فلسفه چیست؟ فلسفه را علم به ماهیت اعيان و اشیاء تعریف کردهاند. فلسفه، نحوی پرسش از موجود است. فلسفه، صورتی از تفکر است و با فلسفه و در فلسفه تفکر عینیت مییابد. برخلاف آنچه که گمان عمومی است، فلسفه صرف مباحث انتزاعی و بریده از واقعیت نیست. فلسفه به عنوان نحوی از تفکر، خواه ناخواه در بناکردن تمدن و عینیت و تجسد بخشیدن به آن نقش دارد.
اگرچه هستهی اصلی تعالیم فلسفی را «متافیزیک» تشکیل میدهد و در ظاهر متافیزیک مجموعهای از مباحث انتزاعی است. اما واقعیت این است که انتزاعیترین متافیزیکها هم به عنوان صورتی از تفکر، نحوی تحقق تاریخ و روح کلی هر دوره میباشند. در فلسفههای باستانی و نیز در فلسفهی اسلامی، سیاست فرع بر متافیزیک و تفکر متافیزیکی میباشد و اساساً سیاست ریشه در فلسفه دارد. برای اثبات این امر کافی است به نسبت سیاست و فلسفه در تفکر افلاطون و ارسطو و یا فارابی توجه نماییم.
در دستگاه فلسفی افلاطون، سیاست اساساً بر پایهی متافیزیک افلاطونی بنا شده است. اگر به کتاب «جمهوریت» نظری بیفکنیم خواهیم دید که مباحث مقدماتی و فلسفی بخش مهمی از کتاب را دربرگرفته است و مباحث سیاسی در پی آن مطرح میگردد. وضع در دستگاه فلسفی ارسطو نیز به همین گونه است. سیاسیات ارسطو به گونهای مشخص ریشه در متافیزیک و اخلاق آن دارد یا به عنوان مثالی دیگر به آثاری از فارابی همچون «آراء اهل المدینه الفاضله» و کتاب «السیاسیه» توجه کنید. عنوان این کتابها کاملاً سیاسی است در حالی که بخش عمدهای از مباحث و فصول آنها را بحثهای متافیزیکی و فلسفة اولی تشکیل میدهد.
سیاست و فلسفه با یکدیگر ارتباط و پیوند دارند و سیاست فرع بر فلسفه [به عنوان صورتی از تفکر] است اما سیاست و فلسفه در یک مرتبه نیستند. در عصر جدید هم پیوند مابین فلسفه و سیاست باقی است اما صورتی دیگر به خود گرفته است. به عنوان مثال در فلسفة دکارت، آن گونه که خود او میگوید متافیزیک در حکم ریشه و تنهی درخت است و سیاست و اخلاق حکم شاخهها و برگها را دارند.
البته از قرن هجدهم به بعد در غرب متفکرانی ظهور کردندکه رویکرد مابعدالطبیعی صریح و منسجمی در آثار خود نداشتند و عمدهی دستگاه فکری آنها را تأملات سیاسی و حقوقی و یا اخلاقی تشکیل میدهد.
بی تردید در تفکر مدرن نیز سیاست فرع بر فلسفه است. اما گرایش کلی فلسفة مدرن به کم رنگ کردن وجه مباحث متافیزیکی است. از این رو شاهد شکلگیری اندیشههای فلسفیای هستیم که وجه متافیزیکی کم رنگ و وجوه سیاسی و اخلاقی پررنگ دارند. بیتردید در دل این اندیشهها نیز مقدمات متافیزیکیای به صورت مضمر وجود دارد. علاوه بر اینکه تمام این رویکردها و اندیشههای سیاسی ـ حقوقی و اخلاقی عصر جدید ذیل فلسفه و متافیزیک مدرن و مفروضات تفکر اومانیستی قرار دارند، هرچند که نسبت به مفروضات متافیزیکی و معرفت شناختی اندیشة خود تصریح ندارند.
در تفکر مدرن اتفاق دیگری هم رخ داده است و آن ظهور ایدئولوژیهای عالم مدرن از قرن هیجدهم به بعد میباشد. ایدئولوژی ذیل تفکر قرار میگیرد اما خود از جنس تفکر نمیباشد. ایدئولوژی به نزاعهای قدرت طلبانه و سیاسی و از آن مهمتر به تغییر عالم توجه دارد. ایدئولوژی معطوف به عمل است و ایدئولوگها فیلسوف نیستند و از حقیقت و ماهیت اشیا و اعیان امور پرسش نمیکنند. ایدئولوگها بعضی اوقات اهل تفلسف هستند، اما پیدایی ایدئولوژی در عصر جدید ابتناء بر عمل زدگی عصر مدرن و انشقاق نظر از عمل دارد.
دو تفاوت مبنایی مابین فلسفه به عنوان «صورتی از تفکر» با «ایدئولوژی» وجود دارد: 1) این که فلسفه از ماهیت امور میپرسد و پرسش آن داعیهی پرسش از وجود دارد و با پرسش آن افقی تازه و نوین پدید میآید. 2) این که ایدئولوژی مجموعهای از دستورالعملهای سیاسی ـ اجتماعی به منظور ایجاد تحول و دگرگونی در شوون معاش و مدنیت مردم و جوامع است. بنابراین ایدئولوژی صورت مجموعهای از فرمولهای معطوف به عمل را دارد و روح آن، روح نیست انگاری معطوف به عمل میباشد.
به این نکتة مهم نیز باید توجه کرد که ایدئولوژیها در جوهر وجودی خود ذیل فلسفه و تفکر قرار میگیرند. به عنوان مثال پنج ایدئولوژی سوسیالیسم، فاشیسم، لیبرالیسم، ناسیونالیسم، سوسیال دموکراسی لیبرال همگی ذیل تفکر اومانیستی مدرن و گفتمان آن پدید آمدهاند.
تفاوت مابین فلسفه و ایدئولوژی در تز یازدهم مارکس دربارهی فویرباخ به روشنی توصیف شده است. مارکس نوشته است: «فلاسفه تا به حال در پی تفسیر جهان بودهاند، در حالی که هدف تغییر آن است»
این عبارت به روشنی جوهر معطوف به عمل ایدئولوژی مدرن را نشان میدهد و انشقاق «نظر» از «عمل» در تفکر اومانیستی را ترسیم میکند.
شأن و مرتبهی ایدئولوژی هم طراز سیاست است. در حالی که سیاست و ایدئولوژی هر دو فرع بر فلسفه هستند. البته باید توجه داشت که در این بیان، از ایدئولوژی در معنای اصطلاحی آن سخن میگوییم و مقصودمان تعبیر عامیانهی ایدئولوژی به عنوان مجموع عقاید و آراء یک فرد نیست.
از بررسی نسبت فلسفه به عنوان صورتی از تفکر با سیاست و ایدئولوژی درمییابیم که به میزانی که «تفکر» در غرب رو به انحطاط گذارده و از آن سامان رخت بربسته است، ایدئولوژی و نزاعهای سیاسی به جای آن نشسته و معنای سیاست نیز در علم یا فن معطوف به قدرت محصور گردیده است و این امر نشان دیگری از جوهر قدرت طلبانه و استیلاجویانهی مدرنیته را نشان میدهد. به هر حال سیاست و ایدئولوژی مدرن ریشه در فلسفهی مدرن دارد، هرچند که خود فلسفه در عصر جدید تغییر معنا یافته و تدریجاً هرچه بیشتر از شأن تفکر و پرسش از حقیقت وجود به عمل زدگی نفسانی و معطوف به ارادهی نیست انگارانه تقلیل یافته و این تقدیر محتوم تمدن غربی است که دویست سال است گرفتار پریشانی گردیده و تفکر فلسفی آن به تمامیت رسیده است.