هيدگر متفكر آينده بشر است و شايد اعتناي به تفكر او در ميان اهل فلسفه، از همين رو باشد كه او راه تفكر آينده را مي گشايد. او ذات انسان را در نسبت با وجود، زير ذره بين مي برد و به عمق تفكر خود مي رسد.
تقواي تفكر، پرسش است. مارتين هيدگر
آنچه حكيم آلماني بدان فرا مي خواند، همان چيزي است كه ما بندهايش را گسسته و خود را از شر آن خلاص كرده ايم. در ميانه تفكر ما، پرسش كم تر جايي دارد و اين نه به مردمان معيشت مدار، كه به اهل تفكر و فلسفه هم بازمي گردد.
۱ـ مارتين، هيدگر را بايد در زمره فلاسفه پرسشگر معاصر به حساب آورد. او را بزرگ ترين متفكر معاصر مغرب زمين دانسته اند و اين عظمت و بزرگي به طرح پرسش هاي جدي او بازمي گردد. هيدگر برخلاف سنت معمول متافيزيك، از حقيقت وجود پرسش به ميان مي آورد. او راهي خلاف آمد عادت در طريق تفكر مي گشايد و پرسش بنيادين خود را از حقيقت وجود مطرح مي كند. هيدگر تاريخ 2500 ساله متافيزيك را تاريخ غفلت از حقيقت وجود مي داند.
»پرسش از معناي وجود مي بايد استوار شود. اگر اين پرسش، پرسشي بنيادين است، پس نياز است تا با شايستگي تمام وضوح يابد. بنابراين لازم است تا به اجمال تشريح شود، كه كلاً چه چيزي است كه به هر پرسشي تعلق دارد، تا از اين رهگذر، پرسش وجودي seinsfrage همچون پرسشي بايسته آشكار شود»۱
در كنار اين پرسش بنيادين، هيدگر آدمي را »روشنگاه وجود« مي شمارد. در واقع به تعبير او، آدمي ساحت روشني است كه وجود به آن پا مي گذارد. او آدمي را dasein و محل ظهور وجود را آدمي مي داند.
«مفهوم وجود غيرقابل تعريف است. اما اين گزاره از برترين كليت اين مفهوم حاصل آمده است. وجود در واقع نمي تواند همانند موجود دريافت شود. وجود را نمي توان در دايره موجود قرار بخشيد. وجود از هيچ مفهوم عالي و پستي ناشي نمي شود. اما آيا همه اينها بدان معناست كه وجود ديگر با هيچ معضلي مواجه نيست؟ هرگز. تنها يك نتيجه حاصل مي آيد: وجود عبارت از چيزي همچون موجود نيست. بنابراين، اين تعين مستدل، موجه و مدلل از موجود، يعني تعريف در منطق سنتي، كه ريشه در انتولوژي يوناني دارد، هيچ بهره راستيني براي وجود دربرندارد. ليكن غيرقابل تعريف بودن وجود موجب نمي شود تا پرسش از معناي وجود را به كناري نهيم، بلكه حتي طي طريق در اين راه را استوارتر مي دارد» درآمد وجود و زمان – مارتين هيدگر – ترجمه منوچهر اسدي- نشر پرسش – ص 32 اين چنين پرسش از وجود و حقيقت آن، در نظرگاه هيدگر، پرسشي بنيادين لقب مي گيرد. هيدگر از چيزي سخن به ميان مي آورد كه تاريخ متا فيزيك غربي آن را ازياد برده است. هراكليتوس و پارمنيدس، در مقام حكيماني ياد مي كند كه از «هستي» سخن مي گويند. از پارمنيدس كه مي گفت جز «هست»، هيچ نيست و از نيستي جز نيست پديد نمي آيد.
۲ -شأن هيدگر در تفكر فلسفي معاصر از آن جا ناشي مي شود كه او در مراحل مختلفي از زندگي خود جايگاه پرسش را از ياد نبرده و در هيچ برهه اي خود را مبدأ و محور تفكر ندانسته است. او پايان تاريخ متافيزيك را اعلام مي كند. بدون آنكه دچار جزم انديشي شود. تاريخي كه با فلسفه هگل به اوج رسيده و در نسبتي محكم با علم و تكنولوژي قرار دارد. تاريخي كه نيچه با آراي خود پايه هايش را متزلزل كرد. هيدگر، ميل به تفكر را در حقيقت وجود مي جويد و اين طريق فكري، ساحتي جديد در تاريخ تفكر بشر مي گشايد. به تعبير او همه تاريخ حجابي است بر وجود.
»پرسش از وجود به معناي آن است كه پرسشگر انسان در وجود خويش به نور فتوح درآيد. حقيقت اين پرسش به عنوان نسبتي وجودي از موجود پرسشگر در حقيقت اين موجود، بنابر آنچه از آن مي پرسد، تعين مي يابد، يعني بنابر »وجود« كه جز »وجود« از چه مي پرسد؟ اين موجود، كه ما خود همان هستيم و از ميان بي شمار موجود، امكان طرح پرسش نصيبمان گشته است، عبارتست از دازاين. اما طرح پرسش از معناي وجود در وضوح بايسته آن، نياز دارد تا اين موجود دازاين در روز فتوح خويش مقام گيرد.«۲
3ـ هيدگر در دوران ديگري از زندگي خود پس از گذشت از فلسفه فردي و توجه ويژه به وجود و زمان و طرح پرسش بنيادين و توجه به معناي بودن و حقيقت، در دوره هيدگر لاحق به عالم شعر نزديك مي شود. او نگاهي ويژه به عالم جديد دارد. در تفكر هيدگر متفكر و شاعر در بعد به سر نمي برند و راه تفكر و شعر، يك راه است و هر دو در خانه زبان سكونت پيدا مي كنند. او در باب گذشت از فلسفه و متافيزيك در پايان رساله نامه اي درباب اومانيسم مي گويد:
زمان آن فرا رسيده است كه عادت ارزش دادن زيادي به فلسفه و توقع داشتن بيش از حد در آن را ترك كنيم. آنچه در عسرت و مسكنت كنوني به آن نياز داريم، اين است كه كمتر فلسفه ببافيم و بيشتر به تفكر توجه كنيم. كمتر خود را به ادبيات مشغول كنيم و بيشتر در حقيقت معاني كلمات و زبان دقيق شويم. تفكر آينده، ديگر فلسفه نيست، زيرا كه اين تفكر بسي اصيل تر از متافيزيك ما بعدالطبيعه خواهد بود و مي دانيم كه متافيزيك ما بعدالطبيعه مترادف با فلسفه است. تفكر آينده چندان نيست كه به قول هگل ديگر نام و عنوان حب دانايي و حكمت نداشته باشد و در تحت صورت دانايي مطلق، عين حكمت و دانايي شود، بلكه تفكر بار ديگر در منزل فقر و سادگي ذات اوليه خود نزول خواهد كرد و زبان را در يك گفت ساده جمع خواهد آورد و در آن صورت زبان، زبان وجود خواهد بود، چنانكه ابرها، ابرهاي آسمان است. تفكر با گفت خود در زبان، شيارهاي كوچكي رسم خواهد كرد كه از اثر پاي يك روستايي كه در روستا به جاي مانده است، كمتر مشهود و محسوس خواهد بود.
۴ – هيدگر فيلسوف آينده است. او به فرداي تاريخ تعلق دارد و زمان حاضر را با تفسير شعر هولدرلين زمانه عسرت مي نامد. او در پايان فصل تصوير عالم عصر جديد در كتاب راه هاي جنگلي از قول هولدرلين مي آورد: »اين زمانه عسرت است، كه در آن به سر مي بريم، گذشت ايام خويش را برشمرده و مي نگريم. ليك كدامين چشم ميرايي است، كه توان نگريستن به بنياد ايام و اقوام را داشته باشد؟ و نيز هنگامي كه روح قدسي بر فراز اين زمانه عسرت بار كلام حقيقي را مي نوشد، آري در اين هنگامه است، كه با حزن گوارا به تأمل مي نشيني. پسا هنگام در قرب اين ماواي غريب و در حضور آن حقيقتي خويش قرار مي يابي وليك هرگز آن را نمي شناسي«۳
اين زمانه عسرت به تعبير او هنگامي است كه حقيقت در حجاب فرو رفته و كفر جلي نمايان مي شود. زمانه اي است كه خدايان قديم از ميان رفته اند و خداي ديگر هنوز نيامده است.
هيدگر در دوران ديگري از زندگي خود پس از گذشت از فلسفه فردي و توجه ويژه به وجود و زمان و طرح پرسش بنيادين و توجه به معناي بودن و حقيقت، در دوره هيدگر لاحق به عالم شعر نزديك مي شود. در تفكر هيدگر متفكر و شاعر در بعد به سر نمي برند و راه تفكر و شعر، يك راه است و هر دو در خانه زبان سكونت پيدا مي كنند
»اكنون نه وقت ايزداني است كه گريخته اند و نه وقت خدايي است كه مي آيد. زمانه، زمانه عسرت است. زيرا كه محفوف بين دو »نه« است. »نه ديگر« ايزداني كه گريخته اند و »نه هنوز« خدايي كه مي آيد.«
هيدگر راه تفكر آينده را گشوده است و به عنوان آموزگار تفكر، حوالت و تقدير ما را باز مي گويد. به نظر او اين تقدير در زبان، ظاهر مي شود و زبان است كه مي تواند بشر را از عسرت نجات دهد. مسأله زبان كلام و تفكر و نسبت اين دو با يكديگر در تفكر هيدگر جايگاه برجسته اي دارد.
۵ - »او به دنيا آمد، كار كرد، و مرد«۴
هيدگر اين جمله را در نخستين جلسه درس هاي تابستاني در دانشكده فلسفه ماربورگ، كه موضوع آن نظريه بيان ارسطو بود، در مورد زندگي ارسطو بر زبان آورد. شايد اين جمله زبان حال خود او باشد. هيدگري كه به دنيا آمد، كار كرد و مرد و دوست داشت كمتر به زندگي شخصي اهل فلسفه بپردازد و معتقد بود دانستن رازهاي دروني زندگي آدم ها در جهت فهم فلسفه آنان سودي ندارد. »من به طور مشخص و واقعي خارج از من هستم، خارج از ريشه واقعي و فكري ام، محيط ام، زمينه زندگي ام، و هر آنچه از اينها در دسترس من همچون تجربه زنده اي كه در آن زيسته ام قرار مي گيرد، كار مي كنم«۵
هيدگر در رساله ساختن، سكني گزيدن، تفكركردن از ساختني سخن مي گويد كه مستقيما ربطي معماري ندارد اما چتري گسترده دارد. او ساختن را در نسبتي مستقيم با سكني گزيدن معنا مي كند. «چرا ساختن به سكني گزيدن بستگي دارد؟ براي پاسخ دادن به اين پرسش بايد به ماهيت سكني گزيدن پي ببريم تا بدانيم كه ساختن در واقع به چه معني است. ما سخن را به معناي بنا كردن به كار برده و آن را در اين جهت محدود مي كنيم و مي پرسيم: يك چيز ساخته شده چيست؟» شعر، زبان و انديشه رهايي - مارتين هيدگر - ترجمه عباس منوچهري - ص 13 او سپس با مثالي درباره پل راجع به ساختن به تفصيل بحث مي كند.
«پل به گونه اي خاص، زمين و آسمان و قدسيان و فانيان را در يكجا گرد آورده است.
اين انجمن با واژه هاي باستاني در زبان آلماني به عنوان چيز نامگذاري شده و تشخص مي يابد. در واقع پل به عنوان انجمن چهار وجهي يك چيز به شمار مي آيد. هرچند كه انسان ها تنها به عنوان يك پل، به پل مي نگرند و در مورد آن مي انديشند و به ندرت به چيزي جز اين. پل با چنين بودني به يك نماد تبديل مي شود. نمادي از چيزهايي كه ذكر شد. با اين همه يك پل در آغاز تنها يك پل نيست كه پس از آن به يك نماد تبديل شود بلكه از همان آغاز يك نماد است و چيزي را بيان مي كند كه به طور دقيق به آن تعلق ندارد. با چنين پنداري پل هرگز ما را به چيزي رهنمون نخواهد شد. پل تنها يك چيز است و فقط همان فقط؟ به اين عنوان، چيز انجمن آن چهارگانه است.» شعر، زبان و انديشه رهايي - مارتين هيدگر - ترجمه عباس منوچهري - ص 15
بخش مهمي از زندگي هيدگر در كلاس هاي درس گذشت. او نوشت، خواند، تحقيق كرد و حتي در برهه هايي از زندگي خودش گوشه نشيني و عزلت اختيار كرد. پس از پايان جنگ جهاني دوم به كلبه اسكي خود در تودنا و در نزديكي فرايبورگ پناه برد و در مقاله اي توضيح داد كه چرا ما در روستا به سر مي بريم؟ او در اين مقاله علاقه عميق خود را به منظره جنگل سياه توصيف كرد و گفت كه اين جنگل چنان وي را ناتوان و بي اراده ساخته كه نمي تواند خود را از آن جدا كند. در همان كلبه بود كه هيدگر اثر معروف خود وجود و زمان را نوشت.
مردي كه نسبت به او وفادار و بي وفا ماندم، و هر دو هم با عشق۶ اين جمله هانا آرنت در پنجاه و چهارسالگي خطاب به مارتين هيدگر هفتاد ساله است. اين بار هيدگري ديگر سربرمي آورد. پرشور و عاشق.
هانا آرنت و مارتين هيدگر براي اولين بار در سال 1924 يكديگر را ملاقات كردند.7 زماني كه آرنت دختري هجده ساله بود و وارد دانشگاه ماربورگ شده بود و در كلاس هاي درس فلسفه هيدگر شركت مي كرد و اين رابطه پنجاه سال ادامه پيدا مي كند. هيدگر زماني با آرنت برخورد مي كند كه در همان كلبه اسكي سرگرم به پايان رساندن كتاب وجود و زمان بود. او سري پرشور داشت و دلي كه درهاي آن را به سوي تفكر گشوده بود، اين چنين كه يكي از شاگردانش درباره او مي گويد:
»منكيوس مي گويد: وقتي آسمانيان اراده مي كنند كه تكليف سختي را برعهده كسي بگذارند، نخست قلب او را از تلخي اندوه آكنده مي كنند، رگ و پي و استخوان هاي او را مي پوسانند و كالبدش را به مشقت دچار مي كنند و اعمال و آثارش را بي حرمت مي كنند، تا آن كه قلبش مهبط الهام شود و طبيعتش برانگيخته گردد و نقايصش جبران شود و از اين همه، مي آموزيم كه حيات حقيقي از شور و اشتياق و محنت و حرمان نشأت مي گيرد و از طرف ديگر مرگ، حاصل بي دردي و لذت و تن آسايي است».8
6 ارتباط هيدگر با نازيسم و هيتلر از آن حادثه هايي است كه واكنش هاي متفاوتي داشته و جالب اين جاست كه سايه اين موضوع آنچنان بر آثار اين حكيم و داناي آلماني گسترده شده كه حتي عده اي را از مطالعه آثارش بازداشته است. اما از وراي همه قيل و قال ها، هيدگر در زمان حكومت نازي ها در سال 1933 تنها مدت 10 ماه رياست دانشگاه فرايبورگ را برعهده گرفت.9 برخلاف آنچه راجع به انتصاب او گفته مي شود، او را از جانب مقامات بالاي حزب ناسيونال ـ سوسياليست بدين سمت منصوب نكردند، بلكه طبق سنت دانشگاه هاي آلمان با راي و تاكيد كليه اعضاي سناي دانشگاه بدين سمت برگزيده شد. 10 باز هم برخلاف ادعاي برخي مورخان كه مي گويند: »هيدگر در پاكسازي دانشگاه و اخراج دگرانديشان نقش فعالي بازي مي كرد و ادموند هوسرل را نيز به جرم داشتن خون سامي از آمد و رفت به دانشكده فلسفه و استفاده از كتابخانه دانشگاه با امضاي برگه ممنوعيت وي بازداشت۱۱« او طي مدت رياست خود بر دانشگاه هيچ يك از استادان، كارمندان و دانشجويان نه معزول كرد ، نه اخراج و نه حتي مورد توبيخ قرار داد.12 و جالب اين جاست كه در نوشته ها و سخنان هيدگر به طور كلي و در برخي آثارش نظير درآمدي به مابعدالطبيعه، تفكر ما را به چه مي خواند و نيچه، شواهد كافي و كامل در نفي نازيسم و كمونيسم و آمريكانيسم وجود دارد. 13
مقامات آلمان هيتلري به دليل تعارض فكر هيدگر با ايدئولوژي نازيسم و عدم تمكين او به خواسته هاي حزب متبوعشان، وي را از رياست دانشگاه معزول كردند. از او ايراد گرفته اند كه چرا پس از جنگ جهاني دوم در مقابل ناسيونال ـ سوسياليسم و بالاخص كشتار يهوديان سكوت كرده است؟
نحوه تفكر هيدگر و كتاب ها و مقالات و سخنراني هايش، بلندترين و دامنه دارترين فرياد عليه تفكري است كه كشتار يهوديان تنها يكي از ثمرات آن است.14 از طرف ديگر تفكر هيدگر با حفظ وضع موجود سازگاري نداشته و اساس آن را نفي مي كند. يكي از شاگردان برجسته و سرشناس هيدگر به نام Paul Shih-yi Hsiao از اهالي چين كه قبل و بعد از جنگ جهاني دوم با او روابط نزديكي داشته و به اتفاق هم كتاب دائو دجينگ را به زبان آلماني ترجمه كرده اند، مي نويسد:
روزي پس از پايان جنگ كه ارتش متفقين دست به كار نازي زدايي از دانشگاه هاي آلمان شده بود و هيدگر را به خاطر رياستش بر دانشگاه فرايبورگ ممنوع التدريس و خانه نشين كرده بودند، با او ديدار كردم. هيدگر به من گفت: آقاي هسيائو نظر شما راجع به كساني كه دو حكم متناقض درباره يك متن واحد از نوشته هاي شما مي دهند چيست؟ من از شنيدن يك چنين سؤالي بسيار تعجب كردم و گفتم: چطور چنين چيزي ممكن است؟ هيدگر گفت: نازي ها درباره اين قسمت از كتاب وجود و زمان من گفته اند آقاي هيدگر طبق آنچه شما در اين كتاب نوشته ايد، ثابت مي شود كه شما يك آريايي نيستيد. اكنون متفقين، يعني فرانسوي ها، همان قسمت را به من نشان مي دهند و مي گويند آقاي هيدگر طبق آنچه شما در اين كتاب نوشته ايد ثابت مي شود كه شما يك نازيست هستيد. مي بينيد آقاي هسيائو چگونه يك متن واحد از كتاب من موجب دو برداشت متفاوت و دو تفسير مختلف گرديده. شما در مقابل اين چه مي توانيد بگوييد؟
من از شنيدن اين مطلب بسيار ناراحت شدم و حتي تصورش را هم نمي توانستم بكنم كه اروپايي ها تا اين اندازه راجع به زبان خودشان سوء تفاهم داشته باشند. تعجب من بيشتر، از سوء تفسير اروپايي ها از گذشته هيدگر بود. همه مي دانستند كه هيدگر مدت 10 ماه از سال 1933 تا 1934 رئيس دانشگاه آلبرت لودويگ در فرايبورگ بود اما خيلي زود او را از اين سمت عزل كردند، زيرا او از همان آغاز با ايدئولوژي و اعمال نازي ها موافق نبود. چطور ممكن است كسي بگويد كه هيدگر با نازي ها همكاري داشته است؟
من ناراحتي گابريل مارسل را كه احترام عظيمي براي هيدگر قايل بود، درك مي كردم. وقتي در دهه 60 او را در پاريس ملاقات كردم به من گفت: تحسين و تكريم دنياي فلسفه براي هيدگر دو برابر مي شد، اگر او پس از جنگ سكوت نمي كرد و لااقل چيزي درباره سوابق خود در سال 1933 بر زبان مي آورد. اين حرف گابريل مارسل باعث شد من قدري در روابط خود با هيدگر ترديد كنم، اما وقتي پس از مرگ هيدگر مصاحبه او را در مجله اشپيگل خواندم به فرزانگي و عظمت شان هيدگر پي بردم.
آن روز كه هيدگر آن سؤال را از من پرسيد من قدري گيج شده بودم، اما به هرحال نسبت به او احساس همدردي مي كردم. آنچه مسلم اين است كه در مورد هيدگر بي عدالتي شده بود. بدون اين كه لازم باشد آن قسمت معين از كتاب وجود و زمان خوانده شود، هركس مي تواند نتيجه بگيرد كه از ميان نازي ها يا متفقين كدام يك اشتباه مي كردند، اما اگر هر دو طرف آن، شبه فيلسوف هاي قلابي بوده باشند، قطعاً هر دو برخطا بوده اند۱۵.
7 هيدگر متفكر آينده بشر است و شايد اعتناي به تفكر او در ميان اهل فلسفه، از همين رو باشد كه او راه تفكر آينده را مي گشايد. او درهايي جديد به روي كساني مي گشايد كه به عالم از دريچه تنگ مشهورات و مقبولات دنياي مدرن نمي نگرند. او ذات انسان را در نسبت با وجود، زير ذره بين مي برد و به عمق تفكر خود مي رسد. هيدگر به ما جرات خطركردن در عرصه هاي تفكر مي بخشد و به ما مي آموزد كه شجاعت پرسش از غايات و پيش فرض هاي خود را داشته باشيم. او در كمال وارستگي از ما مي خواهد قلب و روح خود را در برابر سيل بنيان برانداز تفكر ولو آن كه به قيمت زير و زبرشدن بنيان هستي ما تمام شود، باز نگه داريم. او متفكر فردا و پس فرداي تاريخ است كه در آخرين گفت و گوي خود با نشريه آلماني اشپيگل پرده از راز هيدگر لاحق و سابق برمي دارد و مي گويد: »فقط خدايي مي تواند ما را نجات دهد«۱۶
پي نوشت ها
۱ درآمد وجود و زمان ـ مارتين هيدگر ـ ترجمه منوچهر اسدي ـ نشر پرسش ـ ص۳۴
۲ همان ـ ص۳۹
۳ راه هاي جنگلي ـ مارتين هيدگر ـ ترجمه منوچهر اسدي ـ نشر درج ـ ص۱۳۸
۴ هايدگر و پرسش بنيادين ـ بابك احمدي ـ نشر مركز ـ ص۱۶
۵ شماره 4
۶ هانا آرنت و مارتين هيدگر ـ الزبيتا اتينگر، ترجمه عباس مخبر ـ نشر مركز ـ ص۳
۷ همان
۸ پرسش از خدا در تفكر مارتين هيدگر ـ جيمزال پروتي ـ ترجمه محمدرضا جوزي ـ نشر ساقي ـ ص۹
۹ و 01 ـ شماره 8، ص۳
۱۱ در بن بست زمان ـ محمدرضا نيك فر ـ مجله نگاه نو، شماره 31، بهمن 1375ـ ص۲۶۰
۱۲ و 13و 14 و 51 شماره 8 ـ صفحات 3 و 4 و 7 و 8
۶۱ فلسفه و بحران غرب ـ ترجمه مشترك رضا داوري اردكاني ـ محمدرضا جوزي ـ پرويز ضيا شهابي ـ نشر هرمس ـ ص۱۳۳