موضوعي كه قرار است درباره آن تبادلنظر شود، "فرهنگ و جنبش دانشجويي" است.
ميشود گفت "فرهنگ در جنبش دانشجويي" يا "فرهنگ جنبش دانشجويي". به هرحال سعي خواهد شد از تعريف و بازتعريف مفاهيم به نتيجه رسيد.
دانشگاه نوين از دهه اول قرن نوزدهم در آلمان شكلگرفت. آن زمان دانشگاه نهادي براي انتقال مقدار معيني حكمت و فلسفه به رسميت شناخته شده و در خدمت تداوم وضع موجود بود.
اما از دانشگاه نوين انتظار ميرفت جهت آينده (يعني انقلاب صنعتي) را تشخيص دهد و مقدمات ورود آن را فراهم كند. از اين رو صفت "جديد" چنان با سرشت دانشگاه عجين است كه تكرار آن زايد به نظر ميرسد.
مهمترين خصيصه دانشگاه جديد ايجاد افكار تازه بود كه دانشگاه را از مخزن معلومات يا محفوظات به كارخانه توليد فكر تبديل كرد و سعي در زدودن هراس سنتي از كنار گذاشتن افكار كهنه بود.
فكر جديد به معناي فرهنگ جديد است. اگر فرهنگ را به هنر و ادبيات محدود نكنيم و در اطلاقي گسترده به معني جهانيبيني، روابط بين افراد و ارتباطات اجتماعي بگيريم، فرهنگ جديد يعني انتظارات جديد، و دانشجويان هر جامعهاي حاملان فرهنگ جديد هستند.
جامعه از دانشگاه انتظار دارد از برآيند عوامل جديد، فرهنگي جديد ايجاد كند. دشواري از آنجا آغاز ميشود كه فرهنگ جديد ممكن است با جنبههايي از وضع موجود سازگار نباشد. چنانچه فرهنگ جديد كمر به نفي وضع موجود ببندد، رابطه نظام مستقر با دانشگاه چگونه خواهد بود؟ آيا جامعه دانشجويي حامل فرهنگ خويش است؟ يا جمعيتي است گذرا با خرده فرهنگهايي ناهمگن؟
در حالي كه دانشجويان از اقشار و طبقات گوناگون جامعه ميآيند، آيا ميتوان قائل به وجود خردهفرهنگهايي در دانشگاه بود؟ آيا خردهفرهنگهاي مفروض را لزوماً دانشجوياني از قشرهاي حافظ آن خردهفرهنگها نمايندگي ميكنند؟
"خردهفرهنگ" را جرياني در كل فرهنگ رايج تعريف ميكنند. ميكوشيم اين واژه خالي از داوري ارزشي باشد. خردهفرهنگها همانند دوايري مختلفالمركزند كه در جنبههايي با هم اشتراك دارند و در جنبههايي از يكديگر دورند. مركز هر دايره ممكن است كاملاً پر رنگ باشد، اما سطح آن رفتهرفته در دايرههاي ديگر ادغام شود. ميان خردهفرهنگها خطوط عمودي وافقي جداكنندهاي وجود ندارد. طبقاتي از نظر مكنت و جغرافيا دور از هم، ممكن است از نظر برخي عادات بسيار به هم نزديكتر باشند نسبت به بخشهايي كه در ميان آن دو حايل هستند.
"فرهنگسنجي" عملي دشوار است؛ زيرا نزديك شدن به هر پديدهاي ممكن است بر كيفيت آن اثر بگذارد. افزون بر اين شايد بتوان خردهفرهنگها را به تقريب تعريف كرد؛ اما جز در مورد تيپهاي سينمايي و تئاتري، تعريف اينكه اين فرهنگ در يك فرد دقيقاً در كدام رده قرار ميگيرد، دشوار است. فرهنگسنجي زماني دشوارتر ميشود كه در جامعهاي مانند ايران، افراد متمايل به پنهان كردن عقايد خويش يا حتي دارابودن بيش از يك عقيده باشند.
با اين همه جاي ترديد نيست كه دانشگاه با نظرها، عقايد و خردهفرهنگها آشنايي دارد. مجموعه آگاهي مدرسان و دانشجويان دانشگاه به معني آگاهيهاي موجود در جامعه است؛ در محيطي از نظر مساحت و ابعاد فيزيكي كوچك، كهكشاني وجود دارد از تمام فرهنگها و افكار موجود در جامعه. آگاهي از افكار و عقايد لزوماً به معناي از حفظ بودن نيست.
معرفت را به معناي وقوف به امكان دسترسي و شناخت روش دستيابي ميگيريم. حتي در دانشكده فني اين شناخت وجود دارد كه براي تحقيق در سئوالي در زمينه علوم انساني بايد به چه منبعي مراجعه كرد. خود همين ادراك كه انسان بداند چيزهايي را نميداند و آنها را بايد چگونه بيابد، بخشي از روند معرفتي است.
دانشگاه حاوي روش معرفتشناختي، يعني رجوع به متن مكتوب با محك تجربه به عنوان ابراز شناخت و نظام فراوري اطلاعات و آگاهي است. انباشت اطلاعات و آگاهي لزوماً به معناي خواندن سطر به سطر مكتوبات پيشينيان نيست.
در عصر چاپ و ارتباطات، اهل دانشگاه دهها هزار كتاب را در چند صد كتاب ميآموزند. اما در جهان معاصر كه انتقال آگاهي در مقياسي بسيار بزرگتر از گذشته جريان دارد، دانشجو با مؤلفان آن كتابها و فرهنگ جوامع آنها بسيار آشناست. آيا دامنه اطلاعات سبب نزديكي ميان فرهنگها ميشود؟ و آيا اين آشنايي بر "جنبش دانشجويي" اثر ميگذارد و آن را تبديل به حامل فرهنگي معين ميكند؟
"جنبش دانشجويي" را ميتوان اتفاقنظر شماري قابلتوجه از دانشجويان در يك دوره تاريخي در جهت تحقق هدفي اجتماعي يا ايجاد تغييري تاريخي و اساسي در وضع موجود تعريف كرد. جنبش دانشجويي براي توصيف دورههايي خاص به كار ميرود كه خواست دانشجويان عليه وضع موجود به شكلي بارز نمود مييابد و فوران ميكند.
در انقلاب اكتبر 1917 روسيه ذكري از نقش جنبش دانشجويي نشده است. در آمريكا فرهنگ اعتراض در دانشگاهها در دهه 1960 آغاز و در دهه بعد پايان يافت. در كرهجنوبي و آمريكاي جنوبي اعتراضهاي دانشجويي كمابيش همواره جريان داشته، اما در مورد ژاپن چنين مفهومي كمتر به كار ميرود. در چين جنبش و ضد جنبش دانشجويي تنها براي دوره انقلاب فرهنگي در دهه 1960 به كار رفت و حتي براي مقاومتهاي دموكراسيخواهانه سال 1989 كه به برخوردهاي خشن انجاميد، از چنين مفهومي استفاده نشد.
دنياي عرب قوام نيافتهتر از آن است كه بتوان درآن دنبال جنبش دانشجويي گشت. در غرب اروپا جنبش دانشجويي مشخصاً براي دورهاي در دهههاي 1960 و 1970 مصداق دارد.
اما تحولات اجتماعي ايران در نيمقرن گذشته چنان با جنبش دانشجويي در آميخته است كه حتي وقتي نشانه هايي بارز از جنبش دانشجويي ديده نميشود، حرف از "يخبندان" در دانشگاه ميزنند و سراغ جنبش دانشجويي را ميگيرند. چرا؟
جنبش دانشجويي بنا به تعريف پيشين مشخصاً عليه اقتدار فرهنگ مسلط فعاليت ميكند. پس بدون كم اهميت انگاشتن علل و عوامل متعدد، يك عامل را براي ادامه اين بحث انتخاب ميكنيم؛ اقتدار فرهنگي.
اقتدار فرهنگي نمايانگر و تبلور اقتدار سياسي است. به رسميت شناخته شدن و رواج ارزشهاي طبقه حاكم و تقليد از آن نشاندهنده درجه اقتدار آن است. اما در شرايطي كه هيچ قشري نتواند فرهنگ خود را به عنوان فرهنگ غالب به اكثريت جامعه بقبولاند، جامعه چنان دچار پاشيدگي و گسست ميشود كه ديگر هيچ ارزشي بر آن حاكم نيست؛ در حالي كه در اين ميان، اختلاطي از چند خردهفرهنگ، همزيستي ناآرامي دارند.
فرهنگ را روساخت و روبنا دانستهاند. اما اين واژههاي فيالواقع درست، بدفهميهايي به همراه داشته است كه گويا فرهنگ نسبت به اساس جامعه در درجه دوم و در موقعيتي فرعي و ثانوي قراردارد. اما در واقعيت امر، ميتوان فرهنگ را به "پوست" بر بدن موجود زنده تشبيه كرد. پوست بخش بيروني آن است، اما نه به عنوان لايهاي ظاهري و عرضي كه بتوان آن را مانند لايهاي رنگ بر روي جسمي بيجان تراشيد.
يك دشواري در درك فرهنگها اين است كه بسياري از پديدههاي فرهنگي را نميتوان به يك منشاء خاص نسبت دارد. در مثالي از طبيعت، رودخانهاي كه در برابر چشم ماجرا دارد، از يك نقطه خاص شروع نشده است. مثال ديگري ميزنم. اينترنت در كجاست؟ در همهجا و هيچجا. نه ميتوان گفت اينترنت شاهد واقعيتي انضمامي و بيرون از ذهن ماست و نه ميتوان گفت تمامي اين شبكه عظيم در ساختماني در يك مكان معين قرار دارد.
پس از همه اينها، نقش فرهنگ در جنبش دانشجويي چيست؟ دانشجوي فعال در عرصه تغيير جامعه و جهان پيرامون خويش به موضوع فرهنگ چگونه بنگرد؟
آنچه ميگويم بيشتر مشاهده است تا نظريه. در بيان وضعحال بايد گفت اولاً در ايران فرهنگ مسلط وجود ندارد و در عصر دگرگونيهاي ايران كه از قرن نوزدهم شروع شد، هيچ خردهفرهنگي نتوانسته است خود را به عنوان فرهنگ غالب يا جريان اصلي مستقر كند. كساني تمايل دارند چندگانگي خردهفرهنگهاي ناسازگار را در ايران از عوارض تجدد بدانند، اما حتي در عصر ناصرالدينشاه كه مظهر آخرين دوره انسجام فرهنگي بود، دوگانگي در رفتار حاكمان از ديده بسياري از ناظران پنهان نميماند. ناصرالدين شاه ظهرها به همراه نهار شراب ميخورد و بعد از ظهرها در سرخهحصار نماز ميخواند. گرچه اعتقاد بر اين بود كه تنوع و حتي تضاد رفتارهاي فرد براي بقاي او و بقاي نظامي كه نماينده آن است، ضرورت دارد.
هم اين تضاد و هم آن اعتقاد رندانه پيشتر نيز وجود داشت و شواهد آن در نوشتهها و سرودهاي قدما بسيار است.
دوم، خرده فرهنگيهاي ايران چنان ناسازگارند كه انگار عادات و افكارياند مربوط به مردماني بسيار متفاوت در قارههايي دور از هم. آگهي انتخابات شوراي شهر در يكي از شهرهاي كردستان، كانديدا را تمامقد با تفنگي در دست نشان ميدهد. اگر فاصله ميان فرهنگهاي شفاهي و مكتوب را در نظر بگيريم، فرهنگ كوه مبتني بر سلاح به عنوان مظهر قدرت و صداقت و فرهنگ شهر مبتني بر ملاحظاتي تعقلي است. در ميان شهرنشيناني كه فرهنگ پهلوانمداري و تجسم قدرت فرد در تفگ را پشت سر گذاشتهاند، قد و بالاي نامزد انتخابات كمك چنداني به پيروزي او نميكند.
در آلمان و فرانسه دهههاي 1960 و 1970 جنبش دانشجويان سعي در تغيير پايههاي فرهنگ جامعه داشت. به گونهاي كه فرهنگ بديل (فرهنگاصيل و مردمي) جايگزين فرهنگ و اصطلاح بورژوازي حاكم شود. يكي از تلاشهاي جنبش دانشجويان آلمان "تكيه بر بعد شخصي و ذهني تجربه براي غلبه بر جداسازي عرصههاي خصوصي و عمومي در فرهنگ بوژوايي بود. مشتاقان اينگونه چشمانداز دنياي جديد براي زندگي بديل با استفاده از مفهوم ضدآمرانگي جنبش دانشجويي سعي در گرد هم آوردن حيطههاي جداگانه زندگي خصوصي و عمومي در كار و در سياست داشتند. "
در توضيح اين مطلب بايد بگويم: دانشجويان آلمان معتقد بودند بخش خصوصي زندگي افراد بايد با حوزه عمومي زندگي او يكي شود. يكي از علل اين موضوع، برخورد جنبش زنان و جنبشهاي دانشجويي بود. جنبشهاي دانشجويي به جنبشهاي زنان ميگفتند بايد براي گرفتن حقوق خودشان صبركنند تا زماني كه جامعه به طور اساسي متحول شود. زنان هم ميپرسيدند چنين تحولي چه زماني پيش خواهد آمد و ما بايد تا كي صبر كنيم؟ زنان اين بحث را مطرح كردن كه رفتاري كه شما با همسران، همكلاسان و زنان جامعه ميكنيد، يك رفتار سياسي است.
دانشجويان آلماني ميگفتند حيطه خصوصي بايد سياسي شود، شما نميتوانيد بگوييد من در خانهام فئودالم، ولي در سخنرانيهايم آزاديخواه هستم!
دانشجويان براي چنين چيزي در آلمان و فرانسه ميجنگيدند و ميگفتند بورژوازي با تفكيك اندروني و بيروني به ما حقه ميزند. همه چيزهاي خصوصي هم سياسي است. حالا من اين سؤال را مطرح ميكنم كه امروز و در اينجا ما مطمئن نيستيم ميل داريم حيطههاي خصوصي و عمومي به يكديگر وصل باشند يا جدا شوند؟ چرا كه خردهفرهنگها نبرد در عرصه عمومي را به حيطه زندگي خصوصي افراد ميكشانند.
در جامعه ايران به دلايلي كه اشاره شد و نيز رشد ناموزون اجتماعي، تا پرشدن شكاف ميان خردهفرهنگها راهي بسيار دراز در پيش است. رشد همزمان پديدههاي متضاد نيز تصوير فرهنگي ايران را پيچيدهتر ميكند.
براي بهبود اين شرايط دشوار و گذر از گرههاي تاريخي گشوده نشده، جنبش دانشجويي چه كمكي ميتواند انجام دهد؟
من درباره اين موضوع مواردي را پيشنهاد ميكنم: پرهيز از مطلقبيني در فرهنگ، توجه به نسبيت خردهفرهنگها و درك آگاهانه مشتركات فرهنگها در سطح جهاني و تضاد خردهفرهنگها در سطح ملي.
پنهانكاري و شكاف رواني و شخصيتي در فرهنگ ايران تازگي ندارد و در طول قرنها يكي از ابتلائات جامعه ايران بوده است. جنبش دانشجويي با تلاش در جهت انجام رواني و شخصيتي و تبليغي حدي از وحدت فكر، احساس و عمل، ميتواند به كاهش عدم انسجام ميان خردهفرهنگهاي ايران، هم در عرصه اجتماعي و هم در سطح ذهني، كمك كند.
اين به گفتن آسانتر مينماياند تا به عمل؛ اما به هر حال راهي است كه بايد پيموده شود.