مسائلي كه عموماً مطرح ميشود به اعتباري داراي سه صورت است:
«اجمال قبل از تفصيل» و «تفصيل بعد از اجمال» و «اجمال بعد از تفصيل».
فرض كنيد كه بنده بخواهم در زمينة مثلاً «سيبرنيتيك» به طرح مطالب بپردازم. معلوم است كه اين مطالب براي من در حكم «اجمال قبل از تفصيل» خواهد بود. برخلاف مسائل فلسفي و از آن جمله مسئلة «جبر و اختيار» و «آزادي» كه در اين گفتوشنودها غالباً حكم «اجمال بعد از تفصيل» خواهد داشت نه «اجمال قبل از تفصيل»، يعني صرف لفظ آزادي بدون پرسش از معني و مفهوم و ماهيت آن.
به اعتباري ديگر مسائل نظري يا قرين با «نظر عام و شامل» است يا از قبيل «كلي گويي» يا «جزيي گويي» يا از جنس «كلي بافي» و «جزييبافي». «نظر عام وشامل» يعني «نظر حكمي» اعم از «فلسفه» و «كلام» و «حكمت اشراق» و «تصوف». «كلي
گويي» دقيق يعني بيان «قوانين علمي طبيعت و رياضي». و اما «كلي بافي» و «جزييبافي» را عرصة وسيعي است اعم از «حكمت» و «علوم انساني» قلابي و غيره. و از اينجا «تفكر» را نيز ميتوان به سه قسمت «قلبي» و «قالبي» و «قلابي» همچون «آزادي» «قلبي» و «قالبي» (يعني صوري) و «قلابي» منقسم گرفت. گرفتاري كار بنده نه تنها دربارة مسئلة «آزادي»، بلكه بطور كلي دربارة مسائل مربوط به «حكمت» و «فلسفه» و از آنجا «علوم انساني» با ديگران در اينجا غالباً تفاوت فاحش دارد. مثلاً، تفسيري از همين حديث نبوي است كه سخنان ناچيز خود را با استشهاد از آن شروع كردم: «استفتك قلبك ولو افتاك المفتي.»
آقاي دكتر… ميپرسيد: آيا «آزادي» را برمبناي «اخلاق» بايد بدانيم يا نه؟ و اين «آزادي» كه به عنوان يك حالت در «اسلام» بايد وجود داشته باشد چيست؟ و امروز اين مفهوم چه استنباط ميشود؟
جواب: اگر مفهوم سخن «آزادي» را (مفهوم هر امر غير از معني آن است: «معني» امري است «خارجي» و «انضمامي»، در صورتي كه «مفهوم» امري است «انتزاعي» و «ذهني») با «افلاطون» و «ارسطو» شروع كنيم و بياييم مثلاً تا به اسلام، از «فارابي» گرفته تا به «خواجه نصير طوسي». ميبينيم كه «آزادي» در چارچوب «فضايل چهارگانة اخلاقي» و در دو طرف «افراط» و «تفريط» آنها طرح ميشود. فضايل اصلي چهارگانه يعني: «حكمت»-«شجاعت»-«عـفت»-«عدالت». مراد از «حكمت» در اين تقسيم، «حكمت عملي» به معني «عقل عملي» است كه مابه ازاي آن به يوناني «فرونزويس» و به لاتيني «پروديسنا» و به فارسي «فرزانگي» است. نه «سوفيا» به يوناني كه به معني «حكمت نظري» و همچنين «نظر» در «عقل عملي» است يعني «فرزانگي» است. ممكن است شخصي «حكيم» باشد به «حكمت نظري» و «نظر» در «حكمت عملي» ولي در عمل «حكيم عملي» يعني «فرزانه» نباشد. «فرزانه» نباشد. «فرزانه» نباشد. «فرزانه» كسي است كه در «عقل عملي» نه اهل «افراط» باشد و نه «تفريط». افراط در «عقل عملي»، عربي آن عبارت است از «جربزه»، (مأخوذ از لفظ يوناني «هولوفويوس»، كه معني آن هوش زيانكار است.) ميخواهم بگويم انسان عاقل و هوشمند امروزي بيشتر اهل «جربزه» است تا «فرزانگي». نظر بنده اين است كه در جريانهاي فكري امروز آنچه كمتر وجود دارد همان «فرزانگي» است. همچنين است فضائل ديگر، «شجاعت» و «عفت» و «عدالت». اساساً امر اعمال فضائل چهارگانة اخلاقي به بنبست كشيده و تجديد اين «فضائل يوناني» نيز ديگر محال است درست مانند «اومانيسم» (بشرانگاري) كه كار آن نيز به بنبست كشيده شده و تجديد آن نيز محال است. در عصر حاضر جمع «اومانيسم» با «انسان دوستي» (فيلانتروپي) خيالي است واهي و محال . «بشر انگاري» بيشتر با «ميزانتروپي» (مقت الانسان) است كه سازگار ميآيد تا مردمي و مردم واري. اگر روزي «حافظ» شيرازي ميگفت:
مــباش در پي آزار و هر چه خواهي كن
كه در طريقت ما غير از اين گناهي نيست
امروز ميتوان گفت: مباش در پي «اومانيسم» و هر چه خواهي كرد- كه در طريقت ما (به حكم «فتواي باطن» ما) غير از اين گناهي نيست…
اين گفتهي «خلاف آمد عادت» محتاجي به تفصيل است كه ورود به آن را بايد به وقتي ديگر محول ساخت.
حاصل آنكه هرگاه بخواهيم به بحث و فحص در مسئله آزادي، با توجه ضمناً به كلامالله مجيد و حكمت قرآني وارد شويم، مقتضي آن است كه آزادي در پنج چوب : حلال و حرام و مستحب و مباح و مكروه و بطور كلي مفاهيم و معاني واجبات و محرمات و اوامر و نواهي ديني مورد توجه جدي قرار گيرد (در اينجا تعبير پنج چوب را به قياس چهارچوب بكار بردم بيآنكه اين گونه تعبيرات براي بنده شخصاً خوشايند باشد).
اما اينكه تاريخ اسلام و حوالت تاريخي اسلام، اين گونه مفاهيم و معاني اعم از فضايل چهارگانه و احكام پنج گامهي تكليفي را چه منزلت و چه سير و تطوري بوده است، اين خود نيز از مسايلي است كه جواب تفصيلي به آنها را موقعي ديگر بايد. قدر مسلم اين است كه هرگاه بخواهيم مسئله آزادي را با عنايت جدي به تاريخ اسلام مورد پژوهش قرار دهيم لازم است كه به سير علوم و معارف عقلي و نقلي نيز توجه كافي مبذول داريم.
علوم و معارف عقلي عبارت است از : يكي «فلسفه» يعني بحث عقلي اشياء و امور بدون التزام وحي نبي و حجيت كتاب و سنت و دوم «علم كلام» به معني بحث عقلي از اشياء و امور با التزام وحي نبي و حجيت كتاب و سنت و سوم «حكمت اشراق»، يعني بحث عرفاني و معنوي از اشياء و امور بدون التزام وحي و كتاب وسنت و چهارم «تصوف» يعني بحث معنوي و عرفاني از اشياء و امور با التزام وحي و كتاب و سنت و ايمان به خدا و نبي خدا.
اينها مطالبي است كه بنده سابقاً در دروس فلسفه به بيان تفصيلي آنها پرداختهام .
براي بنده در طرح مسايل از لحاظ «فلسفه تاريخ» يا به تعبيري درستتر و دقيقتر بگويم از لحاظ «صورتشناسي» و «اسم شناسي» تاريخي توجه به اين گونه مسايل بسيار اساسي است.
حالا بيايم به اروپاي جديد و آنگاه به جهان امروز . اصولاً تاريخ جديد غرب چون درست بنگريد با «فضايل چهارگانه» اخلاقي يوناني شروع ميشود و آن هم با خصوصيت صورت نوعي «خودبنيادي» و «موضوعيت نفساني».
در قرون وسطي «فضايل چهارگانة» يونان نيز مانند دورة اسلام تشريف فرما شدند ولي عالم مردم قرون وسطي چنان بود كه كتاب مقدس تدويني هنوز نميتوانست شأن خود را يكسره به «كتاب تكويني»، يعني كتاب طبيعت و استنباط احكام و بالاخص «احكام انشايي» از آن واگذار كند.
در دورة جديد البته مسيحيت نيز هست و در زمينة حجيت نقل و ايمان از يك سو و عقل يوناني همچنان به بحثهاي پرطول و تفصيلي پرداخته ميشود. در قرن هيجدهم است كه ميبينيم به مبارزه سرسختانهاي با حجيت «كتاب تدويني» پرداخته ميشود و همين است معني «منور الفكري» (روشن روشي) قرن هيجدهم ، كساني تنها منكر نبوت ميشوند، نه خدا و كساني ديگر منكر هر دو.
به هر حال مسئله آزادي را هرگاه بخواهيم با توجه به خصوص احكام ديني و شرعي مطرح كنيم، لامحاله مسئله چگونگي «احكام تكليفي» و حجيت كتاب و سنت نيز به ميان ميآيد. سنت به معني قول و فعل و تقليد نبي و همچنين به عقيدة شيعة اماميه قول و فكر و تقليد ائمة اطهار.
سابقاً مردم را از جمله به سه دسته تقسيم كردند: يكي «عالم رباني» و ديگر «متعلم در طريق نجات» و سوم «همج الرعاع».
قرن هيجدهم دورهاي است كه آشكار و نهان كوشش ميشود كه در هر امر اگر آثاري از دو دسته اول موجود است به انحاء و وسايل گوناگون از ميان بردارد و اصالت را به دستة سوم بدهد. لفظ «همج» بدون شك با «آماتوس» مشترك لفظي و معنوي است، يعني نياموخته و تعليم نيافته . از همين ريشه است «ماتماتيك» كه در اسلام گذشته از رياضيات به تعليميات نيز ترجمه و تعبير شده است و اما لفظ «رعاع» به نظر من و بدون هيچ ترديد با لفظ يوناني «لائوس» يعني عامة مردم مشترك لفظي و معنوي است. قرن هيجدهم قرن سعي در «لائيزاسيون» يعني «رعاعي» ساختن همة مردم و همة شئون زندگي مردم است.
يكي ديگر از الفاظ يوناني كه با «لائوس» قريب المعني است لفظ «دموس» است كه با لفظ پهلوي «دام» به معني «داده» و «محدث» و همچنين با لفظ عربي «دهماء» مشترك لفظي و معنوي است.
تا قرن هيجدهم مباحثات در زمينه حجيت (اتوريته) نقل و ايمان و سمع از يك سو و حجيت نحوة تفكر يوناني از سويي ديگر همچنان ادامه داشت و پس از قرن هيجدهم نيز به صورتي ديگر و اين خود مخصوصاً با كساني چون «كانت» و با «ديدار انگاري» (ايده آليسم) پس از «كانت» ، يعني با «فيشته» و «شلينگ» و «هگل» و اصحاب حوزه فلسفي او (حتي با هگليان چپ) و اكنون نيز در اين زمينه مذهب «كاتوليك» را وضعي و نظري و مذهب «پروتستان» را وضعي و نظري ديگر است.
بنابرمذهب «كاتوليك» مخصوصاً «توماس آكوئيني» متكلم معروف قرن سيزدهم مسيحي، جمع ميان «عقل» و «نقل» امري است ممكن، برخلاف مذهب «پروتستان» كه جمع ميان «عقل» و «نقل» را تا به متكلم معروف معاصر «كارل بارت» (Barth , Karl, 1886-1968) با هم ممكن نميخواهند بدانند، حتي در اصول عقايد- و اصالت را به سمع و ايمان ميدهند. ولي در اينكه آيا «نقل» و «ايمان» جديد نيز به صورت «خودبنيادانه» و رجوع آن به همان «موضوعيت نفساني» هست يا نه، اين خود نيز از پرسشهاي اساسي است كه اكنون در حوزههاي فلسفي و كلامي غرب نيز ميبينيم كه به ميان آمده است.
حاصل آنكه نظر «كاتوليك»هاي قرون جديد به نظر حقير با فرقة «معتزله» و «فلسفه» در دورة اسلام بيشتر سازگاري دارد. در مقابل، مذهب «پروتستان» و مدافعان نظري آن كه با فرقة «اشعري» سابق در اسلام، نه لاحق و همچنين با «تصوف اسلامي» است كه بيشتر جور ميآيد.
امروز بر اهل سنت نيز چون درست بنگريم همان عقايد فرقة «معتزله» و «فلسفه» است كه غلبه دارد، بر ممالك اسلامي ، دانسته و ندانسته آنچه غلبه دارد همان «صورت نوعي» تاريخي غرب و «حوالت تاريخي» غرب است، يعني «حيوان ناطقه» فرقه «معتزله» و «فلسفه» با خصوصيت جديد «خود بنيادي». آنچه اصالت دارد احساس نفساني و عقل و ارده «خودبنياد»، با قطع نظر از ايمان حقيقي و غيرخودبنيادي زده به «وحي خاص» انبياء و «وحي عام» اوصياء و اولياي دين است…
به هر صورت قدر مسلم براي بنده اين است كه فرقة «اسماعيليه» و «باطنيه» با توسل دانسته و ندانسته به فلسفه اختلاطي متأخران يوناني كه خواسته است به تعبير حجيت تنزيل پرداخته باشد.
قرآن را ظاهري و باطني است و اما اينكه باطن آن چيست ما در اينجا با صداي بلند بگوييم، براي «اسماعيليه» و «باطنيه» همان عقل كمابيش ممسوخ دوره يوناني مآبي.
در اينجا ديگر ميتوانم وارد شوم به پاسخ بسيار اجمالي از يكي از پرسشهاي آقاي دكتر… ، اين حالت دروني و اين قالب به گفتة شما دروني آزادي كه بر سر كرة زمين هنوز هم حكومت دارد، همان «وجدان» و «شعور» و «آگاهي» به معاني جديد و «خودبنيادانة» اين الفاظ است، البته در كساني با «خودآگاهي» و در بيشتر با صرف «آگاهي» و اين هر دو بدون «دلآگاهي» تفسيري از «موضوعيت نفساني» و به عبارتي ديگر، متعالي از حيث «ذهني» و حيث «عيني» هر دو استفتاء «فتواي قلبي»، امري است و «وجدان» و «نداي وجدان» «ژان ژاك روسو»، مثلاً و «عقل عملي» «كانت» و امر بيچون و چراي آن و «اخلاق نفساني» و دروني و عوائد (اخلاق عيني) «هگل» ، تا به «وجدان اجتماعي» جامع شناسانة امروز ، امري ديگر.
در اين گفت و شنود قصد بنده اين نيست كه به اصطلاح موضعگيري «انشائي» داشته باشم. ميخواهم مطالب بنده بيشتر در حكم موضعگيري «خبري» و «نظري» باشد. ميخواهم قصد بنده، اولاً و بالاصاله «قصد خبر»ي باشد و ثانياً و بالتبع «قصد انشاء». ميدانيم احكام بطور كلي چه در قديم و چه در دورة جديد (به تعبيرات مختلف) بر دو قسم تقسيم شده است، يكي «احكام خبري» كه در آن احتمال صدق است و كذب، در مقابل، «احكام انشائي» كه در آنها احتمال صدق و كذب نيست. مثلاً بنده ميگويم در روانشناسي و جامعه شناسي ما نوعاً «خودآگاهي» و «دل آگاهي» نيست و آنچه حتي در آن غالباً اصرار ميشود، صرف «آگاهي» است. اين گفتة بنده ميتواند صادق باشد يا كاذب و بنابراين از قبيل «احكام خبري» است ولي اگر بنده بگويم اي كاش در روان شناسي و جامعه شناسي معاصر نيز به مفاهيم و معاني «خودآگاهي» و «دلآگاهي» توجه مطلوب حاصل ميشد پيداست كه بر اين گفتة من صدق و كذبي مترتب نميتواند بود. اين از قبيل «احكام انشائي» است . از طرف ديگر مسلم براي بنده اين است كه وضع امروز ما چنان است كه «احكام خبري» بيشتر تابع «احكام انشائي» قرار دارد و از احكام «عام و شامل» خودآگاهانة فلسفي كه هيچ، بگذريم احكام خبري آگاهانة «علوم انساني» نيز غالباً تابع «احكام انشائي» قرار گرفته است تا جايي كه تميز ميان «علوم انساني» و «علوم روزنامه نگاري» براي بنده، كه راستش را بگويم، كاري بسيار دشواري شده و اسباب زحمت بنده را فراهم كرده، حتي در درون جان خودم به گفت و شنودها «نقدي بر … نويسها»ي مطبوعات ما خوب دقت كنيم، آيا همواره اين لفظ بيپير «بايد» نيست كه با معاني و مفاهيم گوناگون در آنها تكرار ميشود؟ ولي اينكه اين «بايد»ها مبتني بر هر نظر فكري خبري است، فضولي موقوف! «بايد»هاي من مؤسس بر اساس امر ملموس وجداني فردي و جمعي است و بايدهاي مردم است …
هنوز «نداي» مدرس روانشناسي مدرسة متوسطة دارالفنون سابق راجع به معني و مفهوم «وجدان» در گوش جان اين حقير طنينانداز است: «وجدان» بر دو گونه است: «وجدان نفساني» (وجدان پسيكولوژيك) و «وجدان اخلاقي» (وجدان مورال)، يكي آنچه را كه هست در ميابد و ديگري به آنچه بايد باشد فرمان ميدهد. آن شاهد است و ميبيند و اين قاضي است و حكم صادر ميكند.
مطلب را به زبان ديگري نيز برايتان تكرار كنم: «وجدان نفساني» از ظواهر اشياء و امور خبر ميدهد و «وجدان اخلاقي» از خود «حكم انشائي» است كه صادر ميفرمايد. «احكام خبري» به تعبير بعضي از فيلسوفان «نوكانتي» و غيره از قبيل «احكام واقعي» است و «احكام اخلاقي» از جملة «احكام ارزشي»، اما اينكه اساساً واقع چيست و غيرواقعي كدام است و ارزش چيست و بيارزش كدام است؟ اينها ديگر از پرسشهاي غرب زدة فلسفي است و به ما ربطي ندارد، بحث و فحص در آنها باشد براي فيلسوفان بيكار …
و اما در باب مطلب ديگري كه شما آقاي دكتر … در باب زبان و افزار و وسيله بودن زبان براي تفهيم و تفاهم و شايد ضمناً با كناية مليح به زبان ثقيل و نامأنوس اين حقير عنوان كرديد در پاسخ شما بايد بگويم تا آنجا كه ما اصالت بدهيم به وجدان نفساني و اخلاقي، تلقي زبان آدمي به عنوان افزار امري است طبيعي ولي نه با توجه به «استفتاي قلبي» و «فتواي باطن» پيشينيان .
زبان «استفتا» و «فتواي باطن» آدمي، به معني امروزي زبان افزاري نيست «تنومنتره» است. «كلام نفسي» است. «حديث نفسي» است تا به «حديث قدسي» و «كلام الله مجيد» به اعتبارهاي مختلف، نه «كلام نفساني» و «حديث نفساني» تا به «حديث نفس» به اصطلاح نوپردازان امروز و نه «نفس» مقابل «تن» به مفهوم فلسفي آنها، اعم از فلسفة قديم و جديد و از آنجا به معني امروزي آنها به الفاظي چون: «خويشتن» و «تن پرور» و «تن آسائي» و غيره، توجه كنيم معني حقيقي آنها، به ترتيب، عبارت است از «ذات خود» و «خود پرور» و «حظ نفس».
«تنومنتره»ي هندي و اوستايي، با تعبير يوناني «اوتوموتوس» مشترك لفظي و معنوي است كه در زمينة آن در كتب كلامي ما مباحثات و مناقشات مفصلي شده است. مخصوصاً در مواضع بحث از «قدم» و «حدوث» كلام الله. براي بنده امروز «كلام نفسي» و «تنومنتره» نه «قديم» است نه «حادث» و ضمناً و به يك معني، هم «حادث» است و هم «قديم». پيداست اين گونه مطالبي كه در اينجا عنوان ميكنم ، براي بنده با اطاعت به امر مطلق «تئوري موقوف»، نيست كه صادق يا كاذب بدست آمده باشد. اين ابيات «لسان الغيب» حافظ شيرازي را از نو بخوانيم و به آنها «از نو» توجه كنيم:
در پــس آئينه طوطي صـــفتم داشته انـــد
آنــچه استاد ازل گـفت بــگو ميگويــــم
دلنشين شد سخنم تا تـو قبولـــش كـــردي
آري آري ســخن عشق نــشـــــانـي دارد
شعر حافظ در «زمان» آدم اندر بــــاغ خـلـد
دفتر نسرين و گل را زيـــنـت اوراق بـــود
در اندرون من خسته دل نـــدانم چيــسـت
كه من خموشم و او در فغان و در غـوغاسـت
«نــدا»ي عشق تــو دوشم در اندرون دادنـد
فضاي سينة حافظ هنـــــوز پر ز صداسـت
و اما در اينكه فضاي سينة شاعران امروز، از چه ندايي است كه پر زصداست… از … گرفته تا به … و همچنين تا به شاعران خيلي «نوپا» از يك سو (نميدانم معني اين لفظ «نوپا» و ريشه اين لفظ «نوپاي» «نوپا» چيست؟ آن كه پاي نو دارد؟! آيا آنكه به اشياء و امور از نو ميپايد و از نو به مراقبت و مواظبت آنها اهتمام ميورزد؟!) و اشعار به اصطلاح «تولد ثاني» يافتة … از سويي ديگر. پاسخ اجمالي بنده به اين پرسش عجالتاً اينست: البته اشعار آنها نيز از مصاديق «در پس آينه طوطي صفتم داشتهاند» هست. ولي، چون اين طوطي صفتي را به نظر بنده «مواقيت» و «مواقفي» است «تاريخي» - در اينجا بايد پرسيد كه رجوع خصوص اشعار آنها به چه «ميقات» و «موقف» «تاريخي» است. جواب صاف و پوست كندة بنده اين است: به همان خصوص «ميقات و موقف حوالت تاريخي خودبنيادانه و خودبيني و خودرايي فردي و اجتماعي» اروپاي جديد و از آنجا به «حوالت تاريخي» جهان امروز به توضيحي كه در اين زمينه بعداً بايد داده شود، همگان را در آن يك «صورت نوعي» غربي است و اختلاف اقوام و ملل همه در «مواد تاريخي» آنهاست نه «صورت نوعي» واحد آنها، كه همان «صورت نوعي» «غرب» است .
در بــحر مائي و مني افتـــــاده ام بــيـــار
مي تا خلاص بخشدم از مــــــائي و مـــني
فكر خود و راي خود در مذهب رندان نيســـت
كفر است در اين مذهب خودبيني و خود رايــي
به مـــي پرستي از آن نـــقش خود بر آب زدم
كه تـا خراب كنم نقش خود پــــرستــــيدن
(اعم از خود پرستي فردي و جمعي).
امروز نه تنها كلاسهاي درس فلسفه بلكه بسياري از كلاسهاي درس «علوم انساني» را نيز در «غرب» علاوه بر كلاسهاي درس منطق «علوم طبيعت و رياضي» بحث و فحص در ماهيت «زبان» است كه فرا گرفته. دستهاي زبان را همچنان به همان «افزار» به معني وسيلة تفهيم و تفاهم تلقي ميكنند مانند جمعي از فيلسوفان مدافع «منطق تحليلي» و بعضي از «استروكتورآليستها» ولي نه همة آنها، در ميان آنها كساني نيز هستند مانند مثلاً «ژاك دريدا» در فرانسه – كه گويي ميخواهند تا زبان و سخن را تا به مرتبة «تنومنتره» و «كلام نفسي» و «كلمات طامات و حروف عاليات» بالا ببرند. در اين باره ديگر به توضيحي در زمينة سخنان كساني ديگر تا به سخنان هر چه عميق تر آماده گر تفكر پس فردا «مارتين هيدگر» و كيفيت ربط «آزادي حقيقي» با «زبان حقيقي» در نظر اين متفكر بينظير سخني به ميان نميآورم . ميدانيم زبان ديگري كه امروز از آن بسيار گفتگو و در آن كار ميشود زبان «انفورماسيون» و «سيبرنيتيك» است. زباني كه با همة اصرار ظاهري متخصصان آنها در صرف «افزار» بودن آن به نظر بنده به متن آن نيز در قول به «افزاري» بودن زبان به معني امروزي لفظ بحران شگفتانگيزي در افتاده است.
عجز از ادراك ماهيت عمو
حالت عامه بود مطلق مگو
زانكه ماهيات و سرسر آن
پيش چشم كاملان باشد عيان
لفظ جبرم عشق را بيصبر كرد
هركه عاشق نيست حبس جبر كرد
و اين معيت با حق است و جبر نيست
اين تجلي مه است اين ابر نيست
ور بود اين جبر جبر عامه نيست
جبر آن اماره خود كامه نيست
همه كارم ز خودكامي به بدنامي كشيد آخر
نهان كي ماند آن رازي كز او سازند محملها
-كدام راز؟ راز گناه و ضلالت و استغفار و هدايت آدم ابوالبشر.
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناه من است
اختياري نيست بد نامي ما
ضلني في العشق من يهدي السبيل
هزار عقل و ادب داشتم من اي خواجه
كنون كه مست و خرابم صلاي بيادبي است
كفر زلفش ره دين ميزد و آن سنگين دل
در رهش مشعلي از چهره برافروخته بود
(اشاره به خلقالله آدم علي صورته)
* متن سخنان دكتر فرديد در «بحث آزاد دربارة آزادي»، روزنامة رستاخير- شمارههاي 974 و 975- 4و5 مرداد 1356