يكى از مقام هاى ارشد در دولت بوش ۴۱ [منظور بوش پدر] در مورد دوره اول رياست جمهورى بوش ۴۳ [منظور بوش پسر] اين نكته را بازتاب كرده است كه: «كسانى كه در شوراى امنيت ملى كار مى كنند به اين باور رسيده اند وزير دفاع آمريكا [منظور محبوبيت وى] بر پيچيدگى روابطش با دنيا افزوده بود چون تلقى دنيا از وى فردى بود كه استدلالش موجب مهار اميال و گرايش هاى دگرديسى جويانه عناصر دولت [بوش] بود. اين مقام ارشد توجه ما را به اين نكته جلب مى كند كه: «بسيارى از سياستمداران تصور مى كردند كه كالين پاول مثل عروسك «سرباز جو» [GI Joe] است كه مى توان لباس هاى مورد دلخواه به او پوشاند... در گردهمايى جهانى اقتصادى در داووس، سال ۲۰۰۳ [پيش از جنگ عراق] تا جايى كه پاول مجبور شد به صراحت و بى پرده به اروپائيان بگويد: «من آن مردى كه شما تصور مى كنيد، نيستم. من براى آرمان هاى شما [اروپائيان] در دولت [بوش] فعاليت نمى كنم. طرز تفكر من با شما فرق دارد. من فكر مى كنم كه بايد با عراق برخورد كنيم. فكر مى كنم كه رئيس جمهور در مورد اينكه به عراق حمله نظامى كند تصميم خواهد گرفت اما شما بايد درك كنيد كه من سخنگوى اروپايى ها در دولت آمريكا نيستم.»البته يكى ديگر از دلايل كاهش محبوبيت پاول در وزارت خارجه آمريكا بوروكراسى و كندى پاسخگويى به بحران هايى است كه اين وزارت در حال حاضر با آن دست به گريبان است. «مارك گراسمن» معاون كالين پاول در امور سياسى وزارت خارجه در مورد مشاهداتش در اين زمينه مى گويد: «محافل تصميم سازى در ايالات متحده چنان شتاب گرفته اند كه روش كنونى وزارت خارجه در پاسخگويى به نيازها بسيار كند است... يكى از كارهايى كه ما انجام داديم اين بود كه تلاش كرديم به همه بگوييم اگر ما روش هاى خود را در زمينه كارى خود تغيير ندهيم از دور خارج مى شويم. هنوز هم ساختمان هايى مى سازيم و افرادى را به خدمت مى گيريم اما اينها نيز به بوروكراسى بى فايده و بى ربط خواهد افزود.
[رامسفلد] به كاخ سفيد چهار راه ورودى دارد. اگر مشكل او ساده و آسان باشد از طريق كاندى [منظور كاندوليزا رايس] به حل وفصل آن مى پردازد، اگر كمى مشكل پيچيده تر باشد آن را از طريق اندى [اندى كارد رئيس ستاد كاخ سفيد] حل مى كند. اگر مشكل واقعاً دشوار باشد به چنى مراجعه مى كند و اگر بخواهد تكخال رو كند و ضرورت داشته باشد، مستقيماً از رئيس جمهور مى خواهد. شما نمى توانيد سيستمى شبيه به اين را اداره كنيد و انتظار داشته باشيد كه درست كار كند. بسيارى از مقام هاى ارشد دولت بوش از عدم تمايل وزارت دفاع در رعايت قواعد بازى به ستوه آمده اند، اين وزارت بدون آمادگى قبلى در نشست ها حضور پيدا مى كند، از پاسخگويى يا بحث در مورد بعضى از مسائل طفره مى رود و بسيارى از كارها را از طريق كانال هاى خاص خودش انجام مى دهد. يكى از اعضاى شوراى امنيت ملى شكايتش اين است كه نيمى از وقتش صرف «پاك كردن گندكارى هاى وزارت دفاع است و بيشتر وقتش را در پنتاگون مى گذراند تا به آلام ناشى از بى اعتنايى ها و تحقيرهاى اين وزارتخانه و افرادش التيام ببخشد.» يكى ديگر از اين مقام هاى ارشد شكايت داشت كه يكى از مقام هاى پنتاگون با «استفن هادلى» معاون وقت مشاور امنيت ملى تماس گرفته و از وى خواسته است كه مينوت هاى آن نشست را تغيير دهد تا با وضعيت اصلاح يافته جور درآيد. هادلى بيچاره بعد از مدت كوتاهى با يكى ديگر از مقام ها مواجه شده بود كه با تهديد گفته بود: «مگر اينجا روسيه و دوره استالين است؟ شما كه نمى توانيد تاريخ را بازنويسى كنيد! [يعنى در متن مينوت ها دست ببريد].
دشمن تراشى هاى وزارت دفاع در سازمان ها و ارگان هاى مختلف زبانزد خاص و عام شده است. يكى از اعضاى جديد شوراى امنيت كه در دوره بوش پسر مشمول انجام وظيفه است، مى گويد آنها [منظور وزارت دفاع] «خارج از كنترل و كابوس بى پايان» هستند. يكى ديگر از اعضاى شوراى امنيت ملى در دور اول رياست جمهورى بوش پسر مى گويد: «مرده شور OSD [منظور وزارت دفاع آمريكا] را ببرد... آنها عقلشان را از دست داده اند، چه به لحاظ سياستگزارى و چه از لحاظ فرآيند يا روند كار. عين مضمونى كه رامسفلد به كار مى برد اين است (من براى آنچه شوراى امنيت ملى مى گويد تره خرد نمى كنم. من همان كارى را انجام مى دهم كه احساس مى كنم به عنوان فرمانده كل قوا به نيابت از رئيس جمهور حق انجام آن را دارم) او بى شباهت به استرنج لاو Strangelove نيست، در حوزه هاى مختلف دخالت مى كند و با همه كس و همه چيز كار دارد.»
• بوش دوره دوم رياست جمهورى
حمله به «مركز تجارت جهانى» و پنتاگون تغييرات شگفت انگيز و فورى در كاخ سفيد ايجاد كرد. چنى وارد عمل شد و فوراً به عنوان معاون اول محافظه كار صاحب نفوذ تغيير وضعيت داد و به مركزى تبديل شد كه محرك آن ايدئولوژى و سياستگزارى هايى بود كه همكارانش تعيين مى كردند.رامسفلد در اواسط سال ۲۰۰۱ وزيرى بود كه احتمال استيضاح و كنار رفتنش از همه بيشتر بود اما با وقوع اين حادثه نجات يافت، اهميت و اولويت وزارتخانه اش نيز براى مدتى نامعلوم در آينده بيمه و تضمين شد. اهميت «رايس» نزد رئيس جمهورى افزايش يافت و رايس را به رئيس جمهور نزديك تر اما از وظيفه اصلى اش يعنى انجام وظايف نهاد شوراى امنيت ملى دورتر كرد، نهادى كه مى بايست مانند دوره اسكوكرافت اداره مى شد. نومحافظه كاران فرصت را غنيمت ديدند كه بر ديدگاه خود پافشارى كنند و تلاش براى ايجاد تعادل ديپلماتيك در خاورميانه را ناكارآمد جلوه داده و وانمود كنند كه اين سياست براى ايالات متحده مخاطره ايجاد كرده و اكنون زمان آن رسيده است به هر قيمتى كه شده اقدام هاى جدى ترى در دستور كار قرار گيرند، يكى از اهل و عيال بوش به شوخى در مورد اين حس جديد فرمانده كل قوا و اين كه رسالت جديدى يافته [تا با تروريسم بجنگد] مى گويد: «من درست نمى فهمم وقتى مى گويند «دوباره مسيحى متولد شده ام»۱ يعنى چه؟ اگر منظور اين است كه مسيح وارد روحتان شده است اين سئوال پيش مى آيد كه معنى آن چيست؟ آيا فكر مى كنيد كه «برى از اشتباه» شده ايد؟ البته جواب اين سئوال را نمى دانم اما ممكن است براى رئيس جمهور يقين حاصل شده باشد كه در واكنش و رفتار او و تيمش تا اين حد تغيير ايجاد كرده است.»
ظاهراً رعد و برق [در اساطير يونان زئوس از رعد و برق به عنوان سلاح استفاده مى كرد] اصابت كرده و دگرديسى در دگرديسى طلبان آغاز شده است.آيا رسيدن دگرديسى طلبان به قدرت با به حقيقت پيوستن رويايشان همراه خواهد شد؟ يك عامل اصلى براى پاسخ به اين سئوال اين است كه آيا آنها در چند سال آتى نفوذ خود را حفظ خواهند كرد يا خير به خصوص كه شوك ناشى از حادثه يازده سپتامبر در خاطره ها در شرف فراموشى است.با جدا شدن كالين پاول از كابينه بوش، بسيارى از تحليلگران، به اين حس رسيدند كه با آغاز دور جديد رياست جمهورى بوش، قدرت نومحافظه كاران تحكيم مى شود اما به نظر مى رسد كه نيروهاى ميانه روى در جريان است. به نظر به جاى آن كه رايس در وزارت خارجه آمريكا تغيير ايجاد كند خودش دچار تغيير مى شود. وقتى كه مجبور به اجراى سرفصل ها و دستورالعمل ها شود تحت تاثير آنها قرار خواهد گرفت به ويژه در پروژه هاى كليدى نظير سياست در قبال خاورميانه. علاوه بر اين، تيم مشاورانى كه با او همكارى مى كنند بيشتر به سنت گرايان گرايش دارند. بسيارى از آنها پيشينه اى ديرينه در روابط بين دو قاره اروپا و آمريكا و پيشنهادشان اين است كه ترسيم روابط ديرينه ايالات متحده با اروپا به اولويت اول تبديل شود. بعيد به نظر مى رسد كه رايس بخواهد بار هم چشمى و رقابت بين وزارت دفاع و وزارت خارجه را به دوش بكشد به خصوص كه «استفن هادلى» معاونش در دور قبلى اكنون جاى قديم رايس را به عنوان مشاور امنيت ملى اشغال كرده است.علاوه بر اين، اگر ايالات متحده به تدريج بتواند دخالتش در عراق را به حداقل برساند و اگر دوباره حمله تروريستى مهم ديگرى اتفاق نيفتد، «نظامى سازى» سياست خارجى آمريكا فروكش خواهد كرد و نفوذ وزارت دفاع را كاهش خواهد داد به خصوص كه با گام هاى اشتباهى كه تاكنون برداشته وجهه چندان خوشايندى هم ندارد. اگرچه اين دو «اگر» چندان كوچك نيست اما تمايل آشكارى براى پرداختن به مسائل داخلى مثل امنيت اجتماعى به وجود آمده است و تا حدودى ذهنيت «كابينه جنگ» در محافل داخلى دولت بوش فروكش كرده است كه به نوبه خود باعث كاهش هم چشمى در رقابت ميان وزارت دفاع و وزارت خارجه خواهد شد، به ويژه كه اين موضوع همواره دغدغه شوراى امنيت ملى از بدو پيدايش آن بوده است.در نهايت البته راى تعيين كننده از آن ديك چنى و از همه بالاتر همان طور كه هميشه اين گونه بوده از آن جورج دبليو بوش خواهد بود.شوراى امنيت ملى طورى ساخته شده است كه با ساير بخش هاى دولت ايالات متحده تفاوت دارد، قانون اساسى ايالات متحده براى نفوذ و قدرت ساختار هاى مدنى اهميت بيشترى نسبت به نفوذ و قدرت يك فرد قايل شده است. اگر رئيس جمهور تصميم بگيرد كه از نهاد ها و ساختار هاى مدنى مثل شوراى امنيت ملى براى آشنايى با ديدگاه هاى مختلف بهره بگيرد تا پيش از اجراى تصميم همه جوانب را سنجيده باشد در آن صورت اين سيستم مى تواند كار خود را درست انجام دهد.به بيان ديگر اين ساختار مدنى مكانيسمى براى سبك و سنگين كردن فراهم مى كند نه اجرا و اگر از اين مكانيسم درست استفاده نشود نمى توان از آن انتظار نتيجه داشت.
اگر رئيس جمهور به جاى تكيه بر ساختار هاى مدنى رسمى از ساختار هاى غيررسمى بهره بگيرد- همان طور كه بسيارى از رئيس جمهوران اين رويه را در پيش مى گيرند _ در آن صورت ساختار هاى مدنى رسمى اعتبار و موضوعيت يا ربط خود را از دست مى دهند.
علاوه بر اين افراد و شخصيت هايى كه يك گروه را تشكيل مى دهند نقش تعيين كننده اى را بر عملكرد يك گروه دارند تا جايى كه ممكن است فعاليت هاى آن گروه بعد از مدتى ديگر براساس مفاهيم و اصولى نباشد كه در روز نخست، ضرورت ايجاد آن نهاد يا ساختار مدنى را فراهم آورده بود. پيش از پيدايش شوراى امنيت ملى نيز رئيس جمهوران مجبور بودند به گروه هاى موقتى تكيه كنند كه براساس مشاوره آنان مى توانستند تصميم بگيرند.آنچه ضرورت ايجاد اين نهاد را فراهم آورده بود تغييرات دائمى در ارتباطات ميان رئيس جمهور و مشاورانش بود. رئيس جمهور ناچار بود دسترسى مشاوران به رئيس جمهور، ميزان اعتماد به آنان، ميزان نفوذ آنان در حكومت و ميزان قدرت آنان را كم يا زياد كند. همين بده بستان هاى دائمى باعث شكل گيرى اين نهاد قدرتمند شد.
فلسفه در شكل گيرى اين نهاد و تشخص جمعى آن نقش بازى كرده و كشمكش ايدئولو ژيكى يكى از مهم ترين و ديرينه ترين عنصر در شكل گيرى شوراى امنيت ملى بوده است. امروز نيز مثل گذشته اين شورا با اين كشمكش ها درگير است، به ويژه اختلاف نظر هايى كه شكاف در حزب جمهوريخواه ايجاد كرده است. «آيزنهاور» نيز در دوران خود با كشمكش ميان تندرو هاى ضدكمونيست خواهان اقدامات خشونت آميز و ميانه رو هاى خواهان رويكرد «طناب و قرقره» و جلب حمايت متحدان و نهاد هاى بين المللى روبه رو بود. [رويكرد طناب و قرقره به اين معنى است كه براى فائق آمدن بر اتحاد جماهير شوروى روش مهار كمونيسم و بسط ارزش هاى آمريكايى در پيش گرفته شود] گولد واتر و بعد از او ريگان نيز از ديدگاه هايى حمايت كردند كه اعتقاد داشت: «افراطى گرى در دفاع از آزادى جايگاهى ندارد» در حالى كه كيسينجر و اسكوكرافت با اين رويكرد موافق نبوده و به آن حمله مى كردند. [آنچه كيسينجر و اسكوكرافت از آن حمايت مى كردند به Realpolitik شهرت داشت].آنچه در اين پيكار نهفته است بحث درباره ماهيت رهبرى در آمريكا است و اين كه آيا اگر آمريكا به دنبال توافق يا همكارى جوامع بين المللى و نهاد هايى باشد كه خود در تشكيل آن نقش داشته، رهبرى واشينگتن تضعيف مى شود يا خير. سئوال اين است كه آيا در چهار سال آتى شاهد ادامه كشمكش ميان اين دو ديدگاه مخالف [سنت گرايان و دگرديسى طلبان] خواهيم بود يا آن كه حقيقتاً وارد عصر جديدى خواهيم شد كه در آن ماهيت تهديد ها مطابق آنچه دگرديسى طلبان هشدار مى دهند از آب در خواهد آمد و بر ادعاى آنان صحه خواهد گذاشت يا آن كه مسائل سياسى يا اقتصادى ديگرى پديد خواهند آمد و جاى مبارزه با تروريسم را خواهند گرفت و اولويت هاى جديدى ديكته خواهند كرد؟ آيا سياستگزارى هاى دولت جديد به ثمر خواهد نشست؟ با آشكار شدن پاسخ اين پرسش ها، اين سئوال هم پاسخ خواهد گرفت كه شكاف ميان تشكيلات سياسى خارجى جمهوريخواهان جنبه گذرا داشته يا آن منشاء دگرديسى بنيادى در حزبى خواهد شد كه اكنون كنترل كميته اى را در دست دارد كه بر جهان حكم مى راند.
پى نوشت:
* ديويد جى. راشكوپف استاد مدعو بنياد كارنگى و صاحب كتاب: اداره جهان: داستان شوراى امنيت ملى و معمارى قدرت در آمريكا (چاپ نيويورك: مه ۲۰۰۵)
منبع: بنياد كارنگى