خلاصه مقاله
در اين نوشتار پس از اشاره به نگاه شاعران متقدم به زن به عنوان معشوق، ساقى ، خنياگر و . . . به موضوع "زن و عشق" پرداخته و در ادامه با تقسيمبندى مراتب عشق و پيامدهاى آن نگرش شاعران معاصر را به عشق و زن مورد بررسى قرار داده است.
در اين مقاله تلاش شده استبا ذكر نمونههايى از شعر شاعران انقلاب، تصويرى روشن از چهره زنان، دختران، مادران و همسران حماسه ساز در شعر انقلاب ارائه گردد و زوايايى از شعر اين دوره را كه به نقش زنان در انقلاب اسلامى و دفاع مقدس پرداخته و از صبر و سكوت و اندوه آنان سخن به ميان آورده، مورد كاوش قرار گيرد.
مقدمه
شعر پس از انقلاب اسلامى شعرى استبا ويژگيهاى خاص خود. از جمله اين ويژگيها، نگاه خاص شاعران اين دوره به "زن" است. نگاهى كه در طول تاريخ ادبيات ايران، بىنظير و يا كم نظير است. اين نوشتار سعى دارد به اين جنبه از شعر انقلاب پرداخته و تصويرى روشن از چهره زنان، دختران، مادران و همسران حماسهساز در شعر انقلاب ارائه نمايد و زوايايى از شعر انقلاب را كه به نقش زنان در انقلاب و دفاع مقدس پرداخته و از صبر و سكوت و اندوه آنان سخن به ميان آورده، مورد كاوش قرار دهد.
در اين راستا تعداد 47 مجموعه شعر مورد بررسى قرار گرفته كه اگر چه در مقايسه با تعداد كتابهاى منتشر شده در اين دوره اندك است اما اميد مىرود كه همين تعداد هم بتواند تصوير زن در شعر بعد از انقلاب را به روشنى ارائه نمايد.
همين جا لازم است تلاش تعدادى از دانش آموزان را در جمع آورى نمونهها ارج بنهيم.
كليات
در جاى جاى تاريخ ادبيات گرانقدر ما، حوادث سياسى و تحولات اجتماعى بر روى شعر و به طور كل بر ادبيات، تاثير بسيار گذارده است. از جمله حمله مغول و انقلاب مشروطيت، كه يكى شعر را به درون شاعر و ديگرى آن را به بيرون كشانيد.
انقلاب اسلامى نيز تحولى از نوع انقلاب مشروطيت در ادبيات به جاى گذاشت. شاعرانى كه در دوره پيش به درون خود خزيده و جز خود، كسى را نمىديدند يا فرصت فرياد نمىيافتند، در عصر انقلاب حجابها و بندها را گسستند و آتش انقلاب را در مجمر شعر نهاده، آنچنان اشتياق و هيجانى ايجاد كردند كه در تاريخ ادبيات مردمى ما توانست جايگاه خاصى براى خود بيابد.
عموما زن در ادبيات كهن ما به عنوان معشوق يا ساقى و خنياگر مطرح است و كمتر از جنبههاى گوناگون وجود و نقش او در اجتماع سخن گفته شده است. اما زن عصر ما با حضور فعال خود در انقلاب و جنگ، توانست هويت انسانى خود را به نمايش گذاشته و داد سكوت و مظلوميتخود را از تاريخ بگيرد. همين ويژگى موجب شد كه زن در ادبيات انقلاب، چهرهاى پويا و فعال داشته باشد.
زن در عصر انقلاب هم عاشق است، هم معشوق. طوفان مىزايد، عشق مىپرورد، حماسه مىآفريند، رنج مىكشد و صبورى مىكند و علاوه بر آن بخش عمدهاى از ادبيات انقلاب به واسطه حضور زن بزرگ انقلاب به وجود آمده است.
فصل اول: زن و عشق
يكى از عالىترين جلوههاى زن، معشوقى است. خدا زيباست و معشوق و زن نيز زيباست و معشوق. خدا در پس حجابهاى گوناگون است، زن نيز در حجابها از ديد غير مخفى است. خداوند زن را شبيهترين موجودات به خود آفريد، از آن روست كه در ادبيات، زن نمادى از عشق مىشود. حتى نمادى از خدا.
صدرالمتالهين عشق انسانى را به دو قسم حقيقى و مجازى تقسيم نموده و عشق حقيقى را به محبتخدا و صفات و افعال او اختصاص داده. عشق مجازى را نيز به دو قسم تقسيم كرده كه عبارتنداز: عشق حيوانى و عشق نفسانى.
عشق حيوانى عبارت است از عشقى كه مبدا آن را شهوت بدنى و لذت بهيمى تشكيل مىدهد. عاشق در اينجا تنها به ظاهر معشوق توجه دارد.
عشق نفسانى عشقى است كه از مشابهت و مشاكلت جوهرى ميان نفس عاشق و معشوق ناشى مىگردد. در اين عشق، استحسان عاشق از شمايل معشوق به ظاهر اين است كه آنها را ناشى از نفس دانسته و در نفس نيز مشاهده مىنمايد. (1)
در ادبيات كهن فارسى نيز عشق، دو جلوه بزرگ دارد. نخست عشق انسانى كه با مثنويهاى رودكى و عنصرى آغاز مىشود و در مثنويهاى نظامى به اوج خود رسيده و عاشقان و معشوقان بزرگى چون خسرو و شيرين و فرهاد، ليلى و مجنون و نظاير آنها پرورده مىشود.
جلوه بزرگ ديگر عشق، عشق الهى يا عرفانى است كه ابتدا در مثنويهاى سنايى و عطار چهره نماياند و با مثنوى و غزليات مولانا به اوج رسيد.
و آنچه در شعر حافظ مىبينيم تركيبى از اين دو ويژگى است; يعنى آميزهاى از عشق انسانى و الهى.
اما معاصران ما به عشق چگونه نگريستهاند؟ با تقسيمبندى مراتب عشق و پيامدهاى آن، به اين موضوع مىپردازيم:
عشق ظرفا به خوبرويان
صدرالمتالهين به عنوان يك حكيم الهى، عشق ظرفا را به خوبرويان جهان، از جمله امور ممدوح و نيكو به شمار آورده است. به نظر او اين نوع علاقه داراى غايت و فوايد بسيار مىباشد. در واقع مىتوان گفت عشق ظرفا به خوبرويان اگر از شهوت حيوانى ناشى شده باشد، چيزى جز اشتياق و علاقه به رويت جمال انسانيت نمىباشد. جمال انسانيت نيز چيزى است كه بسيارى از آثار جمال و جلال خداوند در آن ظاهر است.
عشق نفسانى از لطافت نفس و پاكيزگى آن ناشى مىگردد، ولى عشق حيوانى مقتضاى نفس اماره بوده است. كسى كه از عشق نفسانى برخوردار است داراى رقت قلب و علو انديشه بوده و گويا همواره چيزى را جستجو مىنمايد كه از حواس ظاهرى پنهان مىباشد. به همين جهت از هر چيزى كه او را مشغول مىدارد بريده گشته و از آنچه غير معشوق است دورى مىجويد. روى آوردن به معشوق حقيقى بدان گونه كه براى اين اشخاص آسان و ميسر است، براى ساير اشخاص ميسر نمىباشد. زيرا كسى كه از عشق نفسانى برخوردار است در روى آوردن به معشوق حقيقى خود را نيازمند ترك علاقه و قطع رابطه با بسيارى اشيا نمىبيند بلكه تنها از يك معشوق روى گردانده و به معشوق ديگر روى مىآورد.
عزيزالله زيادى رسيدن از عشق نفسانى به الهى را چنين بيان كرده است: (2)
غلغل هرچشمه قيل و قال تست
خال ليلى نقطهاى از خال توست
اعتبار عشق درگيسوى توست
قيس مجنون نگار كوى توست (3)
مير شكاك عشق خود را با عشق ليلى و مجنون قياس كرده و برتر بودن اين عشق را از يك عشق ساده زمينى چنين بيان مىكند:
زنو شد زنده با ما ماجراى ليلى و مجنون
من و آيينهايم امروز جاى ليلى و مجنون است
خداى عاقلان بازيچه طفلان برزن شد
به يك شب همنشينى با خداى ليلى و مجنون
از اين بىدست و پاييها كه من با خويشتن دارم
قياسى مىتوان كرد از حياى ليلى و مجنون
بجز با ما نشايد راز ما را با كسى گفتن
كه در عالم نشد كس آشناى ليلى و مجنون
نهان كرديم داغ مرگ خود از خويشتن
حتى نباشد جاى نامحرم عزاى ليلى و مجنون
اگر با خود به سر برديم و نشكستيم پيمان را
توان گفتن به خود اينك وفاى ليلى و مجنون
زخود بيرون شدن، از يار دورافتادن است اى دل
كه مىجوشد زيكتايى دو تاى ليلى و مجنون
خيال است اينكه مىگويند مجنون محو ليلى شد
تجلى من ليلاست، ماى ليلى و مجنون (4)
ميرشكاك در اين غزل عرفانى، عاشق و معشوق را در خودش مىجويد يعنى عاشق خودش است. و اين عشق به خود، به عشق به خدا متصل مىشود. "من عرف نفسه فقد عرف ربه. "
وى در جايى ديگر خود را نامحرم خطاب مىكند و از "خود" مىپرهيزد، كه اين خود قطعا همان نفس حيوانى است.
عشق در همه مراتب هستى
سهروردى براساس اصول فلسفى خود، لذتهاى حسى را صنم و سايهاى از لذتهاى عقلى دانسته و با تمسك به اشراقات انوار و عقول، نظام آفرينش را تفسير كرده است. صدرالمتالهين نيز به اين نتيجه رسيده است كه عشق در همه مراتب هستى سارى مىباشد. (5)
حسين اسرافيلى نيز چنين معتقد است:
دوباره عشق مگر خيمه جنون زده است
كه حجم دشت پر از بوى محمل ليلاست (6)
عزيزى نيز در صحراى پر معنى عشق، جنون را همان عقل مىداند.
در اين صحرا كه معنى مىدهد هر پيچش لفظش
چه مجنونى كه فرق ليلى و مجنون نمىدانى؟ (7)
هادى سعيدى نيز سارى بودن عشق را در شاليزار و بر دستان و لبهاى دخترك روستايى چنين بيان مىكند:
نه مىگذارندم كه بخوانم
نه مىگذارندم كه بميرم
پايى در شاليزار و سر
در خرام دزدوار شبانه
دخترك، سرد است
دخترك، تاريك است
و كلمات بر لبانش مىلرزند: و نوشتهست . . .
چي. . .
دمش. . .
برا. . .
ى. . .
تو. . . . (8)
نزار قبانى شاعر معاصر عرب مىگويد: "عشقى كه مرا بدان مربوط مىدانند، عشقى است كه جغرافياى پيكر زن محدودش سازد. . . عشقى كه مدنظر من استبا تمام هستى معانقه مىكند. اين عشق در خاك، آب، شب، زخمهاى رزمندگان انقلابى، چشمان كودكان، اعتصابات دانشجويان و خشم خشمگينان وجود دارد. " (9)
قيصر امين پور نيز عشقى را كه به آن اعتقاد دارد چنين مىنامد:
يوسف، برادرم. . .
تنها به جرم نام تو
چندين هزار سال
زندانى عزيز زليخا بود
. . . نام تو نام مجنون
نام تو بيستون
نام تو نام ديگر شيرين
نام تو نام ديگر ليلا
نام تو نام ديگر سلمان است. . . (10)
روح عشق
نزار قبانى در جايى ديگر مىگويد: "حتى در حالات عاشقانه شخصى هم خودم را بيشتر جهانى مىدانم و آن يگانه زنى كه دوستش دارم. . . همه زنان يعنى عنصر زن است. (11) مفهوم اين مطلب را كه در واقع بيان روح عشق است از زبان ويل دورانت مىخوانيم: " كسانى كه عشق را فقط ميل و رغبت مىدانند فقط به ريشه و ظاهر آن مىنگرند، روح عشق حتى هنگامى كه اثرى از جسم به جا نمانده باشد باقى خواهد بود. " (12)
"همه بايد بميرند و تنها چيزى كه مرگ را مىداند عشق است. عشق از روى گورستانها مىجهد و با توالد و تناسل و بر گودال مرگ، پل مىبندد. آنجا كه انسان مرارت از دست دادن خيالات شيرين را حس مىكند، عشق بسى كوتاه ديده مىشود ولى در دورنماى مردمى، جاودان مىنمايد و بالاخره قسمتى از ما را از انحطاط نجات مىدهد و زندگى ما را در نيرو و جوانى كودكان ما تجديد مىكند، ثروت، خستگىآور است و عقل و حكمت، نور ضعيف سردى است اما عشق است كه با دلدارى خارج از حد بيان، دلها را گرم مىكند. اين گرمى در عاشقى بيشتر از معشوقى است. " (13)
دكتر شريعتى عشق را بيتابى يك روح تشنه، نيازمند، نيمه تمام ، مجهول، تنها و بيگانه براى يافتن خويشاوندش، آشنايش، همجنسش; نيمه ديگرش، چشمه گوارايش، وطنش و . . . مىداند. وى، عشق را متعالىترين احساس و نياز انسان معرفى مىكند. (14)
حسين اسرافيلى نيز تصورى از عشق دارد كه مىگويد:
چو برده بر سر بازار تا به كى؟ يارب
كجاست چشم زليخا كه برستاندمان (15)
احمد عزيزى، شاعر عاشق روزگار ما چنين مىگويد:
صد قافله دل اينجا مجنون تو مىگردند
پس منزل ليلى كواى آهوى صحرايى (16)
و باز هم او در جايى ديگر:
بيستونا به سرت باز چه بيداد آمد
جان شيرين مگرت بر لب فرهاد آمد
مكتب عشق برو، ليلى و مجنون بنگر
طفل دل را كه درين درس چه استاد آمد (17)
و باز مىگويد:
عاقبت مجنون دوران گردد و ليلاى دهر
طفل دل در عشقبازى اوستاد مكتب است (18)
تقدم عشق بر جان خواستار
استاد مرتضى مطهرى (ره) كه خود جان در راه عشق نهاد، از جانبازى خواستار چنين مىگويد: "وقتى كه عشق به وجود آمد موضوع دلخواه آنچنان اصالت پيدا مىكند كه حتى از جان خواستار، عزيزتر و گرانبهاتر مىگردد و خواستار، فدايى موضوع دلخواه خود مىشود. يعنى شخص خواستار از "خودى" بيرون مىرود و لااقل خودى او، خودى طرف را نيز در برمىگيرد. " (19)
ميرشكاك نيز در جايگاه يوسف (ع) ، پيغمبرى را رها مىكند:
سوداى سلطنتبه كنارى نهم
پيغمبرى فداى زليخا كنم (20)
عليدوستى نيز چنين مىگويد:
لاله را زمان ميلاد است
لحظهها را لحظه فرياد است
باز از شور عشق يك شيرين
خفته در خون هزار فرهاد است (21)
و زكريا اخلاقى:
لالههايى كه زخون دل مجنون روييد
دسته كردند و سرگيسوى ليلا بستند (22)
عشق و نرسيدن به مراد
شيخ شهاب الدين سهروردى مىگويد: "عشق عبارت است از محبتى كه از حدبيرون رفته باشد و عشق با يافتن مراد نماند و شوق نماند، پس هر مشتاقى به ضرورت چيزى يافته است و چيزى نايافته، كه اگر از جمال معشوق هم يافته بودى آرزوش نماندى، و اگر هيچ نيافته بودى و ادراك نكرده، هم آرزوش متصور نشدى پس هر مشتاقى يابندهاى، نايابنده باشد و در شوق نقص است زيرا كه نايافتن در وى ضرورى است. (23)
عزيزى كه از عشق سرودن را گويى پيشه خود كرده است چنين مىگويد:
اشك و آه است زهجران تو آب و گل ما (24)
جاده مجنون شده بىليلى بىمحمل ما
على معلم شاعر مثنويهاى سرسخت نيز از عشق و نرسيدن مىسرايد:
طيلسانى كنش از گريه عاشق كش ليلى
بر وى از رنگ شب وصل يراقى به تسلى
زينتى بر زنش از عشوه شيرين به چميدن
چينى از جبهه فرهاد بر آن تا نرسيدن (25)
عشق و تحولات روحى
"حالت روحى عشق حالت پرشور و پرگدازى است كه در نتيجه دور از دسترس بودن محبوب و هيجان فوقالعاده روح و تمركز قواى فكرى در نقطه واحد از يك طرف و حكومت عفاف و تقوى به روح عاشق از طرف ديگر، تحولات شگرفى در روح ايجاد مىكند و احيانا بلوغ مىآفريند. البته هجران و فراق شرط اصلى پيدايش چنين حالتى است و وصال مدفن آن است و لااقل مانع است كه به اوج شدت برسد و آن تحولات شگرفى كه مورد نظر فيلسوفان استبه وجود آورد. " (26)
و باز احمد عزيزى مىسرايد:
صد دشت پر خون مىشود، صد بحر مجنون مىشود
گر يك نگاه پرفسون، ليلى به عمارى كند (27)
از همين شاعر:
از خيال زلف ليلى چارهاى نبود مگر
مثل مجنون پريشان رو سوى هامون كنم (28)
اينگونه عشقها بيشتر جنبه درونى دارد، يعنى موضوع خارجى بهانهاى است كه روح از باطن خود بجوشد و براى خود معشوقى آنچنانكه دوست دارد بسازد و از ديدگاه خود آنطور كه ساخته - نه آنطور كه هست - ببيند. كم كم كار به جايى مىرسد كه به خود آن ساخته ذهنى خومىگيرد و آن خيال را بر وجود واقعى و خارجى محبوب ترجيح مىدهد. (29)
ياس عاشقانه
اريك فروم گفته است عشق نيز همچون ديگر هنرها و نبوغها استعداد ويژهاى است و كمند دلهايى كه استعداد خلق عشقهايى بزرگ، زيبا و متعالى داشته باشند. يا شايد هم زيباىاى كه به كار دل او بيايد و مخاطب شايسته و راستين حال و درد و خواست او باشد، درسر راهش سبز نشده و همچنانكه بسيار نبوغهايى كه شرايط رشدى نمىبينند و روحهايى كه استاد روح پرورى نمىيابند و ناشكفته و نارسته در دل خاك، اندامشان مدفون مىماند. بسيار دلهايى نيز هستند كه صيادان هوشيار و زبردست عشقهاى زيبا و نيرومند و بلندپروازى مىتوانند بود و در نخجيرگاه زندگىشان گشتهاند و جستهاند و كمين كردهاند و انتظار كشيدهاند و. . . صيدشان را نيافتهاند و به صيد چهارپايان و مرغان تلخ گوشت و زشت پر و بد پرواز هم دل نبستهاند و تن در ندادهاند و دامشان همچنان خالى مانده و از اين شكارگاه حيات با دستى خالى باز گشتهاند و در آغوش مرگ سرد و بىاميدى خفتهاند كه: روحهاى زيبا، كبكان خوش خرام ولايت عشقند و همواره در آرزو و جستجوى بازى كه از آسمان فرود آيد و برسرشان چنگ زند و قلب كوچك و گرمشان را بشكافد و به بال و منقار و چنگال جذبهشان بگيرد و صيدشان كند و به آسمانشان بردارد. (30)
بگو چگونه خطر بايد، نشسته خامش درياوش سياوشى ندميد از خاك، چگونه بگذرم از آتش (31)
سودابه امينى، سياوش را برگزيده است. اسطورهاى كه مىتواند او را از آتش هولناك زندگى عبور دهد و به سلامتبه موعود برساند.
در جايى ديگر مىگويد:
تنها ترم از عشق بعد از مرگ فرهاد
تنهاتر از اشكى كه از چشم تو افتاد (32)
داكانى نيز از ياس عاشقانه خود مىگويد:
نشانى نيست از شيرين
نشانى نيست از فرهاد
كتاب عاشقيها را
نمىخواند كسى جز باد (33)
عزيزى در سه بيت جداگانه ازناكامى در عشق مىگويد:
در اين وادى كه جز حيرت سرى بيرون نخواهد شد بجز با محمل ليلى، كسى مجنون نخواهد شد (34)
بيستونا بنگر كشته فرهاد و ببين
در پى خسرو شيرين توناكامى چند (35)
در مجلسى كه شوق زليخا مراد شد
يوسف نبود ورنه كه ما مىفروختيم (36)
بىنيازى از عشق نفسانى
صدرالمتالهين عشق نفسانى را در انسان از جمله فضايل به شمار آورده ولى در عين حال، اين فضيلت را بهطور مطلق در همه حالات و براى همه اشخاص ممدوح و نيكو ندانسته است. وى بر اين عقيده است كه اين نوع محبت در اواسط سلوك عرفانى، براى بيرون كشيدن انسان از درياى شهوتهاى حيوانى مفيد و مؤثر مىباشد ولى پس از استكمال به اينگونه امور، دون شان انسان بوده و شايسته مقام رفيع وى نمىباشد. (37)
عزيزى در اين باره نيز سروده است:
نه محمل مىبرم در خود، نه ليلى در نفس دارم
بيابان جنونم تا قيامت اين جرس دارم (38)
و محمدعلى محمدى چنين مىسرايد:
گر بخواهد برآيد از بن چاه
گيسوان منيژه لازم نيست
وربخواهد به بام بنشيند
ماه و خورشيد هم ملازم نيست (39)
عشق مجازى
عشق مجازى نيز از مواردى است كه در سالهاى آغازين انقلاب و سالهاى جنگ، مجالى در شعر معاصر ما نيافته بود اما با فروكش كردن شعله جنگ، گاه جرقههايى از عشق مجازى در ورطه شعر جهيدن گرفت.
احمد عزيزى در مذمت اينگونه عشقهاى شهوانى گفته است:
اف بر آن دختران كه در تب تن
با تو در شط شب شنا كردند (40)
در جايى ديگر نيز چنين مىگويد:
خورشيد خون در شب التماس
هوس ريختبر دختران هراس
همه بانوان اسارت شدند
كنيزان كوى تجارت شدند
از آن شب ادب سر به دامن كشيد
هنر هركجا رفتشيون كشيد (41)
فصل دوم: زن و حماسه
زن آنچنانكه عشق مىآفريند، حماسه مىآفريند و آنچنانكه در عشق بزرگ و اساطيرى مىشود در جنگ نيز اسطوره گذشت و دلاورى و مردانگى مىشود.
مردان به جنگ مىروند و زن در غياب مردان خانه، خود پاسبان زندگى مىشود. او پاسبان حريم خانه و عشق و مهربانى است. او مىماند تا عشق بماند تا زندگى از حركت نايستد، تا مردان دوباره متولد شوند. او مادر عشق است و خود عشق.
و مادرانى
كفن روى دستشان
دنبال نوجوانى خود بودند
در كوچههاى مه
جوانى خود را شناختند
دوشيزگانى، دنبال كودكى خود
كفنى روى دستشان
در كوچههاى دور
آواى كودكانه خود را شناختند
طفلانى
در پيش روى مادران به تباهى
و مادران كفنى روى دستشان (42)
1- مادر و حماسه:
قيصر امينپور لحظه وداع مادر با پسر رزمندهاش را اينگونه تصوير مىكند:
اين زن كه بود
كه بانگ"خوانگريو" محلى را از ياد برده بود
با گردنى بلندتر از حادثه
بالاتر از تمام زنان ايستاده بود
اين مادر كه بود
كه مىخنديد؟
وقتى كه لحظه
لحظه رفتن بود. (43)
حسن حسينى نيز خطاب به مادر مىگويد:
مىروم مادر كه اينك كربلا مىخواندم
از ديار دور يار آشنا مىخواندم
مهلت چون و چرايى نيست مادر، الوداع
زانكه آنجانانهبىچون وچرا مىخواندم (44)
سهيل محمودى:
خبربرما مىآوردنداى كاش
ترا اينجا مىآوردنداى كاش
چه بايد گفتبا مادر كه گويد
شهيدم را مىآوردنداى كاش (45)
و سعيد بيابانكى:
اى آنكه بپروريدى از شيرت، شير
الحق كه عصاره شرف بود آن شير
امروز نگر به خيل گردان و ببين
هر قطره شير شد هزاران شمشير (46)
عبدالملكيان نيز با مادرش اينگونه نجوا مىكند:
مادر! پيروزى نزديكتر از گمان توست
من هر صبح او را مىبينم
و او هر صبح به من لبخند مىزند
مادر، شهادت را باور كن
افتخار را بياموز
برايش نوشتم:
مادر، خداحافظ
تا سلام بر خونين شهر
خداحافظ
تا سلام بر پيروزى (47)
داكانى نيز از حماسه مادر مىگويد:
مادرم، اين سوى جبهههاى نبرد
چشم در كار عشق مىسوزد
بر لبانش دعاى پيروزى است
شال فرداى فتح مىدوزد (48)
و سلمان هراتى از مادرانى برتر مىگويد:
خدايا اسم اين گلها چيست؟
اينجا مادران از كوير مىآيند
اما دريا مىزايند
كودكان طوفانى مىآفرينند
دختران بهار مىبافند
پسران براى توسعه صبح خورشيد مىافشانند. (49)
قزوه نيز از مادر انقلابى مىگويد:
ديشب مادرم با چاى و كشمش سركرد
او قلبش براى انقلاب مىتپد (50)
عبدالملكيان، شاعر مادر حماسهها چنين مىنويسد:
مادر، سلام
خانهات آبادان. . .
مادر غمت مباد كه تاريخ جنگ ما
با خون پاك و روشن مريم
نوشته خواهدشد
. . . مادر غمت مباد
قلب بزرگ و دست دعايتبلند باد
مادر غمت مباد
اينجا كه بيدريغى خون جارى است
مظلوم زخمىات
تا انهدام ظلم
دست از مدار ماشه بر نمىدارد
. . . مادر، اينجا ستارهها همه روشن
اينجا ستارهها ه