به نام خداي پريروز و پس فردا، خدايي كه با ظهورش وقت جديدي پيدا ميشود، اعم از وقت حضوري يا حصولي، كه بشر از آن رها ميشود و از چاله زمان فاني درميآيد.
خودبنيادي اومانيسم
وقت امروز اگر حضوري باشد و حصولي، جهت اشتراكش وقت خودبنيادانه است، انسان در متن وقت خودبنيادانه و زمان خودبنيادانه و نيستانگاري است. نيستانگاري با يونان شروع ميشود. يونان تماسي كه با وقت پيدا ميكند نيستانگارانه است، ولي هنوز خودبنيادانه نيست. يونان بنيادانديش طاغوت زده است، ولي اين طاغوت كه خداي يوناني است با زئوس يكي است. طاغوت براي آنها ظاهر و خودشان مظهر آنند، اما خود اين خداي يوناني يعني خداي آخرالزمان، با سقراط شروع ميشود. در دوره جديد اين طاغوت يوناني وارونه ميشود، انسان طاغوت ميشود و طاغوت مظهر انسان. وجود انسان اصالت پيدا ميكند، وجود طاغوت تابع وجود انسان ميشود، اين يعني اومانيسم.
اومانيسم غربي يعني اصالت وجود انساني و اصالت طاغوت، از اين جهت كه انسان طاغوت است. در تمام تاريخ غرب من اين را ميبينم. اين طاغوتزدگي و غفلت است كه كلمه اومانيسم را ترجمه ميكنند به انسان دوستي، اصلاً اومانيسم عين كينتوزي است. آنها كه اومانيسم را به بشردوستي ترجمه ميكنند اطلاع ندارند و اين از طاغوتزدگي و بيسوادي آنهاست. بشردوستي به فرانسه ميشود فيلآنتروپي. فيلوس يوناني يعني دوستي و آنتروپوس يعني انسان. ميزآنتروپي يعني مردمگريزي و دشمني نسبت به انسان. در عصر اومانيسم كه اصالت به انسان داده ميشود، دشمني با انسان آغاز ميشود، افراد با هم دشمناند، افراد نسبت به هم گرگ پويي پيدا ميكنند. ما امروز در پايان ميزآنتروپي هستيم.
بشريت و انسانيست
ممكن است انسانيت انسان را دو قسم كنيم، يكي بشريت و يكي انسانيت. مولانا انسانيت را گمگشته خود ميداند:
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
كه از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتم يافت مي نشود جستهايم ما
گفت آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست
بشريت انسان «وجود» اوست و انسانيت انسان «ماهيت» اوست. اين انسانيت انسان متعالي از بشريت است، انسان ديگر نميتواند بين بشر و انسان فرق بگذارد. انسانيت انسان «عين ثابت» اوست، انسانيت انسان حقيقت اوست. عين ثابت انسان است كه وجود بشري پيدا كرده، بدين معني اصالت با ماهيت است. عين ثابت انسان قديم است و بعد بشريت انسان حادث است. امروز بشر تنها به بشريت اصالت ميدهد، عين ثابت خود را فراموش كرده است. اين «عين» كه حافظ به آن اشاره دارد، يا چشم همان انسانيت انسان است. چند مورد عين و «چشم» را حاظ به معني انسان آورده است.
آنچه يافت نميشود انسانيت انسان است و بشريت انسان آن چيزي است كه يافت ميشود، چون يافت نميشود بشر زمان باقي را فراموش كرده، از بين رفته، او اصالت را به زمان فاني ميدهد و به يك معني غربزده مضاعف دم از اصالت وجود ميزند. انسان يادش ميرود و كل مطلق را فراموش ميكند. كل مطلق، عين ثابت ماست، كل مطلق ما انسانيت ماست. كل مطلق ما ماهيت ماست.
بدين ترتيب است كه در فلسفه اگزيستانسياليسم گفتهاند اصالت با ماهيت و انسانيت انساني است و ما فراموش كردهايم. پرسش از انسانيت انسان را فراموش كردهايم و اين اصالت بشر باعث فراموشي پرسش از انسانيت انسان شده است. در قرن هجدهم تمام شده و جرياني كه اكنون از اصالت بشر دفاع ميكند، همان انجمن نهانروشي و فراماسونري است و در اين چند صد ساله در ممالك اسلامي همه كاره شدهاند. اينها امروز از فيلسوفان گذشته دفاع ميكنند، ولي همه مدافع جدي و سرسخت وضع موجود جهان امروز هستند. اينها همه مخالف مونيسم و طرفدار پلوراليسماند.