یکی از عوارض آخر الزمان در عالم اسلامي، نفوذ تفکر فلسفي و متاخران يوناني و تفکر اساطيري يهودي و هندي و زرتشتي درپي فتوحات اسلامي است.
متفکران مسلمان بنابر دردمندي ديني و تعهد باطني و ظاهري خود به اسلام، به تعارض و ستيز با جهان منسوخ يوناني ـ يهودي بر آمدند و فلسفه يوناني و اسرائيليات يهودي را کم و بيش به استخدام اسلام درآوردند و در هيأت هاي تأليفي ـ حکمي آن ها را استحاله کردند که ديگر آن روح کفرآميز و مشرکانه خود را در تفکر متفکراني چون شهاب الدين سهروردي و صدر الدين شيرازي از دست داده بود؛ هر چند نتوانسته بود عميقا در عالم اسلامي اتحاد پيدا کند.
اين دو، با وقوع انقلاب بزرگ رنسانس، فرهنگ و هنر اروپايي ـ که بر مدار روح بشرانگارانه داير شده ـ و نيست انگاري بسيط و غير مضاعف يوناني ـ يهودي را به نيست انگاري مضاعف و مرکب تبديل کرد. همين روح نيست انگارانه مضاعف است که به بشر اصالت مي دهد؛ پس از آن که يونانيان به جهان و يهوديان سامري به خدايان باطل اصالت داده بودند.
رنسانس و تمدن جديد، مباني نظري نويي را در ميان مي گذاشت؛ از جمله اصالت فرد و جمع در برابر اصالت خدا؛ اصالت عقل افزاري و حساب گر و حجيّت فکر و عقل بشري در برابر اصالت وحي؛ اصالت آزادي نفس خودبنياد بشري و حقوق بشر در برابر اصالت حق اللّه و بندگي الهي و... . از لوازم و نتايج بشر مداري رنسانس، نفي هر آن چيزي است که انسان را سوژه اي غيرمستقل و غيرمکتفي به ذات و خودمختار تلقي مي کند. از اين جا انسان رنسانس نفي همه عوالم ديني و ميتولوژيک و تجدّد دايم التزايد تفکر و حيات خويش را آغاز کرد، که در اصطلاح فلسفه جديد به مدرنيته يا تجديد نفساني تعبير مي شود.
سنّت و دين ـ هم به معناي جان تفکّر وحياني و هم به معناي ظواهر و قشر و عادات و آداب اين گونه تفکر ـ در اين منظر، امري مذموم و منفي در پيشرفت و توسعه حيات نفساني انسان تلقي مي شود. از لوازم انکار سنت و دين به اين معنا، آن بود که منورالفکران رسمي ليبرال در قرن هيجدهم غرب، هرگونه استعداد درک ساحت معنوي عالم را در آدمي انکار مي کردند و از آن جا آدمي به اعتقاد آن ها فاقد علم معنوي و استعداد سير در ماوراي طبيعت است و نسبتي به ملکوت ندارد؛ چنان که اين نکته را در فلسفه کانت و فلسفه نوکانتي و پوزيتيوستي بخصوص و حتي فلسفه هاي غير تحصّلي مي بينيم.
بنابراين حاصل مدرنيته و تجدد نفساني خودبنيادانه بشر در روزگار ما، کوشش براي تصرف و تسخير روزافزون جهان است تا آن را به صورت انباري از انرژي در قالب هاي رياضي در جهت رفاه و فزوني قدرت و اراده بشر درآورد. قداست زدايي و نفي ذات قدسي انسان، از لوازم ذات مدرنيته بود که «مارکس وبر» بر آن تاکيد مي کند و بعضا آن را افسون زدايي از جهان و طبيعت و علم مي خواند. از اين پس در عالم خودبين و نفس و عقل و خيال و وهم غربي، امر قدسي همواره چونان امري غايب يا انتزاعي و وهمي تلقي و طرح مي شود.
همه اين مراتب بنابر نظر غالب، بايد در صور مختلف ليبرال دموکراسي تحقق يابد و اين گونه انديشه سياسي و فرهنگي، نهايت به يکسان سازي جهان روي مي آورد، و اگر چنين نشود، قدر مسلم آزادي و رفاه مردم در نظام هاي ليبرال دموکراسي و جوامع مدني سرزمين هاي صنعتي غرب، معمولاً با نابودي آزادي و رفاه نظام هاي وابسته به نظام تکنولوژيک مادر تحقق مي يابد.
سرانجام پس از چهار قرن، تفکر غربي به مرحله اي مي رسد که بر بيش تر قسمت هاي جهان مسلط مي شود و سپس به چالش با خويش وارد مي گردد. متفکراني مانند مارکس، کي ير که گور و نيچه ذات استيلايي غرب را در قلمرو سياست و دين و اخلاق به پرسش مي گيرند و بي معنايي، تنهايي و درد و رنج انسان امروزي را در جهان غيرقدسي و نظم نامقدس آن، همراه شاعران و هنرمنداني چون هولدرلين و وان گوگ باز مي گويند. اين متفکران و يکي از آخرين متفکران بزرگ غربي، يعني هيدگر پرسش هايي را مطرح کردند که دوگانگي تفکر حساب گرانه در بسط تجدد و مدرنيته نفساني را در اجتناب هرچه بيش تر از تفکر معنوي، بيش از پيش به چالش مي کشيد.
به رغم بسط تفکر انتقادي اقليت يا طلب و تمناي گذر از متافيزيک مدرنتيه، از سوي برخي از اين اقليت هنوز تنها طريق فکر مسلط و رسمي جهان کنوني، همان شعله هاي پوزيتويستي، نوتحليلي يا شبه پوزيتيويستي است که اين بار با فروپاشي نظام هاي سوسياليستي و فاشيستي، يکه تازانه به يکسان سازي جهان مي کوشد؛ در حالي که ـ به رغم حضور فرهنگ هاي محلي و منطقه اي و غيرقاره اي ـ هرگونه اختلاف نظري در مورد دين و اسطوره رفع شده و اتوپياي رفاه و تمدن و آزادي و تحقق نظام تکنيک و سيطره تام و تمام تفکر حساب گرانه براي همه مردم جهان موضوعيت پيدا مي کند.
محمد مددپور در این نوشتار کوشیده است تا ضمن بررسی چالش میان سنت و تجدد در دنیای شرق و ایران زمین به تبیین وضعیت برزخی دنیای شرق در عصر آخرالزمان و رجعت دوباره انسان شرقی به سنت بپردازد.
فهرست مطالب کتاب به شرح زیر است:
● مباني نظري تمدن غربي و روح زمانه مدرنيته
● ورود عالم غربي به شرق
● مواجهه با عالم غربي با دو هويت ايراني و اسلامي
● مسأله تجدّد علم و سياست و مسأله دموکراسي و مشروطه
● اسلامي کردن مدرنيته و مدرنيسم اسلامي
● تجدد و غربي شدن، لازمه مشروطه
● بحران شرق و ايران و انفعال در برابر مدرنيته
● تعارض سنّت گرايان با نفوذ مدرنيته ـ تديّن دوم
● روح مدرنيته و خودآگاهي سيد جمال
● نگاه انسان برزخي به مفاهيم غربي و اسلامي
● بازي تقديري با مدرنيته اسلامي
● بازگشت به سنّت و خانه