ادوارد سعيد يكي از پيشتازان نقد ادبي در بيست و پنج سال آخر قرن بيستم، در 67 سالگي از دنيا رفت. ادوارد سعيد استاد ادبيات انگليسي و ادبيات تطبيقي در دانشگاه كلمبيا نيويورك بود و به عنوان نماينده شاخص پساساختارگرايي چپ در امريكا مورد توجه و احترامي گسترده قرار داشت. علاوه بر اين وي آشكارترين، فصيح ترين و زبان آورترين طرفدار آرمان فلسطين در ايالات متحده بود كه دشمني بسياري نيز براي وي به همراه داشت.
رويكرد گسترده ادوارد سعيد به ادبيات و ديگر عشق بزرگ او يعني موسيقي كلاسيك باعث مي شود كه وي به راحتي در هيچ طبقه بندي جاي نگيرد. اثرگذارترين كتاب وي يعني شرق شناسي (1978) به واسطه ياري رساندن به تغيير و دگرگوني در سوگيري چندين رشته علمي از طريق نشان دادن پيوند ناميمون سنت روشنگري و استعمارگري، اعتباري در خور به دست آورد. نقد وي به عنوان انسان گرايي با نگرشي عرفي از سنت بزرگ روشنگري غربي در نظر بسياري نوعي نقض كننده خود بود. استفاده از گفتمان انسان گرايانه براي حمله به سنت والاي انسان گرايي، و در عين حال به زير سؤال بردن اصالت و درستي پژوهش هاي نقادانه حوزه هاي حساس فرهنگي مانند اسلام، باعث شد كه بنيادگرايان كه هرگونه نقدي از سنت يا متون خود را ممنوع تلقي مي كردند با ناديده گرفتن كارهاي ادوارد سعيد احساس راحتي و آرامش كنند. شرق شناسي هر عيب و نقصي كه داشته باشد بايد اذعان داشت كه در زماني مناسب به چاپ رسيد و توانست باعث تحرك رو به بالاي محققان كشورهاي غيرغربي شد ( كه بسياري از آنها از خانواده هايي بودند كه از استعمارگري منتفع شده بودند) تا از حال و هواي سياسي مناسبي كه اين كتاب به وجود آورده بود بهره جويند و خود را به »شرح هاي ظلم و ستمديدگي« پيوند دهند و به واسطه انتقال تفسير و مجادله بر سر بازنمايي مفهوم »ديگري« غيرغربي به موفقيت هاي چشمگيري دست پيدا كنند.با اين همه، نفوذ و اثرگذاري ادوارد سعيد بسيار بيش از آن بود كه به حيطه هاي دانشگاهي و گفتمان علمي محدود شود. ادوارد سعيد در امريكا يك فوق ستاره روشنفكري بود و خود را به عنوان منتقد اپرا، نوازنده پيانو، چهره سرشناس تلويزيوني، سياستمدار، متخصص رسانه ها، مقاله نويسي محبوب، و سخنراني متبحر در انظار عمومي مطرح ساخت.وي در سال هاي اخير منتقد صريح روند صلح اسلو و رهبري ياسر عرفات بود. مجله امريكايي و دست راستي كامنتري در 1999 به وي لقب »پرفسور ترور« را داد و در زماني كه وي در حال جدال با سرطان خون بود همين مجله وي را متهم كرد كه خود را پناهنده فلسطيني جا زده تا بتواند بيشتر از آرمان فلسطين دفاع كند و به دروغ ادعا كرده كه پيش از آمدن به ايالات متحده براي تكميل تحصيلاتش در بيت المقدس به دبيرستان مي رفته است.
دشمني و خصومتي كه ادوارد سعيد از جانب محافل طرفدار اسرائيل در نيويورك با آن مواجه مي شد، با توجه به حملات صريح و مستدل وي به اسرائيل براي نقض حقوق بشر فلسطيني ها و محكوميت بي پرده سياست هاي امريكا در خاورميانه، امري كاملا قابل پيش بيني بود. با اين وجود وي از طرف ديگر مناقشه يعني فلسطيني ها كه وي را متهم به قرباني كردن حقوق فلسطيني ها از طريق مصالحه و پذيرش نابه جا و توجيه ناپذير صهيونيسم مي كردند نيز مورد مخالفت قرار مي گرفت. در 1977 وقتي معدودي از فلسطيني ها پذيرفتند كه يهوديان نسبت به فلسطين حق تاريخي دارند، وي اظهار داشت »من منكر حق آنها نيستم، اما ادعاي آنها هميشه با خلع يد و تصرف مناطق فلسطيني همراه بوده است«. ادوارد سعيد بيش از هر نويسنده ديگر فلسطيني، از طريق تبيين روابط بغرنج اسرائيل و ويژگي مسئله آفرين و پيچيده خاستگاه آن در آزار و اذيت يهوديان اروپايي، و تاثير به سزاي ايده صهيونيسم بر وجدان اروپايي، نقد ضد ـ استعمارگرايانه خود از اسرائيل را متقن و مستدل كرد. او متوجه شد كه مستثناء بودن اسرائيل از معيارهاي معمول ارزيابي و سنجش ملت ها به تمامي وامدار يهودي كشي در دوران نازيسم است. اما هر چند وي اهميت اين موضوع را درك مي كرد نمي توانست درك كند كه چرا ميراث اين وحشت و زخم خوردگي بايد فلسطيني ها را از حقوق خود محروم كند، مردمي كه »كاملا از آنچه يك تشريك مساعي اروپايي در وقوع جرم و جنايت است بركنار بوده اند«. او در كتاب سياست خلع يد (1994) مي نويسد :«سؤالي كه بايد پرسيده شود اين است كه تا كي بايد از تاريخ يهودي ستيزي و يهودي كشي بهره برد و اسرائيل را از برهان ها و دلايلي كه بر عليه رفتارش با فلسطيني ها وجود دارد و نيز از تنبيه و مجازات مستثني كرد؟ مگر از همين برهان ها و حجت ها و مجازات ها در قبال ديگر دولت هاي سركوبگر مانند افريقاي جنوبي استفاده نشد؟ تا كي مي خواهيم منكر آن شويم كه فريادها و اعتراض هاي مردم غزه . . .
مستقيما به سياست هاي دولت اسرائيل مربوط مي شود و ربطي به فريادهاي قربانيان نازي ها ندارد؟«ادوارد سعيد بر اين نكته تاكيد داشت كه هدف منتقدان اسرائيل بازتوليد تصويري آيينه اي در مقابل ايدئولوژي صهيونيسم مبتني بر آواري قومي و بازگشت به سرزمين موعود، براي فلسطيني ها نيست، بلكه هدف به وجود آوردن ديدگاهي عرفي از دموكراسي است كه در مورد اعراب و يهودي ها به يكسان به كار آيد. ادوارد سعيد در 1977 به عضويت شوراي ملي فلسطين برگزيده شد و به عنوان روشنفكري مستقل از درگير شدن در دعواهاي جناحي اجتناب كرد و در عين حال از اقتدار خود براي مداخله استراتژيك در بحث ها بهره گرفت. وي سياست مبارزه مسلحانه را ـ به دليل ميراث يهودي كشي و شرايط خاص يهوديان ـ سياستي غيرمجاز قلمداد مي كرد و از همان هنگام از جمله طرفداران وجود دو دولت بود و بدين ترتيب حق وجود اسرائيل را به رسميت شناخت.
اين سياست بعدها در كنفرانس الجزيره در 1988 از جانب شوراي ملي فلسطين به تصويب رسيد و پذيرفته شد. در اين باره سخنراني عرفات در مجمع عمومي سازمان ملل (كه به دليل امتناع امريكا در دادن ويزا به عرفات براي ورود به نيويورك در ژنو برگزار شد) بسيار حائز اهميت است. ادوارد سعيد تلاش كرد كه در ترجمه انگليسي متن عربي سخنراني عرفات جرح وتعديلي به وجود آورد و از نفوذ خود براي تغيير لحن متن عربي بهره گيرد، هرچند اين جرح و اصلاح براي راضي كردن دولت ريگان كافي نبود، اما باعث شد كه اين كلمات مهم مبني بر به رسميت شناختن اسرائيل در آن گنجانده شود، شكي نيست كه حضور خستگي ناپذير ادوارد سعيد در رسانه هاي امريكا در توضيح اينكه بيانيه شوراي ملي فلسطين و سخنراني عرفات »مصالحه اي تاريخي« از جانب فلسطيني ها براي تشكيل دولتي يهودي است، راه را براي گفتگوهاي سازمان آزاديبخش فلسطين و ايالات متحده كه به كنفرانس مادريد و روند صلح اسلو منتهي شد هموار كرد. با اين همه، با تقويت روند صلح، ادوارد سعيد موضعي انتقادي نسبت به آن گرفت و در 1991 از شوراي ملي فلسطين استعفا داد. به گفته او كفه بيانيه اسلو به شكلي ناعادلانه به نفع اسرائيل سنگيني مي كند و اين سناريو كه متضمن خروج اسرائيل از غزه و بخشي از كرانه باختري رود اردن پيش از عقب نشيني از ساير اراضي فلسطيني و توافق بر سر وضعيت نهايي بيت المقدس مي شد »به معني ابزاري براي تسليم فلسطيني ها بود، و چيزي نبود جز يك پيمان ورساي فلسطيني. »
ادوارد سعيد تا آخر عمر خاري در گلوي مقامات فلسطيني بود. شناخته شده ترين و شاخص ترين فلسطيني در تبعيد در معرض سانسور نمايندگان ملت خود قرار گرفت و به صورت يكي از پرچمداران تفكر ليبرال در جو مستبدانه كوته فكري و فساد كه حول عرفات و رژيمش شكل يافته، درآمد. ادوارد سعيد در بيت المقدس و در خانواده اي مرفه به دنيا آمد. پدرش، وادي سعيد يك مسيحي بود و قبل از جنگ جهاني اول به امريكا مهاجرت كرده بود. وي داوطلبانه براي خدمت به فرانسه رفت و سپس در كسوت تاجري پروتستان و محترم ـ با تابعيت امريكا ـ به خاورميانه بازگشت تا با دختر وزير باپتيست ناصريه ازدواج كند.
ادوارد سعيد در كتاب خاطرات دوران كودكي و جواني خود با عنوان« نا بجايگاه» (1999) پدرش كه خود را ويليام مي خواند تا بر هويت امريكايي اش تاكيد كند، را متكبر و كم حرف توصيف مي كند. سختگيري هاي پدر به ادوارد سعيد »حس عميقي از ترس» را القا كرد، حسي كه او بخش اعظم زندگي اش را صرف زدودن آن از خود كرد. ادوارد سعيد خودانگيختگي اش را كه دستاوردهاي بزرگي را در زندگي برايش به ارمغان آورد مديون پدر خود بود. وي مي نويسد «در من مفهوم و تصوري از فراغت و استراحت وجود ندارد، و هيچ وقت از موفقيت هايم خوشحال نمي شوم. هر روز براي من به مانند شروع يك سال جديد تحصيلي است، كه در پس آن تابستاني پوچ و طولاني بوده و در پيش، فردايي نامطمئن قرار دارد».وادي سعيد چيز زيادي در مورد چگونگي به دست آوردن ثروتش بروز نمي داد، و ادوارد و خواهرش هم اصراري براي اين كار نداشتند، هميشه با يك گردان خدم و حشم مسافرت مي كردند تابستان را در منطقه سرسبز دورالشوير لبنان مي گذراندند و از غذاهاي شاهانه بر روي كشتي هاي اقيانوس پيما لذت مي بردند. ادوارد سعيد مادر خود را كه به وضوح عاشقانه دوست مي داشت زني باهوش و فريب كار توصيف مي كرد كه به لحاظ رواني خوشنودكردنش بسيار مشكل مي نمود، و هميشه در بر خورد با وي اين حس به انسان دست مي داد كه «در موردت قضاوت كرده و تو را مقصر شمرده است». با اين همه وي كسي بود كه عشق به موسيقي و ادبيات را در وجود او برانگيخت.
سخن گفتن به عربي در خانه ممنوع بود، مگر در هنگام حرف زدن با خدمتكاران، حتي با پيشخدمت هاي گروپيس، كافه لوكس قاهره، هم بايد به فرانسوي صحبت مي شد. به گفته ادوارد سعيد اسم مسيحي و غير عرب او در حس هويتي دوران نوجواني او شكافي ايجاد كرده بود، شكاف بين «ادوارد» يعني خود بيروني او و «دگرگوني ها و استحاله هاي يله، بي مسئوليت و رؤيايي در زندگي شخصي»اش. در ويكتوريا كالج به گفته خود فردي باهوش اما شورشي بود و پيشتاز دردسر درست كن ها به شمار مي آمد. سردسته پرافاده اين دبيرستان خصوصي كه به سبكي انگليسي اداره مي شد ميكائيل شلهوب بود كه بعدها با نام عمر شريف معروف شد. به حسب اصرار و پافشاري پدر به مدرسه خصوصي مانت هرمون در ماساچوست فرستاده شد، و در اينجا بود كه به لحاظ علمي استعدادهاي او شكوفا شد، اما به دليل نداشتن نگرش و برخورد صحيح دانش آموز شاخصي شناخته نمي شد. در اينجا بود كه او به مقاله نويسي به شيوه امريكايي كه آن را شيوه اي برانگيزاننده و خلاق در مقايسه با شيوه دقيق و حساب شده نوشتن به سبك انگليسي مي دانست، روي خوش نشان داد.
به گفته ادوارد سعيد شيوه تحصيلي خاص او و نيز كارهاي معلم هاي فكري اش نظير بلك مور، گرامشي، آدرنو، ويليامز و فوكو تاثير به سزايي در ديدگاه ضد اقتدارگرايانه او بر جاي گذاشت. درگيري او با مسئله فلسطين ريشه هاي عميق عاطفي داشت، به خصوص علاقه زياد او به عمه اش نبيها، كه بعد از 1948 زندگي خود را وقف پناه جويان فلسطيني در قاهره كرد در اين ميان بسيار تاثيرگذار بود. ادوارد سعيد تا دهه 1930 زندگي درگير تحصيل در پرينستون و هاروارد بود و روش شناسي نقادانه خود را مي پروراند و در عين حال غرق در عشق خود به موسيقي، و به خصوص پيانو كه آن را تقريبا حرفه اي مي نواخت، شده بود به گونه اي كه به امور سياسي سرزمين مادري اش كمتر اهميت مي داد.ضايعه شكست اعراب در 1967 كه باعث به راه افتادن دومين موج سيل مهاجران شد (كه بسياري از آنان پناه جويان موج مهاجرت 1948 بودند) او را شوكه كرد و او را از آنچه خود بي خيالي مي خواند خارج ساخت و او را به خود پيشين اش بازگرداند.
نوشته هاي ادوارد سعيد در مورد ادبيات انگليسي مانند كتاب فرهنگ و امپرياليسم (1993) و در مورد موسيقي كلاسيك بيشتر متاثر از حس او از خود، به عنوان يك بيگانه است. مانند ژوزف كنراد كه موضوع رساله دكتري و كتاب هاي اوليه ادوارد سعيد بود، وي در خود «حسي مزمن و ديرپاي از به حاشيه رانده شدن يك تبعيدي را مي ديد» كه وي را قادر مي ساخت تا با ديدي دو گانه رمان هاي انگليسي را بخواند، كه آرامش آنان ناشي از استعمارگري در بيرون يا ديد استعماري غالب در آن است، يا بتواند در اشكال خودآگاهانه دوري در قصه هاي كنراد حس چالشي با فرادستي غرب پيدا كند، حسي كه بعدها در عصر پسااستعماري فوران كرده و برملا مي شود. در جايي كه نويسندگان افريقايي مانند چينهوآ آچـبه، كنراد را با عنوان نژادپرست محكوم مي كنند و اظهار مي دارند كه جداي از استعداد او به عنوان يك نويسنده، نگرش هاي سياسي كنراد او را از چشم هر افريقايي فردي نفرت انگيز جلوه گر مي سازد، ادوارد سعيد معتقد است كه چنين استدلال هايي نوعي معلوليت روحي، فكري و زيبايي شناختي است. برخلاف برداشت هايي كه گاهي به ادوارد سعيد نسبت داده مي شود، وي معتقد نبود كه خط مشي پنهان سياسي يا نگرش هاي ناپيداي حاكي از تفوق فرهنگي كه در آثار شاخص غربي را از دانته تا فلوبر مشهوداند الزاما استحكام هنري يا نيروي فرهنگي آنان را از بين مي برد.
دستاورد او مي تواند بالا بردن درك هنري به واسطه جلب توجه به ابعاد سياسي اظهارنشده در دانش و شناخت باشد، كه هنر مي بايد پيوسته براي جلوگيري از سوء استفاده هاي تعصب آميز از منظور داشتن آنان اجتناب ورزد. در مقاله اي فوق العاده در باب «استادان آوازه خوان» Die Meistersinger(دسته هايي از ترانه سرايان و موسيقيدانان آلماني بين قرون 12 تا 17 ميلادي) كه به بررسي يهودي ستيزي واگنر مي پردازد وي با تاييد نظر پي ير بولز از وي نقل مي كند كه «ماهيت موسيقي واگنر از حمل پيام هاي ايدئولوژيكي كه قرار بود در انتقال آن بكوشد سرباز مي زند».
همين حرف را در مورد كارهاي ادوارد سعيد به عنوان يك منتقد نيز مي توان بيان داشت ديدگاه هاي ضد استعماري كه به كارهاي او شور و حال مي بخشد فاقد يك همخواني ايدئولوژيك است. بلكه چالشي است با برداشت هاي مرسوم درباره هنر، موسيقي و ادبيات كه راهي جديد را براي بررسي و به پرسش كشاندن معيارهايي سامان دهنده و نگهدارنده دانش و شناخت هموار مي سازد. ادوارد سعيد، مانند قهرمان فكري اش تئودور آدرنو، «روشنفكري نمونه بود كه از تمامي نظام ها بيزاري مي جست، چه اين نظام ها در طرف ما باشند چه در طرف آنان، از تمامي آنها به يك اندازه بيزاري مي جست».او نكته سنج و همه فن حريف بود كار او روشن ساختن تمايزات بود و نه صورت بندي نظام هاي فكري. او يك مسيحي انسان گرا بود و براي اسلام احترامي خاص قائل بود او عضوي از نخبگان دانشگاهي بود با اين همه حرفه اي گري دانشگاهي را به باد انتقاد مي گرفت، به وراي مرزهاي تخصصي اش گام مي نهاد و هميشه بر اين نكته تاكيد مي كرد كه نقش يك روشنفكر واقعي نقش يك آماتور است. چرا كه تنها يك آماتور است كه تحت تاثير پاداش ها و مقتضيات يك حرفه قرار نمي گيرد، و از اين رو قادر است بدون توجه به منافعش به ايده ها و ارزش ها بپردازد.پيچيدگي غيرمعمول پيشينه او ـ ممتاز در عين حال حاشيه اي، ثروتمند در عين حال ضعيف و ناتوان، وي را قادر ساخت تا با مردمان محروم همدلي كند، بخصوص با قربانيان صهيونيسم و حاميان غربي آن در عين حال از غناي فرهنگي نيويورك، شهري كه بيش از هر جاي ديگري سرشار از موفقيت و دستاوردهاي يهوديان است، استفاده كند.
ادوارد سعيد در سال هاي آخر عمر كه شرايط جسمي اش هر روز بي ثبات تر مي شد، هر چند به واسطه حوادث 11 سپتامبر به شدت نگران وضعيت فلسطيني ها و حمله امريكا ـ انگليس به عراق بود، اما آگاهانه تصميم گرفت كه از مناقشات سياسي دست بردارد و توان خود را در راه موسيقي به كار گيرد. وي با دانيل بارن بويم پايه گذار اركستر ديوان شرق ـ غرب شد. اين شهروند اسرائيل مانند ادوارد سعيد معتقد بودكه هنر و به خصوص موسيقي واگنر وراي يك ايدئولوژي سياسي خاص است. بارن بويم، با كمك ادوارد سعيد به دانشجويان فلسطيني در كرانه اشغالي رود اردن درس مي داد، كاري كه دست راستي هاي اسرائيلي را به شدت عصباني كرد.اجراهاي اين اركستر در بريتانيا با استقبال زيادي مواجه شد. و اين شايد ميراث شايسته روشنفكري باشد كه در آثارش با قبول تضادها و تحسين بغرنجي ها و پيچيدگي ها جهان بحران زده ما را روشن مي سازد. در 1970 ادوارد سعيد با ماريام كورتاس ازدواج كرد و از او يك دختر و يك پسر به جا مانده است.