سرمايهسالاري در معناي اصطلاحي و دقيق كلمه كه ترجمهاي از “كاپتيلاسيم” (Captitalism) است پديدهاي كاملاًُ مدرن است و تدريجاً از حدود قرن پانزدهم ميلادي شكل گرفته است. سرمايهسالاري در يك چشمانداز كلي نظامي است كه اولاً، حول محور انسان سودجو و سوداگر سامان يافته است و ساختاري سودمدارانه دارد.
ثانياً بر مفهوم مدرن “سرمايه” به منظور تصرف در طبيعت و انسان در مسير خواستهاي نفساني است.
ثالثاً، مبتني بر ميل دائمي به انباشت سرمايه و استيلاجويي سرمايه به منظور تصرف در طبيعت و انسان در مسير خواستهاي نفساني است.
رابعاً بشرمدار، خودبنياد و اومانيست است.
در واقع نظام سرمايهسالاري با سوبژكتيويسم (SubJectivism)دكارتي پيوند خورده و محصول آن است. بدون سوژهمداري دكارتي كه در صورت بشرانگاري ظاهر گرديد، سرمايه در مفهوم مدرن آن و نظام مبتني بر اصالت سرمايه و دائرمداري سرمايه امكان تحقق نداشته است. قبل از هر چيز يك نكتة مهم را مشخص نمايم و آن اين است كه در اين گفتار مقصود از “ سرمايهسالاري ” آن صورت عمومي نظام اقتصادي – اجتماعياي است كه در عصر مدرن پديد آمده و به برخي شاخصهاي آن در بالا اشاره كردم. اين نظام شكلهاي حقوقي – سياسي مختلفي يافته است، اشكالي مثل “ سرمايهسالاري ليبرال و نيمهليبرال ” ( كه مردم غالباً وقتي از نظام سرمايهداري سخن ميگويند مقصودشان اين رژيمهاست. نظير ايالت متحده آمريكا، فرانسه، انگليس،… ) ، “سرمايهسالاري سوسياليستي ماركسيستي” مثل اتحاد شوروي و كشورهاي اروپاي شرقي سابق، “سرمايهسالاري فاشيستي” مثل دولت ناسيونال – سوسياليست هيتلر و رژيم موسوليني در ايتاليا و نظاير اينها. بنابراين بايد توجه داشت كه در بحث از سرمايهسالاري به هيچ روي مقصود صرف سرمايهداريهاي ليبرال، دموكراتيك اروپاي غربي و آمريكا نيست. بلكه من، سرمايهسالاري را صورت اقتصادي – اجتماعي تمدن مدرن ميدانم كه اشكال مختلف به خود گرفته و سير تحولي را در پانصد سال گذشته از سر گذرانده است. بر اين اساس اختلاف ميان سوسياليسم و ماركسيستي با ليبراليسم زرسالارانه يك اختلاف ماهوي نيست بلكه اينان در عين وحدت در ماهيت كاپيتاليستي، مراتب و كيفيتها و هويتها و شكلهاي مختلف حقيقت سرمايهسالاري را منعكس ميكنند. بنابراين وقتي از كاپيتالسم يا سرمايهسالاري سخن ميگوييم مقصودم آن نظام اقتصادي – اجتماعي فراگيري است كه با رنسانس پديد آمده و به عنوان صورت اقتصادي – اجتماعي زندگي مردمان در عصر جديد ظاهر گرديده و به لحاظ بروز و تجلي، اشكال مختلفي داشته است.
سرمايهسالاري مباني فلسفي و انسانشناختياي دارد كه اجمالاً ميتوان آنها را اين گونه برشمرد:
- اومانيسم و سوژهمداري من نفساني مدرن در حيث فردي و يا جمعي آن.
- مفهوم مدرن “ سرمايه – كار ” كه مبتني بر تصرفگرايي و استيلاجويي است و با “ ثروت ” تفاوت دارد. اين مفهوم “ سرمايه ” حاصل عقلگرايي دكارتي و نسبت تكنيكي بشر با طبيعت است.
- تفسير كمي و رياضي طبيعت و تعريف ناسوتي عالم.
- سود محوري و سودگرايي و يوتيليتاريانيزم (Utilitarianism – سودمندگرايي)اخلاقي.
- اساساً بشر سرمايهدار مدرن كه او را “زرسالار مدرن” مينامم مصداق عيني و اجتماعي “انسان بورژوا” ( به عنوان صورت مثالي بشر در عصر جديد) است محصول روح اومانيستي و عقل مدرن است. به اين مهم بايد توجه كرد كه اين بشر زرسالار و صاحب سرمايه كه در جامعهشناسي صورت طبقاتي آن را طبقة سرمايهدار يا زرسالار ميناميم؛ همان مرد صاحب ثروتهاي افسانهاي در بغداد و نيشابور و چين و كرة ماقبل مدرن يا فئودال صاحب مكنت و ثروت در قرون وسطي مسيحي و يا بردهدار رومي باستان نيست. زرسالاران عصر جديد طبقهاي نوظهور هستند كه ذيل عنوان بشر بورژوا پديد آمدهاند و به جاي اين كه با “ ثروت ” سروكار داشته باشند صاحب “سرمايه” هستند.
تفاوت سرمايه و ثروت
سرمايه همان ثروت نيست. سرمايه محصول يك نسبت وجودي تصرفگرانه، نفساني و به ويژه پويا و تحركآفرين با هستي است. سرمايه با مفهوم مدرن كار در يك پيوند ديالكتيكي است. سرمايه، صرف ثروت انباشته بر هم و يا زر و سيم بسيار نيست. سرمايه، امري است كه ذاتاً تصرفگر و تغيير دهنده است و ميل به انباشت و بازتوليد خود دارد.
سرمايه در صورت آغازين آن بيشتر حاصل غارت منابع ملل آفريقايي و آسيايي و فعال كردن اين ماحصل غارت در يك مدار و ساختار تحركآفرين، دگرگونساز و استيلاجو و نفسمحور بود. با وقوع انقلاب صنعتي، سرمايه از امكاناتي كه تكنولوژي پديد آورد جهت باززايي خود به شدت استفاده كرد.
سرمايه، پول يا كالا يا ماشين يا منبعي است كه:
اولاً رابطة تكنيكي با طبيعت و عالم برقرار كند.
ثانياً در پيوند ديالكتيكي با مفهوم مدرن كار قرار دارد.
ثالثاً دگرگونساز و استيلاجو است و با حضور خود در محيط تصرف ميكند.
رابعاً ذاتاً ميل به باززايي، انباشت و مجدداً باززايي دارد.
خامساً سودجو و سودمحور است و محركي جز سود ندارد.
سادساً در پروسة حركت خود يك مدار و يا به تعبير دقيقتر يك ساختار پديد ميآورد:
كار مدرن كالا سرمايه
انباشت و تصرفگري
سرمايه مثل ثروت پادشاهان افسانهاي و زر و سيمها و گنجهاي نهفته در زير خاكها نيست سرمايه ماهيتي تكنيكي دارد و در نسبتي استيلاجويانه با محيط موجب دگرگوني و تصرف در آن ميگردد و از اين راه خود را بازتوليد ميكند و باز دوباره به سرمايه بدل ميگردد و اين پروسه در جست و جوي سود بيشتر مرتباً ادامه مييابد.
مفهوم مدرن كار به معناي كار خلاق بارور با معناي شكوفا كنندة استعدادهاي وجود آدمي كه طبيعتي كمالگرايانه دارد نيست. كار مدرن، ذاتاً از خود بيگانه، استثماري و سرمايهآفرين است. در واقع افق وجودي “كار” و “سرمايه” مدرن يكسان و مشابه است و هر دو آنها جوهري تكنيكي و سودمحور دارند. همين امر است كه موجب پيوند دياليكتيكي مابين اين دو شده و سبب ميگردد كه طبقة زرسالاران صاحب سرمايه به لحاظ وجودي در همان افقي قرار بگيرند كه پرولتاريا به عنوان مظهر كار مدرن در آن قرار دارد و بالعكس.
و به دليل همين خصيصة تكنيكي سرمايه و كار مدرن است كه اينان در پيوندي نزديك و ذاتي با تكنولوژي مدرن قرار ميگيرند.
بر اين اساس است كه ميشود گفت بدون نسبت مدرن ميان آدمي و هستي نه سرمايه وجود خواهد داشت، نه كار مدرن و نه تكنولوژي و كاپيتاليسم.
آري، سرمايه يك نسبت ميان پول و يا كالا با طبيعت و هستي است: نسبت تكنيكي. سرمايه، صرف پول و كالا نيست و حتي آنگاه كه در مسير تجارت مدرن و بازار مدرن قرار ميگيرد نيز داراي همان خصايص ذاتي و تكنيكي سرمايه است كه خود را در هيأت سرماية تجاري نشان ميدهد. سرمايه محصول سوبژكتيويسم و اومانيسم است و اساساً با نسبت سوژهانگاري پديد ميآيد. ثروت بر هم انباشتة پادشاهان طماع و خسيس مشرقزمين و يا زمينها و اموال و املاك فئودالها و شواليههاي قرون وسطي و يا حتي بردگان و كاخهاي تجملي بردهداران رومي و يوناني، سرمايه نبودند زيرا به لحاظ محرك، طبيعت رفتار و نسبت وجودي با عالم با سرماية مدرن تفاوت داشتند، مدار حركت سرمايه و تعريف آن به عنوان مصداق يك نسبت تكنيكي، آن را از ثروت ماقبل مدرن متمايز ميسازد.
سرمايهسالاري و عصر جديد
“ ژان بشلر ” فرانسوي در تحقيقي كه در خصوص ريشههاي تاريخي سرمايهداري انجام داده است، “بورژوا” را موجودي عجيب ميداند كه جامعه غربي را پديد آورده و فقط طالب سوده است. بشلر ميگويد: “در نظام سرمايهسالاري تنها هدف توليد كنندگان كسب بيشترين منفعت ميباشد، نه براي بهرهوري بيشتر از زندگي بلكه فقط براي سودجويي.” “هايلبرونر” اقتصاددان نامي معاصر نيز به برخي تفاوتهاي “سرمايه” و “ثروت” توجه ميكند و سرمايه را امري مدرن ميداند. “پيرو.و.ميني” در كاوش خوبي كه در خصوص نسبت فلسفه و اقتصاد انجام داده است، علم اقتصاد مدرن را كه علمي بورژوايي است، محصول معرفتشناسي دكارتي ميداند. “رنه گنون” نيز معتقد است كه حتي مفهوم “پول” – كه يگانه معيار سنجش در نظام سرمايهسالاري است – در روزگار مدرن دگرگون شده و تماماً كمي و تنزل يافته گرديده است.
نظامهاي اقتصادي – اجتماعي مدرن اعم از ليبرال، سرمايهداري، سوسياليستي، سوسيال – دموكرات يا فاشيستي تماماً نظامهاي سرمايهسالار هستند و از اين رو جز در عالم مدرن امكان تحقق نداشته و ندارند. حال، بررسي اين موضوع كه غارتگريهاي ثروتاندوزانة استمعارگران پرتقالي و اسپانيايي و بعدها هاندي و انگليسي چگونه سرمايههاي عظيم اقتصاد مدرن را پديد آوردند، حكايتي مهم و شنيدني دارد كه مجال پرداخت به آن در اين مختصر نيست.
كاپيتاليسم يك نظام مدرن است و با ظهور تاريخ مدرن در اروپا پديد آمده و از آنجا به آمريكا و كانادا و ژاپن رفته است. با بسط مدرنيته به نقاط مختلف اين سرمايه به همراه شكلهاي مختلف ايدئولوژي و تأسيسات مدنيت مدرن، كاپيتاليسم نيز در سياره بسط پيدا كرد و تدريجاً به يك نظام حاكم بدل گرديد. سرمايهسالاري در اروپا محصول رويكرد مدرن و فرزند روح اومانيستي بود و آن مردمان به طرق مختلف توانستند در تقدير غرب مدرن سهيم شوند و غربي گردند.
در آسيا و آمريكاي جنوبي و آفريقا بعضي كشورها مدرن شدند اما نه مدرن غربي بلكه مدرن غربزده. يعني به جوامع مدرن درجه دويي بدل گرديدند كه به اقتباس و تقليدي موفق از غرب مدرن پرداخته بودند. كشورهايي مثل كرهجنوبي، چين، تايوان و برزيل و آرژانتين از اين دست هستند. اين كشورها بر خلاف آمريكا و آلمان و فرانسه و شوروي سابق و انگلستان و ژاپن، قطبهاي اصلي جوامع غربي مدرن نيستند، سهيم در عقل كمفروغ و رو به زوال غربي ( عقل اومانيستي سوبژكتيو) نيز نيستند، اما مقلدين موفق و جوامع مدرن از نوع غربزده هستند.
بين جامعة مدرن غربي با جامعة مدرن غربزده تفاوتهايي هست كه محل بحث آن اينجا نيست. اجمالاً ميتوان گفت كه جوامع غربي مدرن كشورهاي طراز اول مدير و سياستگذار نظام جهاني سلطه هستند كه اقتصادهاي پيچيدة فوق صنعتي دارند و نمونههاي اصيل مدرنيته هستند و در رأس آنها امپرياليزم و آمريكا قرار دارد.
اما جوامع مدرن غربزده در نظام حاكميت جهاني تمدن مدرن، كشورهايي رده دوم هستند و به عنوان طفيلي و دنبالة جوامع غربي مدرن، سهم و نقشي را كه قطب اول براي آنها در نظر گرفته است، اجرا ميكنند.
غربزدهها مدرنند و كاپيتاليست، اما از نوع درجه دومي و بر پاية يك تقليد و اقتباس موفق از مدل اصيل غربي. در اين بازار غارت جهاني، غربزدههاي مدرن نيز سهمي ( هر چند كمتر از غرب مدرن) از پروسة جهاني بهرهكشي و چپاول از طبيعت و انسان براي خود به غنيمت دارند. غربزدهها نيز نظامهاي سرمايهسالار و مراتبي از تكنيك مدرن را دارا هستند و پروسة انباشت سرمايه و مدار حركت سودجويانة آن را در مراتبي محقق كردهاند.
بنابراين در جهان غربي و غربزده به راحتي ميتوان از وجود سرمايهداري و طبقة زرسالاران صاحب سرمايه و طبقة متوسط مدرن و پرولتاريا نام برد. مبنا، اساس و سمت و سوي اصلي و يا غالب در اين جوامع مبتني بر كاپيتاليسم مدرن است و با جرأت ميتوان گفت كه اين جوامع تا حدود زيادي و در وجه غالب و گاه به طور تام و تمام مدرن و مدرنيست هستند اما وضع در ممالكي كه هنوز به طور تام و تمام مدرن نشدهاند به كلي فرق دارد. در دنيا كشورهاي زيادي نظير عراق و اردن و سومالي و پاكستان و … هستند كه غربزده هستند اما در سودا و تمناي مدرن شدن به سر ميبرند. اين كشورها را ميتوان ممالك “شبه مدرن” يا به تعبير دقيقتر غربزدههاي شبه مدرن ناميد.
در سيارة زمين امروز كشورهاي جهان يا غربياند يا غربزده. غربيها مدرنند از نوع اول و غربزدهها يا مدرنند ( از نوع دوم) و يا در تمناي مدرن شدن يعني شبه مدرن هستند. شبه مدرنيته بيش از مدرنيتة نوع اول و دوم تلخ و سياه و رنجآور پر از آفات است. كشورهاي مدرن خود با بحرانهاي جدي زوال روبرويند، شبهمدرنها كه حال و روزي به مراتب تأسفبار دارند.
اين به راستي يك تراژدي است كه دولتمردان سرزميني طريق شبه مدرنيته را براي آن كشور برگزيند كه همة آفات مدرنيته را به توان چند داراست و از مزاياي بالعرض آن نيز بيبهره است. در يك جامعة شبهمدرن، نحوي شبه روشفكري مقلد و سطحي مروج نحوي تجددگرايي مضحك سطحي است و به جاي سرمايهسالاري مدرن ( كه خود يكسره توأم با استثمار و از خودبيگانگي و بحران اقتصادي و سيطرهجويي است) ، نحوي شبه سرمايهداري وابستة عقيم حاكم است كه ضعف و ناتواني و فتور و سستي ذاتي آن است. در دل اين نظام شبهسرمايهداري عقيم و بالذات بحرانزده، شكلها و صورتهاي عجيبي از آميزش شبه سرمايهداري مقلد با برخي رويكردها وظاهرگراييهاي ماقبل مدرن ديده ميشودكه يكي از آنها موتاسيون پارادوكسيكالي است به نام: “سرمايهداري سنتي” يا به تعبير دقيقتر “شبه سرمايهداري شبه سنتي” زيرا كه ديديم سرمايهسالاري اساساًً به عصر مدرن تعلق دارد و به هيچ روي نميتواند سنتي ( در معناي حقيقي كلمه) باشد و از سوي ديگر آنچه به نام جهاننگري سنتي در اين منطقه زرسالار شبه سنتي وجود دارد حقيقت مقدس سنتهاي مينوي و ماورايي و تفكر معنوي آن نيست، بلكه صرفاً مجموعهاي از كليشههاي ظاهرگرايانة فاقد روح و معناست. در اين حالت در واقع صورت تقليدي و سطحياي از سرمايهداري با صورت مسخ شده و بيمحتوايي از برخي ظواهر سنتي ( كه فاقد روح و معناي متعالي هستند ) جمع گرديدهاند و پديدة عجيبالخلقة پارادوكسيكالي را به نام “سرمايهداري به ظاهر سنتي” يا “شبه سرمايهداري سنت مآب” پديد آوردهاند كه البته با گروه اجتماعي “ثروتمندان سنتي”اي كه در روزگار ماقبل شبه مدرنيته وجود داشته است تفاوت ماهوي دارند. جامعة ايران در سراسر روزگار سلطنت پهلوي راه شبه مدرنيتة بيمار را برگزيده بود و با پيروزي انقلاب اسلامي اگر چه روند تثبيت سيطرة شبه مدرنيته دچار اختلالهاي اساسي گرديده، اما نهايتاً در ميان نيروهاي موجود در حكومت برآمده از انقلاب نيز طيف نيرومندي پديد آمدند كه مروج همان شبه مدرنيتة بيمار كذايي گرديدهاند و اينك صفحة شطرنج سياست ايران به نوعي عرصة كشاكش اين مروجان و مدافعان شبه مدرنيته از يك سو و نيروهاي طرفدار راديكاليسم انقلابي – اسلامي ضد سرمايهداري از سوي ديگر است كه به نظر ميرسد اين كشاكش به لحظههاي حساس خود نزديك شده است. پروژة شبه مدرنيته در ايران صورت سطحي و نازلي از غربزدگي است كه در صورت دستيافتن به پيروزي به مراتب وضعيت اقتصادي – اجتماعي تلختري از آنچه در تاريخ دويستسالة اخير بوده است رقم خواهد زد و بيترديد اساس استقلال سياسي و باقيماندة ميراث معنوي و ديني ما را نيز نابود خواهد كرد.
تحجرگرايي ظاهرفريب پديدة پارادوكسيكال سرمايهسالاري سنتمآب نيز امكان و توان ارائة راهحلي براي عبور از تونل وحشت شبه مدرنيتة بيمار ايران را ندارد و در نهايت يا دچار انشقاق خواهد شد و يا تسليم سكولاريسم شبه مدرنيستها ميگردد.
در اين شرايط تنها و تنها يك راه رشد معنوي – ديني انقلابي – اسلامي است كه ميتواند با تكيه بر خودآگاهي نسبت به ماهيت مدنيته و شبه مدرنيته و علوم جديد و تكنولوژي و ساختار بيمار شبه سرمايهداري ايران، راهگذار ديني – انقلابي جهت عبور از تونل وحشت شبه مدرنيته را فراهم آورد.ز