باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 شهريور 1387 كاربران برخط 130 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
غربزدگي، فقر ذاتي و سير حقي و خلقي طاغوتي
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
از گفتار های سید احمد فردید


 
   ● نام گفت و گو شونده: سيد احمد - فرديد

منبع: کتاب - ديدار فرهي و فتوحات آخرالزمان

 
 

غلام همت آن رند عافيت سوزم

كه در گدا صفتي كيمياگري آموخت

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. بارها گفته‌ام فقر ذاتي اساسي است، گدا صفتي هم فقر ذاتي است. يك مرتبه خدا بخواهد سالك از خلق برود به حق و بعد برگردد به اين عالم. ولي ما همواره از حق دست برداشته و در سير از حق به سوي خلق‌ايم، خلق غربي و اين خلق يكي از موارد خلقي است كه از آن دفاع مي‌كنيم؛ يعني همان خلق غربي. يك بار كه انسان سير ‌كند به حق و بازگردد به سوي حق آن انقلاب حقيقي تحقق پيدا خواهد كرد. اما سير به سوي حق، كدام حق: طاغوت نه، الله بله، بعد برگردد به خلق درست است ولي اين خلق كدام خلق است، خلق الطاغوت، نه تنها خلق الطاغوت بلكه خلقي كه خودش طاغوت را مي‌آفريند. اين خلق طاغوت آفرين عبارت است از يكي از مصاديق غربزدگي كه بنده مي‌گويم، جهان ديگر نمي‌تواند چنين باقي بماند و به جايي رسيده است كه بشر نمي‌تواند ديگر طاغوت آفرين باشد و خودش جاي طاغوت را بگيرد و طاغوت بداند و تمام عالم و خدا را مظهر خود ببيند. اين خودبيني يعني بشرانگاري و اومانيسم.

 

بشر انگاري و خلق انگاري

اين بشرانگاري جمعي است يا فردي. جامعه‌شناسي عبارت است از بشرانگاري جمعي كه تا گفت جامعه، هر گونه شخصيتي از فرد سلب مي‌شود، يك موجود پادرهوايي است. اين طاغوت است كه به صورت جامعه و وجدان اجتماعي درآمده است. همه وجدان اجتماعي داريم، براي چه؟ كدام وجدان؟ خوشبختانه جامعه‌شناسي در غرب در بحران است و من مي‌بينم كه علوم انساني، در اين پايان تاريخ و شايد با نزديك شدن به جنگ سوم، چگونه در بحران است. اگر دارد مطرح مي‌شود به آن جهت است كه بشر به تنگ آمده است و مي‌پرسد اين فلسفه و علوم انساني چيست؟ چگونه علوم انساني در اختيار مطامع يك عده پليد است. يك مشت انسان‌هاي مرضناك و بيمارگونه و بالاخره مطامع سرمايه‌داري و تكنولوژيك است و مرتباً شعار مي‌دهد كه پليدترين آنها پوپر است.

 

دوره‌ي كالي يوگا و يوناني‌زدگي

غربزدگي را بايد تصحيح كرد كه يوناني‌زدگي است، من همواره مطرح كرده‌ام. در اين يوناني‌زدگي انسان نسبتي پيدا مي‌كند با آدم و عالم و مبدأ عالم و آدم. انسان همواره نسبتي دارد و فرقش با ديگران اين است كه نسبتي در تغيير دارد. اين نسبت يعني نسبت يوناني را كه با سقراط و افلاطون شروع مي‌شود متافيزيك مي‌ناميم. هنديان در پيش‌بيني‌ها و گفته‌هايشان مي‌گويند در ادوار تاريخي وقت و زماني هست كه انسان با آدم و عالم و مبدأ عالم و آدم نسبت پيدا مي‌كند و اين نسبت چهار قسمت است. آخرين دور و كور را گفته‌اند، «دور كالي يوگه». كالي يعني سياه و يوگه يعني ابر. كالي يوگه به معني «عهد ابر سياه» است كه «عهد چهارم» باشد. اين كلي و كالي و كالي يوگه را «دوس كالا» نيز گفته‌اند كه دوژ به فارسي مي‌شود بد و كالا زمانه است. دوس كالا يعني عهد بد و روزگار بد، بعد اين را گفته‌اند كه در اين عهد چهارم جهان ويران مي‌شود. با توجه به مفهوم القارعه و مالقارعه قرآن، آنها را به كلي يوگه ترجمه كرده‌ام، به عهد قارعه. كه «عهد كاتستروف» و «آسيب‌هاي دهر» است و «تصرفات دهر» و «دواعي روزگار». ما حالا در عهد نگون اختري هستيم و لوازمش را من تعبير كرده‌ام به آخرالزمان و بعد از اين زمان تاريخ ديگري تجديد مي‌شود و بنده اين را تعبير كرده‌ام به ظهور امام زمان و الان در آخرالزمان ظلمات قرار داريم، در اين ظلمات است كه نوري شروع به درخشيدن خواهد گرفت. تاريخ عوض مي‌شود، تاريخ ديگر وقت‌يابي ديگر. وقتي كه با آن وقت ديگرگون شود، آن وقت است كه نسبت انسان با آدم و عالم و مبدأ عالم وآدم عوض مي‌شود و صورت ديگر پيدا مي‌كند. اكنون ما در آخرالزمان و آخرالمكان غربزده‌ي خودبنيادانه هستيم و در بحران اين زمان و در اصرار در اين زمان غربزده‌ايم. بعضي از گروه‌ها به اين جهت تلاش مي‌كنند، در عين حال كه شعار براي شرق و بودا مي‌دهند ولي طاغوت غربي بيشتر برايشان غالب است چون تازه نفس‌اند.

 

تقسيمات غربزدگي و جنگ ملل و نحل

حالا از آنجا غربزده را به سه قسمت مي‌كنم: اولي را مي‌گويم مركب، بعدي را مي‌گويم مضاعف، سومي را مي‌گويم بسيط، كه در جهان معاصر موجودند. مضاعف عبارت است از آن صورت غربي كه در صدر تاريخ جديد بشر را مي‌زند و عبارت است از 400 سال تاريخ غربي كه با رنسانس و نوزايش پيدا مي‌شود. انقلابي به وجود مي‌آيد و نسبت تغيير مي‌كند، صورت غربي عبارت است از انسان و اسم انسان. اين غربزدگي مضاعف است، كه بعد از غربزدگي سابق مانند غربزدگي يوناني، ساساني، قرون وسطي و دوره‌ي اسلام، كه غربزدگي غيرمضاعف‌اند، آمده است. خورشيد به تعبيري كه هندي‌ها كرده‌اند در پايان تاريخ از مغرب شروع به تابش مي‌كند با سقراط و افلاطون، به تعبير من اين غربزدگي غيرمضاعف است. پس غربزدگي غيرمضاعف بسيط مي‌آيد.

در قرون وسطي كتاب‌هاي آسماني است و ودا و تورات و عيسي (ع) و اناجيل كه مردم را به يك نسبت ديگري وراي «نسبت يوناني» دعوت مي‌كنند. اما همان نسبت كه عبارت است از غربزدگي مي‌آيد به سراغ خود انسان اين عصر. اين غربزدگي از مردم بي‌كتاب يوناني است كه «نحل» مي‌گويند. «ملل» مدافع پريروزند و مدافع وحي انبيا، نحل مدافع اهواء نفس‌اند. مدافعان ملل را مدافع نبي مرسل مي‌گويند. رسول بايد كتاب هم داشته باشد، مثل قرآن، مثل انجيل، تورات و اوستا. از طرفي آن انبيا به معني عام لفظ كه كتاب هم ندارند و فاقد وحي خاص قدسي نبوي به يك معني ديگر يوناني‌اند، در دوره‌اي با هم اختلاط پيدا مي‌كنند و شايد بتوان گفت كه در قرون وسطي يك منازعه بين ملل و نحل است. يك عده دفاع از نحل مي‌كنند كه به عبارتي زنديق‌اند و مشرك، اين عده مدافع عقل يوناني‌اند. عقل به معني عام لفظ كلي است: «النفس في وحدتها كل القوا»، يعني كل انسان. اين نوع تفكر مي‌خواهد با آن تعريفي كه يونان در باب انسان مي‌دهد، همه جهان را بيان كند.

 

سنكرتيسم و جنگ معقول و منقول و حقيقت عقل و نقل

افلاطون يكي است و سقراط يكي و ارسطو يكي و رواقيون و اتميست‌ها و نئوافلاطونيان جماعتي ديگرند كه شرك اختلاطي يونانيت را تكوين بخشيده‌اند. تفكر اختلاطي قديم مخلوطي است از ملل و نحل، قدري از هند، قدري از ايران و چين و يونان، همين طور سنكرتيسم ايجاد و حاصل مي‌شود. رواقيان دنباله‌شان مربوط مي‌شود به هند، در دوره‌اي كه تمدن‌ها و فرهنگ‌ها اختلاط پيدا مي‌كند، به اسلام هم مي‌آيد. ترجمه مي‌شود و قدري هم درباره‌اش فكر مي‌شود. حتي مدينه‌ي فاضله‌ي فارابي كه مدينه‌ي فاضله‌ي يونانيان متأخر است، نه يونانيان اصيل كه بنده اسمش را مي‌گذارم «مدينه فاضلاب» حالا اين جامعه‌شناسي جديد و مدينه‌هاي آنها و نمونه‌هايي كه مي‌دهند، همه از فاضلاب و گنداب است، حتي مدينه فاضله‌ي شعبه اسلامي. بنابراين يونانيت رسيد به قرون وسطي، نام اين نحله را گذاشتند معقول و ملل را منقول مي‌گويند و نزاع آغاز مي‌شود. احكام نقل با كتاب چه نسبتي دارد و احكام عقل هم چنين و اين دو با هم و با كتاب. بعضي مي‌گويند: «كل ما حكم بالعقل حكم بالشرع» و «كل ما حكم بالشرع حكم بالعقل».

بعضي‌ها مي‌گويند نه آقا دو حقيقت است، يكي حقيقت عقلي و ديگر حقيقت نقلي. اين را مي‌گويند دو حقيقت. در موارد قانون‌گذاري ما بايد برويم به حقيقت نقل، به حقيقت محمدي و حقيقت موسوي و حقيقت عيسوي. اما در مواردي كه مي‌خواهيم قوانين طبيعت را كشف كنيم برويم به عقل و حقيقت عقلي. در مورد ظواهر مثلاً در طب شما عقل را به صورت مقدمات منطقي و قياسي و تمثيلي به كار مي‌بريد و احكامي حاصل مي‌شود. هر وقت چنين غذايي خوردي چنان مي‌شود آيا اين احكام در كتب آسماني هست يا نيست، اينها مي‌گويند نيست، ولي مي‌گويند اگر از اين احكام استفاده كردي به واسطه علوم طبيعي و رياضي به گمراهي كشيده نمي‌شوي. اگر ايمان باشد انسان از اين علوم نمي‌تواند سوءاستفاده كند. ولي اگر ايمان نبود از اين علوم نيز سوءاستفاده مي‌شود. بعضي مي‌گويند نه، با عقلي كه خداوند به ما داده، مي‌توان كاشف حقايق وحي و هر چه در نقل و شرع آمده نيز شد. مي‌توانيم عقل را به كار ببريم و ببينيم حكمت از روزه گرفتن چيست. حكمت و مصلحت شماست كه شراب ننوشيد و اين در صورتي است كه مي‌گويد نكن و جهت عقلي آن اين است، اينها را من مي‌گويم اصحاب رأي و عقل و مي‌گويم راسيوناليست. اينها مي‌خواهند با عقل استنباط احكام كنند، كه عده‌اي مانند شيعه منكر اين نظرند. به اعتقاد اكثر شيعه احكام شرعي را نمي‌توان حكم عقلي داد. ديگر در مواردي كه در اصول ذكر شده است، آيا مي‌توانيم به جهت حكمي كه آمده پي ببريم؟ بعضي‌ها مي‌گويند آري، كه اينها را اصحاب رأي مي‌گويد.

 

راسيوناليسم و اصحاب رأي و جامعه‌شناسي و روانكاوي

اصحاب رأي اين حكم كلي را مي‌دهند كه عبارت است از كل ما حكم بالعقل حكم بالشرع»، غربي‌ها خيلي بسطش دادند و در اسلام هم خيلي طرح شده است، مسأله‌اي كه من نمي‌بينم امروز مطرح باشد. امروز كار انسان به جايي كشيده كه مي‌گويند اصلاً به كتاب نياز ندارد. او مي‌گويد همان طوري كه يك عالم قوانين علمي را كشف مي‌كند، يعني قوانين علمي به كمك عقل كشف مي‌شود، همين طور اين نظر از آن عالم است، كه بگويد كدام قوانين بايد تكليف شود، قوانين حقوق بشر را وضع كند، تعيين كند كه كدام قانون بايد نسخ شود. عقل و رأي انسان اصالت پيدا مي‌كند كه همان راسيوناليسم خودبنيادانه‌ي غربي است. حال كافي است كه برويد، به منطق، به انفعالات نفس هم برويد، باز اصالت رأي است و اگر رفتيد به اراده باز اصالت با رأي است. مي‌گوييد كه تنها اراده‌ي انسان است كه وضع قوانين مي‌كند، يك دفعه مي‌آييد استنباط مي‌كنيد كه عقل چنين و چنان حكم مي‌كند، كه چنين بايد كرد و نبايد كرد. يك دفعه ممكن است احترام نظامي را توجيه بكنيد، حالا آيا اين عمل را از كتاب استنباط كرده‌ايد يا از عقل؟ اگر از كتاب استنباط كرديم خوب مقام ولايت داريم، اگر استنباط از كتاب نبود و از كتب غربي بود رأي مي‌آيد و به قول شيعه كفر است. حالا اين قياس كلي از كلي باشد يا كلي از جزيي يا جزيي از جزيي، همه مي‌رود به كل، به هر حال نفس است.

امروز تجربه مد شده است. جامعه‌شناسي تجربي و علمي و غيره همه حكم عقلي دارد. اگر يك بار برويد به كتاب و از كتاب استنباط كنيد، صحيح، ولي يك بار انسان خودش كتاب مي‌شود و عقل انسان قائم به مقام كتاب. اگر خود انسان و عقل انساني حكم كند، اين جامعه‌شناسي قياس به رأي است و خلاف شيعه. مذاهب ديگر هم اگر در گذشته قياس را به كار بردند، نيامدند مانند جامعه‌شناسان و علماي علوم انساني و جديد قياس به رأي و نفس كنند. آنها به هر صورتي قياس را به كار برده‌اند نهايتاً به كتاب بازگردانده‌اند نه به نفس و عقل و رأي، حال آنكه جامعه‌شناسي قياس به رأي و عقل است. حال از ملايزقل يعني گورويچ و دوركيم مي‌پرسم، تو كه وجدان اجتماعي را به رخ بشر مي‌كشي، اين وجدان تو احكام را براي بشر از كجا اقتباس كرده آيا از انجيل و تورات و قرآن و ودا يا از هيچ كدام اينها، از نفس اماره است كه اقتباس احكام مي‌كنند، از نفس اماره و اهوا نفس استنباط مي‌كنند. اينها بدسگالند، اينها بدانديشند، اينها موجوداتي ممسوخ و قرده خاسئه آخرالزمان‌اند. مگر اينكه بگوييم اين حرف‌هاي كتاب‌ها نادرست است و آنچه اصالت دارد اراده‌ي انسان است، انسان يعني انفعالات نفساني، چنانچه روانكاوان غربي مي‌گويند. همان طوري كه فراماسون‌ها گفته‌اند: به مرحله سي و سه كه رسيدي كتاب را بايد دور بياندازي. اگر مسلماني قرآن مي‌رود و غيره، البته بنده كتابي را مي‌گويم كه كتاب را دور نمي‌اندازند و آن كتاب نفس اماره است. البته بنده قبول مي‌كنم، حتي كتابي كه دوركيم و برگسون و پوپر در دست دارند كتاب نفس اماره است، كتاب دشمني بشر و مدافع بورژوازي.

 

عقل پليس مخفي و كتاب عقل فراماسون‌ها

حال فراماسون‌ها مي‌گويند طبق احاديث نقل شده افلوطين و فلاسفه‌ي يونان انبيا بدون كتاب‌اند و بعد مي‌آيند مي‌گويند نبوت نيست و عقل هست و مي‌گويند اين را بايد در مقابل عوام نگوييم، چون عقلشان تكامل پيدا نكرده، نبايد بگوييم كه اين عقل كتابي است و پليس مخفي است، بعد مي‌آيند شعار مي‌دهد، مانند نهانروشان غربي و دئيست‌ها و دهري‌ها كه اين مراتب را مطرح مي‌كردند.

نحل را با اهواء مرادف گرفته‌اند. پس نحله بازگشتش به اصالت اراده و نفس اماره است. به يوناني اهل اهوا مي‌شود «هرسيس». اين را اهل اختيار گفته‌اند، عقل من اختيار دارد و مي‌گويد اين كار را بكن و آن كار را نكن. عقل من خويشكار است و استقلال دارد در اين كه نيك و بد را تشخيص بدهد. اين عقل به معني اعم لفظ يعني كل انسان و نفس انسان و اراده‌ي انسان است كه تصميم مي‌گيرد كه اين كار را بكن يا آن كار را نكن. انفعالات نفس است كه مي‌گويد اين كار را بكن و آن كار را نكن. نفس انسان است كه مي‌گويد آن را دوست بدار يا اين را دوست بدار. اين جوري شعر بگو و آن جوري شعر نگو. اين عبارت است از پليس مخفي كه مواظب انسان است و خود مي‌تواند بيان احكام خبري و انشايي بكند. اين گروه براي انبيا هم تشكيل شعار مي‌دهد و در بعضي از دولت‌هاي اسلامي نيز نفوذ مي‌كنند.

فراماسون‌ها مي‌گويند اسلام دين عقل است و انسان صدور احكام مي‌كند و خويشكار است، يعني نياز به كتاب ندارد، مثل فلسفه‌ي كانت كه عقل نظري است و عقل عملي و اينها مصادر احكام خبري و انشايي‌اند. اين نظر در كتاب كانت «دين در حدود عقل عملي» آمده است. بعد از كانت است كه نوكانتي‌ها و فراماسون‌ها مي‌آيند، اگر در آثار او و ديگران ذكري از كتاب است پاك مي‌كنند. همين طور مي‌آيد تا به پوپر، كه در او به طور ديگري اصالت با نفس انساني است. نفس به معني «النفس في وحدتها كل القوا»، مظهر يك صورتي است، اين مظهريتش گاهي تكيه مي‌كند به اراده، گاهي تكيه مي‌كند به عمل انساني و گاهي تكيه به انفعالات نفس و احساسات و گاهي به اصول عقلي. بنده به حساب قرون وسطي رسيدم و اينكه آيا عقل قرون وسطي همان عقل انجيلي است يا نه، آيا عقل قرآني و ارسطويي يكي است يا نه و آيا اين دو يك حقيقت‌اند؟ در تاريخ اختلاف است. عده‌اي هستند كه نقل را تابع عقل مي‌دانند، اينها اسماعيليه‌اند. اينها را گفته‌اند باطنيه يعني نهان روش، يعني زنادقه يعني اهل شرك. در عين حال كه در قرون وسطي مبارزه مي‌كنند، خودشان زنديق‌اند. ائمه اطهار همواره با زندقه مبارزه مي‌كردند، با استفاده از فلسفه، يك عده هستند كه نقل ديني و هم عقل يوناني را قبول دارند، اينكه تا چه اندازه نقل بر فكر اينها حاكم است، تا چه اندازه ملي است و تا چه اندازه نحلي و با هم تركيب شده و اختلاطي و التقاطي است يا چقدر در اين حال اهل كتاب است و چقدر عقل‌زده است، بايد پرسش كرد. در موقعي كه من غربزدگي را مطرح كردم، همواره توجه كرده‌ام و به كساني كه درس داده‌ام گفته‌ام برويد پرسش كنيد، در باب نسبت عقل و نقل، در هر صورت همواره عقل غالب بود و خصوصيت دوره‌ي جديد چنين است، حتي اگر از دين دفاع شود، زيرا اصالت به عقل داده مي‌شود و شما مي‌بينيد كه كتاب‌هايي هستند كه از پيغمبر اسلام دفاع مي‌كنند، مانند كارلايل اما اين نويسنده پيغمبر اسلام را با خود همسنخ مي‌گيرد و اصالت به عقل خويش مي‌دهد. اينها نمي‌آيند ببينند كه عقل نبوي از سنخ عقل ممسوخ غربي نيست.

 

عقل دوره‌ي جديد

حالا بياييم به دوره‌ي جديد. عرض كردم در دوره‌ي جديد عقل يوناني مي‌آيد و به تعبيري نفس يوناني و نحله يوناني كه «هرتوقه» و «هراتوقه» (1) نيز گفته‌اند. حالا اين نحله در فلسفه‌هاي جديد يعني اكول فرانسه ecole، شوله آلماني schule و اسكوله يوناني skhole در اسلام به مكتب ترجمه مي‌شود. حالا بايد ديد كه مكاتب جديد چقدر نسبت و ارتباط با نحله و چقدر با مله دارند. ايدئولوژي‌هاي ديني و غير ديني جديد همواره تابع نحل است، در اين دوره كتابي نيست و اگر كتابي هست «كاپيتال» است. حال كسي مكتبي شد و مدعي اسلام بود، بايد ديد چقدر اهل ملت است و چقدر اهل نحله. ولي آنچه مسلم است همواره نحله غالب بوده، گرچه التقاط هم هست، زيرا زمان آخرالزمان است. اكنون عصر پايان نحل، پايان و تماميت مكتب‌ها و هرتوق‌ها در غرب است. اينها افتاده‌اند به جان هم. دوره‌ي جديد كه مي‌آيد اروپايي غربزده مضاعف مي‌شود. اگر عقل يوناني در قرون وسطي انسان‌ها را غيرمضاعف زده بود، از رنسانس تماماً مي‌زند و سقراط‌هاي جديد و ارسطوييان جديد، علم جديد و هنر جديد به وجود مي‌آيند.

ابن تيميه كتابي دارد به نام «موافقت صريح معقول و منقول» و به خيال خودش عقلي كه از آن دفاع مي‌كند قرآني است. حتي ابن جوزي مي‌خواهد احكام عملي را از قرآن درآورد، اينكه همه چيز را در كتاب پيدا كند. حال آنكه بنده همه اينها را مي‌برم به ام‌الكتاب. هر چه هست در «ام الكتاب» هست، در سرنوشت هست. اين است حوالت تاريخي كه در قضا الهي هست، يعني زماني كه الان داريم، زماني كه تاريخي است در «لوح قضا» هست. تاريخي كه در ابتدا آمده در لوح قضا هست و تاريخي كه در پايان آمده در لوح قضا هست يعني در «ام الكتاب». اين «ام» يعني اصل و سر، كتب يعني نوشت و حكم كرد و ام الكتاب يعني «سرنوشت». يك معني ديگر، اين است كه شما بياييد علوم امروزي را بگيريد و ببريد به قرآن و بگوييد كه همه علوم در آن هست، تمام قوانين در قرآن هست. بعضي از ظاهرين اين كار را كرده‌اند. مانند طنطاوي كه علم الاشيا را تحويل ما مي‌دهد، حالا فيزيك باشد و طب يا فليكات و ديگر علوم. حالا همه احكام عقلي اعم از نظري و عملي و همه و همه، در قرآن هست، از خبري و انشايي. اين عمل صد سال سابقه دارد و بهايي‌ها مي‌گويند علم با وحي يكي است و اصرار دارند و دفاع مي‌كنند و مي‌گويند كه متجدديم، دين را تابع علم مي‌دانند. حال گفتيم دوره‌ي جديد دوره‌ي غربزدگي مضاعف است كه اشكال گوناگون دارد. يك عده هستند كه غربزده‌اند و مي‌دانند و غيرمضاعف‌ و طرفدار عقل يوناني هستند، كتاب را قبول ندارند و از دين مي‌ترسند و مي‌گويند كتاب مال عوام است براي حفظ ظاهر. اينها را زنادقه مي‌گويند و نهان روش، مثل «ابن ابوالعوجا»، عده‌اي متوجه مي‌شوند و به نام دين مبارزه مي‌كنند، چقدر متوجه و موفق شده‌اند اين خود پرسشي است.

 

جريان‌هاي فكري قبل از مشروطه

عده‌اي مي‌گويند فلسفه زندقه است، مانند غزالي و فخر رازي ولي همواره اسير فلسفه‌اند، به خصوص فخر رازي چون به حكمت انسي و معنوي نمي‌رسند، جز اشعاري در اواخر عمرش چيزي ندارد، او نمي‌تواند بگذرد. «شرح اشارات بوعلي سينا» مي‌نويسد و در آن شك مي‌كند. اما كسي كه هم متدين است و هم به فلسفه معتقد است، به طور قاطع از آن دفاع مي‌كند خواجه نصير است، برخلاف فخر رازي است كه با فلسفه به شك و تصحيح بازي مي‌كند. او حتي بر ضد تشكيكات فخر رازي مطلب مي‌نويسد و مي‌گويد تو سواد نداري، تو فلسفه نمي‌داني و خودش را قانع كننده مي‌بيند، ولي بايد ديد كه فخر رازي چه سوادي داشته، گرچه ظاهراً خواجه نصير راست مي‌گويد. فخر رازي و غزالي هر دو در اخبار فلاسفه شك مي‌كنند. فخر رازي تفسير كه مي‌نويسد اشعري مي‌شود، حال بايد ديد كه چقدر عقل يوناني در تفسير كلامي و اشعري او غالب است، خود پرسشي است.

حالا بياييم به انقلاب مشروطه. انقلاب مشروطه را بايد با نگاه كردن به جريان‌هاي فكري قبل از آن نگاه كنيم كه معقول است و منقول. معقول چهار تاست: حكمت اشراق و تصوف است كه هر دو اصالت به كشف و شهود و حضور مي‌دهند، سوم حكمت مشا است كه به ارسطو مي‌رود و حكمت اشراق كه به افلاطون، چهارم علم كلام كه دين را مي‌خواهد با استفاده از عقل بيان كند. در اين چهار معقول نسبتي كه انسان با عالم و آدم و مبدأ عالم و آدم دارد، بيان مي‌كند به تعبيري بيان مبدأ و معاد مي‌كند، بيان نبوت مي‌كند. اگر شيعه است اثبات امامت مي‌كند و عدل هم هست، ولي اينها عقلاً بر امور حكم مي‌كنند و عقلاً در باب قانون اسلام بحث مي‌كنند. كلام منقسم است به اشعري و معتزله و شيعه كه متأخر است. تا چه حد بر كلام عقل حاكم است، خود پرسشي است، اينكه بر علم كلام شيعه چقدر عقل غالب و حاكم است خود پرسشي است. در شروح و حواشي «تجريد الكلام» خواجه نصير است كه از فلسفه استفاده مي‌شود يعني از بوعلي سينا، از طرفي حكمت اشراق است كه درس داده مي‌شود و از طرفي تصوف است و از طرفي كلام يعني بيان عالم بر اساس قانون وحي. تصوف عملي صدر اسلام به سخن ابن قيم جوزي بركت داشت. آن تصوف عملي صدر اسلام به تصوف نظري محيي الدين ابن عربي و فصوص الحكم او مي‌رسد و بعد مقدمه قيصري كه بايد بخوانيد. اكنون تصوف فقط تصوف نظري است و آن تصوف عملي صدر اسلام رفته، غزالي هم كه اشعري است و محي الدين ابن عربي كه تفسير شيعه مي‌شود. يكي هم بوعلي سيناست كه اشارات و شفا و نجات را نوشته است، سهروردي مؤسس حكمت اشراق است. حالا يك فلسفه ديگري هم هست كه فلسفه‌ ملاصدرا باشد كه التقاطي است و اختلاطي، با كلام مخالف است و محيي الدين بن عربي را با اصالت وجود تفسير مي‌كند و شيخ اشراق را كه افلاطوني است ندانسته با ارسطو و نوافلاطونيان تفسير مي‌كند. به نحوي كه يك جريان اصلي قبل از مشروطه حوزه‌ي صدرايي اصفهان است. در اين زمان در منقول يك عده دفاع از دين مي‌كنند. ملاصدرا از نقل و قرآن نيز استفاده مي‌كند و اگر كساني بخواهند با ملاصدرا مخالفت بكنند، متهم مي‌شوند به زنديقي و كافري كه يكي از آنها هنوز هست كه عبارت است از سيد جلال آشتياني كه در مشهد است و همه چيز را از روزنه «اسفار اربعه في حكمه المتعاليه» نگاه مي‌كند، خيلي هم كار مي‌كند خيلي كتاب نوشته. اين حوزه اصفهان در دوره قاجار قدرتي پيدا مي‌كند، مثل ميرزا عبدالله زنوزي و عده‌اي چون پسرش آقا علي مدرس زنوزي، عده‌اي اهل منقول هستند كه گاهي اهل فلسفه را تكفير مي‌كنند و دسته‌اي ديگر هم اهل خانقاه هستند و فرقه‌هاي صوفيه در شيعه كه كتاب «طرايق الحقايق» اينها را معرفي مي‌كند. اينها چه مي‌گويند خود مسأله‌اي است، از ابن عربي استفاده مي‌كنند، از ائمه چقدر و از قرآن چقدر، اين كلاس و درس و حكمت لازم دارد. حال دسته‌اي ديگر نيز بودند كه اخباريين و اصوليين هستند. اخباريون در انطباق روايات غلو مي‌كنند و پايه‌هاي اجتهاد را ضعيف مي‌كنند و مي‌گويند حتي در تفسير قرآن فقط روايات ائمه مورد قبول است. نزاعي است كه جنبه سياسي به خود مي‌گيرد، در اين زمان است كه انقلاب مشروطه مي‌آيد.

 

جريان‌هاي فكري بعد از مشروطه

با انقلاب مشروطه است كه غربزدگي مركب و بسيط غيرمضاعف تبديل مي‌شود به غربزدگي مضاعف. يعني هنوز كساني هستند كه در صفويه مخالفند با فلسفه.

چند و چند از حكمت يونانيان

حكمت ايمانيان را هم بخوان

اشعار مفصل هم دارند، حتي بعضي با تصوف و مثنوي هم مخالفت مي‌كنند، از لحاظ نقل و ظاهر. دوره‌ي جديد مي‌آيد و مردم از استبداد به ستوه آمده‌اند. اوليا دين قادر نيستند حكومت الهي را برپا كنند و يك عده از ايشان دست نشانده حكام‌اند. به شهادت‌ كتاب‌ها كه در ابتداي آن مدح حكام كرده‌اند، نه نقلي است و نه عقلي، عقل و نقل در كتاب‌ هست. از طرفي مسأله غربزدگي مضاعف دوره‌ي جديد از طرف اروپاييان از زمان صفويه مي‌آيد، بنيادش از آن زمان است و از انقلاب مشروطه نيست. بعد از اينكه جنگ‌هاي صليبي رخ مي‌دهد غربي‌ها تلاش مي‌كنند به عناوين مختلف در شرق نفوذ كنند و بر عقل مسلمانان تسلط پيدا كنند. اجمالاً غربزدگي مضاعف يعني تجددخواهي و مدرنيزه‌زدگي و ترقي‌خواهي قرن هيجدهم به بعد از زمان صفويه سراغ ما مي‌آيد. حال مي‌آييم به انقلاب مشروطه و قبل از آن چند بيتي از سنايي را مي‌آوريم كه نمونه مبارزه تصوف با عقل يوناني است.

شراب حكمت شرعي خوريد اندر حريم دين

كه محرومند از اين عشرت هوس گويان يوناني

برون كن طوق عقلاني به سوي ذوق ايمان شو

چه باشد حكمت يونان به پيش ذوق ايماني

بميريد از چنين جاني كزو كفر و هوا خيزد

ازيرا در چنان جان‌ها فرو نايد مسلماني

 

حال به انقلاب مشروطه نگاه مي‌كنيم زمينه مهياست. وسايل از هر طرف فراهم شده مطامع روس و انگليس است. عوامل مختلف وسايل را فراهم آورده‌اند براي انقلاب مشروطه، براي غربزدگي مضاعف. خوب ديگر در تاريخ مشروطه  يك عده از همان روحانيان هم بوده‌اند، گرچه بعضي از روحانيون مخالفت كرده‌اند، عده‌اي نگاه مي‌كنند مي‌بينند نه اسلامي است و نه ضد استبدادي و نه ديني و نه دنيايي، مخالفت با مشروطه نمي‌كنند و با آن همراه مي‌شوند و حتي اسلام را با دموكراسي جمع مي‌كنند، مثل مرحوم نائيني كه روزگار بهتري را مي‌خواهد. حال انقلاب از كجا مي‌آيد از مغز و عقل ممسوخ آن روزي غرب و قرن هيجدهم. تاريخ غرب تمام شد و عقل به ممسوخيت رسيده، اعم از اينكه اراده باشد يا احساس و منطق. دسته‌اي كه اينها را براي استعمار هدايت مي‌كنند فراماسون‌ها هستند و رهبر باطني فراماسون‌ها يعني يهودي‌ها، قانون را مطرح مي‌كنند مي‌گويند قانون است كه بايد حكومت كند. قانوني كه رجوعش به عقل ممسوخ قرن هجدهم است. يكي از اينها ملكم است. كتاب‌ها در باب خرافات نوشته مي‌شود، عده‌اي فراماسون هستند. يك عده مسلمان كه از استبداد به ستوه آمده‌اند. مسأله بابي و بهايي درست مي‌شود، در هندوستان ساخته مي‌شود و تفرقه به نام اينكه امام زمان ظهور كرده است. كدام امام زمان، امام زماني كه ساخته و پرداخته «عقل ممسوخ غربي» است. مردم گناهي ندارند مي‌روند براي رهايي از ستم «بهايي» مي‌شوند. بعد هم هر چقدر جلو مي‌آيند بيشتر تحت تأثير غربي‌ها و فراماسون‌ها و يهودي‌ها قرار مي‌گيرند، به خصوص بهايي‌ها كه واسطه‌ي امپرياليسم آمريكا هستند. يك عده بي‌تقصيرند هر چه دستور آمده بود تابع بودند.

مي‌خواهم بگويم غربزدگي كه آمد ذيل غربزدگي غرب بود. غرب با تمام شدن تاريخش انقلاب روسيه انجام گرفته بود، ديگر دنياي غرب تمام شده و انقلاب مشروطه ذيل تاريخ غرب است. انقلاب روسيه در مقابل غرب صورت گرفت كه به يك معني غربزده است، بحران‌هايي در غرب هست. اين ذيل تاريخ غرب صدر تاريخ ما قرار مي‌گيرد. تاريخ غرب ممسوخ اندر ممسوخ است. اين عبارت است از اينكه انقلاب مشروطه الگويش انقلاب كبير فرانسه است و حال آنكه انقلاب كبير فرانسه سراسرش شرك و زندقه است و اگر آثاري از خدا در قبل بوده آن را هم مي‌زدايد. دوره جديد كه تقليد از غرب است، آنچه در آن اصالت دارد نحله است. مله بايد برود، بعد كلماتي كه ترجمه مي‌شود عجيب است مثلاً ناسيون كه معني‌اش نژاد است به ملت ترجمه مي‌شود، ملت دين است. آنچه بر ترجمه‌ي مشروطه غالب است عقل ممسوخ غربي است، مثل مكتب اسلام كه ترجمه نحله است و همواره شعار مي‌دهند كه باز غرب مسلط است و حالا ممكن است بگويند منحرفان فقط اين چنين باشند.

سخن سر بسته گفتي با حريفان

خدا را زين معما پرده بردار

 

اومانيسم و اعلاميه جهاني حقوق بشر

حالا غربي‌ها صدايشان بلند است كه اي آقا عقل ما ممسوخ است، زهوار عقل ما در رفته است، اين آزادي كه آزادي نيست، اين جهان به طرف ويراني دارد جلو مي‌رود. اي آقا تمام تاريخ غرب رسيده به حلول و اتحاد، اومانيسم ديگر نمي‌تواند تجديد شود، هر اومانيستي زنديق است، هر اومانيستي امپرياليست است. تازه، سنگ اومانيسم را به سينه مي‌زنيم، وقتي كه ديگر ريشه‌ي آزادي در غرب دارد درمي‌آيد، زهوار آزادي اعلاميه جهاني حقوق بشر دارد درمي‌آيد. اصلاً در اين اعلاميه «حق الله» نيست هر چه هست «حق الناس» است. تازه ما آمده‌ايم به نام قرآن دفاع از حقوق بشر بكنيم، چرا نگفتند بگوييد دفاع از حقوق الله و حقوق بشر: اولاً حق الله و ثانياً حق البشر. اگر چهارصد سال تاريخ غرب حق الله را كنار گذاشته و فراموش كرده است، روزگار انسان هم به نفس اماره و نفس اماره به ويراني جهان مي‌كشد. ديديد اين دولت زندقه مضاعف چه كارشكني‌ها كرد.(2) تاريخ غرب بعد از 400 سال به بن بست رسيده است، فرياد خود غربي‌ها بلند است. حالا يك عده ندانسته، از هر چيز به نام آزادي، گروه‌هاي حقوق بشر تشكيل مي‌دهند، مثل «شانمن». شانمن كه جايي نرفته، شانمنيسم كه هست. بايد پرسيد اين عبدالكريم لاهيجي چقدر شانمنيسم است. اينها غربزده مضاعف‌اند و بسيط و مركب كه دانسته و ندانسته مبارزه‌گر با حق و اسلام و دين‌اند، نهانروشانه. «نه شرق و نه غرب» براي بسياري شعار است، ولي جماعتي يهود و فراماسون با هوش يهودي خود همه كاره‌اند، مانند آن وكيل دادگستري كه با عقل ممسوخ‌اش وضع قوانين مي‌كند. عده‌اي هستند كه اصلاً خبر از هيچ چيز ندارد فقط شعار مي‌دهند. به من مربوط نيست، الان در غرب فيلسوفان دارند مي‌گويند چه اثر داشته و چه اثر نداشته باشد، اينجا چه؟ تفكر خودآگاهانه چه گناهي كرده كه بايد اين همه تو سري بخورد. اينها عده‌اي هستند كه كله مردم را گرم مي‌كنند. بنده قبول مي‌كنم كه شعار «نه شرق و نه غرب» اصيل است تا آنجا كه امام مي‌فرمايند. من وقت نداشتم و اگر توانستم مي‌نويسم و اگر توانستم پيام مي‌دهم، با آن شعر حافظ، فقيرانه، ولي توجه دارم كه چند نفر برايم كافي است. ولي در هر صورت بعضي‌ها به جايي رسيده‌اند كه از عالم و آدم پرسش مي‌كنند مثل غربي‌ها. آقا در ژاپن الان فيلسوف است و به جايي رسيده كه مي‌گويد: من هم مي‌خواهم از فروع به اصول بروم و به خودآگاهي برسم. در ما سير از فروع به اصول و خودآگاهي نيست، اصلاً كانت شناس نداريم و هگل شناس نداريم، بعد همه جامعه‌شناس شده‌اند. يك سلسله منطق درايي و ديالكتيك درايي با ترجمه‌هاي شكسته بسته از غرب بازگشته، از كارتيه لاتين دانسته و ندانسته. اينها جاهل و بعضي‌ خائن‌اند و مردم را خام مي‌كنند.

در غرب به فيلسوف احترام مي‌گذارند و اينجا كسي اهميت به فيلسوف نمي‌دهد، كه يكي من باشم. گرچه بعضي مي‌خواهند به حكمت احترام بگذارند ولي بنده مي‌توانم مناظره كنم. زمان، زمان حكمت و فلسفه نيست، زيرا الان زمان ايدئولوژي است، يعني تماميت فلسفه در جهان بيني و جهان بيني در ايدئولوژي و عمل است. زمان زمان عمل است، زمان تفكر نيست. عمل درست است و اين است كه مي‌گويم بشر امروز فكر نمي‌كند. ايدئولوژي درست است كه در نفس عمل مردم باشد، كه شعار مي‌دهند بر عليه شرك و زندقه و فراماسونري، به نام قرآن بگويند سبحان الله و الله اكبر، گفتند و تناسب داشت. خدا نكند يك دفعه اين سبحان الله و الله اكبر تعبير شود به سبحان طاغوت و طاغوت اكبر. مثل بايزيد بسطامي، اصلاً من هستم كه طاغوتم. بنده مي‌شود طاغوت عليين. ايدئولوژي صحيح، اگر بر عليه طاغوت باشد بنده قبول دارم. بنده در سطح تفكر غربي طرح مسايل مي‌كنم، مي‌خواهيد با من صحبت بكنيد، تناسب ندارد، در غرب فلاسفه منزلت دارند. حتي سياستمداران مطالعه مي‌كنند، در روسيه ماركس هست و در غرب اكثراً استشهاد مي‌كنند، كمابيش مي‌فهمند. من دارم انذار مي‌كنم و بيدار باش مي‌دهم. ترور غلط است، خودآگاهي شرط است. اگر مبارزه كرديد بر عليه طاغوت، درويشانه، آن وقت است كه عمل صحيح كرده‌ايد. اي آقا درويشي خوب چيزي است زير باز زور نرويد، دنبال مطامع نفس اماره، زور و تزوير نرويد. شمايي كه مي‌خواهيد تغيير كنيد فقر ذاتي را فراموش نكنيد. درويشي براي جلوگيري از باطل و مبارزه با آن است، حاضر نشويد زير بار ستم برويد، اين همت مي‌خواهد و مناعت طبع. مي‌خواهم آن شعر را تكرار كنم.

غلام همت آن رند عافيت سوزم

كه در گداصفتي كيمياگري آموخت

كيمياگري عبارت است از مبارزه توأم با فقر ذاتي. كيمياگري عبارت است از اين كه نگذاريم آن غربزدگي مضاعف به سراغ شما بيايد، باز شما را به خدا و فتواي باطن و سر سويداي‌تان مي‌سپارم.

 

پي‌نوشت:

1ـ معرب هرتيك Heretic فرانسه به معني كفرآميز و شرك آميز و زندقه.

2ـ اشاره به دولت مهندس بازرگان.

 

    370 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   انقلاب مشروطه (155)
●   اومانيسم (32)
●   راسيوناليسم (8)
●   غرب گرایی (7)

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :2

تاريخ ارسال:05/12/1383

   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب