وجه تمايز رهبران در گستره روابط بين الملل در بسياري از موارد برتافته از اين است كه كدامين داراي بصيرت و پنداره هستند. رهبراني كه عملكردها و رفتارها را بر بستر پنداره ها حيات مي دهند شكل دهنده تاريخ هستند. رهبراني كه بري از پنداره هستند قربانيان تاريخ محسوب مي گردند. اما نكته ظريف تر در اين است كه شكل دادن به تاريخ في نفسه اهميت ندارد بلكه آنچه ايجادگر اعتبار است از يك سو اين است كه تا چه ميزان پنداره ها با واقعيات منطبق هستند و از سويي ديگر تا چه حد جسارت براي عملياتي و ملموس كردن بينش وجود دارد. رهبراني كه تحولات بنيادي در صحنه روابط بين الملل به وجود آورده اند به انتخاب بين شكل هاي متمايز شر بسنده نمي كنند بلكه به تمايز واضح و مشخص بين خير و شر در حيات سياسي مبادرت مي كنند چرا كه بهره مند از وسعت پنداره ها هستند.
گردهم آيي رهبران هشت غول صنعتي در فرانسه به ضرورت، كمتر تحت الشعاع معضلات اقتصادي گسترده در اين ممالك است و آنچه محوريت يافته است همانا اختلاف نظرهاي وسيع رهبران اروپايي و آمريكا و از همه برجسته تر بين ژاك شيراك و جورج دبليو بوش در خصوص مشروعيت حمله به عراق در مجادلات لفظي گسترده پيش از آغاز حمله نيروهاي ائتلاف براي سرنگوني رژيم صدام است. حضور رهبر آمريكا در فرانسه پيش از آنكه بازتاب تلاش براي تنبيه فرانسه باشد، اقدامي است در جهت اينكه موضع قدرتمند آمريكا تصريح و بارز گردد. رهبر آمريكا به كرات صحبت از اين كرده است كه از عملكرد رهبران سياست خارجي فرانسه در قبال مسئله عراق «دلسرد و مأيوس» است هرچند كه او به خوبي آگاه است كه به جهت ضرورت هاي فرهنگي، فرانسه بدون توجه به واقعيات جهاني تصميم به مقابله با آمريكا گرفت. رهبر فرانسه به درك اين واقعيت نائل نشد كه ميل به قدرت به جهت برجستگي فاحش توانمندي آمريكا در حيطه هاي نظامي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي، لزوماً آمريكا را به سوي حمله به عراق سوق خواهد داد. آنچه مهم است اين نيست كه آيا واقعاً سلاح هاي كشتارجمعي براساس ادعاي آمريكا در عراق وجود داشت بلكه اين امر مسلم است كه آمريكا تنها درصدد پديد آوردن يك توجيه اخلاقي براي تجاوز به عراق بود.
مخالفت با آمريكا با توسل به ملاحظات و ارزش هاي اخلاقي براي دفاع از رژيمي كه در كشور خود برهوت ارزش هاي اخلاقي و انساني را شكل داده بود از همان ابتدا شكست را براي فرانسه رقم زده بود.
آنچه دولتمردان فرانسوي قادر به درك آن نگرديدند اين واقعيت است كه به جاي مخالفت با آمريكا مي بايستي گزينه متفاوتي را در برابر تصميم آمريكا به حمله به عراق در برابر رهبران آمريكا و مردم جهان قرار مي دادند. گزينه اي كه با توجه به واقعيات حاكم بر منطقه و ميزان قدرت فرانسه در شكل دادن به اين واقعيات شكل گرفته باشد. اما فرانسويان بدون توجه به الزامات برخاسته از مولفه هاي قدرت كه آمريكا را در موقعيت متمايز و تعيين كننده اي قرار داده بود به مخالفت برهنه و بدون برخورداري از پنداره عمل كردند. روسيه برعكس فرانسه با وجود مخالفت با حمله آمريكا به عراق، اين را براي تصميم گيرندگان واشنگتن آشكار ساخت كه ملاحظات داخلي و چانه زني هاي سياسي براي تقسيم غنايم است كه شكل دهنده مخالفت مسكو است و مخالفت اين كشور كاملاً بري از نگرش هاي ضدآمريكايي است. فرانسه برعكس مخالفت را كاملاً ماهيتي ضدآمريكايي اعطا كرد و از چانه زني هاي متداول سياسي براي تقويت موضع خود و متقاعد ساختن آمريكا براي ملحوظ ساختن منافع حياتي آمريكا در عراق ابا كرد. حضور جورج دبليو بوش در فرانسه بعد از مسافرت به روسيه براي شركت در جشن هاي سيصد سالگي سن پترزبورگ و حضور در لهستان به اين مفهوم است كه توزيع قدرت در اروپا به گونه اي متمايز امروزه بسيار متفاوت از گذشته است و اين واقعيتي است كه رهبر فرانسه آن را ناديده مي گيرد. حضور سربازان لهستاني در جنوب و مركز عراق براي كنترل اين دو قسمت و سفر رهبر آمريكا به اين كشور قبل از شركت در كنفرانس سران هشت كشور صنعتي بيانگر اين است كه يك جابه جايي قدرت به سوي شرق اروپا كه مركز آن لهستان خواهد بود در حال انجام است.
انگاره هاي حاكم قدرت در صحنه روابط بين كشورها بيانگر اين هستند كه بقاي فرهنگي و موضع برتر فرانسه در اتحاديه اروپا و از همه مهم تر در شكل دادن به سياست هاي اروپايي در حال زوال و نزول است. آنچه اهميت دارد درك اين مسئله است كه كاهش قدرت به جهت الزامات ساختاري اجتناب ناپذير است. اما آنچه مي تواند اين گريزناپذيري را تعديل كند مخالفت آشكار و واضح با آمريكا نيست چرا كه فرانسه فاقد ابزارهاي لازم براي اين مهم است بلكه شكل دادن به ائتلاف هاي متوازن كننده قدرت آمريكا در سطح اروپا در وهله اول و در سطح جهاني در وهله دوم است. به جهت درهم فروريختگي اخلاقي ارزش هاي چپ گرايانه به دنبال سقوط بدون اندوه كمونيسم در اروپا، چپ گرايان آلماني نمي توانند گزينه مناسبي براي مقابله با سلطه گري اروپايي و جهاني آمريكا باشند بلكه اين ائتلاف ضرورتاً مي بايستي روسيه را به جهت توانمندي هاي بالقوه و بالفعل اين كشور در بر بگيرد. به جهت محوريت يافتن لهستان در معادلات آمريكا در اروپا محققاً روسيه به جهت دغدغه هاي تاريخي بسيار مستعد براي تبديل شدن به يك شريك و متحد استراتژيك در اروپا براي به چالش گرفتن قدرت و يكه تازي آمريكا است. حوادث چند ماه گذشته نشان از اين دارد كه دولتمردان فرانسه فاقد نگرش كلان به موضع جهاني آمريكا هستند و بدين روي بعيد به نظر مي رسد كه قادر به اين باشند كه توفيق شكل دادن به ائتلافي همه گير و همه جانبه را براي به سخره گرفتن هژموني آمريكا داشته باشند. اين محققاً باوري است كه رهبر آمريكا در خصوص فرانسه دارد و بدين روي است كه سفر به فرانسه را بهترين فرصت مي يابد كه به رهبران فرانسه متذكر گردد كه در صحنه سياست بر اساس گفته لرد و سياستمدار انگليسي دوست و يا دشمن هميشگي وجود ندارند و آنچه هميشگي است منافع هستند و منافع فرانسه ايجاب مي كند كه سياستي متفاوت را در برابر آمريكا پيشه كند.ددد