باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 3 آذر 1387 كاربران برخط 33 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تأثير نيچه بر اگزيستانسياليسم
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● سخنران: حميد رضا - نمازي

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

اگزيستانسياليسم بيش از آنكه يك نظام فلسفي، سامانه محكم نظام‌مند و يك طريق منظم براي انديشيدن باشد، يك شيوه فلسفيدن است.

فيلسوف اگزيستانسيال، فقط با كمك ذهن به مصاف ابژه‌ها نمي‌رود، بلكه از عقل، دماغ، احساس، عاطفه و ساحات وجودي خودش نيز استفاده مي‌كند. من با اين سخن ويليام جيمز موافقم كه مي‌گفت: «زندگي،  احوال، اطوار و شوون فيلسوفان، در آراء آنها مي‌ريزد و مي‌رود.»

شايد سخنان فيلسوف، مثل يك سفره‌ي چيده شده و مرتب غذا باشد كه براي خوب شناختن و كاويدن آن را بايد دكانستره كنيم، يعني بايد به آشپزخانه رفت و شلوغي‌ها و از هم ريختگي‌هاي پشت صحنه را هم ديد و بررسي كرد.

اگزيستانسياليسم بر چند نكته تأكيد مي‌كند:

همه‌ي اگزيستانسياليست‌ها بر تفرد و تنهايي آدمي تأكيد مي‌كنند. همه‌ي اگزيستانسياليست‌ها بر آزادي دروني آدم‌ها تا آن جا تأكيد دارند كه حتي سر قانون عليت را نيز بريده‌اند تا اختيار انسان را تا آنجا گسترش بدهند كه آدمي هر كاري كه دلش خواست انجام دهد. همه‌ي اگزسيتانسياليست‌ها از زبان انتزاعي منطقي آناليتيك گريزان هستند. همه‌ي آنها از ادبيات، هنر و شيوه‌هاي بلاغي براي انتقال مفاهيم و سخن خود استفاده كرده‌اند.

همه اگزيستانسياليست‌ها بر احوال مرزي آدمي تأكيد كرده‌اند. احوالي كه وقتي آدمي در دو راهي بودن و نبودن گير مي‌كند، در آن به سر مي‌برد. حالتي كه براي داستايفسكي پيش آمد هنگامي كه قرار بود اعدام شود و پيكي از جانب امپراتوري رسيد كه او را اعدام نكنيد، زيرا بخشيده شده است. قرار گرفتن در موقعيتي كه قرار است، ديگر نباشي ولي خبر مي‌رسد كه بمان! يا كسي كه در ميدان جنگ خطر مرگ را حس مي‌كند؛ اين اوضاع و احوال مرزي است.

اگزيستانسياليست‌ها بر نقش احوال مرزي در پروجكشن و برون افكنده شدن احوال دروني آدمي تأكيد مي‌كنند. همچنين همه‌ي اگزيستانسياليست‌ها همچنين معتقدند كه ما در درون خود زيست مي‌كنيم و به نوعي همگي از پديدارشناسي وام گرفته‌اند. به اين معنا كه هر چه مي‌خوانيم، مي‌فهميم و درك مي‌كنيم؛ پس ما فقط درون خودمان مي‌چرخيم. اينها ويژگي‌هاي اگزيستانسياليست‌هاست.

 

اما نيچه:

اگر به كوه رفته باشيد حتماً با خود انديشيده‌ايد كه نزديك‌ترين راه در كوه، رفتن از يك قله به قله‌ي ديگر است و اين ساده‌ترين و نزديك‌ترين راه است. اگر وسيله و توان داشتيد، به جاي پايين و بالا رفتن از كوه، قه‌ها را درمي‌نورديد، آن وقت قله‌ها را به هم بسيار نزديك ‌كرده‌ايم.

سخنان نغز هم مثل قله‌ها، سعي مي‌كنند راه‌ها را كوتاه كنند. خواننده اين سخنان بايد مرتفع بوده و از روان بلند بالايي برخوردار باشند و نيز شخصي تيزبين بوده و دائم از سطح به عمق برود. از لمس و ظاهر نيز معنا را بكاود. اين سخن خود نيچه است كه: «سخنان نغز همچون قله‌هايند». اين سخنان شامل خود نيچه هم مي‌شود. او بر فراز مي‌چرخيد. من به اعتقادات متافيزيكي او، سخنان پروداكتيو او و فرآورده‌هايي كه به او رسيد، كاري ندارم. پروسه و روندي كه او طي كرد، سعي در درنورديدن قله‌ها بود و مي‌خواست راه‌ها را كوتاه كند.

در خانواده‌اي مذهبي به دنيا آمد. پدرش كشيش پروتستان بود. 5 ساله بود كه پدرش از دست رفت. وضعيت خانواده و مذهبي بودن خانواده او آن چنان بود كه در كودكي او را كشيش صدا مي‌كردند. هميشه آرامشي كه در دوران كودكي دين به او داده بود، همراهش بود. آرامش‌بخشي مسيحيت تا پايان عمر، علي‌رغم مبارزه‌اش با مسيحيت، همراهش بود. در اواخر عمر مي‌گفت: «هنگامي كه به خود مي‌انديشم احساس مي‌كنم خون يك حكيم الهي در من جريان دارد».

شرق بر او تأثير فراوان گذاشته بود. با سخن دكتر شايگان كه نيچه را غربي‌ترين فيلسوف غرب مي‌داند موافق نيستم. فكر مي‌كنم او جزو شرقي‌ترين‌هاست. او حافظ را خوانده بود. در آراء خودش از او تأثير گرفته؛ ارجاع او به سعدي، نشان مي‌دهد كه از سعدي هم تأثير گرفته بود. حسن صباح و مولانا را هم مي‌شناخت.

كنت دوگوبينو، شرق‌شناس برجسته‌ي غربي نيز بر نيچه تأثير گذاشته بود. حتي برخي معتقدند نيچه كتاب «انسان كامل» عزيزالدين نصفي را خوانده بود و شايد مبالغه باشد اگر بگوييم ابرمرد نيچه، نوعي از انسان كامل عزير‌الدين نصفي الهام گرفته شده باشد.

او در دوران كودكي با موسيقي و پيانو آشنا شد. رابطه‌اش با ريچارد واگنر نيز بسيار قوي بود، ولي پس از مدتي از او جدا شد.

 

اما نيهيليسم:

فلسفه نيهيليسم از دو نااميدي آغاز مي‌شود:

نااميدي سياسي و نااميدي مذهبي.

سياسي به اين معني كه چرا نمي‌توان دنيا را عادلانه كرد. چرا مكتب‌هاي مختلف كه به وجود آمده‌اند توان ساختن دنياي عادلانه‌اي را ندارند؟ ولي نااميدي مذهبي از آنجا آغاز شد كه نيهيليست‌ها در غرب به اين نتيجه رسيدند كه پايه‌هاي متافيزيك ديني سست شده است و ديگر توان معنابخشي به زندگي را ندارد و با فرض اينكه از مذهب و متافيزيك نااميد شده باشيم، چگونه مي‌توان به جهان معنا داد؟ اين پرسش نيهيليست‌ها بود كه مطرح مي‌كردند.

آنها هميشه ناراضي بودند. اعتقاد داشتند اگر الحاد و بي‌خدايي رضايت به بار بياورد، به درد نيهيليسم نمي‌خوردگ الحاد بايد نارضايتي به دنبال داشته باشد. بي‌خدايي مورد رضايت نيهيليست نيست، بي‌خدايي عدم رضايت نيهيليست است.

نااميدي مذهبي شايد به طور مشخص از نيچه متبلور شد. نيچه جمله‌ي بسيار تكان‌دهنده‌اي دارد كه سال‌ها غرب را متأثر كرده بود، شخصي با چاقوي خونين [از كليسا بيرون مي‌آيد] و مي‌گويد: من كشتم، بالاخره خدا را كشتم؛ خداوند مرده است. شايد اين جمله در ابتداي اداي آن تأثير چنداني نداشت، ولي پس از گذشت مدتي، بسيار مؤثر واقع شد و مؤمنان و حتي ملحدان را متأثر كرد.

گزاره خداوند مرده است به چه معناست؟ البته اين به معناي مرگ خداي مذهبي نيست و يا اينكه خداي ديني و يا مسيحي مرده است، نه اينگونه نيست. اين ساده‌ترين و اشتباه‌ترين برداشت از اين گزاره است. «خدا مرده است»، يك گزاره توصيفي است و معنايش اين است كه: «تمام اهداف، غايات و آرمان‌هايي كه فراتر از بشرند و مي‌خواهند به بشر معنا بدهند، بايد از بين بروند يا از بين رفته‌اند! و بشر خود بايد معناي زندگي‌اش را بسازد.»

فيلسوف كسي نيست كه در پي كشف نظام عالم باشد و يا حقيقت‌كاوي كند؛ فيلسوف، شناختش مساوي آفرينندگي است؛ يعني ارزش‌زايي مي‌كند و خودش بايد دست به خلق ارزش‌ها بزند، نه اينكه نظام عالم را بررسي و كشف كند. اين جمله‌ي نيچه، اولين و مهم‌ترين جمله‌ي نيهيليسم مذهبي است. ريشه‌هاي اين جمله براي اولين بار در نامه‌ي سال 1799 ياكوبي به فيشته مطرح شد. فيشته ايده‌آليسم آلماني بود كه ايده‌آليزم كانتي را تا انتهاي منطقي خود برد. ايده‌آليزم كانتي منكر شناخت دو ابژه كلاسيك و سنتي متافيزيك غرب بود.

كانت معقتد بود ما توان شناخت روح و خداوند را به عنوان شيء في نفسه نداريم. (دو ابژه متافيزيك كلاسيك سنتي) بعدها گفت، ما هيچ چيزي را نمي‌توانيم به عنوان شي‌ء في نفسه بشناسيم؛ فقط پديداري را كه از آن جسم به چشم ذهن و ضمير ما مي‌رسد، درك مي‌كنيم؛ يعني ما با عالم پديدارها در تماسيم.

فيشته اين سخن كانت را تا انتهايش پيش برد. او پديدارشناسي كانتي را پروبال داد. ياكوبي در نامه‌اي به فيشته نوشت:

اين نحوه‌ي سلوك فلسفي، شما را از ايده‌آليسم به اكوئيسم مي‌رساند. اگر قرار باشد جهان خارج را از طريق پديدارهايي كه به من مي‌رسد بشناسم، پس من در درون پديدارهاي خودم زيست مي‌كنم و هيچ ارتباط واقعي با جهان خارج ندارم. پديدارها به من مي‌رسد و من با آن پديدارها تعامل كرده و درون خودم زيست مي‌كنم. ياكوبي مي‌گفت اين نوعي اكوئيسم منفي و خودمداري است. چيزي كه بعدها نيهيليسم از آن برآمد.

ياكوبي در آن نامه نوشت: اين شروع نيهيليسم است؛ اينكه خودت ارزش‌هايت را بسازي، خودت فهم خودت را تعيين كني. به اين نتيجه برسي كه هر چه مي‌فهمي كاري است كه ذهن تو روي بر اين پديدارها انجام داده است. در حقيقت با اين نامه، به نوعي نيهيليسم آغاز شد. از اينجا بود كه به صورت كلاسيك و فلسفي نيهيليسم نضج پيدا كرد و پا گرفت.

حال «خداوند مرده است» و من استوار و بر پاي خود مي‌ايستم و با همان خودمداري، ارزش‌هايم را خودم خلق مي‌كنم. نيچه گفت، مفهوم خداوند بزرگ‌ترين دشمني است كه وجود داشته است.

به هر دو معنا مي‌توانيد آن را بخوانيد:

بزرگ‌ترين دشمني كه وجود داشته است و يا بزرگ‌ترين دشمني بوده است كه مفهوم «وجود» با او در نزاع و مناقشه بوده است.

از اينجا بود كه اگزيستانسياليسم و اگزيستانسياليسم نيهيليستي بر سر يك دو راهي ايستاد: انتخاب بين هيچ و خدا يا اينكه هيچ را بپذيريم و خودمان خداي خودمان بشويم يا خدا را بپذيريم و به او ايمان بياوريم.

اين دو راهي تفريق اگزيستانسياليسمي بود. نحله‌ي اول كساني مثل سارتر، نيچه و هيديگر بودند و نحله دوم كساني مثل كيركه‌گارد كه گفت: به خداوند ايمان مي‌آورم چون خردستيز است؛ شورمندي من به خاطر اعتقاد به خداوند، در اين است كه اصلاً عقل من نمي‌تواند با مساحات به آن راه بدهد. اينها استدلال‌هاي نيهيليست‌هاست.

داستايفسكي با تأثير مشخص از گزاره خداوند مرده است نيچه نوشت:

زماني كه آدمي مي‌خواهد خود را از سطح توده‌ها و رمه‌ها فراتر ببرد، تنها چيزي كه باقي مي‌ماند اين است كه جاودانگي روح وجود دارد يا ندارد؟ اگر نتواند براي جاودانگي روح پاسخي پيدا كند، منطقي‌ترين راه خودكشي است. گزاره خودكشي منطقي از دل اين سخن ايجاد شد.

ژان پل سارتر مي‌گفت: نيچه ‌گفته است خداوند مرده، اما من بر اين باورم كه خداوند حتي براي مؤمنان هم مرده است.

انسان هميشه با دو محال روبه‌رو بوده است: مفهوم خداوند و اينكه خودش بخواهد خدا شود. نيچه مي‌گفت بين هيچ و خدا، خودمان خدا شويم، اما سارتر مي‌گفت اينها هر دو مرده‌اند و نمي‌توان اينگونه زيست.

اولين كتاب نيچه «زايش تراژدي» از تلقيات نيچه به موسيقي برآمده بود. او آن چنان با موسيقي عجين بود كه مي‌گفت اگر روزي پيانو نزنم، فلسفه‌ام كاملاً مرده است. برخي معتقدند كه «زايش تراژدي» آئينه‌ي حس موسيقيايي نيچه بود.

خود نيچه نيز در اين كار افراط مي‌كرد و مي‌گفت: كتاب «چنين گفت زرتشت» من، متناظر با سمفوني 9 بتهون است. كتابش‌هايش را با ريتم موسيقايي تغيير مي‌داد. گويي با آوا زندگي مي‌كرد.

در «زايش تراژدي» او دو متد مطرح مي‌كند: 1ـ متد ديونيزي؛ 2ـ متد آپولوني.

متد ديونيزي يعني همين يكپارچگي و وحدتي كه در موسيقي وجود دارد. او با متد ديونيزي در پي اين بود تا خودش را با عالم يكي كند و سرمستانه با حيات يكي شود. در عرفان اسلامي در مقايسه‌ي نيچه با مولانا و چگونگي پاسخ عرفان اسلامي به گزاره‌ي خدا مرده است نيچه‌، اگر مولوي به جاي نيچه بود چه مي‌گفت؟ نيچه خداي مسيحي را غريبه ديده بود. چيزي خارج ما و آن قدر مهيب، بزرگ و قدرقدرت كه بشر را زير دست و پاي خود له كرده است. همان طور كه سارتر نيز چنين مي‌گفت؛ اما مولانا  خداوندي را با خود آميخته بود. نمي‌گفت من منم و خدا هم ديگري است.

؟؟؟ دو چشم من نشين اي آنكه از من من‌تري

خدا براي او و در او يكي بود.

«ديونيزي» نيچه، بسيار شرقي و البته برآمده از يونانيان است. او يونانيان را افراد ايزوله و تك افتاده‌اي مي‌ديد كه قصد دارند با موسيقي و ابزار خيال و رؤيا يكي شوند تا با عالم و حيات التصاق پيدا كنند. اين نظريه خيلي شبيه تئوري وحدت وجود دكارت است.

رويكرد دوم او رويكرد آپولوني است. در ديونيزي شما بي‌نظمي، مستي و يكي شدن با طبيعت را داريد، ولي رويكرد دوم، آفرينش‌گري و خلاقيت هنري است. در اين رويكرد شما با خلق كردن، بر پوچي جهان غلبه مي‌كنيد. با خلق هنر، خلق فلسه و استوار بر پاي خود ايستادن و آفرينشگري، بر اين پوچي غالب مي‌شويد و خود و سامان زندگي‌تان را به نظم درمي‌آوريد.

كليد شكوفايي انسان مدرن را از نظر نيچه در كتاب «زايش تراژدي»، بايد در هنر جست‌وجو كرد. اما او معتقد بود چند چيز مانع به بار نشستن متدهاي او مي‌شوند؛ يكي از آن موارد اخلاق مسيحي بود. مي‌گفت: چيزي كه باعث زبوني بشر شده است، نيهيليسم نضج يافته‌ي دوران مدرن نيست، بلكه اخلاق مسيحي است. اين اخلاق مسيحي، در زندگي عهد عتيق و سلوك قوم بني‌اسرائيل ريشه داشت. زيرا نيچه مثل ديگر فيلسوفان اگزيستانسياليست، از خود مي‌پرسد كه حيات بر معرفت مقدم است يا معرفت بر حيات؟ زندگي بر انديشيدن مقدم است يا انديشيدن بر زندگي؟ او مثل اگزيستانسياليست‌ها معتقد بود چيزي كه اصالت دارد، حيات و زيستن است.

اخلاقيات مسيحي به خاطر منع‌هاي مكرر و به خاطر اينكه از بردگي نفع مي‌برد، حيات و زندگي را نفي مي‌كند. او مي‌خواست جلوي اين تلقي و از بين رفتن سرمستي و شايد خوار شدن آدمي بايستد.

تفكر اخلاقي نيچه، مهم‌ترين قسمت فكر اوست. به قول هيديگر، اراده‌ي معطوف به قدرت نيچه، مهم‌ترين گزاره و مهم‌ترين رأي او در طول تاريخ انديشه‌هاي او به شمار مي‌رود.

زرتشت پيامبر ايراني را بهانه كرده و كتابي مي‌نويسد تا جدال خير و شر را مثله كند. او مي‌گويد: «هيچ كس از من نمي‌پرسد كه چرا من اسم زرتشت را بر كتابم گذاشتم؟

خودم پاسخ دادم:

زرتشت معلم اخلاق بود و اولين كسي بود كه تفكيك شوم خير و شر را بنا نهاد و من دوباره او را زنده مي‌كنم تا خودش سخنش را پس بگيرد.»

يعني زرتشت را در دنياي مدرن زنده كرد تا تفكيك خير و شر را به نقد بكشد. تفكيك خير و شر به نظر نيچه به اين دليل است كه آدم‌ها دو دسته‌اند:

آدم‌هاي والاگهر و والاتبار و آدم‌هاي فرومايه و زبون.

آدم‌هاي والاگهر آنهايي‌ هستند كه با قدرت‌شان، ارزش‌هاي اخلاقي را مي‌آفرينند و آدم‌هاي دون و فرومايه كساني‌ هستند كه توان كسب آن قدرت را ندارند، بنابراين در مقابل اخلاق قدرتمندانه، يك اخلاق زبون آفريده‌اند كه ضعف و فقر را ارزشمند مي‌شمارد. هر كس قدرت‌مندتر است، شفقت ندارد، پس با قدرت خود اخلاق و ارزشي را تعيين مي‌كند.

اين سخن نيچه برخلاف سير اخلاقي بود كه تا زمان او وجود داشت. برخلاف اين سخنان او كه از دل كتاب اراده‌ي معطوف به قدرت برآمد، كاري خوب است كه قدرتِ‌ كننده‌ي كار را افزايش بدهد و كاري بد است كه قدرتِ ‌كننده كار را كاهش بدهد؛ از اين رو، ارزش كارها به قدرت‌زايي آنهاست.

برخلاف آنچه برخي‌ها معتقدند، شايد نيچه در پي آن نبود كه فاشيسم، نازيسم و هيتلر را توجيه كند. كافمن كه شايد بهترين شارح نيچه باشد و از وجود اوست كه غرب، نيچه را خوب، دقيق و به موقع شناخت معتقد است، تئوري «اراده‌ي معطوف به قدرت» نيچه، فقط در قدرت سياست و زور گفتن خلاصه نمي‌شود. همه‌ي ذرات هستي در پي افزايش قدرتند؛ همه شوون عالم در پي افزايش قدرتند.

بياييد به جاي تفكيك خير و شر و درآوردن اخلاق، دنيا را معقول جلوه دهيم؛ با تئوري معطوف به قدرت دنيا را معقول جلوه دهيم. به همين دليل بود كه هيديگر گفت، تئوري اراده معطوف به قدرت نيچه، مهم‌ترين تئوري اوست.

«راسل» در كتاب قدرت خود نوشته است: نيچه سخن توصيفي داشت، ولي من نرماتيو و هنجاري سخن مي‌گويم: همه‌ي ذرات هستي، بايد در پي افزايش قدرت باشند.

راسل رويكرد هنجاري و نيچه رويكرد توصيفي داشتند. نيچه در كنار اين تئوري، تئوري ديگري را هم مطرح كرد كه گويا با هم متضاد و در جدال‌اند: «بازگشت جاودانه» يا رجعت ابدي. تئوري بازگشت جاودانه، به اين معناست كه دنيا دائماً در حال تكرار است. آنچه بوده است، با دقت تمام، مشمول تمام جزئيات تكرار خواهد شد. دائماً در حال چرخشيم و به جاي اول بازمي‌گرديم. اين نگرشي منفي به عالم نيست. درست است نيچه از شوپنهاور متأثر بود، اما بلافاصله جلوي او ايستاد. شوپنهاور دنيا را تراژيك مي‌ديد: او مي‌گفت جهان سوگناك است. به چند مثال در اين زمينه توجه كنيد؛

در اين دنيا، نمي‌توان خوب زندگي كرد؛ جان بيش از آنكه ممد حيات نيكوكاران باشد، ممد حيات بدكاران است. يا اينكه، فكر كنيد جهان اقتضاي عميق كردن روابط انساني را ندارد. پس آدمي هميشه تنهاست.

اينها وجوه تراژيك و سوگناك زندگي است. شايد كساني با ديدن وجوه تراژيك، دنيا را پس بزنند، اما نيچه، مي‌گفت علي‌رغم تكراري بودن، مي‌چرخد؛ اما نگرش من تأثيري و اثباتي به حيات است. او مي‌گفت: حيات را تأييد مي‌كنم. بايد ماند و زيست، نه اينكه رها كرد و رفت.

رجعت جاودانه مستقيماً در آلبر كامو ريخته شده است. افسانه سيزيف او را خوانده‌ايد:

شخصي كوله‌‌اي از سنگ بر دوش داشت، به خاطر اينكه خدايان او را نفرين كرده بودند. او در گذشته پادشاه بود؛ به همسرش گفت، پس از مرگ من، تو به جسد من بي‌احترامي كن تا من به دنيا برگردم. او مُرد؛ همسرش هم جسد او را به بياباني انداخت و او دوباره زنده شد. وقتي خدايان متوجه شدند چه كلاهي سرشان رفته است، او را نفرين كردند. او مجبور شد هر روز با كوله‌اي پر از سنگ، به قله‌ي كوهي برود؛ اما نرسيده به كوه، سنگ‌ها مي‌غلتيد و دوباره فردا روز از نو، روزي از نو. پس از مدتي دريافت كه زندگي تكرار است، اما چاره‌اي جز اين نيست. رجعت جاودانه ريشه اين تلقي بود.

آخرين سخني كه از نيچه مي‌گويم، در مورد تلقي اپيستمولوژيكي اوست كه در ميان فلاسفه‌ي اگزيستانسياليست و حتي فلاسفه كانتيننتال و حتي فلاسفه تحليلي تأثير گذاشته است.

نيچه معتقد بود ما به هيچ وجه نمي‌توانيم به حق مطلق دست پيدا كنيم. ياسپرس اين جمله‌ي نيچه را پروبال داد و نوشت: هيچ حقي در جهان وجود ندارد. حق با حق، به صورت تاريخي برخورد مي‌كند. نيچه حق مطلق را اختراع فلاسفه مي‌دانست. اختراع فلاسفه‌اي كه از صيرورت عالم ناراضي‌اند. حق اشتباهي است كه نوع خاصي از موجودات زنده مرتكب مي‌شوند؛ مي‌سازند تا منقرض نشوند. با توجه به اين تعريف، نيهيليسم براي نيچه اين بود:

بها ندادن به دانش خود و اين تلقي را نكردن كه حق در دامن من افتاده است و مجاز ندانستن خود براي گفتن دروغ‌هايي كه به آن دروغ‌ها نيازمنديم.

تفكر انسان در تلقي نيچه به شدت تفسيري و تحليلي است. او به دنبال فهم عميق بود؛ نه دنبال به حق رسيدن.

هيديگر مي‌گفت فهم عميق نيچه از فهم اين دو مورد حاصل مي‌شود:

1. جهان را با اراده معطوف به قدرت بشناسيم؛ 2ـ رجعت جاودانه و بازگشت ابدي و تكرار نافرجام را لحظه به لحظه در خاطر داشته باشيم.

نيچه مي‌خواست يك ابرانسان بسازد كه ارزش‌هايي را كه تاكنون بر او حكم مي‌راند، از بين ببرد و آرمان‌ها و اهداف زندگي‌اش را خودش بسازد.

اگزيستانسياليست‌ نيهيليست مطرح در كامو در اين تفاوت دار دكه «كامو» به دنبال ابرانسان نبود. همين زندگي با همين سادگي و پوچي، بايد زيست شود و شايد در همين تكرار، معناي زندگي نهفته باشد.

 

چند سخن كوتاه از نيچه:

1ـ هيچ نظم و ساختاري در جهان وجود ندارد، مگر نظم و ساختاري كه ما به آنها مي‌بخشيم.

2ـ اگر به عمق اعتقادات نفوذ كنيم، درخواهيم يافت كه تمام ارزش‌ها بي‌پايه و عقل ناتوان است. هر اعتقاد به صحت و درستي هر چيز ضرورتاً نادرست است. چون جهان حقيقي وجود ندارد. والاترين ارزش‌ها خودشان را نابود مي‌كنند و هدفي در كار نيست، چرا كه هيچ وقت پاسخي نمي‌يابند.

اما كليدي‌ترين عبارت نيچه درباره نيهيليسم به زعم خودش:

آنچه گزارش مي‌كنم، تاريخ دو قرن آينده است؛ آنچه توصيف مي‌كنم، آن چيزي است كه در راه است: پيشروي نيهيليسم.

مدت‌هاست كه فرهنگ اروپايي ما به سوي فاجعه مي‌تازد، آن هم با عذابي روزافزون. بي‌قرار، بي‌تاب با خشونت و با سر مي‌تازد؛ مثل رودخانه‌اي كه به سوي دريا مي‌تازد. من فرا رسيدن نيهيليسم را خوشامد مي‌گويم و خوش يُمن مي‌دانم نه بد يُمن. مي‌دانم اين بزرگ‌ترين بحران بشريت خواهد بود، اما اينكه آيا بشر بر آن غلبه مي‌كند يا نه، به توانايي بشر بستگي دارد. اما مي‌دانم كه قطعاً ممكن خواهد بود.

نيهيليسم پس از نيچه به چند دسته تقسيم شد:

نيهيليسم زيباشناسانه كه شروع آن با كتاب «ارتباط زيباشناسي و واقعيت» نوشته چرنوشوفسكي روسي بود. او در اين كتاب، هنر را نتيجه‌ي منافع گروهي خاص در جامعه‌اي خاص مي‌دانست.

نيهيليسم سياسي در سال 1817 آغاز شد و تا سال 1917 ادامه داشت. تبلور آن در كتاب «پدران و پسران» ايوان تورگينف است.

نيهيليسم اخلاقي در آراء نيچه به طور جدي متبلور است و نيهيليسم اگزيستانسيال كه در آثار نيچه، كامو و سارتر هويداست.

 

    699 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   اگزيستانسياليسم (25)
●   نيهيليسم (34)

افراد مرتبط
●  نيچه   فردريش(39)

دسته
●  متن / گفتمان

رسته :1

تاريخ ارسال:12/12/1383

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب