اگر ميخواهيد سخنان توني بلر را بفهميد بايد كتاب رابرت كوپر را بخوانيد. بسياري از گفتههاي پراكنده و حتي بسياري از سخنرانيهاي بلر تنها در پرتو كتاب «نابودي ملل: نظم و بينظمي در قرن بيستويكم» معنا ميدهند؛ كتابي نسبتاً كوتاه به قلم شخصي كه سالها مشاور بلر در امور بينالملل بوده و اينك يكي از چهرههاي اصلي اتحاديهي اروپا در امور سياست خارجي است.
سرآغاز كتاب او صريح و روشن است: «بدترين برهههاي تاريخ اروپا در قرن چهاردهم، مقارن با جنگهاي صد ساله و نيمهي اول قرن بيستم بود. قرن بيستويكم ميتواند از آن دو نيز بدتر باشد». بسياري بر اين باورند كه نگرانيهاي به كرات بازگو شدهي توني بلر در باب احتمال بروز يك تركيب فاجعهبار از تروريسم و سلاحهاي كشتارجمعي، صرفاًَ افاضاتي بودند در توجيه مداخلهي بريتانيا در جنگ اخير خليج فارس. آنها اشتباه ميكنند. از مدتها پيش، پيش از آنكه جرج بوش نامي از عراق به ميان بياورد، رابرت كوپر مشغول ترساندن بلر از اين بابت بود.
اگرچه از نظر من بحث سلاحهاي كشتارجمعي در چارچوب موضوع عراق اصلاً قانعكننده نبوده است، ولي در جديت نگرانيهاي بلر نميتوان ترديد كرد. كوپر از جهاني سخن ميگويد كه در آن، جوامع بازي چون جوامع ما ميتوانند به وسيلهي سلاحهاي كشتارجمعي نابود شوند: يك بحث آكنده از مواد راديواكتيو در لندن، يك حملهي شيميايي به نيويورك و ختم ضيافت جهان غرب! از نظر او در صورت پيشامد چنين واقعهاي - در بهترين صورت ـ تنها چيزي كه از اين فاجعه بر جاي ميماند جامعهاي است كه در آن به نام حفظ امنيت، هر گونه آزادي مدني از ميان رفته است. در دسترس بودن سلاحهاي كشتارجمعي با اصل انحصار دولت بر خشونت مشروع منافات دارد. سلاحهاي كشتار جمعي «موجب بازتوزيع قدرت از دولت به افراد، يعني تروريستها و جنايتكاران ميشود.» دولتها فرو ميپاشند و براي حفظ قدرت روبه زوال خود، به نحوي فزاينده، سياستهاي سركوبگرانه اتخاذ ميكنند. نظام اروپايي برآمده از پيماننامهي وستفالي در 1648 كه بر اساس آن دولت به مظهر قدرت تبديل گرديد، از ميان خواهد رفت و در يك بينظمي جديد از خواب بيدار خواهيم شد.
تصوير وحشتناكي است. در وجود قصد و نيت ايجاد وحشت عمومي و كشتار حتيالاامكان وسيع غيرنظاميان ترديدي نيست؛ واقعهي يازده سپتامبر خود به اندازهي كافي گويا است. كوپر بر اين باور است كه دولتهاي شكست خورده در كشورهاي رو به توسعه (و يا در برخي موارد رو به قهقرا) عرصهي لازم را براي ايجاد شبكههاي طراح اين گونه حملات فراهم ميسازند. راه حل او ـ كه جاي بحث بسيار دارد ـ اتخاذ نوعي «امپرياليسم تدافعي» است. اگر تهاجم اسرائيل را به لبنان در نظر نگيريم، افغانستان نخستين جنگ «امپرياليسم دفاعي» از اين نوع است. اين جنگها هنگامي روي ميدهند كه «بازيگران غيردولتي [مانند القاعده] براي حمله به قسمتهاي منظمتر جهان از پايگاههاي غيردولتي (يعني ماقبل مدرن) انتقاد ميكنند [و] آنگاه دولتهاي سازمانيافته بايد واكنش نشان دهند». اين استدلال اشكالاتي دارد؛ از نظر من در توجيه حمله به افغانستان و عراق آنچه مايكل ايگناتيف «امپرياليسم» بيضرر (Impernalism lite) مينامد، يعني يك نگراني مبتني بر نقض حقوق بشر به مراتب قانعكنندهتر از «امپرياليسم دفاعي» يا ملاحظات مبتني بر امنيت داخلي است.
در مقايسه با مجموعهاي از نگرانيهاي عصبي در باب سلاحهاي كشتارجمعي كه در مورد عراق نيز بطلان آن ثابت شد)، پايان نهادن به خودكامگي و كمك به ايجاد دموكراسي، آرمان به مراتب والاتري به نظر ميآيد، ولي هنگامي كه نوبت به حقوق بشر ميرسد، كوپرنيز دچار لكنت خاص وزارت خارجه [بريتانيا] ميشود.
او حتي در اين زمينه ـ با لحني هوادارانه ـ به جنايتكار صاحب نامي چون هنري يكسنجر استناد كرده و از استدلال وي عليه مداخلهي بشردوستانه نقل قول ميكند. از نظر كيسينجر اتخاذ يك چنين رويهاي، اين خطر را دارد كه موجب «عنانگسيختگي فضيلت» گردد، زيرا اگر اين استدلال را مبنا قرار دهيم، آنگاه بايد در نقاطي مداخله كنيم كه براي ما هيچ اهميت استراتژيك ندارند. در واقع، به راحتي ميتوان از جهانبيني كوپر براي توجيه استدلال ضدبشردوستانهي كيسينجر استفاده كرد. اين بيشتر هرج و مرج است كه موجب بيم و هراس او شده و نه خودكامگي و ستم. او مينويسد كه «دوران طلايي براي چه كساني؟» البته نه براي قربانيان «حكومتهاي قومي.» علاوه بر اين، كوپر براين باور است كه القاعده زاييدهي بينظمي بود. در اينكه بينظمي در اين امر مؤثر بود ترديدي نيست، چراكه مجاهدين در خلال جهاد عليه روشها شكل گرفتند و در طول چيرگي طالبان بود كه افغانستان به پايگاه عملياتي القاعده تبديل شد. ولي آيا خودكامگي و استبداد نيز در شكلگيري اين شبكهي تروريستي نقش نداشت؟ مگر جز آن است كه بخش اصلي نيروهاي شركتكننده در حملات يازده سپتامبر را سعوديهايي تشكيل ميدادند كه از خودكامگي خاندان سعود ـ تحتالحمايهي عرب ـ به تنگ آمده بودند؟ آيا براي رويارويي با بينظمي، برانداختن ستم و خودكامگي به همان اندازه ـ و يا حتي بيش از آن ـ اهميت ندارد؟ دولتهاي شكستخورده و ناكارآمد براي تروريسم پايگاه فراهم ميكنند، ولي استبداد و خودكامگي، فضايي را به وجود ميآورد كه در آن مقاومتهاي خودكامه، پا به عرصهي وجود ميگذارند. در مقايسه با نظامهاي دموكراتيك، استبدادهاي خودكامه عرصهي به مراتب مساعدتري را براي توليد گروههاي مقاومت مستبد و خودكامه فراهم ميسازند. آيا نوعي امپرياليسم محدود مبتني بر حقوق بشر كه در آن ايجاد دموكراسي مطمح نظر باشد و نه «امپرياليسم دفاعي» مورد بحث كه ماهيتاً امر خطرناكي است، از مبناي اخلاقي استوارتر برخوردار نيست و رويهي مطمئنتري محسوب نميشود؟ اگر اين استدلال جا بيفتد و مثلاً هندوستان تصميم بگيرد كه در اقدامي «دفاعي» پاكستان را هدف تهاجم قرار دهد و يا بالعكس، تكليف چيست؟
كتاب كوپر روشنگر بحثي است كه از واقعهي 11 سپتامبر تا كنون مسائل خارجي را تحتالشعاع خود قرار داده است. ما در آستانهي سه گونهي محتمل امپرياليستي قرار داريم؛ نخستين آن از نوع كهن است: استعمار امپرياليستي براي غارت منابع و ثروت كشور قرباني. كوپر سبكسرانه اين احتمال را نفي ميكند. به عقيدهي او «امروزه به نظم درآوردن بينظمي چندان هم مقرون به صرفه نيست»، ولي با اين حال اين مقوله در ميان بخش وسيعي از افكار عمومي اروپا كه رئيس جمهوري ايالات متحده را بركشيدهي شركتهاي نفتي و كشورهاي برتون ميدانند جدي تلقي ميشود. گونهي دوم كه عبارت از «امپرياليسم دفاعي» كوپر است، امتيازي است كه تنها براي ايالات متحده، اسرائيل و متحدانشان منظور شده است.
وجه سوم كه امپرياليسم حقوق بشري است، طبيعتاً مقولهاي محدود است، زيرا هدف آن استقرار دموكراسي است و نه اشغال دائم. بسياري از ليبرالها ـ مانند نيك كوهن، كريستوفر هيچر، ديويد آرونويچ و خود من ـ خواهان اعمال زورمندانهي حقوق بشر بودهايم. ما بر آن هستيم كه ايالات متحده را به نوعي عضو بينالملل نارنجك به دست نزديك كنيم. ولي رابرت كوپر چنين برنامهاي ندارد. او نگران تسليحات كشتار جمعي است و نه حقوق بشر. توجيه آخرين جنگ خليج فارس در آغاز رنگ و روي كوپري داشت ولي اينك سمت و سوي حقوق بشري يافته است. اين به معناي ضعف استدلال كوپر و قدرت استدلال طرف ديگر است. كوپر اذعان دارد كه در جايي ميان اين دو مقولهي ياد شدهي امپرياليسم نقطهي تلاقياي وجود دارد: «احتمالاً ميان امن ساختن جهان براي دموكراسي و امن ساختن آن براي آمريكا نقاط تقارني وجود دارد». ولي از تعميم اين برداشت خودداري ميكند: نميگويد كه ايالات متحده در بسياري از نقاط جهان، از ايران و گواتمالا در دوران جنگ سرد گرفته تا كلمبيا و ازبكستان در حال حاضر، نه فقط در مقام تقويت دموكراسي نبوده، بلكه آن را نيز سركوب كرده و ميكند. در اين ميان حتي به اين نمونهي فاحش از ناديده گرفتن نقض حقوق بشر از سوي وي ميتوان اشاره كرد كه در توصيف تحولات جاري در چچن و عملكرد روسيه از آنجا از اين سخن ميگويد كه «به نظر ميآيد روسيه از تمامي دستاوردهاي امپراتوري و جاهطلبيهاي ملازم آن دست برداشته است». اظهارنظري كه قطعاً باعث آشفتگي چچنيها خواهد شد. در اين بحث بيش از هر چيز ديگر به شفافيت نظري احتياج است. نميتوان روزي از امپرياليسم دفاعي دم زد و روزي ديگر از امپرياليسم معطوف به حقوق بشر، زيرا اگر چنين كنيم، اين كار درآخر جز نوعي شيادي براي پنهان داشتن امپرياليسم نوع اول و قديمي تعبير ديگري نخواهد يافت، ولي رابرت كوپر حاضر نيست از امپرياليسم معطوف به حقوق بشر دفاع كند زيرا اين امر مستلزم آن است كه بريتانيا و ايالات متحده، ديگر از «خودكامگان» خود حمايت نكنند.
يكي از بارزترين نمونههاي پيش آمده چنين تعارضي را در برداشت كوپر از عملكرد بلر در ماجراي جنگ كوزوو ميتوان ملاحظه كرد. وي بر آن است كه اعمال ميلوشويچ را كه به واكنش ما منجر شد، نه به عنوان نقض آشكار حقوق انساني كه به عنوان اقدامي عليه «ارزشهاي اروپايي» تعريف كند. كوپر مينويسد «ارزشهاي مشترك اروپايي از يك تجربهي تاريخي مشترك نشأت گرفته است كه در مواردي خاص و حاد ميتواند دلايل لازم را براي توجيه مداخلهي مسلحانه فراهم آورد. مداخله در يك قارهي ديگر، با تاريخي مجزا يك امر كاملاً متفاوت خواهد بود». به بياني ديگر، در حالي كه پاكسازي قومي در اروپا امري ناپسند تلقي ميشود، در آفريقا بلامانع است؟ از بابت شكنجهي اسلاوها، بايد نگران بود ولي شكنجهي تونسيها اشكالي ندارد؟
حتي اگر به «امپرياليسم دفاعي» باور داشته باشيم، كاربرد آن در مورد عراق مقرون به صواب نبود زيرا در آنجا سلاح كشتار جمعياي در كار نبود. براي هر يك از رهبران غرب و حتي براي رئيس جمهور ايالات متحده نيز به اين زوديها ميسر نخواهد بود كه به نام امپرياليسم دفاعي دست به مداخله بزند.
تصور ميكنم كه استدلال رابرت كوپر ـ بلر را نيز به نوعي بنبست رهنمون شد. براي توني بلر بهتر آن بود كه در سال گذشته بيشتر بر نگرانيهايي از بابت نقض حقوق بشر در عراق تأكيد كند تا تحت تأثير القائات كوپر، سلاحهاي كشتارجمعي را علم كند.