باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 26 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
زبان و نسبت آن با تفكر جديد(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: رضا - داورى اردكانى

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از کتاب شاعران در زمانه عسرت

 
 
هبوط بشر
از هنگامي كه زمان و مكان مطلق نيوتوني و فضاي سه بعدي اقليدسي اعتبار خود را از دست داد و زمان – مكان (جاي - گاه) و فضاي چهاربعدي انيشتني مقبول افتاد، چشم انداز هنرمند نيز از بين رفت يا دستخوش دگرگوني شد. و از آنجا كه جز امر محسوس و انتزاعي ديگر چيزي نبود و بحث از ذات بي اعتبار و مردود شد، در زندگي روزمره و حتي در هنر هم مناط، امر محسوس و انتزاعي قرار گرفت و به اين ترتيب حتي يقين علمي هم متزلزل شد. در چنين وضعي به جاي قاعده قديم كه اصل امور را مقدس و احياناً الهي و بي چون و چرا و يقيني مي دانستند، توليد و بازده و قدرت پول و خلاصه نفسانيت قاعده و مرجع شد و عقل بشر اصالت پيدا كرد و مناط و ملاك و منادي حقيقت شد، و اين مقام غفلت آدمي بود از اينكه افتاده در جهان و تنها و محفوف به مرگ و عدم است. و عجب اين است كه اين داعيه در تاريخي اظهار شد كه انسان به مرحله هبوط مجدد نزديكتر بود و هر چه نزديكتر شد در اين داعيه بيشتر اصرار ورزيد. و حال ما بشري هستيم مدعي عظمت و حتي الوهيت و ناسخ «مطلق» و با اين همه اسير و بردة زمان. ما بشري هستيم كه مطلقهاي قديم را انكار مي كنيم، اما زبان و علم و منطق و مفاهيم آن را مطلق مي انگاريم و در پناه اين مطلق از تفكر استعفا مي كنيم و آخر الامر ما بشري هستيم گمشده در بازار توليد و مصرف و تبليغات و حرف و قال و مقال. حريصانه مصرف مي كنيم بي آنكه بدانيم چه چيزي را مصرف مي كنيم و آيا به آن احتياج داريم يا نداريم. قاعده قديم ديگر فراموش شده است و شاخه هايي كه در متن تمدن جديد قاعده قديم را گرفته از نظر پنهان است، اما به مدد زبان و به وسيلة تصاوير و كلمات ما را آن چنان كه بازار مصرف مي خواهد، مي پرورد.
گفتيم كه زبان گفتن چيزي به كسي يا در باب چيزي است و وقتي زبان ديگر مضموني نداشته باشد فقط به گفتار و حرف تبديل مي شود، آنهم گفتار صرف و نه، گفتن چيزي به كسي. و در اين صورت است كه از تفاهم و همزباني نمي توان دم زد. پس چگونه است كه ما در عصر وسائل ارتباط جمعي (راديو، تلويزيون، سينما و روزنامه…) مي بينيم كه زبان نه تنها تأثير خود را از دست نداده است و حتي شايد يكي از وسايل بسيار مؤثر است؟ اينجا روي وسيله تأكيد مي كنيم و البته مراد بيشتر فونكسيون زبان است كه در يكسان كردن مردم و بار آوردن آنها موافق مقتضيات جامعه مصرف و موافق مد روز، دست اندركار است.
زبان امروز به يك قدرت تبديل شده است و نمي توان گفت كه در ا ختيار صاحبان قدرت است(7)، بخصوص كه مورد اعمالش سلب قوه تفكر است و در اين مورد ميان مردم عادي و ارباب قدرت هم تفاوتي نيست. اين زبان آدمهايي را پرورش مي دهد كه خاصة آنها فكر نكردن و شتابزدگي و انهماك در مصرف يا حسرت محروميت از مصرف است.
پس وجود زبان دورافتااده از معناي امروز را كه تا اين اندازه قدرت هم دارد چگونه بايد توجيه كرد؟ زبان امروز تفسير صورتهاي خيالي است. ما ديگر با امور واقعي سروكار نداريم و حتي صورتهاي خيالي و موهوم را مصرف مي كنيم. به عبارت ديگر بسياري چيزها كه در زندگي ما مطلوب و خواستني است باصطلاح مطلوب لذاته نيست، بلكه مطلوب لغيره است يعني با اين صورتهاي خيالي مطلوب مي شود. بدون اين صورتها، اشياء چيزهايي نيستند كه به درد ما بخورند بعني اصلاً كالا نيستند. اينها بدون تبليغ آنچه هستند نخواهند بود، يا بهتر بگوييم: جز آنچه هستند نخواهند بود.
ساختن و پرداختن اين صور خيالي از طريق تبليغ، ظاهراً محدود به هيچ حدي نيست و وقتي اصل و قاعده در نحوة تفكر و زبان و بيان يك تمدن از ميان رفت و قاعده كوچه جانشين آن شد، هرگونه تعبير و تفسيري مجاز مي شود و كلمات و بخصوص تصاوير معاني دوپهلو و چندپهلو پيدا مي كند و كار به جايي مي كشد كه ديگر نه جاي تفاهم مي ماند و نه سوءتفاهم. وقتي بايد قبول كرد كه سعادت در مصرف فلان وسيله آشپزخانه است، ديگر چه گفته اي را مي توان بي معني خواند؟ مگر بي معني تر از اين چيزي وجود دارد كه بگوييم مثلاً فلان اتومبيل يا بخاري يا صابون و آبگرمكن را بخريد تا خوشبخت شويد؟ گرفتاري اين است كه همه ما مهمل بودن اين گونه مطالب را تصديق مي كنيم، اما در عين حال معيشت ما سخت بسته و تابع اين مهملات است. ما از تبليغ و تبليغات و اعلانات اظهار بيزاري مي كنيم، اما تبليغ اثر خود را مي كند(8) و اين تأثير غيرمستقيم است، چه ما مخاطب هيچيك از گفتارهاي تبليغاتي نيستيم و اصولاً از نظرگاه تبليغات، شخص وجود ندار د و اين مصرف كنندگان متحرك هستند كه به طور تصادفي دستخوش سيل گفتارهاي توخالي آگهيها و اعلانات مي شوند.
پس مسأله نبايد به اين صورت مطرح شود كه ما چگونه زبان فعلي را در مي يابيم؟ در واقع مسألة تفاهم و همزباني مطرح نيست بكله بحث بر سر تأثير الفاظ و صورتهاي خيالي است، يعني زبان ساحت(9) نفساني بشر، زبان خور و خواب و خشم و شهوت و لذت و بالاخره زبان توليد و مصرف.
راز اين تأثير را روانشناسي جديد در فراشدهاي(10) رواني نظير همانند شدن و فرافكني(11) و انتقال(12) مي داند كه مقتضيات حيات روحي بشر در اين تاريح است. وانگهي مي توان گفت كه زبان امروز كه همراه با صور خيالي است پر از ابهام و پيچيدگي است و خاصة آن هم همين است، چنانكه بسياري از گفتارها و بخصوص آگهيهاي تجاري و تبليغاتي براي گويندگان و نشر دهندگان آنها هم معاني محصلي ندارد و جهت وجوديش نيز ميل ذاتي افراد و اشخاص نيست، بلكه مبناي آن را در ايدئولوژيهاي اجتماعي و اقتصادي بايد جست و اين ايدئولوژيها كه بدون زبان تحقق نمي يابد، قدرت خود را از طريق آن اعمال مي كند.
 
در ميان حرف و تصوير
تاكنون چندين بار به اهميت صورتهاي خيالي در زبان امروز اشاره كرده ايم، حالا ببينيم كه اين صورتهاي خيالي با زبان چه رابطه اي دارد و چگونه جاي مضمون واقعي زبان قديم را مي گيرد.
فهم اين امر با توجه به نحوة تفكر علمي جديد و اصالت دادن به پديدارها و سير تكنولوژي و اختراعات امروز و بخصوص اشاعه روزنامه و سينما و تلويزيون چندان دشوار نيست. اما اين تصاوير كه دنياي ما را پر كرده است بدون تعبير و تفسير لفظي ارزش ندارد و ارزش الفاظ هم بسته به وجود اين تصاوير است، زيرا تصاوير اگر به عنوان صرف تصوير منظور شود به وجوه مختلف قابل تعبير و تفسير است. اما از آنجا كه اقتضاي وجود آنها با اقتضاي تمدن فعلي به هم بسته است و زبان نيز ناگزير از اين اقتضا تبعيت مي كند، تفسيري كه از تصاوير مي كنند گزافه و دلخواه نيست بلكه مي توان گفت اين تفسير به تبع تصاوير و علائم است و بالعكس.
اينجاست كه بيننده تصوير و شنونده تعبير لفظي، ديگر كمتر امكان تفسير مي يابد و اگر هم پرسشي در اين باب بكند خلاف آمد عادت است و آن را به چيزي نمي گيرند. معني اين امر تنها آن نيست كه زبان، زبان تصوير است و تصوير به اين زبان احتياج دارد بلكه اقتضاي انحطاط زبان با اقتضاي معني بشر يكي مي شود.
البته پيداست كه رابطة تصوير و بيان هميشه و همه جا يكسان نيست. هرجا متن و گفتار مهم است تصوير كم اهميت مي شود و برعكس در جايي ممكن است تصوير آنقدر مشخص باشد كه حاجت به تعبير لفظي نداشته باشد و اين را در تئاتر، مخصوصاً در كمدي خوب مي توانيم دريابيم. بعضي از كمدينها خوب به اين نحوه ارتباط آشنايي دارند و وقتي در كار خود موفق هستند كه اين ضابطه را مراعات كنند. اگر بخواهيم اين مطلب كلي را بر موارد آن اطلاق كنيم، مي بينم در مطبوعات قديم كه مي بايست بناي ايدئولوژيك تازه را تحكيم كنند و رسوخ دهند تصوير چندان اهميت نداشت؛ اما وسيله ارتباط جمعي امروز و مثل اعلاي اين وسايل ديگر روزنامه نيست بلكه تلويزيون است. ولي همان روزنامه نيز صورتي ديگر پيدا كرده و با تلويزيون و سينما همراه و هماهنگ شده است، تا آنجا كه مي توان گفت بشر در ميان تصاوير و حرف گم شده و از طريق روزنامه و راديو و سينما و تلويزيون برده تمدن است و اينها هستند كه راه و روش زندگي او را تعيين مي كند و او كه نه ايماني دارد و نه پناهي، فقط گاهي احساس غربت و تنهايي در دنياي وانفسا مي كند. در حقيقت هم زبان امروز بيان هيچ ايمان و يقيني نمي كند، حتي متون مقدس و كتب آسماني هم با زبان متداول امروزي مورد تفسير قرار مي گيرد و از اين طريق يقيني بودنشان منتفي مي شود، نمونه اش تفسيري است كه بعضي از ارباب دين درباره آيات قرآني و اخبار از تسخير فضا و سفر به ماه كردند.
پس ايمان و يقين را در كجا بايد جست يا به عبارت ديگر بشر چگونه مي تواند زبان از دست رفته را باز يابد؟ به اين سؤال جوابي نمي توان داد، ولي به هر حال كساني هستند كه بي توجه به امر اساسي كه انحطاط زبان بدان مربوط است از اصلاح زبان به مدد صرف و نحو و معاني و بيان و تقليد از متون كلاسيك دم مي زنند، يا توصيه و اصرار مي كنند كه زبان را از افواه عام بگيريم و تنها راه نجات زبان را همين مي دانند؛ بايد به خوش باوريشان حسد برد. در مقابل اينان كه حقيقت زبان را در خود زبان، آن چنان كه بيان شده است، مي دانند گروه ديگري هستند كه زبان را امر بي اهميت و عرضي تلقي مي كنند و آن را چندان قابل اعتنا نمي شمارند و اين وضع كساني است كه زبان را في المثل از نظرگاه تئوري اخبار (13) مي بينند و آن را تابع نظم و قاعده ماشيني مي دانند. اينان گاهي مدعي مي شوند كه با كمك اين قواعد ماشيني ملاكهايي براي تتبعات ادبي و حتي تشخيص صحت انتساب يك شعر به فلان شاعر به دست مي دهند، يعني با شمردن كلمات و با توجه به تكرار الفاظ خاص شاعر، راز شاعري او را كشف مي كنند و با قطع و يقين يا با احتمال 95 درصد! حكم مي كنند هر شعري كه نسبت فلان كلماتش به بهمان كلمات دو سوم باشد از حافظ است و نسبت سه چهارم را در شعر سعدي و یک هفتم را در شعر فردوسي بايد ملاك قرار داد.
زباني كه حقايق اولين و آخرين به واسطه آن آشكار شده است و مي شود به چنين روزگاري افتاده است و در چنين احوالي چگونه فرهنگ و تفكر و زبان دستخوش انحطاط نشود؟
تمدن معاصر بشر را به انحطاط سوق مي دهد و متفكراني هم كه خواسته اند اين تمدن را درهم شكنند و دنياي عدم تفاهم و بيگانه گشتگي بشر را از ميان ببرند، نه تنها توفيقي نداشته اند بلكه احياناً و عاقبت الامر خودشان در مسير همين تمدن افتاده اند. از زمان آنها تا امروز هم وضع اين تمدن اگر تثبيت نشده است مناسباتش تصريح شده و روابط خارجي و مادي از طريق توليد و تكنيك و مؤسسات و ايدئولوژيها، آنهم به وسيله زبان و حرف، ذات رابطه اصيل انساني را بيشتر مكتوم و پوشيده داشته است. و تعجبي ندارد اگر خود اين روابط و ايدئولوژيها و … هم يكي يكي يا روي هم و با هم اعتبار خود را از دست داده اند و مي دهند. اين دنيا ديگر دنياي امور بي اعتبار است، منتهي همين امور بي اعتبار بالاترين اعتبارها را دارد و ديده ايم همين زباني كه به حرف تبديل شده است وسيله اي است براي توجيه ارزشهاي از ارزش افتاده، وسيله اي است براي پركردن خلأ عدم تفاهم و دوريها و تنهاييها. در مجامع و مجالس و انجمنها اشخاص معمولاً حرف مي زنند، براي اينكه چيزي گفته باشند و اين امر گاهي به پرحرفيها و حتي به جنون پرحرفي تبديل مي شود. ديگر اهميت ندارد كه چه و چگونه مي گوييم . نظام تمدن جديد نيز با وسايل و شاخه هايي كه دارد و از طريق مجراهايي كه اين شاخه ها ، حرفها و گفتارهاي خود را اشاعه مي دهد، امكان پرحرفي و قيل و قال را بيشتر مي كند، چه مدام سرگرميهاي تازه اي با عرضه كردن كالاهاي جديد تدارك مي بيند.
بشر تحت استيلاي تمدن جديد فقط آزاديش را در مصرف مي يابد. اين قلمروز اختيار اوست. اما در عين اين اختيار، در اختيار ناتوان است و تنها در حسرت اختيار براي اثبات رهايي كه در واقع غفلت از اسارت است به پرحرفي و پرگويي مي پردازد و تشخص خود را در اين مي يابد كه براي خود مي خورد و مي پوشد و دنبال لذت مي رود. آزادي او در واقع با اين توهم توجيه مي شود كه آنچه او به دنبالش مي رود و بدست مي آورد و مصرف مي كند، حوائج ذاتي اوست و تا جهان بوده و هست احتياجات بشر همينها بوده و خواهد بود .
به اين ترتيب پسيكولوژيسم، ايدئولوژي تشخص و آزادي بشر امروز مي شود و اين پسيكولوژيسم (اصالت روانشناسي) و همزاد آن نوميناليسم جديد اتفاقاً مناسب وضعي است كه در آن افراد از هم دور افتاده اند و همبستگي و دلبستگي ميانشان نيست يا كم است، مهر و عشق از ميان رفته است، جوامع متفرق اند و پريشان و گروه بنديها مبني و اساس بيولوژيك پيدا كرده است. و مگر نه اين است كه همه جا از گروههاي جوانان، زنان و پيران حرف مي زنند و بعد يك جنبه تصنعي اجتماعي هم به آن منضم مي كنند، به اين معني كه حقوق و تكاليفي براي آنها قائل مي شوند؟ اين نيز باعث مي شود كه از طريق حرف و زبان پيوند سطحي و تصنعي ميان آنها به وجود آيد. مطبوعات اختصاصي جوانان و زنان و بخصوص وضع زن در تمدن كنوني گواه اين امر است.
خلاصه كنيم : جهان ما جهان اشياء پيچيده در صورتهاي خيالي است و همين جهان است كه در زمان ما اصالت دارد. ما بي مدد اين صور خيالي و تفسير لفظي آنها با جهان رابطه اي نمي توانيم داشته باشيم . اشياء بي شمارند و تفسير و تعبيرشان بي قاعده است و بشر نيز كه به صورت ماشين توليد كننده و مصرف كننده و بالتبع به صورت شيء درآمده است، ارزش واعتبارش را درجهان اشياء و از روي ملاك و ضابطه جهان اشياء به دست مي آورد. پس در واقع ميان اين اشياء متحرك كه صورت بشري دارند با ساده لوحيها و شوخيهاي جنسي شان، تفريحات و وقت گذرانيهايشان چگونه همزباني تواند بود؟ و چون نيست از حقيقت ومعني هم نمي توان دم زد. در چنين جهاني زبان هم علائم محض يا مجموعه كلمات است. آيا قاعده اي هست كه به اين كلمات معني بدهد؟ تمدن جديد بر مبناي نفسانيت استوار است و سيستم عظيم آن مظهر اين نفسانيت است، اما در داخل سيستم خود شاخه ها و وسايلي دارد كه استيلاي خود را حفظ مي كند و مانع پيدا شدن خود آگاهي و پرسش درباره قدرت مخفي و ناپيداي تمدن مي شود. از چه طريق؟ از طريق حرف. مگر نه اين است كه روزنامه و راديو و سينما و تلويزيون مقام بزرگي در روابط مناسبات دنياي امروز دارند، تا آنجا كه به اعتباري مي توان زمانه را زمانه اين وسايل خواند؟ اين وسايل اطلاعات و افكار و حتي ايدئولوژيها را نشر مي دهد، اما اين اطلاعات به جاي اينكه ما را در فهم تمدن مدد رساند بيشتر در غفلت راسخ مي سازد و حتي قواعد جزئي تمدن فعلي را نيز مكتوم مي دارد تا مرجع و منشأ حرفها هم معلوم نباشد، يعني حتي كسي نپرسد كه فونكسيون تلويزيون در دنياي ما چيست. و پيداست كه در اين ابهام و تيرگي تأثير حرفها و گفتارها هم بيشتر مي شود. اينجاست كه مي توان فقط براي توصيف تمدن فعلي قول استروكتوراليستها را درباره سيستمها پذيرفت. ما با سيستمهايي كه در زير حرفهاي توخالي و بي معني كه در واقع وراي وضوح و ابهام هم هستند پوشيده است، حرفها را مي شنويم و از منشأ آنها خبري نداريم .
اگر بخواهيم موافق طرحي كه تا حالا عرضه كرده ايم نتيجه بگيريم بايد بگوييم : مطالعه جدي درباره زبان مطالعه درباره تمدن است و مطالعه در تمدن هم جدا از رسيدگي به امر زبان نيست. مطالعات علمي كه به طور قراردادي زبان را جدا از متن تمدن ملحوظ مي دارد و يا چنانكه در جامعه شناسي زبان مي بينيم به چگونگي تغيير و تطور معني ظاهري كلمات و عبارات و نحوه ادا و بيان آنها مي پردازد، فقط مي تواند راهنما و مددكار اين پژوهش جدي باشد وگرنه تفكر درباره ذات زبان را نمي شود در اين حدهاي انتزاعي گنجاند. طرح مسأله زبان همان پرسش از ذات بشر است و پژوهش دربارة بشر از پژوهش در زبان او منفك نيست.
يك چنين پژوهشي است كه به ما امكان مي دهد اساس علم و ماهيت آن و ذات تمدن را دريابيم و نحوه تفكر يا اعراض از تفكر و غفلت را كه وضع بشر امروزي است درك كنيم. البته اكتفا به بررسي زبان به صورتي كه هست ما را به جايي نمي رساند؛ حتي اگر گمان كنيم كه بحث و فحص و انتقاد هنر معاصر مي تواند ما را از سرگرداني نجات دهد، در اشتباهيم. با زباني كه ديگر مضمون خود را از دست داده و بيان كننده افكار و احوال نيست- و اگر به بيان تفكر گذشته هم بپردازد ماهيت آن را در زبان روزمره قلب مي كند و نابود مي سازد- بحث و فحصها هم هيچ و بي معني مي شود.
آيا همه راهها بسته است و نوع بشر ديگر آينده اي ندارد؟ و آيا نمي شود عالمي و آدمي از نو ساخت؟ چه كسي به اين سؤال ، پاسخ مي دهد؟ قبل از اينكه بخواهيم به اين پرسش پاسخ بدهيم بايد ببينيم زبان اصيل كه زبان شعر و زبان اشارت است چيست.
 
پی نوشت:
1- في المثل فعل مستقبل در عربي و فارسي بيان معاني متفاوتي مي كند كه مربوط به نحوة تفكر متكلمان به اين زبان است. و اگر زبان سنسكريت را با زبان فعلي خودمان يا با السنة اروپايي مقايسه كنيم مي بينيم كه در اين دسته فكر تغيير و صيرورت و در اولي فكر عالم ثابتات واعيان غلبه دارد. مثلاً اين جمله كه بشر پير مي شود، در زبان سنسكريت به اين صورت بيان مي شود كه بشر رو به پيري مي رود.
2- البته بايد توجه داشته باشيم كه زبانشناس از آن حيث كه عالم به معني جديد كلمه است، به اين معاني توجه ندارد و بي آنكه كاري به ذات فرهنگ و زبان داشته باشد زبان را به وجه انتزاعي، في المثل ساختمان جمله و عبارت را مورد مطالعه قرار مي دهد.
3- چنانكه مي توانيم تمدن غربي را از حيث معقول بودن با سيستم عقلي هگل مربوط سازيم و حتي اين سيستم را زيربناي ايدئولوژيك و متافيزيك مرحله اخير تمدن غرب بدانيم .
4- حتي وقتي مناسبات توليدي را زيربناي جامعه و تمدن بدانيم آن مناسبات با زبان معني پيدا مي كند و از اين جهت نمي توان انحطاط زبان را معلول مناسبات نابجاي توليدي دانست. و البته قول به اينكه انحطاط زبان باعث و علت بحران تمدن شده است به همان اندازه قول اول نابجا و بيمورد است.
5- Transcendantal
6- در ميان روانشناسان و حوزه هاي روانشناسي شايد فرويد و متاپسيكولوژي او گامي براي اعاده حيثيت تخيل برداشته اند، چنانكه مطابق رأي فرويد تخيل به رؤياي بيداري تبديل شده است، به اين معني كه خيال چون ياد گذشته قبل از تمدن است (و تمدن به وجود نمي آيد و توسعه نمي يابد مگر با از ميان بردن وحدت اصلي و قديم اصل لذت و اصل واقعيت) بايد در ناخودآگاهي بماند.
7- از لحاظ جامعه شناسي يا به اعتباري از اعتبارات علمي مي توان زبان را در اختيار قدرت يا وسيله نيل به قدرت و استقرار و حفظ قدرت دانست.
8- باز مي بينيم كه چگونه نظر و عمل از هم جدا شده است كه اين هم نشانه اي يا صورتي از انحطاط زبان است.
9- Dimension
10- Processus
11- Projection
12- Transfert
13- Information
 

    501 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تمدن غرب (177)
●   زبان (30)

عناوين مرتبط
●  زبان و نسبت آن با تفكر جديد(1) 

دسته
●  

رسته :2

تاريخ ارسال:11/05/1386

   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب