راسيوناليسم، از ريشهي “Ratio” لاتين و فرانسه گرفته شده است. Ratio در لغت به معناي عقل و راسيوناليسم به معناي عقلگرايي است. اما عقل، حقيقتي است كه به يك اعتبار، سير تطور تاريخياي داشته و در هر دوره، معنا و مرتبه و وجوهي از آن ظاهر گرديده است. افلاطون در يونان باستان، براي ادراك حسي و غيرمعقول، ارزش چنداني قائل نبود. او ادراك عقلي را داراي دو مرتبه ميدانست:
1.ادراك عقلي حسابگرانه و رياضياي كه آن را “ديانويا” ميناميد. افلاطون “ديانويا” را جزء سافل و عقل، يا همان عقل استدلالي و اعدادانديش ميدانست. او معتقد بود كه اين عقل، مبناي خود را بر برخي اصول متعارفه، يا موضوعه قرار ميدهد و با استفاده از سلسلهاي از استدلالها، برخي نتايج را به دست ميآورد.
2.ادراك عقلانياي كه منجر به حقيقتي ميگردد و همانا به معناي ديدار حقايق كلي عقلاني (مُثُل) ميباشد و افلاطون آن را “نوئزيس” ميناميد. “نوئزيس” مرتبهي ادراك ماهيت عقلاني امور و حقايق اشياء است. واژهي يوناني “ديانويا” و “نوئزيس” هر دو از ريشهي يوناني “Noein” به معناي ديدن، تعقل و ادراك كردن گرفته شده است. در نگاه افلاطون “ديانويا” تماماً مرتبهي عقل جزئي است و سير ديالكتيكي فيلسوف در نظر او، به معناي اتصال ديانويا به عنوان مرتبهي نازل عقل، به نوئزيس است و نوئزيس به مرتبهي نائل شدن به درك حقايق مجرد عقلاني (مُثُل) است.
در فلسفهي ارسطو، عقل تقريباً معادل جزئي است؛ هرچند كه در نگاه ارسطو نيز عقل جزئي، بايد از هدايت عقل فعال بهرهمند گردد؛ اما به نظر ميرسد كه عقل فعال ارسطو چيزي جز يك عقل جزئي شبهمتعالي نيست و حتي به اندازهي مُثُل افلاطوني هم، روحانيت ندارد. در نزد ارسطو هم، عقل در يك سلوك صرفاً عقلاني و بيآنكه از سوي غيب فراخوانده شود يا مورد محبت و لطف قرار گيرد يا به انكشاف و شهود دست يابد، يك سير استدلالي براي فهم كليات را طي ميكند و در نظر ارسطو، اين كليات، وجود عيني ندارد؛ بلكه محصول انتزاع از محسوسات هستند. عقل افلاطون و به ويژه عقل ارسطوئي، تقريباً يك عقل جزئي معرفتجويِ “كاسموسانتريك” است و خصلتي كارافزا و تصرفگر ندارد؛ هرچند در خود، نوعي خودبنيادي مستور و پنهان دارد و صورتي از عقل منقطع از وحي و شهود است. عقل ارسطويي “نوس” ناميده ميشد.
“راسيون” كه در عصر مدرن، اساس “راسيوناليسم دكارتي” و مبناي فلسفهي جديد قرار گرفت، صورتِ ابزاري و محاسبهگر و استيلاجو و خودبنيادِ عقل جزئي (عقل منقطع از وحي) است. اين عقل، به جهان، به صورت امري براي تصرفگري نفساني، با اتكاء به زبان رياضي و كميانگارانه و جهت غايات سودجويانهي سوژه (منِ نفساني مدرن) و بربنيادي خودبنيادانه مينگرد. اين عقل، مظهر نيستانگاري مضاعف (نهيليسم بشرانگارانه و نفسانيتمدار) عصر جديد است و با تكيه بر همين Ration (راسيون) يا عقل، بنيان تكنولوژي مدرن و بوروكراسي و روابط استثماري ميان آدميان نهاده شده است. “راسيوناليسم” به معناي “اصالت راسيون” (عقل كارافزايِ نفسانيتمدارِ استيلاجويِ محاسبهگرِ بشرسالار) است. تمامي فلسفهي غربي پس از دكارت – حتي گرايشهاي پوزيتيويستي و آمپريستي – ذيل راسيوناليسم دكارتي تحقق يافته است. مفهوم “راسيون” و “رسيوناليسم” به طور ماهوي با تعريف و معناي عقل، در روايات و آيات اسلامي تفاوت دارد. حتي عقل موردنظر فلاسفهاي چون: فارابي، ابنسينا و ملاصدرا نيز، عليرغم تأثيرپذيريهاي بسيارشان از عقل يوناني افلاطوني – ارسطويي به طور ماهوي با راسيوناليسم مدرن، تفاوت و بلكه تقابل دارند. راسيوناليسم مدرن، مبناي نظامهاي سياسي و بوروكراسيها و مدلهاي اقتصادي و مناسبات انساني و كليت نظام معاش مردمان در عصر مدرنيته است. عقلگرايي مدرن (راسيوناليسم) از دهههاي پاياني قرن نوزدهم و با ظهور آراء متفكرني چون “كييركهگار” (1855 ميلادي)، “شوپنهاور” (1860 ميلادي) و به ويژه “نيچه” (1900 ميلادي) و مجموعهي فيلسوفان پستمدرن غربي قرن بيستم، مورد نقاديها و حملات جدي قرار گرفته است. امروزه با جرأت ميتوان گفت: راسيوناليسم دكارتي، گرفتار بحران زوال است.