| در اين مبحث قصد دارم پنج نكته را بيان كنم: 1ـ گفتوگوي اديان ضروري است. 2ـ مباني نظري اين گفتوگو 3ـ قرآن اولين منادي گفتوگو در جهان اسلام است 4ـ تنها با جهانبيني كه عرفان اسلامي پيشنهاد و عرضه ميكند، اين گفتوگو ميسر و ممكن است و 5ـ اشارهاي به تاريخ گفتوگوها در جهان اسلام خواهم كرد كه پيشقراول قضيه عارفان مسلمان است.
ضرورت گفتوگو با اديان و سنتهاي ديگر، معلول شرايط ويژهي عصر جديد است. عصري كه جغرافياي آن از لحاظ فرهنگي نه تنها كوچك شده، بلكه فرو ريخته است. حيات جوامع آن چنان به هم بسته شده كه بيتوجهي به مقدمات حيات ديگر انسانها در جوامع ديگر، نه تنها موجب حرمان و جدايي ميشود، بلكه زمينهي فراهم آمدن زيانها و خسارتهاي جبرانناپذيري براي حيات جوامعي كه به اين مسأئل بياعتنا هستند، خواهد شد. با وجود گسترش شگفتانگيز فناوري و اطلاعات در تمام زمينهها، هنوز عالم اسلام و معنويت اسلامي در جهان بسيار اندك است؛ در گذشته و هم اكنون، در بيشتر جوامع و در ميان متدينان، هر كس به يكي از اديان آسماني معتقد بوده و آن را تنها دينِ معتبر و تنها مايهي سعادت براي خود ميدانسته و ميداند، بنابراين جستوجوي مقام و دين ديگر، براي او چندان ضروري نمينمايد. اما براي كساني كه الزامات زندگي در دهكدهي جهاني را درك كردهاند، ممكن نيست كه معنويتهاي اصيل اديان ديگر را ناديده بگيرند. بياطلاعي از اديان و سنتهاي ديگر به دلايل تاريخي در گذشته سبب شده بود كه پيروان هر ديني، نسبت به اديان ديگر دچار سوءتفاهم شوند؛ به طوري كه پيروان اديان ديگر را حتي مؤمن هم نميشمرند و آنها را به كلي محروم از عنايت الهي ميدانستند. اين ديدگاه براي كساني كه به هيچ ديني باور نداشته و بر اساس داوريهاي پيروان اديان مختلف راجع به آنها قضاوت ميكنند، به عنوان يك استدلال و حجت بر بياعتباري اديان تاريخي لحاظ شده است.
قرآن كريم كه مبنا و سرچشمهي اصلي معنويت اسلامي است، اين نگرش را به شدت مورد انتقاد قرار داده است. قرآن در انتقاد از يهوديان كه قوم بنياسرائيل را نژاد برتر ميدانستند و معتقد بودند كه خداوند جز براي مدت محدودي آنها را مجازات نخواهد كرد، ميفرمايد: «مگر با خدا عهد و پيمان بستهايد.» در جايي ديگر مسيحيان را نيز مشمول اين انتقاد كرده و در جواب آنها كه ميگويند، جز ما كسي به بهشت نميرود، ميفرمايد: «اين آرزو و خيال است.» در سورهي نسا، مسلمانان را هم به آن دو گروه اضافه ميكند و خطاب به انحصارگرايان، از هر ديني كه باشند، دستوراتي داده است. در سوره مائده نيز آياتي را مطرح كرده كه در باب گفتوگوي اديان بسيار راهگشاست و در اين آيات، تورات را اسباب هدايت و نور دانسته است. همچنين در آيات ديگري، انجيل را هم كتاب هدايت و نور شمرده است. در آيهي ديگري، قرآن خود را تصديقكننده كتب الهي ديگر، اما «مهيمن عليها» ميداند. قرآن كريم ايمان به همهي انبيا و رسولان الهي را از ويژگيهاي مؤمنان ميداند و تفاوت و تمايزي بين انبيا از حيث هدايتگري آنها قائل نيست و به يهود و نصاري ميگفت، براي هدايت شدن يا بايد مسيحي شويد يا يهودي. : «قولوا آمنا بالله و ما انزل علينا و ما انزل الا ابراهيم و اسماعيل و اسحق و يعقوب…» قرآن كريم حضرت مسيح را كلمه الله معرفي كرده است، در عين حال كه نسبت به حقكشي و كتمان حقايق و فتنهافكني، مانعتراشي در راه حق، شركورزي و غلو، از اهل كتاب انتقاد ميكند، بعضي از آنها را امين، معتقدل و بعضي را خائن و بدعمل معرفي ميكند. بعضي را اهل سجود و ركوع و بعضي را برخلاف آن ميداند و از سوي ديگر، آنهايي را كه دست دوستي و اتحاد دراز ميكنند، اهل توحيد دانسته است.
خداوند تعدد شريعتها و راهها را وسيلهي امتحان و عاملي براي رقابت و مسابقه در كسب فضايل و خيرات ميداند؛ بنابراين آنجا كه پيروان شرايع مختلف، شرايع را اسباب اختلاف ميسازند، از امتحان الهي سرافراز بيرون نرفتهاند؛ زيرا از اين موضوع كه مرجع همه راهها خداست، غفلت كردهاند.
از نظر اسلام، اهل نجات كسي است كه به مبدأ و معاد ايمان داشته باشد و بر مبناي تعاليم انبيا، عمل صالح انجام دهد. چنين كسي مسلمان تلقي ميشود؛ درباره ايمان و عمل خالص، بندگان كسي جز خداوند نميتواند داوري كند؛ بنابراين نميتوان راجع به سعادت يا شقاوت بندگان بر اساس ظاهر آنها قضاوت كرد.
اكنون اين پرسش را مطرح ميكنم كه چگونه ميتوان در حين حفظ ايمان و آموزههاي سنت خويش، با اديان ديگر وارد گفتوگو شد و آنها را شناخت و به عنوان راههايي به سوي حق، معتبر دانست. كساني در صدد پاسخ به اين پرسش هستند كه خود به اديان سنتي اعتقادي ندارند و ايمان ديني دغدغه آنها محسوب نميشود. اما به آنها بايد گفت، آيا چنين نگاهي، پاك كردن صورت مسأله به جاي حل آن نيست؟ وقتي همهي انسانها بيدين باشند، سخن از تسامح ديني بيمعناست. اگر دين از جوامع رخت بربندد، اختلافات و نزاعها برخاسته از ايمان ديني هم به طبع رخت برخواهد بست. تجددطلبي ابتدا ايمان ديني را متزلزل كرده، آن گاه از تسامح و گفتوگو سخن ميگويد.
گفتوگوي اديان در غرب
با آنكه در جوامع سكولار، بحثي با عنوان گفتوگوي اديان مطرح شده است، ولي مطالعه در اديان ديگر به سمت و سويي رفته است كه كمال نهايي آن در مسيحيت باشد. اما مسيحيت در اين دوران جنبهي متافيزيكي خود را از دست داده و فلسفههايي غيرواقعي بر آن غلبه كردهاند. از اين رو مطالعات ديني در غرب، رنگ تجدد دارد و فاقد زمينههاي مابعدالطبيعي براي مطالعه عميق در دين است. بنابراين بايد به سنتهاي ديگر مراجعه كنيم كه اين جنبه متافيزيكي را دارند. بررسي مسأله گفتوگوي بين اديان از نظرگاه عرفاي اسلامي، با توجه به اين مطلب كه جنبهي متافيزيكي در جهان اسلام هنوز زنده و فعال است، بسيار مفيد و ممكن خواهد بود.
سرچشمه كل هستي ذاتي است كه با توجه به تعريف عارفان مسلمان از وجود آن، ديدنش براي چشمان ضعيف ميسر نيست. اين حقيقت مطلق را از نخستين شهادت كه هر مسلمان روزانه آن را به زبان ميآورد، ميتوان دريافت كه فقط الله مطلق است و هر چيز ديگري نسبي است. تمام مبدأشناسي عرفان اسلامي در همين جمله خلاصه شده است.
از شهادت دوم ميتوان دريافت، آنچه پسنديده است و محمد (ص) عاليترين سمبل آن است، از خدا ناشي شده است. بنابراين حق تعالي سرچشمه همه موجودات و اشكال و صور است. اين حقيقت كل در اسلام، هم ظاهر است و هم باطن. پس هر موجودي كه از او برخاسته همين ويژگي را دارد و به تعبير عارفان مسلمان، هر چيزي داراي صورت و معنايي است؛ صورت، متعلق به جهان كثرات است و معنا، متعلق به آن ذاتي است كه سرچشمه اين كثرات است. مسأله ظاهر و باطن در مورد دين هم كه تجلي مستقيم خداوند است به طريق اولي صادق است. دين نيز بايد واجد صورت و معنا يا ظاهر و باطن باشد. هانري كربن در اين رابطه ميگويد، حديث، كه ميتوان آن را اساسنامه اهل باطن ناميد از خود پيامبر است كه فرموده است: «ان لقرآن بطناً و ظهراً و بطناً ولبطنه بطناً الي سبعين بطناً» اين حديث براي تشيع اساسي است. همچنان كه براي تصوف. در عرفان اسلامي هر چند اديان به صورت، متفاوتند، اما در واقع و باطن يكي هستند؛ زيرا سرچشمهي همهي واقعيات، از جمله همه اديان، خداوند است كه قائد است. با اينكه اسلام، اديان آسماني پيشين و تمام پيامبران گذشته را به رسميت ميشناسد، اما واژهي دين را هيچ گاه به صورت جمع به كار نبرده است. قرآن همواره از دين سخن گفته است نه از اديان؛ از اين رو رابطهي اسلام با ديگر اديان را بايد بر اساس آن نظريه متافيزيكي كه اساس عرفان اسلامي است، يعني هر چيز عالم داراي ظاهر و باطن است دريابيم.
از نظر يك مسلمان لطف و رحمت الهي از طريق همهي پيامبران به انسان مسلمان ميرسد، نه فقط از طريق پيامبر اسلام.
مسلمان همچنان كه ميتواند به سوي پيامبر اسلام دست توسل دراز كند، به انبياي ديگر نيز متوسل ميشود. نگاهي به دعاي حضرت ابراهيم كه در ميان اهل سنت رايج است و زيارت وارث در ميان شيعيان، اين نكته را تأييد ميكند. اين ويژگي در اسلام، نه تنها ميتواند سبب وحدت معنوي در جهان اسلام شود، بلكه در بين پيروان تمام اديان آسماني نيز وحدت معنوي ايجاد ميكند. زيرا بر اساس آن، انبيا داراي پيام واحدي هستند، هر چند كه آن را با توجه به مختلف بودن مخاطبان، به زبانهاي مختلف بيان كردهاند. بر همين مبنا است كه مسلمانان هر جا وارد شدهاند با اديان و آيينهاي معنوي تماس برقرار كردهاند و اين در بين عارفان اسلامي شاخص است.
اسلام در دوره ساساني با اديان ايراني و اديان ديگر تماس برقرار كرد. با بودائيان در شمال غرب ايران، افغانستان و آسياي مركزي، با دين هندو در شبه قاره و با سنت چيني بعد از حمله مغولان نيز تماس برقرار كرده است. مسلمانان براي سنت چيني احترام ويژهاي قائل بودند. عطار، عارف ايراني نيز سنت چين را داراي منشأ الهي دانسته است. اسلام نه تنها در ابتداي پيدايش خود با يهود و مسيحيت به گفتوگو نشست، بلكه اين گفتوگو در تمام سدههاي تاريخ اسلام مستدام بوده است.
محيالدين عربي، جلالالدين مولوي و شيخ محمود شبستري، معجزات، مشاهدات و تجارب پيامبران اهل كتاب نظير حضرت مسيح و موسي عليهم السلام را در ديدگاههاي خود، به عنوان پايه و مبنا قرار دادهاند. محيالدين به عيسي (ع) لقب ختم اوليا داده است. هاتف اصفهاني، عارف مسلمان نيز نگاهي همدلانه به عقيده تثليث مسيحيت داشته است؛ از اين رو با وجود تمام انتقاداتي كه به اين نظريه شده است، آن را نه تنها منافي توحيد ندانسته بلكه مؤيد آن نيز دانسته است. |