معشوق زلف پيرايد، فرياد عاشق در دل شب به در آورد:

از بهر خـدا زلف مپيـراي كه مـا را

شب نيست كه صد عربده با باد صبا نيست

 

و چون زلف بر باد دهد جان شيدايان بر باد دهد:

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم

نـاز بنياد مكن تا نكني بنيـادم

 

جالب آن كه همان كه زلف را رسم تطاول آموزد، داد تطاول شدگان هم بستاند:

و آن كه كيسوي تو را رسم تطاول آموخت

هم توانـد كـرمش داد من غمگيـن داد

 

اين است كه ستم آن قابل تحمل مي‌گردد:

زان طره پر پيچ و خم سهل است اگر بينـم ستـم

از بند زنجيرش چه غم هر كس كه عياري مي كند

 

و حافظ گرفتاران سوداي زلف را به سوز و ساز سفارش مي‌كند:

آن را كه بوي عنبر زلف تو آرزوست

چون عـود گو بـر آتش سودا بسـاز

 

و از شكوه و پريشاني بر حذرشان مي‌دارد:

اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منـال

مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش

 

و بالاتر از آن اين دامگه را لذتي اليم و المي لذيذ مي‌شمرد كه همه بايد بسته آن باشند:

كسي كـو بستـه زلفت نباشـد

چو زلفت در هم و زير و زبر باد

 

چون پيوند جان آدمي در شميم آن است:

خيال روي تو در هر طريق همره ماست

نسيم زلف تـو پيونـد جان آگه ماسـت

 

و روشني‌بخش چشم عاشقان از آن است: