باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 29 اسفند 1388 كاربران برخط 75 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
ايدئولوژي و قاعده مندي رفتاري درسياست خارجي امريكا
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


متن حاضر، محصول سخنراني نعمت اله مظفرپور، كارشناس ارشد روابط بين الملل است كه در آذرماه 1383 در جمع اعضاي «كانون تحليل گران جوان»، در مركز بسيج دانشجويي ناحيه تهران ايراد شده است. وي در اين سخنراني تلاش دارد مباني فلسفي – ايدئولوژيك سياست خارجي ايالات متحده را به ويژه در ارتباط با «جنبش نومحافظه كاري » و «طرح خاورميانه بزرگ» مطالعه و بررسي كند. يافتن « قاعده مندي رفتاري» سردمداران كاخ سفيد از اهداف اين متن است. سخنران در اينجا در مقام قضاوت درباره خوبي و بدي امريكانيسم نيست بلكه با توجه به رويكرد «درون فهمي » ( نگاهي فيلسوفانه ) و نه صرفا تاريخي – سياسي و«جامعه شناختي» مي خواهد نظام انديشگي آنها را تحليل نمايد. فروكاستن اهداف ورفتار كاخ سفيد به مسايل صرف استراتژيك خطايي بزرگ است. مضاف بر اينكه استفاده از روش شناسي فقهي در تحليل آمريكانيسم، اولا عمق اختلافات ما وآمريكا را نشان مي دهد. دوم اينكه برتري روش شناسي فقه سياسي نمايان مي شود و اين اصلا التقاط نيست.

 
   ● سخنران: نعمت الله - مظفرپور

منبع: سایت های خبری - شبکه خبر دانشجو

 
 

اجازه دهيد بگويم كه سياست خارجي امريكا يك سياست خارجي استثنايي است و خيلي هم روي آن جنگيده ام گرچه زمينه براي طرح مباحث جدي در اينجا آماده نيست اما عرض مي كنم كه آن فهمي كه ما از سياست خارجي امريكا داريم، دقيق نيست و فهم دولتمردان هم بعضا دقيق نيست. آن فهمي كه اروپايي ها دارند از سياست خارجي امريكا، دقيق نيست. آن فهمي كه خود امريكايي ها از خودشان دارند، هم دقيق نيست. و اين بحث مفصل و سنگيني مي طلبد. و اين هم يك حرف عاطفه گرايانه نيست. يعني واقعا معتقدم كه دقيق نيست و با اساتيد هم چك كرده ام. ما خوب سياست خارجي امريكا را نمي فهميم. ديده ايد كه مقام معظم رهبري يا امام مي فرمودند روشنفكران يا غربي ها سياست خارجي ما را خوب درك نمي كنند. يعني فقه ما را، ايدئولوژي ما را خوب درك نمي كنند. مي خواهم بگويم كه درك آنها در صورت رعايت احترام به روشنفكران مبتني بر برون فهمي است. يعني جامعه شناسي دين كرده اند. تاريخ دين خوانده اند. از بيرون دين را فهميده اند. من هم مي خواهم بگويم كه ما امريكانيسم را خوب نفهميديم. يعني فهممان فيلسوفانه نيست. اگر خيلي زيرك باشيم و زرنگ باشيم و احترام بگذارم به دولتمردان خودمان، مي خواهم بگويم كه فهمشان جامعه شناختي است. اگر كمتر بگويم، مي گويم سياسي- تاريخي است. سياست خارجي امريكا بسيارپيچيده است. حقيرروش شناسي فقهي را گرفتم، آوردم در سياست خارجي امريكا و احساس كردم خوب هم جواب مي دهد. به اين نتيجه رسيدم كه سياست خارجي آنها ايدئولوژيك هست. «لاضرر و لا ضرار» در آن هست، تقيه در آن هست، «دفع افسد به فاسد» در آن هست و در مجموعه مولفه هاي مصلحت شناسي در آن هست. اتفاقا درون فهمي، مكمل برون فهمي است و با اين نگاه، صحت نگرشهاي امام( ره) و مقام معظم رهبري در مقابل منتقدين و روشنفكران دفاع خواهد شد.


يك مساله عمده اي هم كه آن روز با آقاي دكتر تاجيك سر اين مساله خيلي بحثمان شد (مشاور آقاي رئيس جمهور) واقعا هم پذيرفتند و احترام گذاشتند و لطف كردند، اين بود كه در امريكا «ايده» سازنده قدرت است نه اينكه قدرت ايده را بسازد و بتراشد. لذا حرف پست مدرنها يا چپها و ماركسيستها خيلي دقيق در نمي آيد. ايده بر ماده مقدم است. اين در حقيقت مقدمه اي بود كه من تلنگري زده باشم كه دوست دارم دقت بيشتر شود. گرچه بحثهاي روشي و عمده اي مي خواهد. چون مي دانيد يك چيز جديد كه مي خواهد ارايه شود آنقدر اين طرف و آن طرفش مورد سوال هست كه همه جايش را بخواهي مباحثه كني، خيلي وقت مي برد. چون خيلي جاهاست كه آسيب پذير است. چون آدم حرف غير متداول مي خواهد بزند و خيلي چيزها را بايد برطرف بكند. مثال دارم مي گويم: من وقتي مي گويم اسطوره در سياست خارجي امريكا تاثير دارد، زود خواهيد گفت اسطوره چه ربطي به معرفت دارد. اسطوره كه دروغ است. اينجا بايد بياييم بحث كنيم كه آن چيزي كه پوزيتويستها گفته اند، نامعتبر است. اسطوره حامل معرفت است. معطوف به عمل و معرفت است. نظرات « كواين» فيلسوف آمريكايي و…


 


موضوع بحث:


اما دويست و بيست سال پيش امريكا از انگليس مستقل شد. اينها آمدند يك ايدئولوژي سياسي براي خودشان تعريف كردند و اين را آوردند در مجامع روشنفكري بحث و جدال كردند، رويش چكش كاري كردند و به اعلاميه حقوق و قانون اساسي تعبيه كردند.


گفتند كه بشر سه حق عمده دارد: يكي حق حيات و سعادت است. ديگري حق آزادي است و سوم حق مالكيت. اين را از جان لاك فيلسوف انگليسي گرفته اند كه در حقيقت پدر ليبراليسم حساب مي شود و پدر قانون اساسي امريكا. گفتند اين سه حق براي بشر مفروض است و از سوي طبيعت به وديعت نهاده شده است بنابراين دولت بايد حول اين مفهوم از حقوق شكل بگيرد كه تك تك افراد داراي اين سه حق هستند. بنابراين اصالت با فرد هست. فرد محور هست و سه حق كليدي دارد. لذا دولت موقعي اصالت پيدا مي كند كه برآورنده اين سه حق باشد. لذا دولت ارزش اصالي ندارد، ارزش كاركردي دارد. مردم براي اينكه اين سه حقشان را خوب حفظ بكنند، مي آيند يك سري حقوقشان را محدودتر مي كنند و مي گذرند و به يك دولتي راي مي دهند كه آن دولت، حافظ اين سه حق باشد. اين مي شود دمكراسي. متاسفانه اين چيزها فارسي هم ترجمه نمي شود كه لااقل دوستان ببينند. خيلي در اين زمينه ها كم كاري شده است. گفتم اين مي شود حكومت جمهوري. يعني رضايت افراد CONSENT) )هست كه دولت را بوجود مي آورد و عدم رضايتشان كنارش مي زند. لذا وقتي دولت اصالت ندارد، كاركردهايش «حداقل» هست. دولت بيش از حد نمي تواند در امور مردم دخالت كند. تا آنجا مي تواند دخالت كند كه مردم به او حق بدهند. گفتند خيلي خوب اين شد جمهوري و ما اولين جمهوري جهان را بنيان گذاشتيم. گفتند كه دنيا فاسد است، انباشته از استبداد هست، انباشته از توتاليتاريسم هست و فقط ما هستيم كه جمهوري بنا نهاديم.


 


عصر ملت سازي و ايدئولوژي سياست خارجي:


اما بحث عمده از اينجا شروع مي شود. مي آيند مي گويند كه اين انديشه اي كه ما اينجا ساخته ايم و در قانون اساسي تعبيه كرده ايم طي دعواي روشنفكري مي آيند روي آن بحث و جدال مي كنند. مي گويند كه اين انديشه بستگي به يك ظرف ندارد كه ما بگوييم كه چون در امريكا شكل گرفته است، وابسته به ظرف جغرافيايي امريكا است. لذا اين انديشه درست است كه در امريكا شكل گرفته است ولي انديشه جهاني است. لذا ملت امريكا وظيفه اي اخلاقي دارند كه اين انديشه ي خودش را كه برآمده ازاين سه حق است و جمهوري فضيلت دمكراتيك را بنا نهاده، جهاني بكند. لذا رگه هايي از «اخلاق گرايي» و احساس وظيفه اخلاقي پيدا مي شود و آنكه امريكاييها به خودشان حق مي دهند كه دنيارا نصيحت بكنند و خودشان را معلم دنيا بدانند و خودشان را وسط جزيره اي بدانند كه بشريت در حال غرق شدن را مي خواهند نجات دهند. اين رگه هاي اخلاقي از اين مقطع پديدار مي شود.


حالا بحث بسيار عمده ديگر اين است كه مي گويند تمدن از بين النهرين شروع شده است. از عراق ايرانيها جمع و جور كرده اند و تحويلش گرفته اند و تحويل اروپا داده اند. طي سير تمدن ها از اروپا به انگليس و از انگليس به ما منتقل شد اما ديگران از بين رفته اند، زوال پيدا كرده اند. ما چه بايد بكنيم كه جاويدان بمانيم؟ پس عمده ترين و كليدي ترين مساله امريكا تلاش براي« جاويد شدن »و از بين نرفتن است و اين در حقيقت يك ادعاي خداوند گاري است. لذا فقط اخلاق گرايي نيست. وقتي مي گويند ايدئولوژي بلافاصله روشنفكران حواسشان مي رود سمت اخلاق. در حالي كه اخلاق فقط يك جزء از كار است. اشتباه دارند مي كنند. لب مطلب، «جاويد گرايي» است. ولي مي گويند چه كار بايد كرد جاويدان شد؟ اينها را در طول سي – چهل سال اول بحث كردند. يعني چيزي نيست كه خيلي ساده باشد. اين جناحهايي كه ما در ايران داشتيم، آنها هم داشتند. دايما چكش كاري كردند. با هم به تفاهم رسيدند. «اجماع ملي» سر يك سري مسايلي حاصل شد. توين بي مي گويد: اين ساختمانها، هنر، صنعت و معماري مظاهر تمدن هستند. بايد فراتر رفت و آن شكارگاهها را ديد. در حقيقت ما هم رفته ايم شكارگاه تمدن امريكايي و ايدئولوژي امريكانيسم را پيدا بكنيم. آنجايي كه امريكايي ها براي خودشان تعيين تكليف كردند. بنابراين به اين مقطع از زمان از شكل گيري انقلاب امريكا تا 1840 مي‌گويند عصر« ملت سازي» (nation building age)


همانطوريكه عرض شد حالا چكار بايد كرد كه جاويد شد و سوال عمده اين است؟ مي گويند موقعي مي توان جاويد شد كه ارزشهاي امريكايي جهاني بشوند و جهان، امريكايي. قدرتهايي كه در طول تاريخ بوده اند هر كدام ديگري را طي ديالكتيك انديشه و قدرت از بين برده اند و ديگري را از پا در آورده اند. بنابراين رقبا بودند كه يك قدرت را كنار زده اند و خودشان جاي آنها را گرفته اند. ما بايد كاري بكنيم كه جهان امريكايي شود و امريكا، جهاني كه ديگر ديالكتيكي وجود نداشته باشد كه كسي بخواهد جايگزين ما شود و در مقابل ما بايستد. لذا جهان امريكايي، جهاني است اخلاقي. جهاني است كه جنگ در آن نيست. چطور جهان اخلاقي؟ براي اينكه وقتي همه امريكانيسم را پذيرفتند، ديگر كه جنگي نيست. همه به يك مسير حركت مي كنند اما اگر ديگران مسير كاخ سفيد را تقليد نكردند، بايد از طريق جنگ از پاي در آيند. اما مهم اين است كه مسير، بسيار مضيق و باريك است. يعني امريكا در جلو حركت مي كند و ديگران بايد با فاصله و پشت سرش حركت كنند. امريكايي ها توضيح المسايل دهند، ديگران عمل كنند.


 


اصول ايدئولوژي سياست خارجي:


اسم اين را مي گذاريم«عظمت ملي» (natoinal greateness). ببينيد مثل كشورهاي ديگر نيست كه منفعت ملي محور باشد. فراتر از اين، عظمت ملي است. عظمت ملي در اين است كه جهان، امريكايي شود تا امريكا جاويدان شود. مساله اين است. بعد مي گويند حالا اولين ملتي كه موفق شده است اين ارزشها را طراحي و پي ريزي بكند، امريكايي ها بودند. لذا هيچ« نژاد »ي غير از نژاد امريكايي شايستگي ايجاد انقلاب دموكراتيك را ندارد. گفتند كه آلماني ها يك مشت پتياره زرد هستند. ژاپني ها كه چشم بادامي و كوتوله اند. اينها در ادبياتشان هم هست اما فقط نژاد امريكايي و انگليسي، شايسته هستند. چون انگليسي ها بودند كه كوچ كردند و به امريكا رفتند. فقط اين نژاد سفيد واقعي هست كه شايستگي ايجاد دموكراسي را دارد. بنابراين ديگران بايد بيايند و پيرو ما بشوند. از الگويي كه ما توليد كرديم، تقليد بكنند. عظمت ملي كه محور سياست خارجي امريكا است يك دستيار دارد به نام سلسله مراتب نژادي كه عرض كردم.


دستيار دوم كنترل انقلابها است، يعني چه؟ مي گويند چون بنا است همه مثل ما فكر بكنند، هر نقطه از جهان تحولي رخ داد و تحولي را شاهد بود اولا چون نژادهاي ديگر شايستگي ايجاد انقلاب دمكراتيك را ندارند، ما بايد بياييم و به آنها ياد بدهيم و دوم اينكه اينها ممكن است از كوره در بروند و چون ظرفيت ندارند انقلاب بكنند، استبداد حاكم كنند. نه تنها ارزشهاي عالي ما را نپذيرند بلكه ارزشهاي ما را در داخل مرزهاي خودمان هم به چالش بكشند، بنابراين براي رسيدن به عظمت ملي مبتني بر سلسله مراتب نژادي يا انقلابها را به قول ويلسون بايدراهنمايي كرد يا اينكه از پاي درآورد. {گفته هايي به زبان انگليسي} من عمدا اينها را انگليسي استفاده مي كنم براي اينكه حرف مستند تر و ملموس تر باشد كه شما هم مي خواهيد نقد كنيد، زود بتوانيد اطلاعاتتان را به دست اول تبديل كنيد. ديگر نگوييد فلان كس مي گفت و ...


بنابراين ما سلسله مراتب نژادي و عظمت ملي داريم و كنترل انقلابها كه انقلابها بايد هدايت شوند. اگر هدايت نشوند، بايد خوار و ذليل شوند يعني دقيقا تفكر، تفكر بنيادگرايانه است. تفكر تفكر ايدئولوژيك است اما ايدئولوژي را خود بشريت ساخته است، گرچه از معرفت يهودي – مسيحي هم استفاده كرده اند ولي امريكانيسم يك ايدئولوژي مستقلي است كه از معرفت يهودي- مسيحي استفاده كرده، آجر گرفته، ، آهن گرفته ولي يك بناي جديدي ساخته است. پس بنياد ايدئولوژي سياست خارجي عبارت است: 1. عظمت ملي و جاويد شدن با 2. سلسله مراتب نژادي 3. كنترل انقلابها. آمريكاييها هم ملي گرا هستند اما ملي گرايي آنها بدين معناست كه ارزشهاي آنها جهاني است.


 


منافع ملي و دعواهاي روشنفكري:


حالا دعواي روشنفكري ديگر اين است كه چطور مي شود به عظمت ملي رسيد كه مبتني بر سلسله مراتب نژادي باشد و انقلابها هم كنترل شوند و تمام حركتهاي تاريخ به نفع ما( امريكا) و به نحوي همسو گرايانه با ما جهت پيدا بكنند؟ مي گويند آيا اين بدون قدرت ممكن است؟ يعني ارزشهاي امريكايي را همين طوري بگذاريم، خودشان به همه جا مي روند، سيلان پيدا مي كنند و جهاني مي شوند؟ جفرسون يك ليبرال منش و خوش بين است. مي گويد نيازي به قدرت نيست. ارزشهاي امريكايي خودشان جهاني خواهند شد و طي ديالكتيك، ايده هاي رقيب را از بين خواهند برد. اما هميلتون معتقد است خير. اين بدون قدرت ميسور نيست. بدون قدرت نه تنها ارزشهاي امريكايي جهاني نخواهند شد بلكه ارزشهاي امريكايي در داخل مرزهاي ملي هم قابل حفظ نيستند. لذا نياز به «قدرت» هست. آخرش جفرسون بود كه به حرف هميلتون تن در داد و طي مناظره علمي و روشنفكري به اين نتيجه رسيدند كه بعد از «عظمت ملي » با دو دستيار كنترل انقلابها و سلسله مراتب نژادي بايد به «قدرت» و« امنيت» هم انديشيد. لذا هدف بعد كه ظاهر مي شود، قدرت وامنيت است. پس ببينيد مساله منفعت و قدرت بعد از عظمت طرح مي شود. امريكا با سايرين تفاوت دارد.


بعد يك دعواي ديگر هم داريم بين جانشينان هميلتون و جانشينان جفرسون كه اينها هم باز به اجماع مي رسند بنابراين ببينيد اجماع ايدئولوژيك حاصل مي شود در امريكا. سر اهداف به توافق مي رسند. ديگر اختلافاتشان روشي و متدلوژيك مي شود، نه ايدئولوژيك. دعواي ديگر اين است كه حالا عظمت ملي و منفعت و امنيت بدون «توسعه سرزميني» و نفوذ و امپرياليسم ميسور خواهد بود يا نه؟ حول اين مساله هم طي دعواهاي فلسفي – روشنفكري اين اجماع حاصل شد كه بدون توسعه سرزميني اين امر ممكن نيست. پس امريكا سه تا هدف دارد. يكي عظمت ملي است (بلند مدت). ديگري امپرياليسم و توسعه سرزميني. (ميان مدت)، منفعت و امنيت (كوتاه مدت و حياتي) كه حكم آب و نان را دارد. اين مي شود سه هدف امريكا. پس اينجا ايدئولوژي سياست خارجي ديگر ابعادش دارد تكميل مي شود.


الگوهاي ايدئولوژيك سياست خارجي: 1. انزوا گرايي 2. بين الملل گرايي


ايده ها بوجود آمدند. بعد آمدند ديدند كه قدرت لازمه را ندارند. ببينيد، فرق است بين« انديشه» قدرت و «ماده» و عمل قدرت. آنجا قدرت به مثابه ايده بود كه جزو ايدئولوژي شد و در مرحله عمل ديدند كه قدرت به مثابه ماده را ندارند. ماده قدرت نيست كه ايده، خودش را عملياتي بكند. گفتند خيلي خوب ما منزوي مي شويم. بياييد اول خودمان را تقويت بكنيم. بعد كه خودمان را تقويت كرديم، بياييم حركت بكنيم. بلاتشبيه از لحاظ روشي مي گويم كه ايده پيامبر حاضر بود اما چون ماده قدرت نبود، ايده مي ديد نمي توانست خود را عملياتي كند، خودش را سانسور مي كرد. اين مي شود اجتهاد. يعني اول سه سال دعوت مخفيانه مي كرد، بعد آمد دعوتش را علني كرد. بعد احكام حكومتي كم كم پديدار شدند. اين اجتهاد هست. و همه ايدئولوژيها از لحاظ روشي داراي اين ويژگي هستند.


ايده، تراشه ماده نيست. وقتي قدرت نيست، ايده خودش را سانسور مي كند. جولان ايده عوض مي شود، سيلان ايده عوض مي شود. جلوه اش عوض مي شود. نه اينكه ايده قدرت بوجود بيايد و وقتي قدرت نبود از بين برود. اگر قدرت نبود ايده مي خوابدو نمي ميرد. امريكا داراي اين چنين ويژگي هايي است.


حالا گفتند خيلي خب ما مي آييم و منزوي مي شويم. آمدند منزوي شدند تا جنگ جهاني اول. جنگ جهاني اول آمدند گفتند ما براي حفاظت از دمكراسي وارد جنگ جهاني اول مي شويم. جنگ جهاني اول را هم بردند، دوباره رفتند انزوا پيشه گرفتند تا جنگ جهاني دوم. بعد آمدند به استاليني كه قبلا مي گفتند modern evil ( يعني شيطان مدرن) – مي گفتند استبدادهاي قبلي شيطان سنتي بودند و كمونيست‌ها شيطان مدرن هستند- در جنگ جهاني دوم و در مقابل هيتلر با استالين رفيق شدند وگفتند: uncle josef. جوزف يا يوسف(عمو استالين). بعدا جنگ جهاني دوم كه تمام شد، اينها ديدند ديگر نمي توانند عقب بنشينند. براي اينكه ارتباطات كه گسترش پيدا كرده است اگر وارد عمل نشوند، جمهوري خودشان مثل قبل نيست كه در درون خودشان حفظ شود. چون قبلا مي گفتند:مداخله نكنيم چون فساد دنيا را گرفته. دنيا فاسد است و ما فقط پاك هستيم و دموكراسي و جمهوري خواه. ما هم ناپاك مي شويم. الان گفته اند خيلي خوب. اولا ما به اندازه كافي قدرتمند شده‌ايم كه آن اهداف را پيش ببريم. دوم اينكه اگر نجنبيم اينها مي آيند شاهراهاي آبي دنيا را مي گيرند. ارتباطات گسترش پيدا كرده است. كشتي هاي جنگي به وجود آمدند بنابراين ما در مرزهاي ملي خودمان هم نمي توانيم بايستيم. الگوي انزوا گرايي شان تمام شد. الگوي بين المللي گرايي بوجود آمد. لذا آن موقع كه منزوي بودند، به معناي اصالي نبودند بلكه ضرورتا منزوي بودند. ايده قبلا بوده. (دقت بشود روي اين مسايل) و خودش را سانسور كرده است و دوباره آمده است براي عمل چون زمينه خودش را آماده ديده است. بين المللي گرايي بعد از جنگ جهاني دوم شروع مي شود. حالا آمدند جنگ جهاني دوم و از اين حرفهاي احياگرايانه كه الان نومحافظه كاران مي زنند، آن موقع هم زدند. ديدند زمينه آماده است براي اينكه جهان را به قالب امريكايي بريزند. براي اينكه كل جهان را امريكايي كنند وعظمت ملي حاصل شود. وقتي عظمت ملي حاصل شد و جهان امريكايي شد، به تبع ان اهداف مياني و كوتاه مدت و حياتي اش تكميل مي شود. اين مي شود «نظم نوين جهاني» پس نظم نوين جهاني الان پيدا نشده است. ايده اش دويست سال پيش بوده است. تمام حرف ما اين است. اما بعد از جنگ دوم جهاني هم عقب كشيدند. عظمت ملي را رها كردند، گفتند ما نمي خواهيم ديگران را دمكرات امريكايي بكنيم. براي اينكه استالين دارد پدر ما را در مي آورد. مساله اصلي فعلا بقاي ماست، امنيت ماست. اول بياييم اهداف مياني مان كه سلطه است حفظ كنيم، بعد اهداف حياتي و كوتاه مدتمان را هم حفظ كنيم. تا اگر پيش روانه نمي توانيم عمل كنيم و دنيا را امريكايي بكنيم، لااقل در مقابل استالين خودمان را حفظ كنيم. بنابراين اين مي شود قاعده «وسع و تدرج» فقهي ما. يعني دقيقا اين طور است. ما مي گوييم كه اگر ام القراي جهان اسلام مثلا بعضي موقع در قضيه چچن خيلي وارد نمي شود، حق دارد. بگذار اول ام القرا خودش را حفظ بكند، بعد جلو برود. لذا اينجا هم كه روشنفكران ما فكر مي كنند كه ما داريم سكولار مي شويم، درست نيست. اين خودش اجتهاد است. همان ديني كه مي گويد از مسلمانان فلسطين حمايت كنيد، همان دين مي گويد لازم نيست كه از چچن حمايت كني.


چون قاعده وسع و تدرج هم خودش جزو فقه است. اينجا هم وقتي ماده قدرت و منفعت بوجود مي آيد، سوال ايجاد مي كند و ايده اجتهاد مي كند. نه اينكه ايده اسير منفعت ملي باشد كه ما سكولار شده باشيم. هميشه روشنفكران ما مانند دكتر قادري، بشيريه و زيبا كلام مي گويند اينها دنبال منافع ملي هستند. اصلا اينها درست نيست. ميليمتري هم ثابت مي كنيم به آنها كه اين به معناي سكولار شدن نيست. ما هم كه ننوشتيم و كار نكرديم و خيلي عذر مي خواهم خيلي از اشكالات، نتيجه كارماست. يعني برخي بر مي دارند بيست تا اصل در سياست خارجي پشت سرهم مي چينند و به عنوان كتاب تحويل مي دهند. لطف كرديد شما اگر اين را نمي نوشتيدو اصول را نمي شمرديد چه جفاي بزرگي در جامعه روشنفكري ما مي شد!! زحمت نمي كشند. روش شناسي ندارند.


اما از بحث دور نمي شوم. بنابراين قاعده وسع و تدرج حكم كرد كه هدف بلند مدت را رها بكنند. گفتند دمكرات كردن دنيا پيش كش. امريكايي كردن دنيا پيش كش. فعلا كمونيست ها همه جا را دارند مي گيرند. بياييد از ديكتاتورترين رژيم ها هم حمايت بكنيم كه اگر آن ارزشهاي بالايمان حفظ نمي شود، لااقل منفعت و امنيت را كه حكم آب و نان دارد و برايمان حياتي است، از دست نرود. اين مي شود وسع و تدرج. لذا از ديكتاتورترين رژيمها حمايت كردند. براي اينكه اينها اگر به شاهراه آمريكنيسم نمي پيوستند لااقل راه بديل هم ايجاد نمي كردند. لااقل امنيت و نفت را فعلا تامين مي كردند تا امريكاييها لااقل اين نفت را بخورند و آنقدر فربه شوند تا بعد در فرصت بعدي جهان را امريكايي بكنند. بنابراين آن هدف بلند مدت كه مي گويد جهان بايد مثل ما فكر كند، دامنه بسيار گسترده اي دارد يعني تغييرات بي حد و حصري از دنيا مي خواهد ولي در عصر جنگ سرد سكوت كرده است. آن حرفي كه ويلسون گفت: بر اي دموكراسي ما وارد جنگ شديم، دنيا اين را خوب نفهميد. در نظام فكري خودش راست گفت. براي اينكه اولا بايد ارزشهاي خودش را تسري مي داد به دنيا. يعني دموكراسي را. دوم اينكه اگر ممكن نبود، لااقل دموكراسي، خودش را در داخل مرزهاي خودش در مقابل شوروي ها حفظ مي كرد. اين هم باز حفظ دموكراسي است. مي گفت:ام القراي دموكراسي سكولار وقتي از بين برود، دموكراسي مظلوم مي شود. البته گفتيم كه نژادهاي ديگر فقط با تقليد از آمريكا به دموكراسي دسته چندم نايل مي شوند.


جمهوري اسلامي ايران هم كه از بين برود اسلام مظلوم مي شود. بعد روشنفكران ما مي گويند كه شما گفتيد كه ما فكر اسلام بوديم در حالي كه به فكر خودتان بوديد. بايد گفت: اين اجتهاد است. ما خودمان را حفظ مي كنيم كه در خدمت اسلام قرار بگيريم. چون ام القراي اسلام نباشد كه اسلامي هم نيست. اول بايد خودش حفظ شود و صنعت و منفعت و امنيت ما حفظ شود. ايدئولوژي ها اساسا اين طور هستند.


 


فروپاشي شوروي و نظم نوين جهاني:


اما شوروي كه فرو پاشيد، گفتند: نظم نوين جهاني. گفتند كه الان ديگر وقتش است كه جهان را به قالب امريكايي بريزيم. لذا آمدند دوباره پرداختند به هدف بلند مدت. چون مضيقه بقا رفع شده بود، ديگر مساله حفظ امريكا نبود چون شوروي نبود كه بخواهد يقه امريكا را بگيرد و هزار جور هزينه برايش بگذارد و بحران موشكي كوبا را برايش بوجود آورد. آمدند گفتند خيلي خوب. ما اين سه هدف را مي آييم با هم پيوند مي دهيم. الان وقتش است. به قول «آندره فونتن»ساق پاي اسب شوروي شكست و اسب امريكا يكه تاز ميدان شد.


يعني يك تغييراتي در دنيا بخواهيم كه هم عظمت ملي مان حفظ شود، هم امنيت ملي حفظ شود و هم سلطه سرزميني حفظ شود. مجموعه اين سه هدف وقتي يك جا با هم شوند، مي شود نظم نوين جهاني. لذا جورج بوش پدر مي گويد new world order يعني نظم نوين جهاني. نمي گويد new world system تلويزيون ما هم مدام مي گويد نظام نوين جهاني. من مي گويم بخاطر اين است كه نمي دانند اينها چيزهايي نيست كه از طريق چهار تا روزنامه بدست آيد. وقتي مي گوييم order، اين كلمه معنا دارد. وقتي مي گوييم نظام (سيستم) يعني اينكه ژاپن چقدر باشد؟ آلمان چقدر باشد؟ خاورميانه از لحاظ توزيع قدرت چقدر باشد؟ اين مي شود سيستم (نظام). اما به قول كسينجر، نظم يا order يك ايستار«تحول خواهانه » است. كسي وقتي مي گويد نظام يعني به وضعيت موجود راضي است. اما وقتي كسي مي گويد نظم، يعني اينكه از وضعيت موجود راضي نيستيم و بايد تغيير پيدا كند. بنابراين وقتي اينها اين را گفتند يعني اينكه دنيا بايد تغيير بكند. درست است ما 75 هستيم وديگران 25 ولي ديگران نبايد 25 هم باشند بلكه ما بايد 100 باشيم ديگران بايد به تبع ما عمل كنند. نظم ناظر بر قواعد جوهري است كه روابط بين الملل حول آن مي چرخد. اين مي شود نظم نوين جهاني.


حالا در اينجا وقتي ايدئولوژي آمريكنيسم تهديد شد و تهديد امنيت ملي بوجود آمد( بعد از 11 سپتامبر)، ايدئولوژي قليان پيدا كرد. ايدئولوژي ها در دو صورت قليان مي كنند: يكي موقعي است كه زمينه عملي شدنشان بوجود بيايد. كما اينكه در جنگ جهاني دوم بوجود آمده بود كه زود از بين رفت. استالين آمد و برگشتند عقب. الان ديگر تا اسلام گرايي قد علم كند و برفرض دوباره برگردند عقب، مي گويند الان بايد كار را يكسره كرد. لذا جهان را بايد به قالب امريكايي ريخت. لذا امريكايي كردن جهان به معناي نظم نوين جهاني، 220 سال پيش ايده اش بوده وحتي اصطلاحش هم بوده است و الان كه موقعيتش بوجود آمده، اظهار شده است نه توليد. لذا آمدند قبلا بر اساس قاعده وسع و تدرج و مصلحت شناسي در صفحه شطرنج يك مقدار اسبشان را جلو بردند، يك مقدار رخ جلو بردند، يك مقدار با وزير كار كردند. نومحافظه كاران آمدند همه صفحه شطرنج را يكجا مي خواهند پيش ببرند. بنابراين نومحافظه كاري همه امريكا است. يعني وقتي همه چيز را يكجا بخواهيم،


آقايان پست مدرن مي گويند متن، چهل تكه است. هيچ تكه اي هم با ديگري ارتباط جوهري ندارد. اين تكه ها هم با ريشه خودش ارتباط جوهري ندارند. بعد حرف اصول گرايان را نقد مي كنند و مي گويند كه اين چنين شيري خدا هم نيافريد. من هم گفتم كه آن چنان شيري كه شما مي گوييد، خدا نيافريد چون گذشته از اسلام، امريكنيسم هم اصول گراست. (عليرغم اختلافات ماهوي )گفتم كه واقع گرايان و آرمان گرايان هيچ اختلاف ايدئولوژيك و جوهري ندارند. اختلافاتشان متدلوژيك ا ست. كل دنيا سياست خارجي امريكا را با واقع گرايي و آرمان گرايي ديده است. در حالي كه اينها جزو كوچكي از پروژه است. يعني ما تقليل گرا بوديم. دنيا هم اينجوري بود. اما من به آنها عرض مي كنم كه دنيا روي اصول گرايي مي چرخد. و امريكا آرمان گراتر از همه است.


حقير پارسال در مركز بين المللي تهران بحث داشتم. آنجا اساتيد گاهگداري برايشان عجيب بود. عرض مي كردم اگر كسينجر روش شناسي فقه بلد بود، فوق العاده فكر خود را نظام مند مي كرد. آن فهمي كه ما از كسينجر داريم ( مي گويند كسينجر يعني ديپلماسي) درست نيست. كسينجر مطلقا دارد ايدئولوژيك فكر مي كند. و دليل هم مي آوردم برايشان. دليل عقلي، نقلي، فلسفي مي آوردم و مسايل مختلف.


نامه روشنفكران امريكا به جورج بوش حكايت از اين امر دارد. كه بحث مفصلي مي طلبد. يعني فوكوياما و هانتينگتون اختلاف عمده اي با هم دارندو هانتينگتون مي گويد آينده جهان جنگ است. تمدنها با هم برخورد خواهند داشت اما فوكوياما مي گويد: ايده اي كه با امريكنيسم ديالكتيك بكند، ديگر وجود نخواهد داشت. بنابراين جهاني يك سو خواهيم داشت و جهان، اخلاقي مي شود. لذا يك مقاله نوشته ام تحت عنوان «فوكوياما ميراث دار ايدئولوژي سياست خارجي امريكا» ناظر بر همين مساله بود كه پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي پارسال چاپ كرد. عرض كردم كه امريكا با نظريه پايان تاريخ فوكوياما و ايده نظم نوين جهاني متولد شده است. هانتينگتون هم مانند فوكوياما دنبال جهان آمريكايي است اما آن را از طريق جنگ جستجو مي كند. اختلاف وي با فوكوياما روشي ودر ارزيابي است.


اما برسيم به كارل پوپر. پوپر مي گويد كه همه، اهداف مياني و كوتاه مدت براي خودشان مي چينند. اما خيلي كم افراد و شخصيتها هستند كه هدف بلند مدت مي چينند. بعد اهداف مياني و كوتاه مدت را به تبع آن مي چينند. اگر اينچنين باشد، اهداف مياني و كوتاه مدت گرچه خودشان هدفند اما اين اهداف باز در سلسله مراتب خودشان وسيله اي هستند براي هدف بلند مدت. بعد مي گويد اينجاست كه وقتي هدف بلند مدت بوجود بيايد، آرمان گرايي و يوتوپي گرايي بوجود مي آيد. . بعد مي گويد:يوتوپي گرايي متعاقب كليت گرايي بوجود مي آيد. از نظر وي اين ريشه در نظام فكري افلاطون دارد و شخصيتهاي ديگر. وي اين را توتاليتاريانيسم مي داند. (كتاب جامعه باز و دشمنانش) كه خيلي ها مانور مي دهند رويش كه ما را زير سوال ببرند. من مي گويم كه اين حرف پوپر- كه فكر مي كند ليبراليسم، از آن، مصون است -دقيقا بر امريكا صدق مي كند وفقط بر يك كشور در دنيا صدق مي كند كه آن هم امريكاست.


كسينجر مي گويد كه هدف از هدف ميان مدت و كوتاه مدت هم – البته وي نمي گويد اهداف كوتاه مدت و ميان مدت. مي گويد اهداف« ژئوپولتيك و منفعتي» و « اهداف تاريخي» -(عظمت ملي ) است.


آن وقت سوال ممكن است ايجاد شود كه بگوييد اگر اين طور هست، پس همه سياست خارجي ها ايدئولوژيك هستند. چون همه جا سلطه هست وسلطه هم كه ايدئولوژيك است. منفعت راهم ايدئولوژيك مي دانيد. مي گوييم نه خير. همه سياست خارجيها ايدئولوژيك نيستند. مثال: الان عقلانيت ابزاري در قانون اساسي مان داريم. بعد مي گوييم عقلانيت ابزاري ما ديني است. مي گويند خيلي خوب اگر عقلانيت ابزاري، ديني باشد كه همه جا عقلانيت ابزاريش ديني است. مي گوييم نه. چون اينجا عقلانيت ابزاري به قالب عقلانيت ماوراي طبيعي رفته و هدف از كاركردن در مزرعه هم باز عبادت و كاري ماوراءالطبيعي است، عقلانيت ابزاري به تبع عقلانيت ماوراء الطبيعي قلب هويت شده و ديني شده است. اما عقلانيت ابزاري در غرب لجام گسيخته است. تمام عقلانيت، ابزاري است بنابراين ديني نيست.


حال برويم سر سياست خارجي. در كشورهايي مثل آلمان فرانسه و ژاپن عظمت ملي اي وجود ندارد. همه چيز منفعت ملي است لذا آنها مثل قارون هستند و مثل فرعون نيستند. تنها امريكا است كه مثل فرعون است. بنابراين آنجا چون سلطه و امنيت به قالب هدف بلند مدت رفته است – از لحاظ فلسفي - و چون هدف بلند مدت ناظر بر جاويد گرايي، آرمان گرايي، احياء گري ودريك كلام ايدئولوژيك است، پس هدف ميان مدت و كوتاه مدت هم ايدئولوژيك مي شوند.


مي خواهم بگويم كه از لحاظ روشي دو سياست خارجي با هم سنخيت دارند. پس ايدئولوژي ها اساسا اينجوري هستند. نومحافظه كاري هم، همه ي ايدئولوژي امريكاست و محصول قليان ايدئولوژي امريكنيسم است. بنابراين خيلي چيزها در سياست خارجي امريكا جبرگرايانه است. يعني اينجوري نيست كه يك دولتمرد بوجود آيد و همه چيز را تغيير دهد. يك ايدئولوژي بوجود آمده است و طبق مقتضيات زمان دست به آستينش مي برد. و مهره هاي جديد مي آورد. بنابراين پوپر مي گويد وقتي آرمان گرايي شكل گرفت. آرمان گرايي چون مي خواهد ديگران را به قالب خودش درآورد، به شدت خشونت مي ورزد چون همه را از دم تيغ مي خواهد بگذراند. بعد مي گويد حالا جالب است كه اين آرمان گرايان{ امريكا}كه يك جهان اخلاقي را براي بشريت نويد مي دهند، در مقابل آرمان گرايان ديگر بيشترين خشونت را به خرج مي دهند. چون دو تا رقيب هستند يعني انگار حرف جمهوري اسلامي ايران را مي خواهد بزند. دهه شصت اين سخنراني در دانشگاه بروكسل انجام شده است. {دقيقا رابطه نومحافظه كاران را با جمهوري اسلامي ايران ببينيد. }مي گفت كه آرمان گرايان و يوتوپي گرايان و آنانكه نويد جهان اخلاقي را مي دهند، آرمان گرايان ديگر را نمي خواهند ببينند. مي خواهند سر به تنشان نباشد. دقيقا نومحافطه كاران مي خواهند سر به تن جمهوري اسلامي ايران نباشد. بلكه مي گويد كه مي خواهند حتي خاطره هايشان در اذهان نباشد و همه چيز دفن بشود و هيچ چيز ديگر از آنها نماند.


بعد مي گويد كه چه وقت خشونتشان بيشتر و بيشتر مي شود؟ موقعي بيشتر مي شود كه الان ببينند وضعيت محقق شدن آرمانشان هست ولي آينده، مبهم باشد. اينجا ديگر خيلي عجله به خرج مي دهند كه زود اين كار را با شتاب و با شدت و حدت انجام بدهند.


حالا طرح خاورميانه بزرگ كه ناظر بر امريكايي كردن خاورميانه است، همين است. لذا مي گويند كه چكار بايد بكنيم كه خاورميانه مثل ما فكر بكند. مي گويند تا حالا رژيمها امنيت و منفعت ما را تامين كرده اند اما سياست كه در فهد و مبارك نيست. سياست در ساختار اجتماعي خاورميانه است. بنابراين بايد كاري كرد كه خاورميانه ساختارهاي اجتماعي اش طوري تغيير بكند كه مثل ما فكر بكنند، مثل ما بينديشند، مثل ما بپوشند. به تبع آن منفعت و امنيت تامين مي شود. عظمت ملي هم محقق مي شود. ايده تروريستي هم كه به زعم خودشان بوجود بيايد كه با اينها ديالكتيك بكند، ديگر وجود نخواهد داشت و همه با آنها همسو خواهند شد.


اين هم مي شود منطق بنيادي طرح خاورميانه بزرگ. خلاصه مي خواهم بگويم كه سياست خارجي امريكا، سياست خارجي بشدت فاشيستي است و به شدت آرمان گرا. آرمان گرايي ما از لحاظ محتوايي مانند آنها نيست بلكه همانطوريكه تجربه هم ثابت كرده است، ارشادي و تخييري است. لذا اگر ميخاييل هانت گفته است كه سياست خارجي آمريكاconstantly ايدئولوژيك هست. اولين بار ايشان پيش رفته و گفته است« مستمرا» ايدئولوژيك هست. چون هدف بلند مدت، هدف مياني و كوتاه مدت را استمرارا تحت تاثير قرار مي دهد. من مي گويم نه. مطلقا ايدئولوژيك هست absolut approachو اين در قالب مقالات در آمده، كتابش هم بيرون در مي آيد. مقالات را فصلنامه امريكا شناسي – اسراييل شناسي شماره 13، 15 و 17 چاپ كرده و شماره 19 نيزبيرون مي آيد كه از آن مركز مطالعات خاورميانه است. آنجا البته خيلي از مطالب را نتوانستم بگويم. شايد مثلا 70% مطلب آمده است.


نظريات قديم هم ديگر واقعا نمي توانند سياست خارجي امريكا را توجيه كنند. به اين راحتي نيست. قضيه خيلي پيچيده تر از اين حرفهاست. سياست خارجي امريكا به شدت پيچيده است. من به آقاي دكتر نقيب زاده گفتم شما لااقل با من مخالفت نكنيد. شما كه تحصيل كرده فرانسه هستيد. فرانسوي ها به اين مطالب يك مقدار بيشتر از ديگران پرداخته اند. و در سياست خارجي عميق تر از امريكايي ها هستند. شم فلسفي دارند. دقيقا يك هفته بعدش آمد ند و فرمودند كه استادي از اساتيد …. فرانسه آمده بود و اسمش را هم گفت و من هنوز هم نتوانسته ام سخنراني وي را بگيرم. اين استاد فرانسوي هم گفته بود كه ما فرانسوي ها ودولتمردان خاورميانه اين چيزها را خوب نمي فهميم. آن روز هم يك مقاله انگليسي در اينترنت پيدا كردم. گفته بود چيزي كه اروپاييها نمي دانند. بعد گفته بود اروپايي ها معناي نومحافظه كاري را نمي دانند. نه معناي «نو » را مي دانند و نه معناي محافظه كاري را. من هم مي خواهم بگويم نظم نوين جهاني را خوب نمي فهمند. نه معناي نظم را مي فهمند و نه معناي نوين را.


يعني اصلا نوين فلسفه ديگري دارد. نوين بدين معناست كه جهان، جهان جنگلي نخواهد بود. (بعكس قبل) يك نظم جديدي مي خواهد حاكم شود كه همه در يك شاهراه راه بيفتند. كه ديگر جنگي نيست كه همه بخواهند همديگر را بدرند. لذا امريكايي ها نويد جهان اخلاقي و سعادتمندي به بشريت مي دهند. جهاني كه همگان به ارزشهاي آمريكا وفادار هستند.


و اينكه فرموديد عراق. به اين اشاره كنم و بعد ختم كلام. گويا جوزف مي گويد وقتي امريكايي ها نمي توانند اين سه هدف را با هم پيوند بزنند. مي شودوضعيت تراژيك(. Tragic situation ) اگر بيايند در عراق فقط به امنيت و منفعت بسنده كنند و يك ديكتاتوري حاكم بكنند، نمي توانند. مي آيند صندوق راي بگذارند، از درون صندوق راي كه امريكنيسم بيرون نمي آيد. بعد مي گويند فعلا ما بايد كاري بكنيم كه هدف كوتاه مدت و ميان مدت يعني سلطه اسراييل و منفعت و اينها حفظ شود. بعد مردم عراق را كم كم تربيت بكنيم كه وقتي مردم عراق به زعم آنها آدم شدند و توانستند مثل ما فكر بكنند و توانستند و شعور داشتند كه به آزادي راي دهند، آن وقت بيايند راي بدهند. اينجا سه تا هدف با هم يكي نمي شوند و مي شود وضعيت تراژيك كه وضعيت پيچيده اي است و من احساس مي كنم كه دريك برهه اي بسيار حساس از تاريخ بشري قرار داريم كه پارسال نوشتم كه «عمو سام در بين النهرين» يعني گفتم آنهايي كه خودشان را ميراث دار بين النهرين مي دانستند حالا بايد منتظر ماند و مشاهده كرد و ديد كه آيا ميراث را اينجا جاو. يد خواهند كرد كه جهان را امريكايي بكنند يا تحويل ما مي خواهند بدهند.

 

    244 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   سیاست خارجی آمریکا 

دسته
●  متن / گفتمان

رسته :3

تاريخ ارسال:09/12/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب