مقدمه
عنوان سخن من مقايسه تفسيرهای آنتولوژيك (وجود شناختي) با تفاسير اپيستمولوژيك (معرفتشناختي) از كانت است. كانت را بيترديد ميشناسيد. او از متفكران درجه اول و يكي از محورهاي تاريخ فلسفه غرب است. تا جایی که ميشود تاريخ فلسفه غرب را به پيشاكانتي و پساكانتي تقسيم كرد. با او چرخش عظيمي در تاريخ تفكر غرب شكل گرفت.
بيترديد هايدگر هم نميتواند با كانت بينسبت باشد. بين اين دو نسبتهاي مختلفي برقرار است. هايدگر به كانت توجه اساسي دارد. مهمترين اثر هايدگر «وجود و زمان» است. بعد از اين اثر كه مهمترين اثر فلسفي قرن بيستم محسوب می شود، مهمترين آثار هايدگر در مورد كانت است. يعني "کانت و مسئله مابعدالطبيعه" و "تفسير پديدارشناسي نقد عقل محض كانت" مستقيماً به كانت اختصاص يافته است. هایدگر آثار ديگري هم دارد كه در بخشهاي متعددي از آنها به كانت پرداخته است. مثل كتاب "شيء چيست؟" و همچنين "مسائل بنيادين پديدارشناسي" و مقاله 1963 هايدگر با عنوان: "نظريه كانت درباره وجود."
" تفسیر متفاوت هایدگر از کانت"
هايدگر با كانت ديالوگي برقرار ميكند که این دیالوگ به الگويي بدل شده كه هايدگر اين كار را با متفكران ديگر هم تکرار ميکند. مثل هگل و نيچه.
به اعتقاد من بين هايدگر و نيچه نسبت مهمي برقرار است كه علت آن زبان خاص و دشوار هايدگر است . گفته ميشود زبان هايدگر دشوار است. يكي از نويسندگان دايرهالمعارف فلسفي در انگليس مينويسد: "هايدگر آنچنان با كلمات بازي ميكند كه هگل بايد در مقابل او لنگ بيندازد."
اين طرز تفكر تا آنجا پيش ميرود كه در حلقه وين و چهرهاي مثل كارناپ، هایدگر را استهزا كرده، او را به شارلاتانيزم متهم كردهاند. کارناپ از عبارت كتاب متافيزيك چيست مثال ميآورد كه: عدم چگونه ميعدمد؟ يا ذات چگونه ميذاتد؟ كارناپ اين عبارات را عبارات بيمعني مينامد. كارناب معتقد است هايدگر در پس اين زبان بيمعنا ميكوشد بيفكري و بيبصيرتي فلسفه خود را پنهان نگه دارد. اما بايد به هايدگر حق داد كه زبانش دشوار باشد. اساساً هر جا كه زبان، زبان تكرار است، بيترديد تفكر نيز تفكر تقليد و تكرار است. اما آنجا كه تفكر ميكوشد به اصالت دست پيدا كند، بيترديد تفكر اصيل نيازمند زبان اصيل است. به قول شمس، زبان ديگر بايد.
بيترديد هايدگر متفكری اصيل است كه سرتاسر تاريخ متافيزيك 2500 ساله را مورد تأمل قرار داده و حتي از پايان اين سنت سخن به ميان آورده است. بيشك متفكري كه ميكوشد تمام سنت متافيزيك را مورد تأمل قرار دهد نيازمند زباني مستقل از زبان متافيزيك است. همه ما با زبان متافيزيك مأنوسیم.زیرا در عالم متافيزيك زندگي ميكنيم و با نحوههاي ديگر انديشیدن بيگانه شدهايم. حال متفكري كه خواهان گذر از متافيزيك است، نيازمند زباني است غيرمتافيزيكي براي گذار از آن. به اين دليل اين زبان غریب به نظر ميآيد. براي عدهاي كه نحوه ديگري براي تفكر غير از نوع متافيزيكي آن قائل نيستند، اين زبان اساساً ياوه و بيمعناست. دشواري زبان هايدگر ناشي از يك مسئله فكري و فلسفي است كه نبايد سهل و ساده از آن گذر كرد. به عنوان يك دانشجوي فلسفه نباید با استهزا با اين زبان برخورد کرد.
دشواري زبان هايدگر ناشي از يك مسأله فكري است كه اگر بتوانم در ادامه اشاره خواهم کرد كه اين مسئله فكري تا چه حد از فهم ما از انسان، جهان و فهم ما از نسبت انسان با جهان و با فهم ما از حقيقت و اساساً با زندگي و تقدير و سرنوشت ما ارتباط دارد.
از اين رو درباره زبان هايدگر به سهولت قضاوت نكنيد و محلي از تأمل براي آن باقي بگذاريد. به باور من اگر بخواهيم زبان دشوار هايدگر را به زبان مأنوستري ترجمه كنيم يكي اصطلاحات و زبان هوسرل پديدارشناس است و ديگري زبان فلسفه استعلايي كانت.
ما ميتوانيم تفكر غير متافيزيكي هايدگر را تا حدودي به زبان متافيزيكي ترجمه كنيم. (نزديك كنيم) اما التفات داريد كه اين به اين معنا نيست كه هايدگر يك متفكر هوسرلي يا كانتي است. هايدگر با هوسرل شروع كرد و آنچه كه او از پديدارشناسي ميفهمد به هيچ وجه با آنچه كه هوسرل به عنوان پديدارشناسي عرضه ميكند، قابل مقايسه نيست. هايدگر در پديدارشناسي تحولي ايجاد ميكند كه چهره بزرگي چون هوسرل از فهم آن عاجز ماند و به اختلاف و جدايي بين اين دو می انجامد. مرادم از بيان اين مطالب و بيان كردن نسبت هايدگر و كانت توضيح اين نکته است كه يكي از اين نسبتها، نسبت زباني است. يعني اینکه ميتوانيم تفكر هايدگر را با تعابير و اصطلاحات فلسفه استعلايي بيان كنيم. نكته ديگر، بين اين دو نسبتي متقابل وجود دارد. بيترديد اگر نقد عقل محض كانت نوشته نشده بود، كتابي مثل وجود و زمان شكل نميگرفت. كانت با كتاب نقد عقل محض و انقلاب كپرنيكي خودش، بصيرتي مهم برايمان مطرح كرد. او نشان داد كه چگونه سوبژه و اُبژه در هم تنيدهاند. چگونه سوبژه يعني انسان، در قوام بخشي به اُبژه يعني جهان و شيء دخيل است. چطور او با زمان و مكان يعني با صور ماتقدم شعور و با مقولات فاهمه يعني آنچه كه متعلق به انسان است، اُبژه را قوام ميبخشد و ما اُبژه و جهان مستقل از انسان نداريم. ماحصل انقلاب كپرنيكي كانت اين است: ما نميتوانيم از جهان فينفسه صحبت كنيم. جهان اگر جهان است براي انسان است. انسان در قوامبخشي به جهان نقش دارد. همين امر را نيز هایدگر در وجود و زمان به تعبير ديگري (بينش كانتي) تكرار ميكند كه چگونه "دازاين" يعني انسان با عالم و جهان درهم تنيده است و عالم هيچ موقع مستقل از انسان نيست و دازاين يا انسان نيز هيچ موقع مستقل از جهان نيست.
از سوي ديگر انقلاب كپرنيكي كانت و بصيرت بنيادينی كه در اين كتاب (نقد عقل محض) نهفته است با هايدگر به نهاييترين مرزهاي خود ميرسد. انقلاب كانت به اعتبار خاصي يعني به اعتبار درهم تنيدگي انسان و جهان در واقع با هايدگر به نقطه اوج خود ميرسد. هايدگر در وجود و زمان تبعات و پيامدهاي انقلاب كانت را نشان ميدهد. اما در مورد اهميت تفسير هايدگر از كانت بايد گفت: هر متفكر بزرگ در دل خود پتانسيلهاي نهفته زيادي دارد. لذا متفكران بزرگ مورد تفسيرهاي متعدد قرار گرفتهاند. كانت هم چنين است. بعد از او تفسيرهاي متعددي از او شكل گرفت. تفسيرهاي روانشناختي قرن 19 از او كه ميكوشيدند صور شهود و امور ماتقدم را به منزله امور رواني تلقي كنند.
تفسيرهاي ايدهآليستهايي چون فيشته، شلينگ و هگل، تفسيرهايي در حوزه منطق و اخلاق، تفسير متفكري چون ياسپرس؛ اما تفسيري كه در دوران ما بيش از همه رايج شده است، تفسيرهاي پوزيتيويستي يا نئوپوزيتيويستياند كه خواهان بيان اين مطلبند: كانت در پي زدن زيرآب فلسفه، و تثبيت مباني علم جديد است.
به خصوص در حوزههايي چون حلقه وين و تفسيرهايي چون كارناب و كاسيرر يا ديگران. آنچه كه امروز به عنوان كانت در همه دانشگاههاي جهان تدريس ميشود بيشتر تفسيرهاي نئوپوزيتيويستي است.
ياسپرس جملهاي در مورد كانت دارد. او ميگويد:
"كانت در مقامي قرار دارد كه هيچيك از مفسران او را نميتوان همشأنش قرار داد."
در واقع هر شرحي از كانت در مرتبه و درجه مادون متن تفسير قرار گرفته است. اين حرفي قابل قبول است. زیرا هيچيك از متفكراني كه به شرح ارسطو پرداختهاند شأن او را نداشتهاند. اما من در مورد تفسير كانت يك استثنا قائل می شوم. شايد بشود گفت هايدگر يگانه متفكري است كه تفسير او از كانت صرفاً يك تفسير و شرح از يك فيلسوف درجه يك نيست، بلكه شرح و تفسير هايدگر از كانت خود از متون كلاسيك و آثار باقي تاريخ تفكر غرب است. نبايد كتاب "كانت و مسئله مابعدالطبيعه" و "تفسير پديدارشناختي از نقدعقل محض" را صرف يك شرح و تفسير ساده از كانت تلقي كرد. تفسير هايدگر ويژگي ديگري دارد. اكثر قريب به اتفاق تفسيرهايي كه از كانت صورت گرفته تفسيرهاي اپيستمولوژيك است. به اين معنا كه كتاب نقد عقل محض كانت را مهمترين كتاب معرفتشناسي تاريخ تفكر غرب يا لااقل تاريخ تفكر دوره جديد تلقي كردهاند و معتقدند مهمترين مسئله اين كتاب تعيين حدود و ثغور معرفت است.
اما هايدگر تفسيري كاملاً مغاير از این کتاب ارائه ميدهد. او معتقد است نقد عقل محض مهمترين كتاب آنتولوژيك دوره جديد است. او معتقد است كانت در اين كتاب به مباحث معرفتشاختي توجه نداشته و اگر داشته نقشي فرعي داشته است. او وجودشناسي را در كانت مقدم بر معرفتشناختي ميداند. نكته ديگر اينكه: مطابق اكثر قريب به اتفاق تفسيرها که معتقدند كانت در كتاب نقد عقل محض ميكوشد جهتگيري ضد متافيزيكي داشته باشد، (نشان دهد متافيزيك امكانپذير نيست) هايدگر از همین متن تفسيري ارائه ميكند كه گويي كانت خواستار پيريزي بنيادی براي متافيزيك است. يعني هایدگر تفسيري مغاير تفسيرهاي رايج ارائه ميدهد.
اگر شما با هايدگر آشنا باشيد، وجود و زمان را خوانده باشيد قطعا پارهاي از مشخصات خطوط اصلي را مشاهده ميكنيد.
مسئله اول: هايدگر ميكوشد به طرح دوباره مسئله وجود بپردازد. آنچنان كه همه عمر معنوي و فكري او حول مسئله وجود ميچرخيد. در واقع از نظر او پرسش از وجود بنيانيترين پرسش است.
نكته دوم: هايدگر در وجود و زمان خواهان ارائه يك سيستم آنتولوژيك نيست. او نميخواهد وجودشناسي كند؛ بلكه به طرح آنتولوژي بنيادي ميپردازد. كار او وجودشناسي نيست، بلكه كارش وجودشناسي بنيادي است. وجودشناسي بنيادي تأملي است در باب خودِ وجودشناسي. به عبارت دیگر به تفكري گفته ميشود كه نميخواهد بگويد وجودشناسي چگونه است، بلكه به وجودشناسی وجودشناسي می پردازد. يعني تأمل در باب نظامهای آنتولوژيك. بيآنكه قصد داشته باشد نظام جديدي درباره فهم جهان ارائه دهد. بلكه ميخواهد بگويد فهم ما از جهان چگونه صورت ميگيرد. يا نظامهای آنتولوژيك چگونه ميخواهند صورت گيرند.
ايده ديگر هايدگر در وجود و زمان گذر از سوبژكتيويسم است. هايدگر تاريخ فلسفه غرب را مساوي با تاريخ سوبژكتيويسم ميداند. سوبژكتيويسمي كه در دل انديشه سقراط، افلاطون و ارسطو مستتر بود و بذر آن كمكم رشد كرده به صورت درخت تنومندي در دل انديشه دكارتي درآمد. نقطه اوج سوبژكتيويسم متافيزيك غربي دكارت بود و بعد از او همه ما اسير سوبژكتيويسم دكارتي هستيم. يكي از ايدههای اصلی هايدگر در وجود و زمان تخريب سوبژكتيويسم دكارتي و مبارزه با سوبژكتيويسمي است كه در دل فلسفه مستتر بوده است. هايدگر با تصوير دكارتي از جهان و انسان به عنوان سوبژه مبارزه كرده و تصوير دكارت از نظام و رابطه سوبژه و اُبژه را تخريب می كند. او نشان ميدهد رابطه مفهومي و علمي يگانه رابطهاي نيست كه بين انسان و جهان وجود دارد.
برخلاف تفكر دكارتي كه استعلا (نسبت آدمي با وجود) يك مسئله است؛ براي دكارت بر اساس اصل كوژيتو وجودِ جهان يك مسئله شد. دكارت نميتوانست اثبات كند چرا جهان وجود دارد و اين معضل كماكان در سنت دكارتي باقي ماند. البته اين معضل براي كانت هم باقي ماند. تا جايي كه در نقد عقل محض گفت: جاي بسي ننگ و تأثر كه خردمندترين انسان ها يعني فلاسفه هنوز نتوانستهاند دليلي براي اثبات وجود جهان خارج اقامه كنند.
بعد از دكارت معضل "استعلا" يعني رابطه انسان با جهان، اينكه چگونه وجود و جهان را ميتوان ثابت كرد، يك مسئله بود. هايدگر در كتاب وجود و زمان ميكوشد به اين امر پاسخ دهد. يعني نشان دهد نه فقط رابطه انسان با جهان امكانپذير است بلكه اين رابطه اجتناب ناپذير است و اساساً وجود انسان چيزی نیست جز نسبت داشتن آدمي با وجود، هستي، عالم و جهان.
ايده ديگر هايدگر در وجود و زمان اين است كه انسان را نه بر اساس مقولات بلكه بر اساس زمان فهم كند. تا آنجا كه بگويد انسان چيزي جز زمان نيست و زمان هم چيزي جز وجود انسان نيست. وقتي ميگوييم زمان يعني انسان. هايدگر ميكوشد "دازاين" را بر اساس زمان توضيح دهد.
ايده ديگري كه هايدگر در وجود و زمان ارائه ميدهد اين است كه: زمان چطور افقي را تشكيل ميدهد كه انسان ميتواند با وجود ارتباط برقرار كند. وجود، خود را براي آدمي در افق زمان آشكار ميكند. اين موارد خطوط كلي بود كه در کتاب "وجود و زمان" ميتوان تشخيص داد و به بحث امروز كمك ميكند.
اگر كسي وجود و زمان را خواند و با هايدگر آشنا شد، حالا به سراغ تفسير هايدگر از كانت ميرود. وقتي كتاب "كانت و مسئله مابعدالطبيعه" يا كتاب "تفسير پديدارشناختي نقد عقل محض كانت" را ميخواند، به خطوط كلي تفسير هايدگر از كانت توجه ميكند.
هايدگر ميخواهد بگويد "وجود" مهمترين وجه كتاب نقد عقل محض کانت است. به بیان دیگر مهمترين مسئله كانت وجودشناسي است. هایدگر معتقد است كانت نمیخواهد به وجودشناسي بپردازد. بلكه ميخواهد به وجودشناسي بنيادين بپردازد.(فلسفه استعلايي يعني همين) كانت گفت من متافيزيك نميگويم. كانت به تأمل درباره فلسفه ميپردازد. تأمل متافيزيكي در باب حقيقت و ماهيت خود متافيزيك. به اين معني، كانت هم در حال كاركردن بر روي آنتولوژي بنيادين است. البته از نظر هايدگر.
ادامه دارد ...