باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 18 دي 1387 كاربران برخط 52 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
فلسفه، سیاست و ایدئولوژی
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: شهريار - زرشناس

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

فلسفه چیست؟ فلسفه را علم به ماهیت اعيان و اشیاء تعریف کرده­اند. فلسفه، نحوی پرسش از موجود است. فلسفه، صورتی از تفکر است و با فلسفه و در فلسفه تفکر عینیت می­یابد. برخلاف آنچه که گمان عمومی است، فلسفه صرف مباحث انتزاعی و بریده از واقعیت نیست. فلسفه به عنوان نحوی از تفکر، خواه ناخواه در بناکردن تمدن و عینیت و تجسد بخشیدن به آن نقش دارد.

اگرچه هسته­ی اصلی تعالیم فلسفی را «متافیزیک» تشکیل می­دهد و در ظاهر متافیزیک مجموعه­ای از مباحث انتزاعی است. اما واقعیت این است که انتزاعی­ترین متافیزیک­ها هم به عنوان صورتی از تفکر، نحوی تحقق تاریخ و روح کلی هر دوره می­باشند. در فلسفه­های باستانی و نیز در فلسفه­ی اسلامی، سیاست فرع بر متافیزیک و تفکر متافیزیکی می­باشد و اساساً سیاست ریشه در فلسفه دارد. برای اثبات این امر کافی است به نسبت سیاست و فلسفه در تفکر افلاطون و ارسطو و یا فارابی توجه نماییم.

در دستگاه فلسفی افلاطون، سیاست اساساً بر پایه­ی متافیزیک افلاطونی بنا شده است. اگر به کتاب «جمهوریت» نظری بیفکنیم خواهیم دید که مباحث مقدماتی و فلسفی بخش مهمی از کتاب را دربرگرفته است و مباحث سیاسی در پی آن مطرح می­گردد. وضع در دستگاه فلسفی ارسطو نیز به همین گونه است. سیاسیات ارسطو به گونه­ای مشخص ریشه در متافیزیک و اخلاق آن دارد یا به عنوان مثالی دیگر به آثاری از فارابی همچون «آراء اهل المدینه الفاضله» و کتاب «السیاسیه» توجه کنید. عنوان این کتاب­ها کاملاً سیاسی است در حالی که بخش عمده­ای از مباحث و فصول آن­ها را بحث­های متافیزیکی و فلسفة اولی تشکیل می­دهد.

سیاست و فلسفه با یکدیگر ارتباط و پیوند دارند و سیاست فرع بر فلسفه [به عنوان صورتی از تفکر] است اما سیاست و فلسفه در یک مرتبه نیستند. در عصر جدید هم پیوند مابین فلسفه و سیاست باقی است اما صورتی دیگر به خود گرفته است. به عنوان مثال در فلسفة دکارت، آن گونه که خود او می­گوید متافیزیک در حکم ریشه و تنه­ی درخت است و سیاست و اخلاق حکم شاخه­ها و برگ­ها را دارند.

البته از قرن هجدهم به بعد در غرب متفکرانی ظهور کردندکه رویکرد مابعدالطبیعی صریح و منسجمی در آثار خود نداشتند و عمده­ی دستگاه فکری آن­ها را تأملات سیاسی و حقوقی و یا اخلاقی تشکیل می­دهد.

بی تردید در تفکر مدرن نیز سیاست فرع بر فلسفه است. اما گرایش کلی فلسفة مدرن به کم رنگ کردن وجه مباحث متافیزیکی است. از این رو شاهد شکل­گیری اندیشه­های فلسفی­ای هستیم که وجه متافیزیکی کم رنگ و وجوه سیاسی و اخلاقی پررنگ دارند. بی­تردید در دل این اندیشه­ها نیز مقدمات متافیزیکی­ای به صورت مضمر وجود دارد. علاوه بر اینکه تمام این رویکردها و اندیشه­های سیاسی ـ حقوقی و اخلاقی عصر جدید ذیل فلسفه و متافیزیک مدرن و مفروضات تفکر اومانیستی قرار دارند، هرچند که نسبت به مفروضات متافیزیکی و معرفت شناختی اندیشة خود تصریح ندارند.

در تفکر مدرن اتفاق دیگری هم رخ داده است و آن ظهور ایدئولوژی­های عالم مدرن از قرن هیجدهم به بعد می­باشد. ایدئولوژی ذیل تفکر قرار می­گیرد اما خود از جنس تفکر نمی­باشد. ایدئولوژی به نزاع­های قدرت طلبانه و سیاسی و از آن مهم­تر به تغییر عالم توجه دارد. ایدئولوژی معطوف به عمل است و ایدئولوگ­ها فیلسوف نیستند و از حقیقت و ماهیت اشیا و اعیان امور پرسش نمی­کنند. ایدئولوگ­ها بعضی اوقات اهل تفلسف هستند، اما پیدایی ایدئولوژی در عصر جدید ابتناء بر عمل زدگی عصر مدرن و انشقاق نظر از عمل دارد.

دو تفاوت مبنایی مابین فلسفه به عنوان «صورتی از تفکر» با «ایدئولوژی» وجود دارد: 1) این که فلسفه از ماهیت امور می­پرسد و پرسش آن داعیه­ی پرسش از وجود دارد و با پرسش آن افقی تازه و نوین پدید می­آید. 2) این که ایدئولوژی مجموعه­ای از دستورالعمل­های سیاسی ـ اجتماعی به منظور ایجاد تحول و دگرگونی در شوون معاش و مدنیت مردم و جوامع است. بنابراین ایدئولوژی صورت مجموعه­ای از فرمول­های معطوف به عمل را دارد و روح آن، روح نیست انگاری معطوف به عمل می­باشد.

به این نکتة مهم نیز باید توجه کرد که ایدئولوژی­ها در جوهر وجودی خود ذیل فلسفه و تفکر قرار می­گیرند. به عنوان مثال پنج ایدئولوژی سوسیالیسم، فاشیسم، لیبرالیسم، ناسیونالیسم، سوسیال دموکراسی لیبرال همگی ذیل تفکر اومانیستی مدرن و گفتمان آن پدید آمده­اند.

تفاوت مابین فلسفه و ایدئولوژی در تز یازدهم مارکس درباره­ی فویرباخ به روشنی توصیف شده است. مارکس نوشته است: «فلاسفه تا به حال در پی تفسیر جهان بوده­اند، در حالی که هدف تغییر آن است»

این عبارت به روشنی جوهر معطوف به عمل ایدئولوژی مدرن را نشان می­دهد و انشقاق «نظر» از «عمل» در تفکر اومانیستی را ترسیم می­کند.

شأن و مرتبه­ی ایدئولوژی هم طراز سیاست است. در حالی که سیاست و ایدئولوژی هر دو فرع بر فلسفه هستند. البته باید توجه داشت که در این بیان، از ایدئولوژی در معنای اصطلاحی آن سخن می­گوییم و مقصودمان تعبیر عامیانه­ی ایدئولوژی به عنوان مجموع عقاید و آراء یک فرد نیست.

از بررسی نسبت فلسفه به عنوان صورتی از تفکر با سیاست و ایدئولوژی درمی­یابیم که به میزانی که «تفکر» در غرب رو به انحطاط گذارده و از آن سامان رخت بربسته است، ایدئولوژی و نزاع­های سیاسی به جای آن نشسته و معنای سیاست نیز در علم یا فن معطوف به قدرت محصور گردیده است و این امر نشان دیگری از جوهر قدرت طلبانه و استیلاجویانه­ی مدرنیته را نشان می­دهد. به هر حال سیاست و ایدئولوژی مدرن ریشه در فلسفه­ی مدرن دارد، هرچند که خود فلسفه در عصر جدید تغییر معنا یافته و تدریجاً هرچه بیشتر از شأن تفکر و پرسش از حقیقت وجود به عمل زدگی نفسانی و معطوف به اراده­ی نیست انگارانه تقلیل یافته و این تقدیر محتوم تمدن غربی است که دویست سال است گرفتار پریشانی گردیده و تفکر فلسفی آن به تمامیت رسیده است.

 

    391 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   ايدئولوژي (49)
●   سیاست (258)
●   فلسفه (440)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:19/12/1383

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب