به نظر ميرسد، پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، جهان ژئوپلتيك در حال دگرگوني است و به سمت تك قطبي شدن پيش ميرود. جايگاه آمريكا را در اين تحولات چگونه ميبينيد؟
در اين نظام تك قطبي، ايالات متحده آمريكا در انتهاي همه مباحث قرار خواهد گرفت و داور نهايي در مسايل جهاني خواهد بود. البته حداقل يك دهه است كه ما به سمت چنين وضعيتي حركت ميكنيم و همينطور كه جلو ميآييم يك سلسله تحولات اين شكلگيريها را بيشتر تقويت كند. مهمترين اين حوادث حادثه 11 سپتامبر 2001 است كه در حقيقت فصل تازهاي را در تاريخ شكلگيريهاي ژئوپلتيك جديد رقم زد.
بدون ترديد بحران عراق فصل ديگري از اين تاريخ است. در اين مرحله اشكال و ابعاد جهان تكقطبي، بهتر و بيشتر از هميشه قابل مشاهده است و اين پروسه همچنان در جريان است و بايد همچنان منتظر حوادث ديگري باشيم تا فصلهاي تازهتري از اين شرايط را تكميل كند.
در اين مسير آمريكا چه اهداف و برنامههاي راهبردي را براي خود در نظر گرفته است؟
آنچه مسلم است اين است كه آمريكا ميخواست رژيم بعثي صدام را سرنگون كند ولي نه صرفاً به اين دليل كه با اين رژيم دشمني داشت، آن چيزي كه بيشتر از هر چيز ديگري مورد توجه ايالات متحده آمريكا بود، مفهوم تغيير رژيم در يك كشور توسط يك كشور ديگر بود. ايالات متحده آمريكا سعي كرد، جهان سياست را وارد مرحله تازهاي كند. در اين مرحله تازه، ديگر اصول و ضوابط حاكم بر روابط بينالملل در عصر مدرنيته، مورد توجه و اعتنا نبود. ايالات متحده سعي كرد بگويد، «من تصميم گيرنده جهان هستم و آنچه من بخواهم قانون است و ضابطه حاكم بر روابط بين الملل خواهد بود».
مطابق اصول دوران مدرن، تغيير رژيم در هر كشوري حق انحصاري آن ملت است. آمريكا با اين حركت خواست بگويد، آن دوران را پشت سر گذاشتهايم و در اين عصر ديگر روابط سابق حاكم نيست.
انتخاب عراق براي به كرسي نشاندن اين قانون جديد به چه دلايلي بوده است؟
دلايل زيادي را ميتوان برشمرد. ايالات متحده آمريكا احساس كرد كه عراق سهلترين راه است. به اين دليل كه رژيم اين كشور حدود ده سال تحت تحريمهاي استراتژيك و اقتصادي و بمبارانهاي تبليغاتي آمريكا قرار داشت و رژيمي متزلزل بود. در عين حال يك رژيم عرب متعصب و نژاد پرست به شمار ميرفت كه همه همسايگان خود را عاصي كرده بود.
پس آمريكا با حمله به عراق برنامه آزمايشگاهي خود را آغاز كرد، تا به جهان ثابت كند كه وارد دوران تازهاي شدهايم و تغيير رژيم كشوري بنا به خواست دولتي ديگر، شاخصه اين دوران جديد است.
دقيقاً درست است. اهداف و خواسته ژئوپلتيك هستند و بر اساس چنين شناختي است كه ما ميتوانيم سياستهاي ايالات متحده آمريكا را بهتر درك كنيم. وضعيت تازهاي درجهان ايجاد شده است و چيزي كه در اين وضعيت جديد سابقه ندارد، اين است كه يك نظام حكومتي به خود اجازه داده است تا وارد يك كشور ديگر شود و رژيم آن كشور را تغيير دهد و رژيم جديدي را تعيين كند.
آيا رژيم بعثي عراق، مانعي براي ايالات متحده آمريكا بود و آمريكا ميخواست اين مانع را بردارد؟
رژيم بعثي عراق آسانترين هدف براي ايالات متحده بود تا مفهوم تغيير رژيم در جهان پست مدرن را جا بياندازد. لذا آمريكا اين كار را انجام داد و نتيجه گرفت و امروز تقريباً همگان ـ حتي كشورهايي مانند فرانسه، روسيه و اتحاديه اروپا كه به شدت با اين برنامه مخالفت ميكردند ـ اين مسأله را پذيرفتهاند. پس ما از اين به بعد با جهاني سروكار داريم كه داراي چارچوب جديدي است كه در اين چارچوب مسايل به صورت جديدي بايد مورد توجه و تجزيه و تحليل قرار گيرد. به طور مثال حتي نوع بحثهاي مطرح سياسي با گذشته فرق دارد. در دوران جديد بحث محيط زيست از بحثهاي عمده سياسي شده است به ويژه در روابط بينالملل و در چارچوب سياستهاي كلان.
بحث رقابتهاي فضايي از مباحث ژئوپلتيك به كلي خارج شده است و بحث « هارت لند» به مباحث ژئوپلتيك برگشته است، بدين معنا كه آمريكا خليج فارس و درياي خزر را به عنوان دو منبع اصلي تأمين كننده انرژي جهان آينده قرار داده است كه خود به خود ميان اين دو منطقه تبديل به يك «هارت لند» در جهان جديد ميشود كه ايران در مركز آن قرار ميگيرد و عراق و بخشي از خاورميانه، افغانستان و پاكستان نيز در اطراف قرار ميگيرند.
لذا همه حوادث در اين چند سال در اطراف اين منطقه دور ميزند و نوعي «هارت لند» جديد در مباحث جهاني مطرح ميشود. يعني پس از حادثه عراق، آخرين تحولات در اطراف اين منطقه تمركز يافته است يعني از يك طرف ايران و از طرف ديگر فلسطين و اسراييل.
لذا ايالات متحده آمريكا در نظر دارد ضمن چيرگي بر جهان، حرف آخر را نيز بزند. با اين مفهوم كه هر رژيمي بخواهد در مقابل اين وضعيت جديد مقاومت كند، قابل تحمل نخواهد بود و بايد از بين برود ، بنابراين ما بايد وضعيت كشورهاي منطقه را از اين منظر بررسي كنيم.
وضعيت كشورهاي دوست و همراه آمريكا در منطقه خاورميانه در اين شرايط جديد چگونه تعريف ميشود؟
از نظر اقتصادي جهان بايد يكدست شود و اين يكدست شدن هماكنون در حال انجام است. همه كشورها با فرآيندجهاني شدن و فراگير شدن اقتصاد بازار و آزادي در اين زمينه، در حال پيوستن به آن هستند.
در اين شرايط ايالات متحده از طريق مكانيسمهايي كه ايجاد كرده، هم ناظر است و هم حرف آخر را ميگويد. از نظر نظامي، ايالات متحده به دليل ناهنجاريهاي پيش آمده در سالهاي اخير در رابطه با اروپا، روسيه و موارد ديگر ، چندان تكيهاي بر ناتو ندارد بلكه بيشتر به قدرت نظامي خودش به عنوان بازوي اصلي حمايت كننده از نظرات جهاني خود اتكا دارد و از آنجا كه ايالات متحده خواستار ايجاد يك شرايط يكدست در جهان است اين شرايط بايد در همه مناطق از جمله منطقه خاورميانه تكميل شود.
بايد به اين نكته توجه داشت كه مفهوم دولتهاي دوست براي آمريكا بيش از اين مطرح باشد. چون داشتن كشورهاي دوست معمولاً در مقابل كشورهايي كه دوست نيستند، مطرح ميشود كه اين مربوط ميشود به جهان گذشته كه يكسري از كشورها با ايالات متحده آمريكا دوست بودند و يكسري دشمن يا در رقابت بودند. ما امروز ديگر اين شكل دوم را نداريم.
يعني ديگر دشمن به شكل حاد وجود ندارد؟
اين مربوط بود به شرايطي است كه رقيب بزرگي به نام شوروي وجود داشت و آن روز شوروي نيز دوستاني در منطقه داشت كه اين دوستان شوروي، دشمنان آمريكا هم محسوب ميشدند و دوستان آمريكا دشمنان شوروي بودند.
با از بين رفتن شوروي و كشورهاي رقيب در منطقهاي مانند خاورميانه، مسأله كشورهاي دوست نيز براي ايالات متحده آمريكا منتفي شد. به عبارت ديگر، آمريكا ديگر پايبند به شرايط دنياي گذشته نيست كه مثلاً حتماً بايد از رژيم عربستان سعودي به هر شكلي كه هست حمايت كند، بلكه خود به فكر اصلاح آن رژيم افتاده است.
البته من نميخواهم از اين بحث اين نتيجه غلط گرفته شود كه ايالات متحده آمريكا ميخواهد به جان عربستان سعودي، مصر و ديگران بيفتد. اين حرفهايي كه اخيراً مطرح شده، اصلاً درست نيست اين استنباط را بعضي از افراطگرايان تجزيه و تحليلكنندگان مسايل سياسي درايالات متحده درست كردهاند كه پس از عراق نوبت عربستان است و بعد نوبت مصر. تحولي كه پديد آمده اين است كه ايالات متحده ديگر آن دلبستگي خاص سياسي، ژئوپلتيك و استراتژيك پيشين را نسبت به اين دولتها ندارد و بودن و نبودن آنها براي آمريكا به صورت علي السويه درآمده است.
شعار دموكراتيزه كردن آمريكا چه ميشود؟
آن چيزي كه در حال حاضر براي آمريكا در رابطه با اين كشورها مطرح است، تغيير وضعيت اين رژيمهاست، آن هم به گونهاي كه از نظر افكار عمومي داخلي و بين المللي به عنوان دولتهايي كه با تعبيه دولتها يكدست هستند مقبوليت پيدا كنند، دولتهايي كه به اصلاح دموكراتيك هستند.
در جهان جديدي كه آمريكا ميسازد، مسأله دموكراسي يك امر پذيرفته شده، قطعي و نهايي است.مطابق ايده فوكوياما كه دموكراسي پايان تاريخ است و بعد از دموكراسي ما سيستم ديگري نخواهيم داشت.
پس آمريكا با اين، به عنوان يك پديده واقعيت يافته برخورد ميكند كه تنها سيستم عملي براي ادامه حكومت است و ديگراني كه چنين وضعيتي ندارند، بايد به اين وضع برسند و در اين رابطه است كه با دولتهايي مانند عربستان، مصر و يا ديگر كشورها در خاورميانه كه در سابق جزو دوستان آمريكا بودند، يك برخورد نسبتاً ملايمي خواهد داشت. آن برخورد هم ديكته كردن اين است كه بايد به سمت مردم سالاري حركت كنيد و اين دولتها هم استقبال ميكنند و در حال انجام اين كار هم هستند. منتهي بعضي از اين دولتها ظرفيت اين كار را دارند و بعضي ندارند. مصر نشان داده است كه ظرفيت اين كار را ندارد، بر خلاف ظاهر قضيه كه جمهوري و پارلماني هم هست. البته اين وضعيت بسيار ناهنجاراست چراكه كشورها يا پادشاهي هستند يا جمهوري يا ديكتاتوري يا دموكراتيك. اگر دموكراتيك است، مانند اسپانيا، انگليس و سوئد برخورد ميكند، و اگر سيستم ديگري دارد، مطابق همان سيستم برخورد مي كند. لذا با يك سلسله جمهوريهايي در دنياي جديد سر و كار داريم كه خاصيت پادشاهي ديكتاتوري را به نام جمهوري پنهان ميكنند. وضعيت عربستان به گونهاي ديگر و خاص است. در اين كشور سيستم قبيلهاي پادشاهي ديكتاتوري مطلقه است.
اين تفاوت ناشي از چيست؟
دموكراسي معمولاً در جامعهاي شكل ميگيرد كه حكومت آن بر اساس موجوديت ملت شكل گرفته و مشروعيت يافته باشد. دموكراسي در جامعهاي بوجود ميآيد كه آن جامعه صنعتي يا نيمه صنعتي باشد و در جامعهاي نمود مييابد كه فرهنگ مردم سالاري وجود داشته باشد. لذا جامعه قبيلهاي كه هرگز چنين فرهنگي وجود نداشته است و عربستان سعودي به دليل آنكه سيستم قبيلهاي دارد و جامعهاي به معني واقعي كلمه صنعتي نيست بلكه با توسعه صنعت نفت، كشوري نيمه صنعتي است، پا گرفتن دموكراسي واقعي در آن با مشكل طبيعي مواجه مي شود. اگر بر عربستان فشار وارد شود تا دموكراسي در آن كشور ديكته شود، احتمال انفجار جامعه خيلي زياد است. كما اينكه در ايران زمان پادشاهي نيز آمريكا تا حدودي سعي كرد، دموكراسي را ديكته كند كه اين مسأله با انفجار مواجه شد. با همه اين احوال، رژيم سعودي ميكوشد در راستاي دموكاتيزه كردن جامعه حركت كند و در اين راستا اقداماتي نظير تشكيل شوراها كه اول انتصابي است ولي كم كم انتخابي ميشود را شاهد هستيم. وضعيت تركيه از عربستان سعودي و مصر شديدتر و وخيمتر است. تركيه سالهاست كه اداي دموكراسي رادرميآورد، در حالي كه يك رژيم پليسي در آنجا حاكم است.
حتي با روي كار آمدن دولت جديد؟
روي كار آمدن دولت اسلامي در تركيه يك وضعيت طبيعي ندارد. حزب اسلامي آنچنان عصارهاش كشيده شده است كه هيچ تفاوتي با حزب ضد اسلامي ندارد و اين حزب زماني كه روي كار آمد، تعهد كرد تا آن چيزهايي را كه لازم است انجام ندهد.
تضاد ميان دولت و نظاميان تركيه را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
اين تضاد بسيار مختصر است. دولت به اصطلاح اسلامي تركيه، دست به يك سلسله اقداماتي زد كه در ظاهر با دولت قبلي فرق ميكرد ولي در عمل، در همراهي با خواستهاي نظاميان صورت گرفت ،منتهي با فرمولهاي جديد.
بالاترين تضاد وقتي حاصل شد كه دولت و پارلمان اين كشور با استفاده از خاك تركيه توسط آمريكا مخالفت كردند ولي در عمل اين مخالفت معنا نداشت و آمريكا از خاك تركيه براي گسيل نيروي نظامي به طرف عراق استفاده كرد و پس از اتمام بحران، وزير خارجه تركيه بلافاصله در اسراييل تجديد عهد انجام داد. البته طبيعي است كه به خاطر اين سرپيچي تنبيه خواهد شد. تركيه بايد وضع خود را در رابطه با دموكراسي مشخص كند. تا به حال توانسته است آمريكا را كمي فريب دهد كه انتخابات آزاد دارد ولي معلوم است كه اين انتخابات چگونه است لذا بايد اين مسأله را بررسي كند در غير اين صورت شاهد ورود آمريكا براي رسيدگي به اين مسأله خواهيم بود.
پس تقريباً همه كشورهاي منطقه به گونهاي درگير وضعيت جديد هستند.
با توجه به اين مسأله، در كشورهايي كه ظرفيت پذيرش مطلق دموكراسي را ندارد، چه تحولي رخ خواهد داد؟
بايد ديد كه اين وضعيت تا چه اندازهاي جدي پيگيري ميشود. اولويت اول آمريكا در حال حاضر در منطقه مسأله فلسطين و اسراييل است و اولويت دوم ايران است. مصر وتركيه در اولويتهاي بعدي قرار ميگيرند.
مسأله اصلي، ايجاد يك جهان يكدست است. لذا براي آمريكا از نظر سياسي اهميت دارد تا مسأله فلسطين و اسراييل را حل كند چون اگر در اين مورد شكست بخورد، مسايل ديگر جهان را نميتواند حل كند. اما در مورد اين مسأله كه آمريكا در قبال كشورهايي كه استعداد لازم را درجهت تحقق دموكراسي ندارند ،چه واكنشي نشان خواهد داد بايد گفت كه بعيد است دولتهاي منطقه به طور كلي از ايجاد تحول عاجز باشند لذا اين كشورها خود را ناچار خواهند ديد تا تحت فشارهاي لازم تحولاتي را به وجود آورند و اين تحولات نيز قطعا آهسته و به تدريج خواهد بود.
هر چند در كشوري مثل تركيه كه خيلي شديد از واكنش ناهنجار جامعه خودش نسبت به دموكراتيزه شدن جامعه وحشت دارد ولي آمريكاييها آهسته آهسته ميتوانند اين ترس را در ژنرالهاي تركيه بر طرف كنند.
حكومتهايي كه نپذيرند چه سرنوشتي خواهند داشت؟
چنين چيزي مطرح نيست. در دنياي جديد بايد بپذيرند. مسأله اين است كه سياست ايالات متحده در برخورد با جهان امروز و فردا، مسأله «بايد» است.آمريكا آمده و رژيم عراق را برداشته است تا به همه جهان بگويد «اگر شما خودتان را عوض نكنيد من تغييرتان ميدهم».مثلاً تركيه در اختيار خودش نيست كه اين كار را انجام دهد يا ندهد. فقط به اين بستگي دارد كه نوع فشار و ميزان فشاري كه آمريكا نسبت به هر يك از اين رژيمها تحميل خواهد كرد، چگونه باشد.فعلاً هيچ دليلي وجود ندارد كه آمريكا فشار نامعقولي به هر يك از اين كشورها وارد كند و به نظر ميآيد اين فشارها به طورمعقول آرام و فشرده دنبال خواهد شد تا تغييرات در اين كشورها حاصل شود. چون آمريكا هم واقف است كه اگر ناگهان تغييراتي در اين كشورها ايجاد كند، به خصوص در عربستان و تركيه، خطر تجزيه در آنها به وجود ميآيد و تجزيه مطلقاً مورد نظر آمريكا نيست. به هيچ وجه به سود آمريكا نيست كه يك كشوري را كه در حال حاضر در كنترل است به پنج، شش كشور بن لادني تبديل كند.
كشورهايي كه در مقابل بحث دموكراسي خواهي و دموكراتيزه شدن جوامع مقاومت كنند، چه آيندهاي براي آنها متصور است؟
چنين كشورهايي هيچگونه آيندهاي نخواهند داشت. منظور ما اين نيست كه آمريكا بخواهد و ما هم اين كار را انجام دهيم، بلكه جهان به گونهاي شده است كه يك حكومت پليسي مثل تركيه نيز ناچار شده است كه بگويد يك حزب اسلامي بيايد اين كارها را انجام بدهد. چين هم از سوي آمريكا تحت فشار نيست، اما خودش دارد دموكراتيزه ميشود. منتهي خيلي حساب شده و با مطالعه.به همين دليل رژيم صدام حسين خيلي وقت بود كه منحل شده بود. براي اينكه اصلاً با اين جهان ارتباط و تعلق نداشت. رژيم صدام به قرن 18 مربوط بود و در جهان جديد ديگر جايي نداشت. لذا يا به صورت عراق (به يكباره) از بين ميروند يا به صورت آهسته و تدريجي.كره هم مسألهاش حل خواهد شد. حتي به جنگ هم كشيده نخواهد شد.
در جهان جديد، دموكراسي يكي از اصول اوليه است كه هر كس با آن تطبيق نيابد خودبه خود از بين ميرود و اين ربطي به فشار آمريكا ندارد زيرا ديگر مردم نميپذيرند كه مثل سابق زندگي كنند، مردم به حركت درآمدهاند و در همه جا از دموكراسي صحبت ميكنند.
تنها چند جزيره كوچك در جهان وجود دارد كه مردم جرأت گفتن اين حرفها را ندارند، مثل كره شمالي.آنها كه فكر ميكنند تا ابد ميتوانند ديكتاتوري قبل را داشته باشند. سخت در اشتباه هستند، آنها بايد به زودي خداحافظي كنند. دنيا، دنياي ديگري است كه يكدست خواهد بود.
نحوه برخورد آمريكا با ايران چگونه خواهد بود؟
وضعيت ما فرق دارد. در حال حاضر غير از اينكه مسأله اسراييل و فلسطين در اولويت اول آمريكا قرار دارد و به آن رسيدگي ميكند، ايران از نظر ژئوپليتيك و ژئواستراتژيك در اولويت قرار دارد و روابط ايران و ايالات متحده به صورتي است كه از اعمال فشارهاي قوي و ناگهاني ابا نخواهد كرد.
لاجرم وضعيت ايران خاص است منتهي با اين تفاوت كه استعداد تحول در جمهوري اسلامي ايران بر خلاف تركيه، عربستان و مصر زياد است و خيلي اوقات خود اين نظام، در حال تحول است و تحول را خود شروع كرده است. يعني دموكراتيزه شدن، مردم سالاري و اصلاح طلبي را خود ايرانيها شروع كردهاند و هيچ ارتباطي هم به آمريكاييها ندارد. اما نوسان اين تحول چيزي است كه مورد بحث است. لذا احتياجي به لشكر كشي نيست.
مسأله ديگر مربوط به روابط خارجي ايران است، مسأله فلسطين و اسراييل(با امكان تحول) است وايران هم در اين زمينه نشان داده است كه استعداد تحول دارد كما اينكه دولت ايران رسماً اعلام كرد كه اگر گروههاي فلسطيني «نقشه راه» را بپذيرند، ما هم خواهيم پذيرفت.پس استعداد تحول در هر دو زمينه در ايران وجود دارد و اين موضوعات، دو زمينه اصلي مورد نظر آمريكا در رابطه با ايران است.
آمريكا در حال حاضر برنامه سرنگوني رژيم ايران را در دستور كار ندارد، هرچند ممكن است در آينده چنين برنامهاي را در نظر بگيرد كه بستگي به واكنشهاي ايران دارد. بايد توجه داشت با پذيرش نگاههاي جهاني و ژئوپلتيك ميان آمريكا، اروپا و ديگر قدرتها، توافقهاي لازم حاصل شده است، لذا تمركز روي حملات تبليغاتي بر روي ايران صورت گرفته است كه قبلاً چنين وضعيتي وجود نداشت. درگذشته رژيم طالبان درافغانستان و رژيم بعثي عراق شريك اين حملات بودند كه از طرف آمريكا صورت ميگرفت اما با از بين رفتن اين دو رژيم نوعي تمركز آتش صورت گرفته است و نوعي هماهنگي با قدرتهاي ديگر منطقهاي پيش آمده است و اهداف كلي اين تمركز تبليغاتي هم ايجاد تحول كيفي در ايران است و نه ساختاري .يعني اينكه رژيم جمهوري اسلامي برود و رژيم ديگري بر سر كار بيايد مورد بحث نيست و همينطور هم امكان استفاده از نيروهاي نظامي مورد بحث نيست. منتهي اين بستگي به اين دارد كه ايران چطور واكنش نشان دهد.
در حال حاضر مسأله تلاش ايران براي دستيابي به سلاح اتمي مورد بحث است و غير از آن ،بحث بر سرمسأله حقوق بشرنيز در سطح پايينتري همچنان ادامه دارد و بعد از آن مسأله پروسه دموكراسي در ايران و مساله روابط ايران با گروه هاي فلسطيني است كه كمتر بحث ميشود ، كه در واقع بحث حقوق بشر و سلاحهاي هستهاي بيشتر جنبه ابزار تبليغاتي بر عليه ايران دارد در حالي كه هدف اصلي، دو موضوع ديگر است يعني پروسه دموكراسي در داخل و روابط ايران با گروههاي فلسطيني. البته در ايران نگرشي وجود دارد مبني بر اينكه بياييم و ظواهري را در هر دو مورد ايجاد كنيم ،مثلا در مورد پروسه دموكراسي در داخل بياييم دو روزنامه را آزاد كنيم و يا دو نفر زنداني را آزاد كنيم كه اين فكر اشتباه است كه اگر اينگونه عمل كنيم فشارهاي وارده را رفع خواهد كرد. بايد بدانيم نوعي نظارت هماهنگ در داخل و خارج وجود دارد.
در مورد فلسطين هم اين فكر به وجود آمده است كه ما اعلام مي كنيم كه در قضيه فلسطين دخالتي نميكنيم و اگر فلسطينيان قبول كردند، ما هم قبول مي كنيم . اين موضع گيري قانع كننده نيست و من متاسف هستم كه دولت خاتمي و وزارت خارجه به اين نتيجه رسيدهاند كه ميتوانند اين مساله را با ظاهرسازي حل كنند.
توجه اين دولت را من جلب ميكنم به اين حقيقت كه دنيا دچار يك تحول عظيم شده است و ما از دوران مدرن عبور كردهايم و وارد دوران جديدي شدهايم كه من اسمش را ميگذارم پست مدرن .
سياستها شفاف و آشكار و برنامهها روشن است ، توطئهها رو در رو هستند و قوانين و مقررات سابق هم كارايي سابق را ندارند كه مثلا" فلان پروتكل اجازه نميدهد تا چنين كاري صورت گيرد و... تمام اين حرفها اكنون كنار رفته است و نميتوان به هيچ كدام از اين حرفها توسل جست.
در شرايط جديد طرف ميگويد «من تصميم ميگيرم كه رژيمي را عوض كنم »كه اين بر خلاف تمام مقررات و اصول پذير فته شده در تمام دوران مدرن بود. ما در اين جهان يا بايد بپذيريم يا نبايد بپذيريم.
رييس موسسه «يوروسويك» لندن همچنين در مصاحبه با خبرگزاري فارس درخصوص پروتكل الحاقي آژانس بينالمللي انرژي اتمي گفت: در شرايطي كه تهمتها گسترده و حتي متحدين ايران نيز در جنگ تبليغاتي آمريكا عليه كشورمان شركت مي كنند، گذاشتن شرط و شروط و چانه زني جهت امضاي پروتكل الحاقي منطقي نيست.
پافشاري بر وضعيت فعلي اقدامي نامناسب بوده و عواقب بسيار سنگيني خواهد داشت كه ويرانيش تقريبا هزار برابر آن چيزي است كه ما فكر ميكنيم زيرا در قرن 21 زندگي ميكنيم كه ژئوپلتيك پست مدرن حاكم است و طرحها و توطئهها ديگر پشت پرده نميباشد.
رييس موسسه «يوروسويك» لندن تصريح كرد:جنگ تبليغاتي گستردهاي عليه ايران وجود دارد كه هدف اصلي آن سلاح اتمي نيست و از اين موضوع استفاده ابزاري جهت تغييرات اساسي در رفتار سياسي ايران در داخل و روابط خارجي مي شود.
مجتهدزاده خاطر نشان كرد: هنگامي كه بهانه به صورت جنگ تبليغاتي در ميآيد به گونهاي كه حتي متحدين هم در آن شركت ميكنند، جايي براي چانهزني باقي نمي ماند و منطق حكم ميكند كه رفع بهانه نمود كه اين امر نيز با امضاي پروتكل صورت مي پذيرد.
اين استاد داشگاه افزود: پس از امضاي پروتكل الحاقي بايد به دنبال تكنولوژي هستهاي بود و براي اين كار نيازمند طريق علمي هستيم نه عملي و ايران نيز مانند هر كشور صلحخواهي بايد فكر اين قضيه را در مجامع بينالمللي مطرح كند.
رييس مؤسسه «يوروسويك» لندن اظهار داشت: در حين طرح اين قضيه نيز بايد گوشزد كنيم كه با توجه به اينكه ايران در منطقه بسيار حساسي از جهان واقع شده و همه رقيبان آن مجهز به سلاح اتمي هستند در صورت عدم تجهيز ايران موازنه استراتژيك و ژئواستراتژيك در منطقه بر هم خورده و عدم آن به زيان صلح و ثبات منطقه و جهان خواهد بود.
مجتهدزاده سفر البرادعي به ايران را در خصوص رفع ابهامات به وجود آمده از سوي آمريكا ، اتحاديه اروپا و روسيه ارزيابي كرد و گفت: دولت جمهوري اسلامي ايران نيز بايد با اقداماتي از قبيل امضاي پروتكل رفع ابهام كند.
وي در پاسخ به اين سؤال كه امضاء پروتكل منجر به بازرسيهاي بدون اطلاع قبلي خواهد شد عنوان كرد:ما بايد اين فكر را كه بارزسان جاسوس هستند از ذهن بيرون كنيم البته امكان دارد كه در مواردي چنين اتفاقاتي افتاده باشد اما نبايد همه را جاسوس فرض كرد .
اين استاد دانشگاه افزود: با پذيرفتن اصل بازرسيها، ديگر نمي توان فرض را بر جاسوس بودن بازرسان گذاشت البته بازرسان نيز حق بازرسي از تمام مراكز نظامي ايران را نخواهند داشت بلكه تنها مراكز مرتبط با تكنولوژي هستهاي را بازرسي خواهند كرد.