خاورميانه، جايگاه و خاستگاه عمده اسلام و ساير اديان توحيدي است و اين موضوع كه امروز اسلام به عمده ترين نيروي محركه حركت هاي سياسي پرجوش و خروش مسلمانان عليه سلطه آمريكا و اسرائيل در منطقه مبدل شده است در نگرش آمريكايي به صورت تهديدي عظيم و دهشتناك براي تمدن مسيحي _ يهودي تعبير مي شود
مناسبات ايران و آمريكا هرگز شكل سالم و متعادلي نداشته است. اين حكم نه تنها درمورد دوران پس از انقلاب اسلامي ايران بلكه در مورد مناسبات پيش از انقلاب اسلامي هم صادق است. حال آنكه تفاوت ميان شرايط دو دوره از زمين تا آسمان است. در دوران پهلوي دوم و به عبارت دقيق تر از هنگام وقوع كودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ايالات متحده بر سرنوشت و مقدرات ملت و دولت ايران حاكم و رژيم شاه به يكي از نزديك ترين و وابسته ترين رژيم هاي جهان سومي به آمريكا مبدل شد. اما اين نزديكي و وابستگي هرگز كمكي به پيشرفت و بهزيستي ملت ايران نكرد و برعكس به عقب ماندگي روزافزون ايران در عرصه هاي مختلف سياسي، اقتصادي و فرهنگي منجر شد. وقوع انقلاب اسلامي ايران بدون شك تا حد بسيار زيادي واكنش يكپارچه و قدرتمند مردم ايران به اين وضعيت نابهنجار و تحمل ناپذير بود و از يك لحاظ مي توان گفت كه آمريكا با تنگ تركردن فزاينده چنبره سلطه اش بر ايران و ايرانيان در دوره سلطنت پهلوي دوم انرژي متراكمي از اعتراض و خشم و استقلال خواهي را كه براي وقوع انقلاب ضداستبدادي و ضداستعماري لازم و كافي بود، به وجود آورد. بي دليل نيست كه انقلاب اسلامي ايران در هنگام بلوغ و تكامل خود با اشاره امام راحل (ره) به درستي تشخيص داد كه آمريكا بزرگترين دشمن ايران است. پس از انقلاب اسلامي نيز مناسبات ايران و آمريكا هرگز عادي و بهنجار نبوده است و اين موضوع بيش از هر چيز به همان عاملي بستگي دارد كه در دوران پيش از انقلاب اسلامي به روابط دو كشور شكل مي داد. آن عامل جغرافياست.
در دوران گذشته ايالات متحده اهداف گوناگوني را از سلطه بر ايران دنبال مي كرد ولي مهمترين عامل، جنبه ژئوپوليتيك داشت. ايران در جايي قرار گرفته بود كه در توازن استراتژيك ميان دو ابرقدرت غرب و شرق يعني آمريكا و شوروي اهميت حياتي داشت. در ذهن استراتژيست هاي آمريكايي و روسي تصور ايرانِ وابسته به رقيب جنگ سردي، يك كابوس، ولي تصور ايران مستقل اصولا غيرممكن بود. زيرا اين استراتژيست ها همچون فيزيكدانان قرن نوزدهمي كه مي گفتند «طبيعت از خلأ متنفر است» بر اين عقيده بودند كه «جغرافيا از خلأ متنفر است.» بنابراين براي اين سرنوشت محتوم كه ايران زير تسلط شوروي ها قرار نگيرد ازنظر آمريكايي ها تنها يك جايگزين وجود داشت و آن حضور آمريكا بود.
امروز اما داستان متفاوتي در جريان است. ديگر شوروي و بلوك شرقي وجود ندارد. ايران، كشوري مستقل و قائم به ذات است و مردم آن باوجود همه ضعف ها و كمبودها به روش آزمون و خطا در راهي كه خود برگزيده اند پيش مي روند. ساختار سياسي و بلوك بندي هاي دوران جنگ سرد از ميان رفته و نظم جديدي در راه است كه هنوز ابعاد و مختصات آن دقيقا مشخص نيست. اما يك واقعيت همچنان محكم برجاي ايستاده است. آمريكا هنوز هم بزرگترين دشمن ايران است.
چرا؟
آمريكا مي خواهد دنياي جديدي را پايه گذاري كند. دنياي آمريكايي كه در آن ارزش ها، هنجارها و نمادهاي فرهنگي و سياسي و اجتماعي غرب حاكميتي بلامنازع داشته باشد. در دهه ۱۹۹۰ ميلادي تكميل فرايند فروپاشي اتحاد شوروي و بلوك شرق و كنترل و نظارت بر پيامدهاي آن بخش عمده توجهات آمريكا و اروپا را به خود معطوف ساخته بود. در اواخر اين دهه آمريكا به شدت سرگرم فرمول بندي مجدد استراتژي جهاني خود بود. نوعي «كلان راهبرد»
(Grand Strategy) كه اهداف سياسي و اقتصادي و امنيتي و فرهنگي آمريكا را در سطحي سياره اي معين كند و روش ها و ابزارهاي نيل به اين اهداف را باتوجه به امكانات و توانايي هاي آمريكا و متحدان و دشمنانش در قالب تكنيك ها و تاكتيك هاي عملياتي ميان مدت و كوتاه مدت مشخص كند. بنيادهاي نظري اوليه اين كلان راهبرد در برداشت هاي كساني چون فوكوياما مطرح شده بود.
اينك در آغاز قرن جديد، ايالات متحده آمريكا خود را براي تسلط تمام عيار بر جهان آماده مي كند. اين آرماني بسيار بلندپروازانه براي تسلط است. در دوران هاي گذشته امپراتوري هاي گوناگوني ظهور كرده اندكه آ رزوي برتري و سلطه جهاني داشتند و برخي از آنها نيز در چارچوب واقعيت هاي جهان محدود و بسته قديم به اين هدف نزديك شدند ولي اين برتري و تسلط همواره محدود و نسبي بوده است. ليكن آمريكايي ها خواستار جهاني هستند كه در آن نه فقط از لحاظ نظامي و امنيتي، هژموني و برتري مطلق داشته باشند بلكه فرهنگ و سياست و اقتصاد و حتي ارزش هاي آمريكايي در آن معيار عمومي جهت گيري ها و سياست گذاري ها و ارزش گذاري ها براي همه ملت ها و دولت ها باشد. به درستي كه اين نگرش را بايد كامل ترين صورت تمامت خواهي امپرياليستي دانست كه به صورت يك كلان راهبرد در قرن بيست و يكم در جهان ناامن و نابسامان كنوني در ذهن نظريه پردازان نومحافظه كار آمريكا شكل گرفته و تدوين شده است. در اين مسير ايالات متحده از همه امكانات و توانمندي هاي عظيم خود بهره مي گيرد تا به جهان مطلوب خود شكل دهد. اشغال افغانستان و عراق نخستين نمونه هاي عملي شدن راهبردهاي آمريكا براي تغييردادن چهره جهان و تلاش براي ايجاد حكومت هاي مطلوب در اين كشورها به شمار مي آيد. امروز در آغاز دومين دور رياست جمهوري بوش به نظر مي رسدكه طراحان اين راهبرد، طرح خود را يك گام به پيش رانده اند. آنها چنين مي انديشند كه زمان اعمال تغييرات عميق تر و گسترده تر از آنچه با حمله نظامي به افغانستان و عراق صورت گرفت، در منطقه خاورميانه آماده شده است. پيروزي دوباره بوش در انتخابات رياست جمهوري آمريكا، برگزاري نسبتا آرام و موفقيت آميز انتخابات در عراق و افغانستان، فوت ياسر عرفات رييس تشكيلات خودگردان فلسطين و روي كارآمدن ابومازن و برخي تحولات ديگر نظير پيشرفت طرح شبه انقلاب هاي مخملي در گرجستان و اوكراين و بالاخره پايان ركود و ظهور نشانه هاي آغاز رشد اقتصادي در آمريكا همگي از عواملي هستند كه نومحافظه كاران آمريكايي را به پيگيري جسورانه تر راهبرد كلان جهاني خود مصمم تر ساخته است. در اين حال يكپارچگي و تقويت موقعيت نومحافظه كاران در دولت بوش در كنار تضعيف جايگاه بين المللي اروپا به علت چندگانگي و تعارضات دروني كشورهاي عضو اتحاديه اروپايي فضا را بيش از پيش به نفع آمريكايي ها رقم زده است.
بدين ترتيب به نظر مي رسد زمان مناسب براي ارايه و بيان صريح تر و آشكارتر طرح هاي بلندپروازانه واشنگتن براي تغيير جهان فرا رسيده و نقطه كليدي و تعيين كننده و درعين حال كانوني اين تغييرات، خاورميانه است. آمريكايي ها مي دانند كه خاورميانه، بزرگترين كانون بحران و تعارض و درگيري و تنش درجهان معاصر است. مركز و محور برنامه تغيير آمريكا خاورميانه است زيرا:
الف) اسرائيل به عنوان نزديك ترين متحد سياسي، نظامي و امنيتي آمريكا در جهان، در خاورميانه قرار دارد. در عرصه تصميم سازي سياست خارجي آمريكا، اسرائيل و لابي صهيونيستي نقش عمده اي دارد و درعين حال مهمترين پايگاه آمريكا در خاورميانه به شمار مي آيد. حمايت و صيانت از كيان صهيونيستي، هدف بزرگ سياست منطقه اي آمريكاست كه اهميت آن با هيچ هدف ديگري قابل مقايسه نيست.
ب) خاورميانه و خليج فارس، بزرگترين و مهمترين جايگاه توليد و صدور نفت جهان است و ايالات متحده يكبار و براي هميشه مي خواهد تسلط خود را بر جريان نفتي كه به سوي مراكز بزرگ مصرف كننده در غرب (اروپا) و شرق (چين و ژاپن و هند) ارسال مي شود تحميل و تثبيت كند.
ج) خاورميانه، جايگاه و خاستگاه عمده اسلام و ساير اديان توحيدي است و اين موضوع كه امروز اسلام به عمده ترين نيروي محركه حركت هاي سياسي پرجوش و خروش مسلمانان عليه سلطه آمريكا و اسرائيل در منطقه مبدل شده است در نگرش آمريكايي به صورت تهديدي عظيم و دهشتناك براي تمدن مسيحي _ يهودي تعبير مي شود. اين تعبير كه در نظريه هانتينگتون در چارچوب جنگ تمدن ها مطرح گرديد امروز به طور جدي مورد تاييد نومحافظه كاران واشنگتن است. تروريسم و بنيادگرايي افراطي و جهاديسم ازجلمه تعبيراتي است كه آمريكا و اسرائيل براي اشاره به حركت زنده مردمي در فلسطين و عراق و ساير كشورهاي اسلامي خاورميانه به كار مي برند و البته به رغم تلاش آمريكايي ها و اسرائيلي ها براي پيوندزدن آن به تروريسم القاعده هيچ رابطه اي ميان آنها وجود ندارد. درواقع خاورميانه، زنده ترين و پرشورترين عرصه جهاني از بعد اعتراض و شورش ملت ها عليه سلطه جويي آمريكا و حمايت آن كشور از تروريسم اسرائيل است.
براين اساس به نظر آمريكايي ها كنترل جهان آينده با كنترل خاورميانه آغاز مي شود و با تداوم اين كنترل ديگر اهداف جهاني آمريكا تحقق مي يابد. اما چگونه؟
واقعيت اين است كه دولت كنوني آمريكا در ادامه راهبردهاي گذشته خود درنظر دارد سامان كنوني خاورميانه را كاملا درهم شكند و از طريق اين ساخت شكني، ساختار و محتواي مطلوب خود را در قالب يك نظام سياسي و امنيتي جديد آمريكايي به وجود آورد. اين نظام، حداقل داراي مختصات زير است:
۱) در كشورهاي خاورميانه عربي و اسلامي بايد حكومت هاي جديد با گرايش ليبرال و ساختار دمكراتيك مبتني بر ارزش هاي سياسي و فرهنگي غربي به وجود آيد. در اين نظام ها دين و دولت از هم جدا خواهند بود گرچه حداقلي از احترام به ارزش هاي ديني به رسميت شناخته خواهد شد.
۲) يك نظام امنيت دسته جمعي براي حفظ امنيت منطقه اي و تضمين سلطه آمريكا و برتري اسرائيل در منطقه برقرار خواهد شد.
۳) نظام هاي اقتصادي اين كشورها بايد مبتني بر بازار آزاد رقابتي و مطابق با الگوهاي سازمان تجارت جهاني باشد.
۴) الگوهاي آموزشي، اخلاقي، فرهنگي و اجتماعي غرب در كشورها در درازمدت به الگوي مسلط مبدل خواهد شد.
۵) جريان آزاد تجارت و خدمات به منظور تضمين جريان آزاد انتقال منابع پرارزش نظير نفت و گاز به سمت غرب بايد تضمين شود.
حال ارتباط اين مباحث با بحث روابط ايران و ايالات متحده چيست؟
پاسخ شايد اين باشد كه جمهوري اسلامي ايران مانعي بزرگ در برابر اين روند به شمار مي آيد. مانعي كه آمريكا نمي تواند آن را تحمل كند.
نمي تواند به آن اعتماد كند و نمي تواند اعتماد آن را جلب كند. نمي تواند همچون عراق و افغانستان تكليف آن را با حمله نظامي و اشغال سرزميني روشن كند. نمي تواند با آن به سازش و مصالحه دست يابد و اگر دست يابد هرگز اطمينان و اعتمادي به بقاي اين مصالحه وجود نخواهد داشت.
باوجود اين، دو راه بيشتر در برابر ايالات متحده قابل تصور نيست. نخست اينكه از طرح خاورميانه اي خود دست بردارد و يا اينكه سياستي قهرآميز ولي غيرنظامي (حداقل در مراحل اوليه) براي غلبه بر مقاومت ايران اسلامي درپيش گيرد. روشي بي رحمانه و غيرانساني و ظالمانه كه در عرف ديپلماتيك مسالمت آميز خوانده مي شود. ايالات متحده ،جمهوري اسلامي را به انواع اتهامات قابل تصور متهم مي كند تا بتواند زمينه و مشروعيت بين المللي لازم را براي اعمال فشار سياسي و اقتصادي از بيرون به منظور تسهيل تغييرات سياسي از درون فراهم سازد. بدين سان اتهاماتي چون تلاش براي دستيابي به سلاح هاي كشتار جمعي، نقض حقوق بشر، غير دمكراتيك بودن، حمايت از تروريسم و ... اعتبار مستقل و قائم به ذات ندارند لذا ترديدي نيست كه براي زدودن اين اتهامات از دامن جمهوري اسلامي چندان كاري نمي توان كرد زيرا حتي مخالفت نكردن ايران با اهداف و منافع آمريكا و اسرائيل هم (بنا به فرض) به تحقق اهداف آنها در منطقه منجر نخواهد شد. درواقع، براي اهداف درازمدت آمريكا در منطقه، جمهوري اسلامي ايران مشكل ساز نيست بلكه خودش مشكل است و از اين رو بخش خاورميانه اي سياست جهاني آمريكا كه بخش پايه و كليدي آن به شمار مي آيد باوجود جمهوري اسلامي ايران امكان پيشرفت نخواهد داشت. اينجاست كه ايران و در چارچوبي وسيعتر منطقه خليج فارس را در چارچوب ژئوپوليتيك جديد جهاني بايد «هارتلند جديد» ناميد. بدين ترتيب روابط آمريكا و ايران قابل تقليل به مناسبات عادي و احيانا مهم ميان دو كشور متخاصم نيست. اين روابط ترجمان نبردي است ميان آرزوي سلطه بي كران آمريكايي و آرمان استقلال خواهي اسلامي كه در يك ميدان ژئوپليتيك و ژئواستراتژيك بسيار حساس و تعيين كننده رقم مي خورد.