آمريكا اصيلترين متن مدرنيستى و بازنمودى از هويتهاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى مدرن است كه در گسترهيى جغرافيايى گردهم آمده و استقرار يافتهاند. آمريكا بيش از آن كه يك سرزمين باشد يك اسطوره و رويا، يك استعاره و رمز، يك غايت و انتها و يك دنيا و زيست ـ جهان منحصربفرد و تكرارناشدنى است. آمريكا، همهى اين موارد و در عين حال چيزى بيش از آنهاست.
آمريكا، اسطورهيى است كه روياهاى انسان مدرن در آن خود را به تمامى تعبيرشده مىبينند. قدرت، ثروت و لذت به درجهيى از شكوفايى افسونكننده و خودكارشدگى سرگيجهآور رسيدهاند كه در اشباعى بىنظير، ديگر جذابيت چندانى را برنمىانگيزند. انسان آمريكايى بين خود و قدرت، فاصله و شكافى نمىبيند كه تلاش براى پر ساختن آن انگيزهيى باشد براى فعاليتهاى سياسى. او مظهر و نماد قدرت و اين قدرت، ثروت و لذت هستند كه در كالبد آمريكا جسمانيتى يافتهاند كه او را به مظهر و نماد همهى اين چيزها بدل ساخته است. آمريكا نه نماد قدرتطلبى، بل نماد قدرت و عين آن است. هر فرد آمريكايى به محض تولد با اين احساس رشد مىكند كه قدرت، ثروت و لذت بىمنتها و لايزال را همچون هديهيى خاص از زهدان به درون دنيا آورده است. آمريكايى متولد شدن و در آمريكا به دنيا آمدن، مترادف و معادل است با حس بىمنتهايى از قدرت، ثروت و لذت و اين قدرت، ثروت و لذت اند كه از دامان آمريكا زاده مىشوند و نه برعكس.
آمريكا در عين حال مخزن انبوهى از استعارههاست، استعارههايى كه زندگى انسان مدرن و تمامى جوانب و گوشه و كنار آن را در يك سطح خاص همگن و يكدست مىكنند: لباس آمريكايى، غذاى آمريكايى، موسيقى آمريكايى، سينماى آمريكايى، فرهنگ آمريكايى، دموكراسى آمريكايى و... بدينترتيب آمريكا به صورت استعارهيى درآمده است كه بايد به همه چيز اضافه شود تا شايستهى كاربرد و تحسين باشند. اين «ابراستعارهيى» است كه ادعا دارد همچون خدايى زمينى چيزها و امور را در شكل درست و عقلانى آن سامان مىدهد. از همين روست كه آمريكا به صورت يك «رمز» جلوه مىكند. براى توصيف اين ابراستعاره، جز آنچه كه خود بخواهد در اختيارمان نهد، چيزى در دسترس نداريم.
اين غايت و نهايت آرزوى انسان مدرن است كه دنيا (و نه كشور) آمريكا را آفريده است. همهى اقوام، زبانها و مليتها، همه گونه شكلهاى زندگى از فقيرترين تا مرفهترينشان و تمامى سازمانها و نهادهاى مهم و بينالمللى بايد در آمريكا حضور داشته باشند تا خودبسندگى و تماميت اين دنيا تأمين و برآورده شود. با بودن در آمريكا، آدم احساس مىكند كه تخيلاتش به تمامى تحقق يافته و نيازى براى به جاى ديگر رفتن نيست. در مقابل، هر جايى جز آمريكا (حتى اروپا) حس فزايندهيى از فقدان و سوگمكردگى را در انسان مدرن برانگيخته و بيدار مىكند.
ديوانگى انسان مدرن، اكنون و سرانجام خود را در آمريكا نمايان و اين كشور را به سرزمين ديوانگان بدل ساخته است:
«به پيش، آمريكايىهاى عزيز! تا مىتوانيد به اسبان خود مهميز بزنيد! هيجان، پول، سياست!همهى امكانات را به كار بريد و دستگاهها را به حركت درآوريد! تاب بخوريد و بچرخيد! به زودى چنان دور برمىداريد كه در صورت تمايل هم نمىتوانيد توقف كنيد. اى ايالات قديم و جديد! فقط به موقع خود تدارك چندين هزار تيمارستان را ببينيد! شما فرصت خوبى براى تشكيل كشور ديوانگان به دست آوردهايد!» (والتر ليپمن،شاعر آمريكايى)