باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 3 آذر 1387 كاربران برخط 34 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
زن از ديدگاه فلسفه سياسی غرب
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● نويسنده: سوزان مولر - آکين

مترجم: ن . - نوريزاده

 
 

محروميت عمومی انسان از دستيابی به حقوق و نيازهای او بهيچ وجه محدود به گذشته نمی باشد. همانطورکه مشاهده کرديم ژان ژاک روسو ابتدا قسمت اعظم اصول اوليه خود را در باره آزادی و برابری حقوق بطور جامع و فراگير مطرح نمود و سپس زنان را از آن اصول مستثنی و مجزا کرد. جان استوارت ميل، عليرغم اعتقاد به اصالت فرد و تفکر آزادمنشانه خود، يکی از مهمترين فيلسوفان سياسی ليبرال و آزادانديش است که اصول آزادی و برابری حقوق را بصراحت در مورد زنان بيان کرده است. قبل از اينکه به بحث استوارت ميل در مورد فمينيسم و تساوی خواهی حقوق سياسی اجتماعی برای زنان  بپردازيم، ضروری است که يک نگاه روشنگرانه کوتاه به بعضی از ديدگاههای فرضيه پردازان آزاديخواه در باره نيمی از جمعيت نوع انسان يعنی زنان، اندازيم. توماس هابز، جان لاک و جيمز ميل مثالهای ما در اين مورد هستند (گرچه امانوئل کانت و فردريک هگل نيز برای بحث ما اهداف خوبی ميباشند.)

 

توماس هابز

فلسفه سياسی هابز بر اين پايه استوار شده است که تمام انسانها بطور طبيعی از حقوق برابر برخوردار هستند منتهی اين حق برابری در حقيقت توانائی برابر هر يک از افراد بشر برای از بين بردن و کشتن ديگری است. بعبارت دقيقتر هابز در باب وضع طبيعی انسانها، در فصل سيزدهم کتاب Leviathan خود مينويسد که: "طبيعت انسانها از نظر نيروی بدنی و فکری برابر ساخته شده است، البته ممکن است کسی از نظر جسمی نيرومندتر و از حيث فکری هوشمندتر از ديگری باشد اما وقتی همه آنها را با هم در نظر ميگيريم، تفاوتی ميان آنها محسوس نميباشد تا بتوان براساس آن، کسی مدعی امتيازی نسبت به ديگری شود و ديگری به همان اندازه نتواند چنين ادعائی کند. زيرا از نظر قدرت بدنی، ناتوان ترين فرد، همان اندازه نيرومند است تا تواناترين فرد را از طريق توطئه پنهانی و يا تبانی با ديگران که مانند او در معرض خطر مشابهی قرار دارند، به قتل رساند."(1) در اين رابطه هابز بر اين باور است که زنان نيز دارای حقی برابر با مردان می باشند. او در انکار اين نظر که در حالت طبيعی، سلطه پدر بمثابه "جنس برتر" روی کودکان خود ميباشد و نيز در مورد نيروی برابر جهت بقتل رساندن ديگران، ميگويد که: "... چون در امر توليد مثل خداوند ياوری برای مرد تعيين کرده است و پدر و مادر به يک اندازه در بوجود آمدن بچه سهيم هستند، بنابر اين سلطه بر روی فرزند بايد بطور مساوی متعلق به هر دو باشد و  فرزند به يک ميزان مطيع آنان گردد،(اما) اين امر ممکن نيست زيرا هيچ کس نمی تواند از دو ارباب اطاعت کند. با آنکه عده ای سلطه روی فرزند را حق مرد بعنوان جنس نيرومند و برتر ميدانند وليکن در اين مورد اشتباه ميکنند زيرا هميشه آن مقدار تفاوت در توانائی و خردمندی مرد و زن وجود ندارد که بتوان بدانوسيله حق سلطه روی فرزند را بدون جنگ تعيين کرد."(3) همچنين هابز اين امر مسلم را تصديق ميکند که "تا زمانيکه کودک از رحم مادر خارج ميشود" در حقيقت مادر "ارباب" اصلی و اوليه و طبيعی او بشمار می آيد.(4)

هابز نسبت به نقش غالب پدران و سلطه آنان روی خانواده که بوسيله حکومتها توجيه ميگردد را چنين بيان ميدارد که: "حکومتها اختلاف در سرپرستی و قيموميت فرزندان را که بوسيله پدر و مادر بوجود می آيد، بنابر قوانين مدنی حل و فصل می نمايند و در اغلب اوقات حکم قانون به نفع پدران صادر ميگردد زيرا حکومتها بوسيله پدران ايجاد ميشوند و نه مادران".(5)

بديهی است که نارسائی هائی در ادله هابز وجود دارد. برای مثال، چگونه برای هابز که برابری تمام انسانها حائز اهميت است، نيمی از نوع انسان يعنی مردان از آن موقعيتی در جامعه برخوردار ميشوند که دولت تشکيل دهند و قوانينی به تصويب رسانند که بتوانند بدان وسيله روی نيم ديگر انسانها يعنی زنان سلطه پيدا کنند؟ به سخنی ديگر اگر زنان دارای حق طبيعی و اساسی سلطه روی فرزندانشان هستند چگونه است که مردان "در حالت طبيعي" پدرسالار ميشوند و قوانين به نفع آنان وضع ميگردد؟

هابز در کتاب De Ceive و Leviathan بعد از مقدار زيادی وردخوانی مبنی بر اينکه مادر و پدر بطور منطقی دارای حق سلطه روی فرزندان خود ميباشد، خانواده را بمثابه يک نهاد پدرسالاری شديد معرفی مينمايد و مينويسد که : "در حقيقت يک خانواده شامل يک مرد و فرزندانش همراه با خدمتکاران ميباشد و بدين جهت پدر اربابی است که حق سلطه دارد".(6)

ملاحظه ميگردد که در اين گفتار مرد در واقع پدرسالاری است که حق کنترل و سلطه برايش محفوظ است و هابز آنرا بعنوان واحد اوليه اجتماعی و سياسی بيان کرده است. از نقطه نظر هابز مادر که حق سلطه اوليه و اصلی روی خود و کودکانش دارد بدون هيچ دليل قانع کننده ای و حتی توضيحی، از حقوقش صرف نظر ميشود و موضوع آن به ناگهان در بحثهای هابز ناپديد ميگردد. فقط زمانی دوباره در مورد زن از زبان هابز مطلبی آورده ميشود که او بحث بسيار کوتاهی در مورد قوانين عمومی بيان کرده است. او در آنجا اظهار کرده است که وجود خانواده پدرسالار بعنوان نهادی طبيعی که در آن "پدر خانواده بوسيله قانون طبيعت ارباب مطلق برای همسر و فرزندانش" است ضرورت دارد".(7)

هابز برای حل اين معما تلاش کرده است، معمائی که از طرفی سلطه روی خانواده را که بطور نابرابر صورت ميگيرد را عملی غيرطبيعی بين زن و مرد بيان کند و حل اختلاف ها در اين مورد را نه بواسطه نزاع بلکه از روی رضايت حل نمايد و از طرف ديگر به خانواده پدرسالاری و حق طبيعی و مطلق برتری مرد نسبت به همسر و فرزندانش عقيده داشته باشد. اين تناقضات مشکلاتی در فلسفه سياسی هابز ايجاد کرده است زيرا او آماده نبود تا موضوع برابری زن و مرد را بطور واقعی اعلام دارد. اگر پايه باورهای او بر اصالت فرد محکم و ثابت بود او ميبايست حق فردی يک زن را با حقوق يک مرد برابر بداند و همانطور که مردان ضعيف با مردان نيرومند برابر هستند، زنان نيز بر فرض ضعيف بودن از حقوق برابر با مردان برخوردار شوند. بنابراين نظريه هابز در باره ضرورت سلطه مردان روی خانواده و جامعه، باعث گرديد که او نتواند نتيجه منطقی و قابل قبولی از بحثهای خود بگيرد. در سيستم سياسی هابز، گام خطرناک او در اين مورد اين بود که حق برابری انسانها را پذيرفت و توانست نظرها را نسبت به محروميت زنان از حقوق سياسی اجتماعی در جامعه جلب نمايد.(8)

اما پذيرفتن حق برابری انسانها که هابز مدعی آن بود با اعتقاد داشتن به سلطه مرد در خانواده تناقض آشکار دارد. بديهی است که برابری انسان که هابز بعنوان پايه گذار حقوق سياسی فرد، خواسته است بطور منطقی به آن دست يابد بوسيله اعمال نظر او نسبت به طبيعی بودن خانواده پدرسالاری در جامعه، امکان پذير نيست و مشکل اساسی  فلسفه سياسی هابز و فرضيه راديکال او نسبت به حقوق نابرابر زنان در اين امر نهفته شده است.

 

جان لاک

وضعيت مشابه و معماگونه ای که هابز در مورد زنان بيان کرده است را ميتوان در فلسفه سياسی جان لاک نيز مشاهده نمود. لاک در بيان مخالفت با فيلمر(Filmer) راجع به موضوع دولت پدرسالاری ميگويد که "پدر و مادر با يک "عنوان برابر" حق سلطه روی فرزندان خود دارند.(9) لاک از موضوع پدرسالاری و بيان اينکه والدين حق سلطه مساوی روی فرزندانشان دارند، آنچيزی که فيلمر فقط آن حق را به پدر اختصاص ميدهد،  پای را فراتر ميگذارد و به انهدام پايه سلطه مطلقه پادشاهی بعنوان اصل و اساس نظريه پدرسالاری ميپردازد. در حقيقت جان لاک برای انکار و نپذيرفتن شکل سياسی سلطه پدری، واژه "عنوان برابر" مادر را بکار برده است. لاک در Two Treatises Theميگويد که اگر پدر خانواده بميرد، کودکان بطور طبيعی بايد از مادر خودشان متابعت کنند و "آيا در اين صورت کسی خواهد گفت که مادر قدرت مشروعی روی فرزندان خودش ندارد؟" حال وقتی که لاک اين موضوع را به مخالفت خود راجع به سلطه مطلق حکومت پيوند ميدهد در آن هنگام است که در مييابيم او خواهان حقوقی برابر برای شوهران  و همسران می باشد.(10)

با تعميم منطقی اين گونه استدلال ممکن است بنظر آيد که از طرف لاک حقوق سياسی زنان به رسميت شناخته شده است و نظريه خانواده پدرسالاری مردود گرديده است. اما عليرغم اين موارد و برابری حقوق والدين که از طرف لاک برای مبارزه عليه سلطه و ولايت مطلقه در قلمرو سياسی عنوان شده است، او در صفحات ديگر کتاب Two Treatises The  بطور قطع به اين نتيجه ميرسد که "در طبيعت اصولی جهت قانونی و رسمی کردن متابعت و پيروی زنان از شوهران خود وجود دارد. گرچه حقوق طبيعی افراد، ولايت مطلقه  در قلمرو سياسی را نامشروع ميگرداند اما در خانواده حکومت مطلقه کاملا عادلانه و توجيه پذير عنوان شده است تا جائيکه جان لاک ميگويد که: "ممکن است در مالکيت و منافع مشترکی که بين شوهر و همسر وجود دارد اختلافی حاصل شود در اين صورت قاعده طبيعی اين است که به نفع مرد بعنوان موجودی برتر و مقتدر آن اختلاف حل گردد و اگر چيزی وجود دارد مرد آنرا تصاحب کند".(11) بنا براين وقتی که اعلام تساوی حقوق زنان با عقايد او ناسازگاری دارد و يا با اعتقادات زمانش متفاوت است، جان لاک همانند هابز به "طبيعت" که زيردست بودن زنان را مشروع ميگرداند، متوسل ميشود و نهاد خانواده پدرسالاری را که در حقيقت محروميت زنان از حقوق سياسی اجتماعی است جايگزين آن ميکند و بطور روشن دليل می آورد که پدر به تنهائی سرور و نماينده منافع خانواده و به طبع آن جامعه است.

 

جيمز ميل

جيمز ميل (پدر جان استوارت ميل) در نوشته خود بنام "حکومت" که بر مبنای اصالت فرد تدوين شده است، همانقدر به فرد اهميت ميداد که تامس هابز و جان لاک ميدادند. همگی آنان بر اين اعتقاد بودند که هدف و منظور حکومت ميبايد در جهت تامين بيشترين سعادت و کمترين زيان برای مردم باشد. اساس ارزيابی جيمز ميل از حکومت انتخابی اينست که انسانها مايل هستند با دستيابی به قدرت روی همنوعان خود که امری  برطبق "قوانين طبيعی حکومتي" است اعمال نفوذ کنند. اگر هدف تامين بيشتر سعادت برای مردم است، آنان بدون عذاب وجدان از اين قدرت جهت تامين و افزايش سعادت خودشان استقبال ميکنند (12) او در نتيجه گيری خود به اين باور ميرسد که در حکومت انتخابی، نمايندگان، قدرت خود را مديون جامعه هستند بنابراين منافع آنان نميتواند مخالف و جدا از منافع مردم و جامعه که مغاير با منافع حاکمان است، باشد.(13) 

جيمز ميل در مورد حکومت انتخابی به محدوديتها و امتيازاتی به شرح زير اشاره ميکند:

"يک چيز بسيار روشن است، همه کسانيکه منافعی در افراد دارند، ممکن است در حکومت انتخابی اين منافع بدون ناراحتی قطع شود. مثلا منافع کودکان در سنين معين   در منافع پدرشان وارد ميشود و همچنين منافع زنان که يا متعلق به پدر و يا شوهرانشان است".(14) بنابر اين اساس چنين نتيجه گرفته ميشود که حکومت انتخابی را مردان بخاطر منافع خود خواهی شان پايه ريزی ميکنند. در اينجا جيمز ميل باور خودپرستانه خود را مبنی بر اينکه در حکومت انتخابی معيار بيشترين سعادت برای مردم است را فراموش ميکند و "منافع زنان را بطور مصلحتی برای مردان منظور ميدارد".

بديهی است که او مانند هابز و لاک و ديگر باورمندان به اصالت فرد و ليبراليسم، بوسيله نظريه ای که بناچار وجود خانواده پدرسالاری را مشروعيت می بخشد، در فشار می باشند.

ابهام اساسی که نه تنها در مورد اين سه فيلسوف وجود دارد بلکه شامل بيشتر انديشمندان ليبرال سنتی ميباشد اين است که آنها عوض آنکه بنا به اعتقاد خود از اصالت فرد بمثابه اجزاء يک سيستم سياسی بحث نمايند، آنها در حقيقت در باره سروری و برتری نقش مرد در خانواده بحث ميکنند. بعبارت ديگر در جائيکه منافع مردان در قلمرو سياسی مد نظر است و اين منافع اغلب در تضاد با منافع تک تک اعضاء خانواده پدرسالاری است، سخن گفتن از سروری مردان در خانواده و دفاع از سيستم پدرسالاری متناقض با اصالت فرد و ليبراليسم است. برای مثال ممانعت و تحديد زنان در جهت دستيابی به قدرت سياسی يکی از آن اموری است که اغلب در تضاد با منافع مردان قرارميگيرد و بی دليل نيست که همواره سعی ميشود زنان را از صحنه سياست حذف و يا حداقل دور نگهدارند.

 

جان استوارت ميل

جان استوارت ميل همانطور که در اين فصل خواهيم ديد با نظرات و "راه حل" ليبراليسم سنتی موافق نيست. گرچه ميل به اندازه افلاطون و يا هگل فيلسوفی انتزاعی نيست اما او با وسعت نظر خود که بيشتر پرداختن به موضوعات مهم و عميق در زندگی بشر ميباشد، تاثير بسزائی در جامعه سياسی گذاشته است. زيرا فلسفه سياسی او بطور کلی در ارتباط با موضوعات ارزشمندی چون آزادی، حقوق فرد، عدالت و دموکراسی قرار دارد. ميل بر اين باور بود که يگانه هدف حکومت ايجاد بيشترين سعادت برای مردم است و اين هدف بدون دست يافتن به اخلاق و برتری فکری نوع انسان ميسر نخواهد شد. او برخلاف جرمی بنتام (1748-1832) و پدرش جيمز ميل، نهادهای سياسی اجتماعی را يکی از مهمترين ابزار توسعه و توانائی فکری انسان ميدانست و معتقد بود که بشر بدون نهادهای سياسی، اجتماعی قادر به دستيابی به سعادت در جامعه نيست. بنابراين يکی از مهمترين خواسته های ميل که به طور روشن در نوشته هايش راجع به فمينيسم منعکس است، توسعه نهادهای سياسی، اجتماعی است که به باور او حکام زمان  سعی ميکنند که از رشد و توسعه آنها در جامعه جلوگيری کنند.

بررسی فمينيسم جان استوارت ميل قطعا فرصت ارزشمندی است که نه تنها ميتوان بوسيله آن به عمق عقايد او نسبت به آزادسازی زنان در سطح برابر با مردان و افزايش سعادتمندی آنها در جامعه پی برد بلکه قسمت بسيار مهمتر آن اين است که او خواستار  اصلاح دوباره نوع انسان می باشد.

مخالفت ميل با تعصبات و عقايدی که زنان را در تمام مراحل زندگی اجتماعی، سياسی زير دست قرار ميدهند، از ابتدای جوانی و در نوشته های اوليه اش راجع به موضوعات اخلاقی و سياسی مشهود بود. او در آغاز کار اوقات خود را به موضوع " زيردست بودن زن" The Subjection of Women اختصاص داد و بر اين باور بود که:"زيردست قراردادن يک جنس (زن) بطور قانونی برای جنس ديگر (مرد) اشتباه محضی است که به يکی از موانع اصلاح انسان تبديل گرديده است".(16) نامه های ميل و بيوگرافی اش شاهد اين مدعا است که او بطور خستگی ناپذير متوجه وضعيت و موقعيت زنان بود و معيار سنجش و ارزشمندی سيستم های فلسفی و اخلاق جمعی و رفتار مردم را که  در دوره های تاريخی ثبت شده بودند، در برخورد آنها با موضوع زنان و نقش آنها در جامعه، قضاوت و ارزيابی ميکرد(17) اما ديدگاه جان استوارت ميل نسبت به موضوع " زيردست بودن زن" به تنهائی برای شناخت افکار و عقايد او کافی نخواهد بود. او عقايد راديکال و تند خود را در باره طلاق و کنترل توليد مثل که در حقيقت دفاع از حقوق زنان بشمار ميرفت، جهت حفظ جان خود و شهرت هاريت تايلور ميل (Harriet Taylor Mill) حذف نمود. با اين وجود آثار به طبع رسيده و نامه های او گويای شناخت عقايد ميل است.  بديهی است که در اين مبحث منابع و مآخذ مطالب او ارائه خواهد شد و همچنين به عقايد قابل توجه هاريت تايلور ميل که در حقيقت متاثر از افکار ميل در مورد موضوع زن بود و بعضا متفاوت اشاره خواهد شد.

عقايد راديکال ميل در باره زن بطور کلی بسيار بيگانه با عقايد متداول اواسط قرن 19 ميباشد و برای يافتن انگيزه دست يابی به عقيده محکم او در باره فمينيسم بايد به چند گروه انديشمند که ميل در ارتباط با آنها بود، توجه گردد. برای مثال، نظريه   Utilitarianism (اعتقاد براين عقيده که يگانه منظور از کارهای عمومی و اصلاحی تامين بيشترين رفاه و سعادت برای مردم است) که ميل از آنان آموخته بود قطعا بی ارتباط با شکل گيری نظرات او نسبت به وضعيت زنان نبود. بنابر اصول Utilitarianism، زنان به همان اندازه که مردان از حق رای دادن برخوردار هستند، برخوردار می باشند.(20) در صورتيکه جرمی بنتام طرح موضوع حق رای زنان را در آنموقع نابهنگام ميدانست و نمی خواست با طرح اين موضوع که پيامدهای وخيم و انتقاد آميزی در باره حقوق متفاوت زن و مرد به همراه داشت، موقعيت خود را بخطر اندازد. اما ميل بنا به نوشته اش در Autobiography "عليرغم بيان تعريف آزادی که چيست و يا چه خواهد بود، او نظر به آينده ميکند ... توجه روزافزون به موضوع آزادی زنان که در همزيستی با مردان بوجود خواهد آمد".(21) در اين ميان جيمز ميل نيز با نوشتن "رساله ای در باره حکومت" مبنی بر اينکه زنان شايسته است که از حق رای دادن مستثنی شوند زيرا منافع آنان در انحصار منافع مردانشان و خانواده خودشان است"، انديشمندان راديکال از جمله جان استوارت ميل را آزرده ساخت. "رساله ای در باره حکومت" جيمز ميل اختلافات و جدالهائی در دايره پيروان Utilitarianism بوجود آورد تا جائيکه ميل جوان از قول خود و همکارانش که شامل جرمی بنتام نيز ميشد گفت:"مسلما ما مخالفيم".(22) بديهی است چنين نتيجه گيری از جانب ميل و کاربرد عبارت او، بی تاثير در محکوم نمودن نظر جيمز ميل نبود، زيرا اين نتيجه گيری تاثير مستقيم روی Macaulay گذاشت تا به "رساله در باره حکومت" حمله نمايد و اظهار دارد که: " همانطور که منافع رعايا با منافع پادشاهان يکسان نيست منافع زنان با منافع شوهرانشان برابر نميباشد ".(23)

تمام اين موارد و جنگ و جدال روشنفکرانه و نيز نشريه Westminster Review  ارگان پيروان نظريه Utilitarianism که خود را بمثابه قهرمانانی که از حقوق زنان دفاع ميکنند، نظر جان استوارت ميل را به فمينيسم جلب کرده بودند.

در آغاز سال 1824 ميل مقاله ای به چاپ رساند که در آن مقاله حمله شديدی به امتيازات رسمی و اخلاقی و منشهای فردی تبعيض آميز و برتری طلبی يک جنس (مرد) به جنس ديگر (زن) کرد.(24)

 فمينيسم ميل از سوسياليست های اوليه فرانسوی و انگليسی ملهم شده بود. برای مثال، او از ملاقاتهای خود با William Thompson و Owenite که مطالب بسيار زيادی در سالهای 1820 در مورد فمينيسم نوشته بودند، ذکر ميکند و در اين رابطه ميگويد که " به مطالب ارزشمند Owenite و ديگر سوسياليستها که خواهان حقوق مساوی در تمام امور برای زنان بود، توجه ميکردم".(25) همچنين نامه های ميل نشان ميدهد که او مشتاقانه عقايد Enfantin و ميسيونرهای پيرو سن سيمون (Saint Simon) را که در اوائل سالهای 1830 به لندن آمده بودند، مطالعه ميکرد.(26) ميل در کتاب  Autobiography خود می نويسد که :"بطور کلی پيروان سن سيمون و Owen و Fourier، يک نظم کاملا نوين در باره برابری بين مردان و زنان و چگونگی ارتباط آنها با يکديگر را اعلام کردند تا نامشان به يادگار برای نسل آينده باقی بماند."(27) ديگر دليلی که ميل به عقيده راسخ خود نسبت به فمينيسم گرايش پيدا ميکند، ارتباط او با W.J. Fox و نشريه موحدين (Unitarians) بنام Monthly Repository بود. اين ماهنامه در ابتدای سال 1823 مقالات Harriet Martineau را که در باره حق برابری آموزش و تحصيل برای زنان بود را چاپ ميکرد، بويژه در سالهای 1820 که W.J. Fox سردبير آن بود، مقالات متعددی در موضوعهای حق رای زنان، رفتارهای معقول در مقابل طلاق و اصلاح رفتارهای ناعادلانه و بيهوده در قبال زنان منتشر ميشد.

Francis Mineka در اين مورد ميگويد که:" ما همه برای نوشتن مقالات در مورد آزادسازی زنان بطور آشکار که عملی افتخارآميز بود، تلاش ميکرديم. زيرا افکار عمومی در مورد موضوع آزادی زنان و حق رای آنها بسيار بی اطلاع و ناآشنا بود و هيچ نشريه ای وجود نداشت تا از اين روش روشنگرانه و روشنفکرانه در مورد زنان طرفداری نمايد"(28)

ميل در سالهای دهه 1830 برای اين نشريه قلم ميزد و در مکاتباتی که با Fox داشت نشان ميداد که آنها برای اشاعه نظرات فمنيسم او مشوق و محرک خوبی بودند. (29)

سرانجام، بهيچوجه نميتوان نقش زنان روشنفکری که با ميل ارتباط داشتند و تاثير مستقيم روی  افکار او در مورد فمينيسم گذاشتند را فراموش کرد. زنان روشنفکر و هوشمند و دانش پژوهی مانند Harriet Martineau- Sarah Austin- Harriet Grote-  Jane Carlyle- Sarah Flower- Eliza Flower و بيشتر و موثرتر از همه Harriet Taylor  (همسر جان استوارت ميل- م) زنانی بودند که تاثير فراوانی روی ميل نسبت به آزادی زنان گذاشتند.

انتشار نظرات خانم Harriet Taylor تاثير بسزائی روی ميل داشت(30) زيرا ميل از قوه نبوغ او از طرفی، نه تنها بطور وجدآميزی ستايش ميکند بلکه اذعان ميکند که عقايد مهم خودش نسبت به موضوع زن، در حقيقت بر پايه عقايد Taylor کسيکه به جرمی بنتام ياری نمود تا کتاب Dumont خويش را تدوين کند، استوار است.(31) و از طرف ديگر، که در جهت خلاف اظهارات ياد شده است، Taylor  تاثير نامطلوب مستقيمی روی معاصران خود داشت که بشدت از کيفيت نوشته هايش کاسته شد. در اينجا بهتر است با نظر H.O.Pappe کسيکه از تجربيات خود در اين مورد شاهد می آورد، موافقت کنيم که ميگويد: "آن تاثير به خاطر آن بود که ميل در توانائی Taylor مبالغه کرده بود و او را دارای هر نوع نبوغی جلوه داده بود. بهرحال به دو دليل لزومی نداشت که عقايد فمينيستی ميل به اين مباحثه کشيده شود."

اول: ميل با بيان بسيار روشن اذعان نموده است که همسر او، Taylor تاثير بسزائی روی عقايد فمينيسم او داشته است. اما منشاء باور او نسبت به تساوی حقوق زن و مرد که در نامه هايش و مهمترين کتابهايش وجود دارد ربطی به همسرش نداشت، زيرا او قبل از اينکه با Taylor آشنا شود، به دفاع از حقوق زنان عقيده داشت، اما او، Taylor  باعث گرديد که جذابيت بيشتری نسبت به موضوع زن از خود نشان دهد و با عقيده ای محکمتر و راسخ تر از گذشته به دفاع از حقوق آنها بپردازد. ميل اضافه ميکند که در ارتباط طولانی که با Taylor داشت و اين ارتباط منجر به ازدواج آندو شد، تايلور روی عقايد مستقل او  نسبت به زن تاثير گذاشت و موضوع زن که تا آن هنگام برايش " موضوعی مجرد و انتزاعي" بشمار ميرفت را تبديل به موضوعی واقعی و عملی نمود. زيرا ميل توسط همسرش روز بروز به تاثيرات کمبود حقوق زنان و فرصتهای نابرابری که آنها در جامعه داشتند بطور محسوس پی ميبرد. او در اين رابطه در Autobiography مينويسد که همسرش همچنين او را از "وضعيت زيردست بودن زنان و مشکلات پيچيده آنها که نتيجه روشهای نادرست و نامطلوب در جامعه است و باعث بوجود آمدن مشکلاتی برای اصلاح نوع انسان ميگردد" متوجه ساخت.(32) بنابر اين در اين شکی نيست که ميل بعنوان يک فمينيست مستقل از عقايد  Harriet Taylor بود و فقط همسرش باعث شد که ميل با عزمی راسخ تر و عقيده ای محکمتر به اصلاح اين عقيده که زن فطرتا موجودی ناتوان و زيردست است بپردازد و از حقوق برابر آنها در مقابل مردان دفاع نمايد.

دوم: ناممکن است بگوئيم که موضوع زن ابتدا در ذهن کداميک از آنها خطور کرده است. استثنائی که در اين مورد وجود دارد اين است که آن دو در ارتباط و آشنائی اوليه خود، با يکديگر دو مقاله کوتاه يکی در مورد ازدواج و طلاق و ديگری در مورد حق رای زنان (The Enfranchisement of Women) نوشتند. اما بايد توجه داشت که کتاب "زيردست بودن زنان" (The Subjection of Women) کتابی است که ميل آنرا به تنهائی و بعد از مرگ  Harriet Taylor نوشته است. اين مقالات نشان ميدهد که عقايد Taylor بسيار راديکال تر و تندتر از عقايد ميل بود. برای مثال، او بر اين باور بود زمانی که زنان از تمام حقوق مدنی و سياسی برخوردار شوند ميبايد تمام قوانين ازدواج را بدون اينکه برای زنان نتايج زيان باری داشته باشد، ملغی نمايند. در حاليکه ميل خواهان اصلاحات ملايم در مورد قوانين طلاق بود و هرگز عقيده نداشت که بايد قوانين و قراردادهای ازدواج از بين برود. بهرحال باورهای سياسی اجتماعی ميل و تايلور Taylor)) بيشتر روی اين موضوع ، يعنی آزاد سازی زنان که برای آنها بسيار مهم بود تمرکز داشت.  بحثهای آنان که شامل موارد کتاب The Subjection of Women (زيردست بودن زنان) نيز است، اول بار در نوشتار The Enfranchisement of Women (حق رای زنان) پديدار گشت ولی اين دليل به تنهائی کافی نيست که نشان دهد آندو در باورهای اوليه خود هم عقيده بودند. Taylor همانطور که گفته شد، عقايد راديکالی نسبت به تساوی حقوق زنان داشت و در نتيجه بيشتر شرکتهای انتشاراتی آثار او را به طبع نمی رساندند بنابراين اين احتمال وجود دارد  که آثار او تحت نام ميل انتشار يافته است. اما اين امر مسلم است که آنها در ارتباط تنگاتنگ با يکديگر بودند و در مورد باورهای خود بحث ميکردند و همانطور که ميل ميگويد "ما برای يافتن عقيده ای مشترک، مباحثات و گفتگوهای بيشماری که قسمت بزرگ آن هنوز در ذهنيت ما بجای مانده است، داشتيم".(33) بنابراين ميتوان چنين نتيجه گرفت که باور راسخ فمينيستی جان استوارت ميل بدان خاطر بود که او با گروههای متفکر ديگری از جمله   ,Utilitariansسوسياليستهای پيشگام، پيروان Saint-Simon و پيروان Fourieris و بالاخره Utilitarian Radicals در تماس بود. همچنين او با چندين زن روشنفکر که همواره نسبت به وضعيت زنان عصر خود اعتراض ميکردند، بويژه Harriet Taylor  که بطور مستقيم از اثرات ناگوار و تبعيض آميز جنس زن نسبت به قوانين ازدواج و عدم دستيابی آنها به آموزش رنج ميبرد، در ارتباط بود. بنابراين جای هيچ تعجبی نخواهد بود که ميل تصميم بگيرد که مهمترين اصول و پايه باورهای سياسی و اجتماعی خود را اختصاص به آزادسازی زنان کند. جان استوارت ميل در کتاب "در باره آزادي" On Liberty)) از استناد کردن به کلمه "حق" بطور انتزاعی و مستقل از سودمندی آن خودداری کرده است و در کتاب "زيردست بودن زنان" خود را متعهد ميداند به کسانيکه ممکن است او را متهم کنند که ميخواهد يک انقلاب اجتماعی بنام "حق مجرد" راه بيندازد(34) پاسخ دهد. بعبارت ساده تر منظور ميل اين ميباشد که نمی توان به واژه "حق" بطور انتزاعی و جدا از منفعت و سودمندی آن باور داشت. همچنين سودمندی از ديدگاه سياسی، اجتماعی او همان منافع حقيقی و ثابت انسان است که در جهت پيشرفت و ترقی و تعالی او ضرورت دارد. ميل در آن هنگام و عليرغم اين اظهارات جدی، با فرضيه پردازان حقوق طبيعی همصدا بود تا با پيروان نظريه Utilitarism .

ميل عليرغم چندين "خطای اساسي" معتقدان به Utilitaris که مانند  فرضيه پردازان "حقوق طبيعي"  "به عدالت و برابری حقوق زنان و مردان بويژه در مورد مبحث اساسی کار زنان و حق انتخاب شغل و حرفه بنابر ذوق و سليقه شان باور نداشتند،(35)  بنام سودمندی به معنی وسيع آن که بر پايه منافع دائمی زنان بمثابه موجوداتی پيشرو(36) و نيز در دفاع از آزادی آنان و حق انتخاب شغل و حرفه در کتاب "در باره آزادي" (On Liberty) و "زيردست بودن زنان" The Subjection of Women پرداخته است. او با شدت نظرات بنتام در مورد طبيعت انسان را رد ميکند و اين مخالفت را بصراحت در مقاله ای در باره بنتام (37) و ديگر آثار خود، بيان ميدارد. برای مثال، او درباره اين مخالفت در کتاب On Liberty مينويسد که "طبيعت انسان مانند ماشين نميباشد که از قبل دارای مدل و نمونه ای باشد. آن بسان درختی زنده است که انتظار رشد و توسعه بنابر گرايشهای ذاتی و درونی آن ميرود".(38) بهر حال خواه مفهوم غيرمکانيکی ميل از طبيعت انسان آن باشد که نشان دهد او از اصول "بزرگترين سعادت برای بيشترين مردم "دست برداشته است و يا خواه او را از زمره پيروان Utilitarism واقعی دور کند، او روی موضوع جايگاه نهادهای انسانی و توسعه آنها پيش از تجربيات لذت بخشی که انسانها بدست ميآورند، اصرار داشت. در اين ارتباط او ديدگاه جرمی بنتام را در مورد Pushpin (نوعی بازی کودکانه) که معتقد بود که اگر مردم از آواز آن بازی لذت ميبرند، آن بهتر از شعر و هنر موسيقی است نه تنها قبول نداشت بلکه او را سخت آزرده ساخت.  ميل بر اين باور بود که عاليترين لذات که بوجودآورنده بزرگترين سعادت برای انسان است لذات فکری است و پست ترين لذات، لذاتی است که از حواس ناشی ميگردد.(39) همچنين اين نوع لذت بعلت فقدان پرورش عقلی و فکری اوست که پديد ميآيد".(40) بنابراين ابزار ضروری که بوسيله آن هر کس ميتواند به بزرگترين لذات دست يابد فقط آزاد گذاشتن آنها برای لذت بردن از شعر و يا ديگر لذات است.

گسترش اخلاقيات انسان، او را به بزرگترين سعادتها هدايت ميکند زيرا انسان با اخلاق و با فضيلت نه فقط به انسانی گفته ميشود که رفتاری نيک داشته باشد و از خودخواهی ها و لذات فردی در جهت سعادت مردم اجتناب کند، بلکه در او با انجام رفتار نيک احساسی بوجود آيد که باعث خوشنودی و رضايت خاطرش گردد.(41) بنابراين آنچه که نتيجه گرفته ميشود اينست که Utilitarism جان استوارت ميل بطور قطع با آنچه که بنتام عقيده داشت متفاوت بود، تا جائيکه ميل به پاسخ اين سئوال که آيا بزرگترين سعادتها به محک تجربه گذاشته شده است يا خير؟ اميدی نداشت. ميل در صفحات Socrate and The Pig (سقراط و خوک)، با صراحت در باره بزرگترين سعادتها گفته است  که سعادت و خوشيها از لحاظ کيفی با هم متفاوت هستند و بعضی از آنها نسبت به بعضی ديگر برتری دارند.  برای مثال، خوشيها و لذاتی که به عقل مربوط است برتر از خوشيهای حسی است که مابين انسان وحيوان مشترک ميباشد. او در اين مورد ميپرسد که کدام مرد بزرگ منشی (مثل سقراط) حاضر است که به پستی و نادانی که لذات بيشتری برای او دارد درآيد تا به بزرگ منشی و دانائی که جزء رنج و عذاب چيزی ديگر برای او به ارمغان نميآورد؟ اين فرد بزرگ منش و دانا حاضر است انسان باشد و از خوشيها بی بهره تا خوکی خوشنود و سرشار از خوشيها.

بديهی است ميل که معيار عنصر اخلاقی او سعادت و رنج ميباشد به اين نکته توجه نکرده است که اگر اخلاق و توانائی فکری مردم رشد و توسعه پيدا کند آنها خود به درک سعادت و خوشيهای خود که از يکديگر متفاوت است، قادر خواهند شد. بنابراين مفهوم اينکه يک خوشی بر خوشی ديگر برتری دارد، بی معنی ميباشد.

در اينجا ميل بدون شک دچار تفکر نخبه گرائی شده است زيرا هنگاميکه او از بنتام انتقاد ميکند که معيار "طبيعت انسان" را در شخص خودش تصور کرده است، متوجه نيست که خودش نيز چنين کرده است. او خود را نمونه و مدل زيباشناسی زاهدانه و روشنفکرانه برای نوع انسان تجسم کرده بود.

به هر حال ميل که اصول بزرگترين سعادتها را بدليل اصل "توسعه اخلاقی و توانائی فکری انسان" انکار کرده بود و کاملا قانع شده بود که فقط با تربيت است که ميتوان به بزرگترين سعادت دست يافت، هيچگاه به جزء تجسم روشنفکرانه خود نسبت به موضوع، تجربه ديگری ارائه نداد و بديهی است که با يک مرتبه تجربه نمی توان صحت يا عدم صحت فرضيه ای را ثابت کرد.

باری هدف از پرداختن به اين موضوعات، اين است که به ديدگاه Utilitarianism مورد باور ميل و مفهوم "انسان" از ديدگاه او که موجودی است اخلاقی، مترقی و از نظر فکر قابل اصلاح، پی ببريم تا بتوانيم بدين وسيله ديدگاه فلسفی سياسی او را نسبت به موضوع زن دريابيم. زيرا بندرت در کتاب " زيردست بودن زنان" The Subjection of Women و ديگر آثار او که در باره آزادسازی زنان مطرح شده است، موضوع پيشرفت انسان بحث شده است.  او فقط در يک صفحه از کتابش بنام The Principal of Political Economy بطور خلاصه بر اين موضوع تاکيد ميکند که "عقايد و قوانينی که (نسبت به جنسيت زن و مرد) وجود دارد و بر پايه نابرابری حقوق قانونی و اختلاف در توانائی وظائف اجتماعی آنان برسميت شناخته شده است، بايد بعنوان مانع بزرگ اخلاقی و اجتماعی و حتی عدم دستيابی به اصلاح عقلانی نوع انسان معرفی گردد".(42)

 

آزادی ، اختيار و عدالت

دو اصل برجسته ديگر در کتاب "زيردست بودن زنان" و ديگر نوشته های فمينيستی ميل وجود دارد. آن دو اصل يکی در باره آزادی و اختيار و ديگری عدالت در جهت رعايت بی طرفانه برابری است. هر دو اين موضوع در رابطه با اخلاق و ترقی توانائی عقلی نوع انسان و همچنين در باره سعادت زنان که بدست خودشان بايد انجام گيرد ميباشد.

اول: ميل در کتاب "در باره آزادي" بروشنی و بطور عميق در مورد ارزش آزادی فرد بمثابه يکی از ابزار مهم دستيابی به سعادت و خودمختاری بحث کرده است. بعبارت ديگر او آزادی را نبود مانعی برای انسانها در جامعه فرض ميکند و جامعه آزاد را جامعه ای ميداند که افراد آن اعم از زن و مرد برای دستيابی به سعادت به موانعی برخورد نکنند. او بر اين باور است که پيشرفت سياسی، اجتماعی يک جامعه فقط در نتيجه بهتر شدن افراد و رشد توانائی فکری و اخلاقی آنها ميسر ميگيرد و اين بهبودی حاصل نمی شود مگر آنکه افراد جامعه از آزادی برخوردار گردند تا بتوانند بدانوسيله استعدادهای خود را جهت رسيدن به سعادت، پرورش دهند.

ميل در کتاب "زيردست بودن زنان" مينويسد که: "آزادی بعد از لوازم اوليه زندگی مانند غذا و پوشاک، بعنوان نيرومندترين خواسته طبيعی انسان ضرورتی تام دارد."(43) او همچنين در کتاب "در باره آزادي" شرط کاربرد مداخله و زور در روابط بين اجتماع و افراد را  چنين بيان ميدارد که: "تنها دليلی که انسانها حق دارند بصورت فردی و يا اجتماعی در آزادی عمل ديگران مداخله نمايند آنست که بخواهند از آسيب رساندن به ديگران جلوگيری نمايند."(44) بعبارت ساده تر، در جوامع متمدن کاربرد زور بصورت کيفرهای قانونی زمانی ميسر است که از آسيب رساندن فرد به فرد ديگر و يا به جامعه، جلوگيری شود. فرد در آن قسمت از اعمال خود که به خودش مربوط است، از آزادی مطلق برخوردار ميباشد. ميل اين اصل را برای افرادی که از هر لحاظ رشد کامل يافته اند، بيان ميدارد، برای مثال او از کودکان يا کسانيکه به سن رشد نرسيده اند و احتياج به نگهداری و سرپرستی ديگران دارند، اين اصل را مستثنی ميکند و معتقد است که آنها بايد از آسيب خود و ديگران در امان باشند.

ميل برخلاف روسو که از مفهوم آزادی برداشت قاطعی در دفاع از نظام پدرسالاری ارائه داده بود، او بدون شک آزادی را يکی از ارزشها و معيارهای مهم و بديهی برای دفاع از حقوق و موقعيت قانونی زنان می دانست. موضوع آزادی و اختيار، موضوعهای مورد بحث استوارت ميل عليه نابرابری در قوانين ازدواج و تبعيضهای شديدی که در مورد تحصيل و آموزش و کمبود و يا نبود فرصتهای شغلی برای زنان در جامعه ميباشد. او براين باور است که آزادسازی زنان بوسيله خود، صرف نظر از اينکه باعث سعادت آنان ميگردد، منفعت مستقيمی نيز روی جامعه دارد. در جامعه ای که يک زن بطور عملی هيچ فرصت انتخاب شغل بجزء ازدواج کردن ندارد، آنهم ازدواجی که بطور قانونی اسير و برده شوهر و خواسته های او ميباشد و نيز فردی بی اختيار در امور مالی و دارائی های خود است. نتيجه اين امر آنست که در جامعه تفاوت شگرفی بين زندگی زيردستانه برای خواسته های ديگران با زندگی آزاد و مستقل برای خود همواره وجود خواهد داشت. برای ميل واضح و مسلم بود که سعادت زنان در گرو انتخاب واقعی آنها در مورد زندگيشان است و آنها خود بيش از ديگران مسئوليت دارند که زندگی مستقلی برای خود دست و پا کنند و هرگونه که ميخواهند زندگی نمايند. او بر اين باور بود که "اگر برای سعادت انسان بطور ضروری کاری بايد انجام گيرد، آن کار ميبايست با انتخاب و ميل و رغبت او همراه باشد".(46) بنابراين آزادی و اختيار و فرصت های شغلی که برای مردان وجود دارد بايد برای زنان نيز قابل دستيابی باشد. در اين شرايط است که ازدواج و يا تجرد معنی پيدا ميکند و در غير اين صورت معنی ديگری که دارد، گريز از "ترشيدگي"  (Old Main hood ) و پناه آوردن و وابستگی حقيرانه به مرد است و اين خلاف امر بديهی ازدواج است که زن و مرد بطور قانونی از حقوق و مسئوليت مساوی برخوردارند. گرچه ميل در کتاب The Subjection of Women (زيردست بودن زنان) در مورد باور راديکال خود از امر ازدواج چيزی به زبان نياورده است اما  در رساله خود بنام برابری جنسيتها و ازدواج و طلاق تاکيد نموده که يک قرارداد آزاد بنابر خواست طرفين ميبايد منعقد گردد تا (بعد از طلاق) بچه ای که حاصل اين ازدواج است معلوم گردد که چگونه بايد تحت مراقبت قرار گيرد. او بطور کلی و به شدت با ديدگاه معاصر خود مبنی بر اينکه ازدواج يک امر طبيعی و الزامی است مخالفت ميکرد و ميگفت که ازدواج اجباری و الزام آور بطور مسلم اشتباه در اشتباه است. زيرا در تمام موارد بايد هيچ انگيزه ای بجزء سعادت دو فرد که همديگر را دوست دارند و احساس ميکنند که ميتوانند با يکديگر زندگی نمايند، نبايد وجود داشته باشد".(47) برای ميل انکار آزادی به بهانه حفاظت انسان از آسيب رسيدن، مردود و نادرست است. او از آزادی زنان بطور کلی که يکی از ابزار مهم در سرنوشت سعادتمندی آنان محسوب ميشود و بويژه آزادی انتخاب و تصميم گيری، دفاع  ميکند و آنرا نه فقط برای زنان بلکه برای پيشرفت جامعه امری ضروری ميداند. ميل در کتاب On Liberty (در باره آزادي) بيان ميکند که: "در جائيکه کانونهای اجتماعی اصلاحات به تعداد افراد وجود دارند اما بايد دانست که نهضت آزادی تنها کانون پايدار اصلاح امور است".(48)  گسترش آموزش، آزاد نمودن زنان از قيد و بند کار اجباری در خانه و در اختيار نهادن فرصتهای شغلی برای زنان، دارای منافع و تاثيرات مهمی در جامعه است، زيرا باعث ميشود که توانائی های عقلی برای بهره مندی از خدمات عالی انسان افزايش يابد.(49) بعلاوه ميل معتقد است که با توجه به افزايش قابل بهره برداری قدرت تعقل که نتيجه آزادی زنان در امر دانش پژوهی و انتخاب آزادانه شغل است نه تنها تاثير عميق و ارزشمندی روی مردان ميگذارد بلکه همکاری برابر زنان با مردان و رقابت آنها با يکديگر باعث توسعه و پيشرفت آنها نيز خواهد شد. زيرا ميل بر اين باور بود که: "اگر مردان کمتر به امور بيرونی و فعاليت هائی که مختص آنان است درگير باشند و اوقات خود را بيشتر در خانه صرف کنند، زندگی جلوه مهمتر و بهتری برايشان پيدا ميکند و نيز تاثير همسران روی آنها بطور مداوم افزايش می يابد. او همچنين در مورد اين ديدگاه که هر فرد يا جامعه ای که تن به اصلاحات ندهد و اصلاح نشود رو به فساد و نابودی ميرود، بيان ميکند که همزيستی دائمی با يک زن بی دانش و کم خرد بر روی مرد هرچند روشنفکر تاثير ميکند و او را به راه خيانت و فساد سوق ميدهد. ميل در اين مورد ميپرسد که چگونه در يک نظام به همه امور توجه ميشود و آزادی و اختيار برای توسعه و پيشرفت فکری مرد در جامعه مهيا است اما در مقابل زن در فراگرفتن علم و دانش با محدوديتهای بسياری روبرو است؟  اين عدم تعادل باعث ميشود که زن نتواند در مقابل توانائی فکری مرد پايداری کند و به آنچه که خواسته روشنفکرانه او است بخاطر در قيد بودن و کمی تحصيلات پاسخ دهد. اين عدم برابری و تبعيض بين زن و مرد باعث آسيب رساندن به فرد و جامعه است و اگر اين شيوه و طرز نگرش به حقوق افراد اصلاح نگردد، فرد و خانواده و جامعه به زوال کشيده خواهند شد. ميل ادامه ميدهد که: "با اين تاثيرات که در هر خانه ای وجود دارد آيا بايد متعجب از حکومتی بود که کارگزارانش دارای شعور متوسطی هستند و از لحاظ هوشمندی و اخلاق و منش، صفات برجسته و قابل توجهی ندارند؟"(50)

 

عدالت

اول: راه حل ژان ژاک روسو جهت جلوگيری از تاثير نامطلوب زنان، جدا نگاه داشتن آنها از مردان حتی در خانه بود. بديهی است که احتياجی نيست که بگوئيم ميل با اين نظر کاملا مخالف بود. از نظر ميل، وضعيت زيردست بودن زنان و ممانعت آنها از دستيابی به فرصتهای شغلی عاملی مهم و نيروی دائمی در جهت پس رفت جامعه محسوب ميشد او باوری راسخ داشت که اگر آنان از آزادی و اختيار برخوردار شوند، نتيجه کار وارونه ميگردد و جامعه از حالت پس رفت خارج ميشود و پيشرفت قابل توجهی خواهد نمود.

دوم: موضوع ديگری که استوارت ميل در بحثهای خود به آن اهميت فراوان قائل است،  موضوع عدالت ميباشد و دستيابی به آنرا  فقط ازطريق وجود آزادی ميسر ميداند. او بر اين باور است که رفتار عادلانه چيزی کمتر از آزادی در جامعه ندارد و هر دو مورد يعنی آزادی و عدالت نه تنها برای سعادت زنان بلکه بطور کلی برای پيشرفت انسان ضروری است.

 بحث جامع ميل در مورد عدالت بيشتر در آخرين فصل کتاب Utilitarianism آمده است. او در آنجا مفهوم اساسی عدالت را در اين ميداند که "با ديگران همان رفتاری را داشته باشيد که ميخواهيد آنان با شما داشته باشند" و او نشان ميدهد که دليل تفاوت جوامع بخاطر اين است که آنها ديد متفاوتی از مفهوم عدالت و معيارهائی در زمينه انحراف آن دارند. همانطور که در فصل چهارم اين کتاب (زن از ديدگاه سياسی غرب) بحث شده است، عدالت از نظر ارسطو آن است که افراد اعم از شهروندان، زنان، افزارمندان و بردگان بواسطه فطرت و ذاتی که از آن برخوردار هستند دارای وظائف متفاوتی در جامعه ميباشند و با آنها رفتارهای متفاوتی متناسب با موقعيت شغلی شان در جامعه صورت ميگيرد. ديدگاه ارسطو از مفهوم عدالت برای استوارت ميل نمونه های شرم آور" عدالت" محسوب ميشود. او قاطعانه در مورد عقيده ای که ميگويد: "فرض بر اين است که همه افراد از حقوق و رفتاری برابر در جامعه برخوردار ميباشند مگر آنکه مصلحت اجتماعی آنرا نقض گرداند"(51) مخالفت ميورزد زيرا آنچه که قانون از معانی و مفاهيم مختلف مصلحت اجتماعی وضع ميکند همگی در حقيقت توجيه گر بی عدالتی و نابرابری در جامعه هستند، جوامعی که نظام های برده داری و مذهبی علمدار آن ميباشند. نه تنها بی عدالتی های اجتماعی و نابرابری بعنوان "مصلحت اجتماع"، مصلحت نيست بلکه برعکس آن عملی ظالمانه می باشد.

 بهرحال "مردم فراموش ميکنند که خود از اعمال غيرعادلانه ای تحت نام عدالت و مصلحت اجتماعی در رنج و عذاب هستند"(52) مثال بارز آن زيردست بودن زنان در جوامع ميباشد و روسو نيز مثال خوب ديگری در مورد اين طرز تفکر است. گرچه نابرابری بين زن و مرد و اثر نامطلوب آن در تمدن جديد از برده های خانگی که يونانيها بعنوان مردمانی آزاد از آنها استفاده ميکردند، احساس نمی شود(53) اما ميل اين نوع برده داری در تمدن جديد که يک نوع قيد و بند غيرعادی است را دريافت. او ميگويد که "ازدواج يک قيد و بند واقعی و شناخته شده در قوانين ما است، و البته بظاهر هيچ برده قانونی وجود ندارد بجزء کلفتهائی  (زنان) که در خانه می باشند".(54)  بهرحال موقعيت نابرابر زنان در جامعه مانند عدم داشتن حق رای درگذشته همواره امري" طبيعي" تلقی ميگردد و ميل در اين رابطه ميپرسد که: "مگر آيا هر فرد سلطه گری که بر ديگران چيره ميشود نمی گويد که اين سلطه، سلطه ای "طبيعي" است؟(55) بديهی است که بيشتر فيلسوفان و مربيان روشنفکر در دنيای قديم مانند ارسطو، مطمئن بودند که برده داری "حق طبيعي" يک برده دار است و تئوريسين های مدافع استبداد شاهنشاهی، ادعا ميکردند که حکومت شاه تنها حکومت "طبيعي" شناخته شده است و همچنين برتری طلبان نژادپرست که معتقد بودند قوی بر ضعيف حق سلطه "طبيعي" دارد و نيز طبقه اشراف و فئودال که سلطه بر سرفها را "حق طبيعي" خود می دانستند. همه اينان به عنوان "حق طبيعي" ظلم و ستم های بسياری را روا داشته اند. حال با توجه به اينکه از زمانی بسيار دور که زنان زيردست مردان بودند و تا حالا که اين رسم همه جاگير و جهانی شده است،  جای تعجب است که امروزه جوامع با قاطعيت اعلام ميدارند که حق سلطه مرد بر زن "حقی طبيعي" است. در اينجا توجه استوارت ميل بر کاربرد فراگير واژه "طبيعي" که برای مشروعيت بخشيدن قوانين نابرابر بکار ميرود بسيار قابل توجه می باشد. او در اين مورد بيان ميدارد که: "آنچه که بنام "طبيعی بودن" قلمداد ميشود در واقع ابزاری عمومی برای جلوه دادن غيرطبيعی امور است".

بهرحال، از زمانيکه او باور راسخی به جامعه ای برابر که شکل متکامل و عالی جوامع است، پيدا کرد، وظيفه خود می دانست که با ادعاهای عمومی و طبيعی جلوه دادن های زننده نابرابری جنسيتها مبارزه کند. ميل برای ارائه مطلوب نظريه خود مبنی بر پذيرش اصل "رفتار عادلانه" برای تامين برابری زنان، مجبور شد که به دو مورد اشاره کند:

اول: ميل در مورد اين ديدگاه که: "موضوعی که اساسا ما با آن روبرو هستيم موضوعی است که ادعا ميکنند زنان آن شايستگی و توانائی را ندارند که به موضوعات فکری و استدلالات منطقی دست يابند"،(57)  او ميبايست در جهت مخالفت با اين ديدگاه که از زمانهای دور در جوامع متداول بود و در اثبات اين نظريه که زنان را بطور طبيعی زير دست، ناتوان، بيشتر احساساتی و کمتر تعقلی نشان ميدهند و برای آنها دلائل فراوانی ذکر کرده اند، مبارزه کند و ثابت نمايد که شواهد قانع کننده ای در اين موارد وجود ندارد و همه اشتباه است.

 دوم:  او بايد به افرادی که خود را پيرو utilitarianism ميدانند نشان دهد که رفتار نابرابر با زنان به مصلحت و تدبير و نفع جامعه نيست.

در بحث اول ميل بايد نه تنها افکار عمومی که اين نظريه را پذيرفته اند قانع سازد که اشتباه ميکنند بلکه ميبايست با واکنش تند و راديکال بيشتر روشنفکران اواسط قرن 19 که با نظريه محيط گرايان Environmentalism))  مخالف بودند روبرو شود و آنها را نيز مجاب نمايد. زيرا بيشتر روشنفکران هم عصر ميل به اين امر توجه داشتند که فرضيه پردازان فرانسوی مانند Helvetius و Holbach دلايل افراط آميز و مهمی را در مورد آموزش ارائه داده اند مبنی بر اينکه طبق نظريه محيط گرايان شگل گيری منش انسان و توانائی های عقلی و ذهنی او تابع محيط است.

استوارت ميل در مخالفت با روشنفکران هم عصر خود که منشاء تفاوت منش زن و مرد و توانائی عقلی آنها را طبيعی می دانستند و در موافقت با فرضيه پردازان عصر روشنگری معتقد بود که تفاوت رفتاری اعضاء مرد و زن در جوامع که از ابتدای کودکی اعمال شده است بستگی به نوع و کيفيت آموزشی و محيطی آنها دارد. بعبارت ديگر اين تفاوتها جنبه اکتسابی دارند و بطور فطری در افراد اعم از زن و مرد وجود ندارند. او همچنين در مورد ازدواج که در رساله برابری جنسيتها ارائه کرده بود، شديدا با هر نوع نابرابری ذاتی بين مرد و زن به استثناء زور بازو و توانائی جسمی که در مورد آنهم ترديد داشت، مخالفت می ورزد.(58) ولی ميل بعدها موضع راديکال خود را نسبت به اين موضوع تعديل بخشيد و اظهار داشت که هيچ دليلی مبنی بر تفاوت اخلاقی و يا توانائی فکری بطور فطری بين زن و مرد وجود ندارد، گرچه ممکن است بعضی از آنها وجود داشته باشد.(59) او نظر راديکال خود را بدان خاطر تصحيح و تعديل نمود که با تعصب و مطلق گرائی Dogmatism)) مخالف بود. زيرا او قاطعانه بيان نموده بود که هيچ دليلی در صحت فرضيه طبيعت گرايانه در مورد تفاوت زن و مرد وجود ندارد. در حاليکه به گفته ميل: "اگر در مخالفت با اين ديدگاه گفته شود که هيچ دليلی بر تفاوت فطری زن و مرد وجود ندارد، بايد اذعان نمود که اين مخالفت نيز فقط يک فرضيه است".(60) اما هر چه که باشد بايد به اين مورد توجه کرد که فرضيه و اصول روشنفکران هم عصر ميل که درباره سرشت و کيفيات طبيعی زن، زمانهای بسيار طولانی در جوامع رواج داشت. (هنوز اين فرضيه در جوامع گوناگون وجود دارد) استوارت ميل به مفهوم و برداشتهای متفاوت از "طبيعت زن" اشاره ميکند و معتقد است که اين مفاهيم از فرهنگی به فرهنگ ديگر متغير می باشد. برای مثال در فرهنگ شرق زنان "بطور طبيعي" شهوت انگيز می باشند و در انگلستان آنها "بطور طبيعي" سرد مزاج و با ثبات اند در حاليکه در فرانسه زنان "بطور طبيعي" متلون مزاج و بی ثبات قلمداد ميشوند. بديهی است اين ديدگاههای متفاوت نسبت به زن کافی است که عقايد غير قابل تغيير Dogm)) آنها را زير سئوال ببرد. در اين موضوع ترديدی نيست که بينش های متفاوت نسبت به "طبيعت زن" بر اساس نوع فرهنگهايی که جوامع از آن برخوردار بودند، تعريف شده است و "در هيچ کدام از آنها بحث عقلانی در مورد سنخيت طبيعی جنسيتها با وظائف کنونی آنها وجود ندارد".(61) به سخنی ساده تر، فرهنگهای متفاوت جوامع، ديدگاههای متفاوتی از "طبيعت زن" و نقش و وظائف آنها در جامعه دارند و ميل در "زير دست بودن زنان" تاکيد کرده است که: "اگر در جامعه ای که مردان بدون زنان و يا زنان بدون مردان ايفاگر نقشهای اجتماعی هستند و کسی آنرا دليل بر تفاوت طبيعی زن و مرد بداند من ادعای او را مردود ميدانم. اما اگر در جامعه که مردان، زنان را تحت سلطه و کنترل خود ندارند چنين ادعائی شود، آنگاه بايد در مورد چنين ديدگاهی تامل نمود".(62) زيرا تا زمانيکه شرايط برابر برای زن و مرد در جامعه وجود ندارد، کسی نمی تواند ادعا کند که اختلاف زنان با مردان طبيعی است، اما زمانی تفاوت برای دو جنسيت طبيعی است که آنها بطور برابر و آزاد از امکانات و فرصتها در جهت پرورش و توسعه فکری و توانائی های خود، برخوردار باشند. بنابر اين استوارت ميل با تعريف وظيفه گرائی (Functionalism) طبيعی زنان که در فلسفه ارسطو و روسو متداول است شديدا مخالف می باشد.

استوارت ميل برای نشان دادن تاثيرات محيطی جامعه روی انسان بطور اعم و روی زنان بطور اخص متوسل به استعاره ميشود و طبيعت انسان را به يک درخت تشبيه ميکند و در On Liberty مينويسد که: "طبيعت انسان ماشين نيست که آنرا از روی طرح و برنامه ساخته باشند تا کاری را که طرح ريزی شده است انجام دهد. آن مانند درختی می باشد که می بايست از هر طرف بر اساس استعدادهای درونی و فطری خود رشد و نمو کند". بنابر اين تعبير او از "طبيعت زن" آنچيزی است که بر اثر توسعه و پيشرفت و در محيط آزاد و مناسب مانند يک درخت بوجود می آيد. در مقابل رشد درختی را که در محيط نامناسب و فضائی که "نيمی از آن را بخار تشکيل ميدهد و نيمی ديگر را برف، روندی غير طبيعی ميداند".(63) بر اين اساس سرکوب شديد و پايمال کردن حقوق زنان و تبديل آنها به موجوداتی نيمه رشد کرده و نيمه توسعه يافته در جهت منافع مردان، عملی غير طبيعی است. از ديدگاه ميل کسانيکه در دوران بزرگسالی خود دچار مشکلات عديده ای هستند، آنان دختران و پسرانی با محيط آموزشی و وظائف متفاوتی در جامعه بودند و بنابر اين ميتوان چنين نتيجه گرفت که بيشتر ناتوانی های ذهنی و عقلی و کيفيات اخلاقی که در منش و شخصيت زنان پديدار گشته است ناشی از جنسيت و محيط پرورشی آنها است که باعث شده است همواره در طول تاريخ حقوق آنان پايمال شود و خواسته های برحقشان سرکوب گردد.

 روسو، عدم توانائی عملی و عقلی زنان را امری "طبيعي" ميدانست و فقط به شيوه ای که دختران ميبايست طبق آن تعليم ببينند تا از عهده کارهای جزئی خانه برآيند، و در مقابل پسران در علوم و فنون به معنای کلاسيک آن آموزش ميديدند، توجه کرده بود. ميل برخلاف او، برای زنان آموزش و فرصتهای شغلی برابر با مرد را ميخواست. او ميگفت که اشتباهات يک زن مانند اشتباهات يک مرد خودآموزش ديده است، کسيکه به خاطر ندانستن اصول دانش عمومی و توانايی درک مسائل انتزاعی و نا آشنا با مفاهيم مشکل فرضيه پردازان دچار رنج ميشود.(64) بعبارت ديگر، منظور ميل آن است که چون زنان به آموزش علوم و دانش عمومی دسترسی نداشتند همانگونه با مسائل انتزاعی مواجه ميشوند که مردانی در شرايط آنها با آن مسائل برخورد ميکنند. بديهی است يکی (مثل روسو) نمی خواهد توجهی به محيطهای مختلفی که زن و مرد در آن بطور متفاوت تربيت شده اند، نمايد و بناچار تفاوت آنان را تفاوتی ف