اسلام و جهانيشدن عنوان بحث ما است. يكي از جدي ترين چالشهاي زمانة ما همين مقولة جهاني شدن است. بدون اينكه قصد داشته باشيم به ارتباط تأثيري ساير چالشهاي جهاني شدن بپردازيم , اذعان ميكنم كه برداشت كلي بنده اينست كه تمام مفاهيم ديگري كه در چند سال اخير در جامعة ايران مطرح شده به گونهاي مرتبط با هم هستند و حرف تازهاي هم ندارند. پس وقتي سياستهاي توسعة علمي آموزش عالي يا مفهوم جامعة مدني را مطالعه ميكنيم، قرائت غالب، يعني اصلاحات و توسعة سياسي را دنبال ميكنيم. يا هنگامي كه الگوي توسعة اقتصادي دولت را نگاه ميكنيم يا به مقولة جهاني شدن نظر داريم كه مباني معرفتي و فلسفي واحدي دارد ،عمدتاً، در يك بستر فلسفي و معرفتي واحد حركت ميكنيم . اما به هر حال بحث جهاني شدن بخشي است كه چون ارتباطي با آموزهها و و وعدههاي اديان دارد -به ويژه اديان ابراهيمي -باعث شده است كه تلقيهاي مختلفي از جهاني شدن صورت گيرد. بايستي اول مشخص كنيم كدام جهاني شدن؟ چون ممكن است همان ابتدا، به خاطر اين اشتراك لفظ به بيراهه برويم، اينست كه بنده در خصوص مفهوم جهاني شدن معتقدم چند تا بحث را بايد از هم جدا كنيم. يك بحث راجع به جهاني شدن واقعي است. اگر قرار باشد يك امر جهاني بشود بايستي چه اتفاقي بيفتد؟ يعني يك بحث كاملاً نظري و فلسفي، بحث فلسفي اينكه ما به چه چيزي جهاني ميگوييم. بحثي هم در خصوص جهان كنوني داشته باشيم؛ يعني جهان كنوني چه ويژگيهايي دارد و داراي چه مشخصاتي است و بحثي هم داشته باشيم دربارة جهاني شدن مصطلح، يعني همين گلوباليزيشن كه امروزه از آن ياد ميشود و به گونهاي ارتباط وثيقي هم با نظام سرمايه داري دارد. بدون استثناء، هر كس كه بحث جهاني شدن مصطلح را مطرح كرده ارتباط وثيقش را با سرمايه داري اعتراف كرده است، كه كسي منكر اين نسبت و ارتباط نيست. اكنون ببينيم نسبت اسلام با اين مقولهها چيست و نسبت اسلام با جهاني شدن واقعي، با جهان كنوني و جهاني شدن مصطلح چگونه است؟ اين چهار تا محور را فكر ميكنم به عنوان محورهاي اصلي بحث دنبال كنيم. در اين بين مباحث ريزي هم در خصوص هر كدام از اين محورها مطرح ميشود. بد نيست بعد از يك نتيجهگيري نگاهي هم به وضع كنوني جامعة خودمان داشته باشيم كه به هر حال در كجاي كار هستيم و مواضع جناحهاي مختلف را كه عمدتاً جناح نظام رسمي ماست، چيست؟ اولين سؤال بنده اين است كه جهاني شدن واقعي چيست؟ اگر قرار باشد امري جهاني بشود بايد چه اتفاقي بيفتد؟ اگر شاهد اين باشيم كه يك الگوي مصرفي جهاني شده است، يك نوع معمارياي جهاني شده است، يك شهرسازياي جهاني شده است يا يك موسيقياي جهاني شده است و يا يك سيماي ظاهري (چه براي خانمها، چه براي آقايان) جهاني شده است، آيا ميتوانيم بگوييم جهاني شدن محقق شده است؟ با توجه به فراگير شدن يك امر نمادي، ميشود گفت كه در لايههاي زيرين هم تسرّي پيدا كرده است؟ و افراد مختلف به رغم اين اشتراكي كه در ظاهر دارند، در لايههاي زيرينشان هم مثل هم فكر ميكنند؟ ميتوانيم بگوييم نگاهشان، تعريفشان از انسان و جامعه و جهان يكسان هست؟ ميشود گفت اين نگاهي است كه شما به عالم داريد. نگاهي كه شما ميبينيد كه كالاهاي سرمايهداري همه جاي عالم رفته است، آيا نگرش و جهان بيني يك فرد آفريقايي با نگرش و جهان بيني فردي كه در غرب زندگي ميكند يكسان است؟ نيست، واقعاً نيست! اين است كه بنده معتقد هستم كه بياييم در پاسخ به اين سؤال كه جهان بيني واقعي چيست؟ يك بحث شبه فلسفي را در مورد فرهنگ و هويت كه بي ارتباط با همين جهاني شدن فراگير نيست، داشته باشيم. بنده معتقد هستم كه حالا در كنار تعاريف مختلفي كه از فرهنگ ميشود اين تعريف مورد قبول باشد كه فرهنگ يك معرفت مشترك است. ما هر چه كه در لايههاي زيرين شاهد يك فراگيري باشيم ميتوان قضاوت كرد يك امري جهاني شده است. به خاطر تقدم و ارجحيت و اولويتي كه ما به لايههاي زيرين فرهنگ ميدهيم. خواه ناخواه اگر اين لايهي زيرين يك گسترة جهاني داشته باشد خب خيلي قويتر و مستحكمتر ميشود داوري كرد كه جهاني شدن اتفاق افتاده است تا صرفاً به طور مثال در سطح نمادين و شكل ظاهري شاهد فراگير شدن يك مسألهاي باشيم. ما وقتي كه خيلي مجمل بخواهيم فرهنگ را تعريف بكنيم ميگوييم فرهنگ يك معرفت مشترك است كه سه خصيصه و سه تا ويژگي دارد. يعني اينكه به هر حال قابليت انتقال دارد، يعني فرهنگ را بتوان از نسلي به نسل ديگر انتقال داد. ديگر اين كه قابليت يادگيري دارد. يعني قابل آموختن است. قابل كسب است، يعني ميشود آن را ياد گرفت. بخش اعظم يادگيري در واقع غير رسمي است و در عرصه زيست شناسي، خودبخود اين فرهنگ و دانش عملي به شما منتقل ميشود، بدون اينكه كتابي خوانده باشيد. در واقع اين خيلي مهم است. اين مهم است كه بخش اعظمي از فرهنگ از طريق زيست جهان به شما منتقل ميشود. در حاليكه شما هيچ كتابي در موردش نميخوانيد، چون در زندگيتان رعايتش ميكنيد و در زندگيتان جاري است و به شما منتقل ميشود. اين بحث مهمي است. جامعه شناسان تمام همّ و غمّشان اين بود كه شمشير عليه همين كامانسس بكشند، شايد هنوز هم در دانشگاههايمان وقتي ميگويند كامانسس، يك نگاه به اصطلاح خرافه به آن ميكنند. به عنوان يك مسألهاي كه توأم با خردورزي نيست، توأم با انديشه نيست. توأم با تدبر و تأمل نيست. اما امروزه جامعه شناسي اين حرف را نميزند. جامعه شناسي ميگويد همّ و غمّ جامعه شناسان فهم همين زيست جهان است، فهم دانش عملي است. يعني همين تعاملات و ارتباطات روزمره كه يك دنيا پيچيدگي دارد. حتي پيشرفتهاي شما در دانش نظري هم بايستي به گونهاي بيارتباط با اين دانش عملي نباشد. اين اهميت فرهنگ را ميرساند، اهميت تاريخ را ميرساند، اهميت هويت را ميرساند، كه متأسفانه ما از اين بحثها دور هستيم. خصلت ديگر اينكه افراد در آن سهم دارند. يعني نميشود گفت، اين فقط مربوط به يك قشر خاص است، همه اقشار و همه افراد و گروههاي اجتماعي به گونهاي در آن سهيم هستند. خب اين سه تا خصلت را بايستي همواره در تعريف فرهنگ مدنظر قرار دهيم. اما قطع نظر از اين سه خصلت ميخواهم يك نگاه فلسفي به فرهنگ داشته باشم. كمتر جامعه شناسي نگاه فلسفي دارد. آن هم متأسفانه به خاطر تفوق جريان پوزيتيويستي در علوم اجتماعي است كه از سدهي هجدهم شروع ميشود و بعد به تدريج به اوج خودش ميرسد و ما در امريكا شاهد اوج گيري آن هستيم كه از آن به عنوان امريكن “ابزرويشن ابسوساليسه” استفاده ميشود، يعني آمريكايي شدن علوم اجتماعي و طرح علومي مثل علم فن سالار، علم صنعتي شده، كه خودش داستان مفصلي دارد، اما در دهههاي اخير ما شاهد تفكرات فلسفي در جامعهشناسي هستيم. يعني احساس كردند كه اين انحطاط علوم اجتماعي از فلسفه بيشتر به زبان علوم اجتماعي انجاميده تا به نفع علوم اجتماعي باشد، علوم اجتماعي را خيلي تنگ كردند، پديدههاي اجتماعي، اصلاً قابل تغيير نيستند پديده طبيعي نيست؟ اصلاً پديدههاي اجتماعي را نميشود تبديل به شيءكرد، به مثابه يك شيء به آنها نگاه كرد، ما در پديدههاي اجتماعي، با معنا سروكار داريم، با طريق، با انگيزه و با اصل سروكار داريم تا اين معاني و قصدها و انگيزهها را فهم نكنيم اصلاًپديدههاي انساني را فهم نخواهيم كرد. اين نگاه كه يك نگاه شيء واره بوده است كه رنگ باخته است و نگاه فلسفيتر و به عبارت ديگر نگاه هرمنوتيكتر، تفسيريتري به علوم اجتماعي دارد مطرح ميشود. با اين نگاه فلسفي اگر ما بخواهيم به فرهنگ توجه داشته باشيم، با توجه به مؤلفههاي اساسي آن اين كه كدام لايه و كدام مؤلفه مقدم بر ديگري نيست؟ اين تقدم يك تقدم صرفاً فلسفي ميشود. اگر اين نگاه فلسفي را نداشته باشيم، نگاه مردم شناسانهي معمولي از فرهنگ ارائه ميكنيم. ميگوييم فرهنگ مجموعهي جهان بينيها، ارزشها، هنجارها، نمادها، مناسك و غيره است. اما با نگاه فلسفي فرق قايل ميشويم، تقدم و تأخر قايل ميشويم. اولويت بندي ميكند و مشكل ما هم همين است كه اگر اولويت بندي ميكرديم حتي رفتارهاي انضمامي ما هم فرق ميكرد. ميگوييم فرهنگ اين چند لايه را دارد كه اين مؤلفهها را ميشود تبديل به لايه كرد، اولين مؤلفه، به عنوان زيرترين لايهي يك فرهنگ، جهان بيني جامعه است. جهان بيني آن نگرشي است كه انسان به مجموعه اين مؤلفهها دارد. خيلي مهم است و بايد بفهميم و اصلاً ببينيم كه حالا جهان بيني ايراني چيست؟ جهان بيني مستند در فرهنگ ايراني چه جهان بينياي است؟ آيا ميشود هر تفسيري ارائه داد؟ آيا ميشود هر جهان بيني را از جاي ديگر به ملتي تحميل كرد؟ لايهي دوم يا مؤلفهي دوم، ارزشهاست؛ ببينيد ارزشها اصلاً چه هستند؟ ما وقتي بحث ارزشها را در فرهنگ مطرح ميكنيم منظورمان در واقع آن ملاكهاي داوري ماست. نسبت به خوبي، بدي، زشتي، زيبايي، درست بودن يا غلط بودن يك حادثه، يك شيء، يك ملاك است نه داوري. يعني ملاكهاي داوري ارزشها را تشكيل ميدهند. يعني ما بر چه اساسي ميگوييم اين حادثه درست بود و آن حادثه غلط، اين زشت بود و آن زيبا، مجموعه اين ملاكها و معيارها را ما ارزش ميدهيم و به لحاظ فلسفي بحث ميكنيم. يك رابطه يك به يك و فلسفي بين جهان بيني و ارزشهاست. يعني شما نميتوانيد بگويي من در نگاهم به عالم و آدم و انسان و جامعه و جهان به گونهاي ميانديشم. ملاكهاي داوري چيز ديگري است، از جاي ديگري ميآيد، قابل دفاع نيست. اصلاً به لحاظ منطقي امروزه اين بحث طرح نميشود. كه زماني پوزيتيويستها طرح كردند [و نمايندهي آنها] هيوم مطرح كرد. (هيوم يك تجربهگرا است) كه بين دايره و قلمرو و پايهها و هستها هيچ رابطه منطقي وجود ندارد. اين كه ميگويند بين هست و بايد رابطهاي وجود ندارد مربوط به اين تفكر ميشود كه متفكر تجربهگرا و پوزيتيويست است. اما امروزه روش شناسان متأخر، عمدتاً روش شناسان رئاليست معروفي مثل“ دكارت” حرف عجيبي ميزنند، ميگويند هر نظريه اجتماعي يعني هر هستي شناسياي، يك فلسفه اخلاق هست، ببينيد رابطه چقدر تنگاتنگ است.
يعني هر هستي شناسي كه شما ميكنيد يك دلالت عيني و عملي براي بايدها و نبايدها دارد. اين در جاي خودش قابل بحث است كه ما از هر نظريهاي نميتوانيم در هر جامعهاي استفاده بكنيم. چون هر نظريهاي داراي يك توصيه خاص اخلاقي است. اگر اين حرف بنده باشد ممكن است بگوييد از موضع دينداري و تعصب و نميدانم اعتقادي اين حرف را ميزند. اما اين حرف، حرف روششناسان جديد است، در حوزه انگلستان و حوزههاي ديگر، كه ما اصلاً نميتوانيم فرقي قايل بشويم بين حوزه نظريه و حوزهي بايد و نبايدها. اصلاً بين واقعيت و ارزش جدايي نيست. تفسيريها هم اين حرف را ميزنند، بين عرصة بايد و عرصة واقعيت شكافي نيست، به هر حال ارزشها عليالقاعده و به لحاظ فلسفي و شهودي ريشه در جهانبيني دارند. لايهي سومي كه در فرهنگ مطرح ميشود، مؤلفه هنجار هاست. هنجارها، قالبهاي رفتاري است، الگوهاي رفتاري است، قالب رفتار است. شما يك نياز داريد، اين نياز را كه به هر شكلي اتباع نميكنيد. نياز گرسنگيتان كه طرح شد بلافاصله دزدي نميكني، سرقت نميكني. يك قالبي دارد براي اتباع اين غريزهي گرسنگي يا غرايز ديگر، معمولاً هنجارها، قالبهاي رفتاري هستند كه در محور نيازها مطرح ميشوند و به تدريج تراكم پيدا ميكنند و نهاد را تشكيل ميدهند، مثل نهاد خانواده، نهاد آموزش و پرورش، نهاد اقتصاد، نهاد سياست و غيره كه همه حول و حوش نيازهايي هستند كه به تدريج شكل ميگيرند، متراكم ميشوند. اما خود اين قالبهاي رفتاري هم بيارتباط با ارزشها و جهان بيني نيستند. چرا؟ مثلاً شما در مورد ازدواج ميگويي بايد رفت خواستگاري. در مورد خانواده ميگوييد بايد اينجوري تشكيل خانواده داد. اينجوري بچه را تربيت كرد. اين ريشه در معيارهاي ارزشي شما دارد. اين معيارها هم ريشه در جامعه شما دارد. جهان بيني هم كه عرض كردم خدمت شما مثل تمام مؤلفههاي فرهنگ، از قابليت انتقال، قابليت يادگيري و سهيم بودن افراد برخوردار است. لايهي ديگر لايهي نماد است. لايهي نماد، لايهي رويين است. كه اعم از كلامي و غير كلامي است. زبان يك نماد است. ايما و اشاره، حركات و اداهاي رفتاري يك نماد است. معماري يك نماد است. شهرسازي يك نماد است. نوع لباس شما يك نماد است. به لحاظ فلسفي هر نمادي بايد معرف لايههاي زيرين باشد. من ترديدي ندارم از لحاظ فلسفي بايد اينچنين باشد. چه بسا شما در نماد به خاطر دلايلي، يك نمادي را انتخاب ميكنيد كه مخالف با لايههاي زيرينتان هست. حال عوامل عديدهاي ميتواند مطرح بشود، يك وقت از روي مصلحت شما است، يك وقتي از روي اقواع است، نميدانيد كه در واقع اين مثلاً چه تناسبي با لايههاي زيرين دارد. ميتواند چندين عامل داشته باشد. بعضي وقتها ترس شما است. بعضي وقتها عدم آگاهي است. خيلي عوامل اجتماعي ديگري ميتواند در اين شكافها ذيمدخل باشد. كه بررسي و آسيب شناسي اين شكافها كار يك فيلسوف نيست. كار يك جامعه شناس است. چطور ميشود گفت اين خانمي كه مثلاً در لايههاي زيرينش اين جهان بيني را اختيار كرده است، در لايهي روييناش هيچ تناسبي وجود ندارد؟ اين كار يك جامعه شناس است. اما من اين را نميخواهم بگويم ضمن اينكه اين شكاف در درازمدت خطر آفرين است. خطر ايجاد ميكند شما نميتوانيد بگوييد من در لايههاي زيرين مذهبي باقي ميمانم. اما معماريم را غربي ميسازم، شهر سازيم را كاري ندارم به آن كه حالا حريم دارد ندارد، اشراف دارد يا نه؟ كاري به اين ندارم. بماند كه امروزه حريم و اشراف و اينها بيشتر در غرب رعايت ميشود تا در خود معماري و شهرسازي خود ما، اينجا اصلاً اين چيزها لحاظ نميشود ولي به هر حال اين را عرض كنم خدمت شما كه عليالقاعده در يك بحث فلسفي از فرهنگ بايد بين اينها رابطة خوبي باشد. اما به لحاظ واقعي ميتواند بينشان شكاف باشد و شكاف را آن وقت يك جامعه شناس بايد بررسي بكند. بحث من اين است كه به لحاظ فلسفي و معرفتي وزن كدام بيشتر است؟ اولويت كدامش بيشتر است؟ آن كس كه مثلاً در جهان بيني الهي است اما در سطح نماد چندان متناسب با آن لايهي زيرينش عمل نميكند، كدام وزن بيشتري دارد؟ جهان بيني وزن بيشتري دارد. و چه بسا اگر ما توجه به اين معاني و اين ارتباطات فلسفي نداشته باشيم، فريب واقعيتهاي جزئي را ميخوريم. يا در رفتارمان دچار نوعي شكل گيري و فرماليزم ميشويم. چيزي كه بوده است. به طور مثال به محض اينكه شخصي يك ظاهر مثلاً ديني ندارد، عدهاي قضاوت ميكنند كه پس باطن ديني هم ندارد. اين خطر است. اين همان فرماليزي است كه من اشاره كردم. به خاطر اينكه يك تناسب فلسفي كه بين نماد و جهان بيني قايل هست به واقعيت تسري ميدهد و الزاماً هميشه بايد اين تناسب وجود داشته باشد. ضمن اينكه من از شكافش دفاع نميكنم اما از اين تناسب و تنازع واقعي هم دفاع نميكنم. كه ميتواند عوامل مختلف داشته باشد. تحقيقاتي هم كه ما داريم خيلي عجيب است. تحقيقات اين را نشان ميدهد كه مثلاً فردي ظاهر RaP داشته است، ظاهر heavymetal دارد، اما در سطح كنشها اعمال و رفتارها و نگرشها به هيچ وجه “هوي متال” و “رپ” نيست. البته خلافش هم داشتهايم. كسي كه ظاهر RaP نداشته است به اصطلاح ظاهر heavymetal نداشته است اما جهان بيني ديني داشته است. اين مسألهي بسيار حياتياي هست. يك زاويهي ديد است. من از اين ميخواهم استفاده بكنم و يك نتيجهگيري بكنم. حالا اگر ديديم نماد سرمايههاي كل عالم را گرفته است. الگوي مصرف ما را، بعضاً بعضي از رفتارهاي ما را، معماري و چيزهاي ديگر ما را گرفته است. آيا به صرف اين قضيه ميشود گفت كه مردم در لايهي زيرينشان هم جهان بيني سرمايه داري را پذيرفتهاند؟ الزاماً نميشود مگر اينكه برويم، ببينيم، تحقيق كنيم كه بله اين نماد سرمايه داري است. اين ريشه در اومانيزم دارد. ريشه در انسان محوري دارد. همه عالم هم نگاهشان انسان محورانه است. در حالي كه اين نيست. از اين نميشود اين داوري را كرد. ما ميتوانيم بگوييم كه ممكن است مردم جهان ديندار باشند اما اين دينداري هنوز تجلي روييني پيدا نكرده است. بنابراين همه سخن من اينست كه جهاني شدن واقعي و حقيقي آن است كه در سطح جهان بيني، شاهد فراگير شدن يك امري باشيم. و آن فراگير شدن هم يك لوازمي دارد همين طوري هم نميشود يك امري جهاني شود. يعني نميشود همين طوري يك جهان بيني جهاني شود. و همه بحث بنده اينجاست. آن جان بيني كه ميخواهد جهاني بشود بايستي واجد يك ويژگيهايي باشد و من از اين زاويه خيلي سريع ميخواهم يك قضاوتي بكنم. جهاني شدن مصطلح به هيچ وجه امكان جهاني شدن ندارد. قابليت جهاني شدن ندارد. ممكن است در سطح رويين جهاني شده باشد ولي در سطح زيرين قابليت جهاني شدن ندارد. براي اينكه واجد آن ويژگيها نيست. چرا؟ براي اينكه از انسان غايتزدايي كرده است. از انسان جوهر زدايي كرده است. از انسان خالق زدايي كرده است. اين نميتواند جهاني بشود. اين است كه ميبينيد مدام سر از ضد خودش در ميآورد. شما به تاريخ، نگاه كنيد. نظام سرمايهداري، به اومانيزم بر ميگردد. به لذت گرايي به اين كه انسان محور اصلي ميشود خدا ميميرد و در واقع انسان همه كارهي امور ميشود. تمام مظاهر فرهنگي، سنتي، اجتماعي حكم خرافه را پيدا ميكند و انسان فعال ما يشاء ميشود.
شيوه اصلي انسان ميشود كه هر كاري خواست بكند. اگر يك روزي انسان كوچك شده خدا بود و خليفهالهي بود، با اومانيزم در واقع خدا كوچك شده انسان ميشود و به يك لوژن تبديل ميشود يك تصوير غلط، يك از خودبيگانگي، يك به اصطلاح خود آگاهي غلط، خُب چه اتفاقي ميافتد؟ اين اتفاقي كه در غرب افتاده چه اتفاقي بود؟ بالاخره انسان شد محور، انسان شد سوژة اصلي، انسان شد مدار، محور اصلي، هيچ كس هم نيست كه اين را منكر شود، فيلسوفان سياسي غرب هم با بنده هم عقيده هستند كه وقتي ميگوييم دوران رنسانس و روشنفكري، يعني عقلانيت خود بنيادي مطرح ميشود، خرد خود بنيادي مطرح ميشود كه به هر حال يكي از ابزارها و بالهاي اساسي و دست يابي به حقيقت است، همراه با منش به اصطلاح تجربهگرا. عقلانيت فردي و تجربه گرايي دوباره حقيقت ميشود. اين دو تا ملاك اصلي شناخت حقيقت به تدريج تبديل ميشود به اين كه حقيقت به ارزشها و باورها كاسته ميشود و شما همان قدر برحقي كه من و شما همانقدر بر خطايي كه من. يك حالت نسبيتي در اينجا مطرح ميشود و سر از لايبريزم نيچه در ميآورد. خب چطور شده است كه اين طوري شده؟ اين را واقعاً خيلي از روشنفكرهاي ما يا ميدانند يا نميدانند؛ اگر نميدانند كه هيچ. اما اگر ميدانند واقعاً اين رسم روشنفكري نيست. شما يك نگاهي به غرب بكنيد. كه بين هيچ انگاري و فاشيزم و لايبريزم با اومانيزم چه نسبتي است؟ ظاهراً نسبتي نيست، باطناً نسبتي است. ظاهراً چه نسبتي است؟ آمدهاند فرد را در محور هستي نشاندند. چطور ملاك و هدف جمع ميشوند. ما آمدهايم فرد را در نظام ليبرال بورژوازي مطرح كنيم و محور اصلي قرار بدهيم. چطور ميشود يك جمع گرايي افراطي در قالب نظام فاشيستي آلماني شكل ميگيرد كه همه ميگويند، هاي هيتلر، يعني يك كاريزمايي كه شما در انبياء هم سراغ نداريد! چطور ميشود اين اتفاق ميافتاد؟ به لحاظ اجتماعي به بعضي عوامل اجتماعيش ميگردد، به نظر من درست است عوامل اجتماعي مهم است، اما عوامل فلسفياش هم مهم است، وقتي كه شما آمدي جامعه زدايي كردي، فرهنگ زدايي كردي، خدازدايي كردي، متافيزيك زدايي كردي. خواه ناخواه انسان زدايي كردي. وقتي انسان آكوفيره شد، انسان جزئي شد، انسان تكهتكه شد. براي پيوستن به هر حركت جمعي افراطي آماده است، اين به لحاظ اجتماعي و فلسفي آن است. آقاي ژان پل سارتر سخني دارند كه حرف پرمغزي است. ايشان ميگويد كه انسان بايد مسوول سرنوشت خود باشد، چون يك پديدار شناسي است. يك اگزيستانسياليست است.
براي اينكه انسان مسئوول سرنوشت خودش باشد بايد از انسان غايتزدايي كرد. اگر بگوييم غايت انسان اين است يعني اينكه در اين مسير حركت كن. حركت كرد و به آن خواهد رسيد پس بايد غايتش را از او بگيريم تا خودش مسؤول سرنوشت خودش باشد وگرنه طبق آن غايت اوليه پيش ميرود. براي اينكه غايتزدايي كنيم بايد چي كار كنيم. بايد از انسان جوهر زدايي كنيم. چون اين جوهر با آن غايت مرتبط است، اگر انسان يك جوهر دارد يعني حقي دارد، كسي نميتواند با جوهر زدايي و غايت زدايي دم از حقوق بشر بزند. اين يكي از مغالطههاي بزرگ است. انسان غربي با نگاه ليبرالي، سكولاريستي و اومانيستي نميتواند مدافع حق بشر باشد. ولي با سابقه ديني ميتواند؟ اين مسئله مهمي است. بعضيها متوجه اين معنا نيستند. بلافاصله در رابطه با حق بشر موضع ميگيرند. در حالي كه اصلاً زادگاه اصلي حقوق بشر اديانند. چرا؟ چون براي انسان جوهر قايلند. غايت قايلاند. ژان پل سارتر ادامه ميدهد براي اين كه از انسان جوهر زدايي بكنيد بايد خالق زدايي بكنيد. همه چيز مباح ميشود و انسان مسوول سرنوشت خودش ميشود. نويسندة روسي هم همين را ميگويد. خدا را بگيريد همه چيز مباح ميشود. ميشود سخن از حق گفت، به همه چيز از حق گفت؟ همه چيز آزاد ميشود. همه چيز مجاز ميشود. كه حق با عقل نسبت خوبي ندارد. كه اين حرف را قبل از ژان پل سارتر هم كسي زده بود. هر چند كه ژان پل سارتر خودش اين حرف را باور ندارد. او ميگويد من دوست دارم غايتزدايي بشود، جوهرزدايي شود خالق زدايي بشود تا مسوول سرنوشت خودم باشم. من اين را ميپسندم. ميفهمد – ميخواهم بگويم فهميده است. ميداند لازمهي منطقاش را ميفهمد؛ ولي بعضيها ميخواهند در واقع آن را بخواهند اما لازمه منطقاش را متوجه نباشند. بحث بنده در واقع اينست كه خيلي خلاصه، جهانيشدن واقعي بايد اين بستر را داشته باشد. بايد بر پايهي يك نگاه غايتگرايانه، جوهرگرايانه و خالقگرايانه استوار باشد تا جهانيشدن شكل بگيرد. چون انسانها سرنوشت واحد دارند. هرجا ميخواهند باشند فطرت دارند، طبيعت دارند، بنابراين يك امر جهاني ميشود اين بيشتر در مكاتب دين گرا و جوهر گرا است كه ميتوانيم در واقع سخن از جهاني شدن داشته باشيم. اگر كسي به يك اصل غايي به يك “آليتيميت وليو” به يك ارزش غايي يك واقعيت غايي يا يك حقيقت الحقايق، يك اصل اعتقاد نداشته باشد نميتواند مدافع جهاني شدن باشد. اين همهي حرف من است. شما ممكن است بگوييد آقا الان نوع لباسها يكي است. اتوماسيون نظام سرمايهداري اقتضا ميكند كه هزينه كمتر، سود بيشتر، همه يك شكل لباس بپوشند. حالا بعضيها همين را هم فهم نميكنند كه همين مخالف پلوراليزم است. يعني ميخواهد اتوماسيون باشد. اتوماسيون كه با پلوراليزم سازگار نيست. شما در خرده فرهنگهاي سنتي ما نگاه كنيد هر جايي لباس قشنگ خودش را دارد. گيلكها، مازنيها، كردها، تركها. همه لباسهاي زيباي خودشان را دارند. خرده فرهنگ خودشان را دارند؛ تنوع نمادين قشنگي دارند. اما وقتي نظام سرمايه داري، اقتصادي سود بيشتر، هزينه كمتر دارد. همه بايد يكدست لباس بپوشند. همه كفش يكسان بپوشند و اصلاً فلسفه بر نميتابد حتي در سطح نمادش قابل قبول نيست. بماند كه آن كثرت گرايي كه در لايههاي زيرين هم كه مطرح ميشود بيشتر كثرت گرايي در شك است. در عدم قطعيت است، نه در قطعيت و يقين. به هر حال بحث جهاني شدن واقعي اين است. اين كه ما هميشه سعي كنيم نسبت به مفاهيم يك نگاه تزريقي داشته باشيم.
حال بينيم جهاني شدن مصطلح چيست؟ اين كه ميگوييم مصطلح يعني همين كه امروزه مطرح ميشود. مدام هم ميگويند. بعضاً هم به اصطلاح در بوق و كرنا ميكنند كه اگر امروز نپيوندي فردا دير است. بايد بپيوندي راه نجات همين است. جهانيشدني كه امروزه مطرح ميشود برايش تعاريف مختلفي شده، برداشتهاي مختلفي شده است. تعريف واحدي هم ندارد يعني قرائت واحدي هم نيست. اختلاف در موردش زياد است.
ميگويند جهاني شدن يعني اينكه به تدريج نقش زمان و مكان در روابط و فرايندهاي اجتماعي كمتر بشود. يعني اگر يك زماني، اين نكات خيلي دقيق هستند، اگر يك زماني، زمان و مكان در فهم چيستي و چرايي يك حادثه مهم بوده است امروزه ديگر مهم نيست؟ ميگفتند زماني كه چيزي اتفاق افتاده است در فهم چگونگي و چرايي آن، مهم نيست، اين حادثه كجا اتفاق افتاده است؟ در كدام زمينهي تاريخي و فرهنگي اتفاق افتاده است، در قرن هفدهم اتفاق افتاده؟ بعد گفتند نه، اين اهميتهاي زماني و مكاني دارند كمرنگ ميشوند و مردم هم به تدريج از كمرنگ شدن نقش زمان و مكان در روابط و فعاليتهاي اجتماعي مطلع ميشوند، ديگر هيچ چيز تابع زمينهها نيست. تابع شرايط نيست. همه تابع يك روابط مكان هستند. روابط فرهنگي كلان هستند، كه مثلاً از طريق شبكههاي اينترنت، تكنولوژي اطلاعات به آنها منتقل ميشود.
حال بگوييم كه ابزارهاي ارتباطي و تعاملي و اطلاعاتي فرازمينهاي ايجاد شده باشد، هر كس كه به اين اينترنت ميپيوندد، به نظر من يك فكري دارد. مثلاً اين يك تحقيق دكتري است. كه اخيراً انجام شد. من داورش بودم. دانشجوي مهندسي ميآيد در اينترنت، اقشار ديگري هم ميروند در اينترنت، همه هم در اينترنت هستند اما استفاده يكساني ميبرند؟ سهم يكساني ميبرند؟ يعني تحت تأثير يك الگوي واحدي قرار ميگيرند؟ هر كدام نگاه خودشان را دارند؛ به هر حال من ميخواهم بگويم كه معرفت اينكه، ما بياييم قدر متيقنش را بر گردانيم به تكنولوژي اطلاعات و بعد بگوييم افراد ميتوانند با هم ديگر ارتباط داشته باشند، نبايد وزن زيادي به اين ارتباط داد، ولي به هر حال اين تعريف اجمالي است كه ميگويند نقش زمان و مكان به تدريج كمرنگ ميشود و مردم هم آگاه ميشوند، اتفاقي كه در يك جا ميافتد خيلي راحت قابل انتقال به جاي ديگري است اما در اين بين بعضيها نقش زمان و مكان را يكسان ميگيرند بعضيها تفوق را به زمان ميدهند و اين بهتر است، چون ميگويند كه زمان بر فضا تفوق پيدا كرده است، ازطريق مقولهاي به نام “سايبراسپيس” يعني فضاي مجازي، يعني شما وقتي داخل اينترنت ميشويد يك جاهايي، فضا را فضا، ولي فضا، فضاي واقعي نيست، فضاي حقيقي نيست. طول و ارتفاع و بعد و عرض ندارد، ولي فضا، فضاي چيست؟ مجازي است، يعني تحت تأثير زمان قرار ميگيرد.
اين يك تعريف اجمالي است، بحث شايد بيشتر روي تكنولوژي اطلاعات است روي ارتباطات است. روي ارتباطات كابلي. اما، آيا جهاني شدن فقط همين است؟ يعني جهاني شدني كه امروزه دارد مطرح ميشود فقط در همين حد مطرح ميشود، در همين سطح مطرح ميشود كه آن را فقط در حد يك ارتباطات كابلي ببينند؟ پس اين همه قيل و قال براي چيست؟ اين همه حرف و حديث براي چيست؟ كه فقط بايد، بگويد يك ارتباطات كابلي فراگير جهاني اتفاق افتاده است و افراد ميتوانند با هم ارتباط داشته باشند. مثلاً همان دهكده جهاني. بعضيها در پديدههاي اجتماعي جزئي نگرند و بعضيها جامعنگر. آنهايي كه جامع نگر هستند، ميآيند اين را به عنوان يك پديده اجتماعي مورد بررسي قرار ميدهند. ميگويند اگر ما بخواهيم يك پديده اجتماعي را مورد بررسي قرار بدهيم بايد چه كار كنيم؟ چطور ببينيم؟ مؤلفههايش چيست؟ خُب، خيليها هستند كه به اين صورت پديده اجتماعي جهاني شدن را مطرح كردند و صرفاً اين جهانيشدن را در حد يك ارتباطات كابلي نديدند. مثل خانم اسكلر كه سخن قشنگي دارد. خانم اسكلر اين را به صورت يك مثلث ميبيند. برايش ضلع فرهنگي قايل است. ضلع سياسي قايل است. ميگويد همين جهاني شدن يك ضلع اقتصادي دارد و يك ضلع فرهنگي و يك ضلع سياسي. اما خانم اسكلريك نئوماسيسم هست. بيشتر توجه به اين ابعاد اقتصادي دارد. تا ابعاد ديگر، اما در همين بعد اقتصادي خودش كه حالا آن سه تا وجه را هم در اقتصاد بيشتر تعريف ميكند اينجوري ميگويد. ميگويد اولاً ما وقتي جهاني شدن را ميگوييم … به نظر من دقيق وارد ميشود. حالا ممكن است مانقدي به اين نگاه تحليلگرايي ماركسيستياش داشته باشيم ولي نگاهش خوب است، زاويه ديدش خوب است، ميگويد اصلا ً جهاني شدن يعني چه؟ يعني اينكه ما جهان را مثل يك كل ببينيم يعني پيچيدگي و وابستگي متقابل آن را در دستور كار خودمان قرار بدهيم و به عنوان يك كليّت در هم تنيده ببينيم. يعني واحد مطالعهمان جهان باشد، حتي روابط بين المللي هم جواب نميدهد. اگر ببينيم روابط بين الملل، روابط بين الملل جهاني شدن نيست. يعني فرض را بر ملتها بگيريم حالا رابطه بين اينها را بررسي ميكنند. اين جهاني شدن نيست.
جهاني شدن اين است كه يك نگاه فراملي داشته باشي در حالي كه وقتي ميگويي روابط بين الملل، اصالت را به ملتها دادهايد و بعد رابطه آنها را داريد بررسي ميكنيد، اين نيست. جهاني شدن يعني اينكه يك نگاه فراملي داشته باشيد حالا نگاه فراملي وقتي ميخواهيد داشته باشيد و نگاه دولتمحور نيز داشته باشيد، نگاه فراملي داشته باشيد … اين يك تاريخچهاي دارد، بعضيها گفتند فراملي را بگذاريد كنار، نگاه سيستمي داشته باشيد بعضي ديگر گفتند نه، هم فراملي را و هم دولت محور را و هم نگاه سيستمي را بايست كنار بگذاريم و توجه به نگاه فراملي داشته باشيم نگاه فراملي ميخواهيم داشته باشيم يعني دنبال چي باشيم؟ دنبال آن تعاملات و تبادلات فراملي در سطح جهاني باشيم، حالا ميخواهيم دنبال آن باشيم. آن تعاملات فراملي، آن شركتها، پروپرشينهاي فراملي، اين را ميخواهيم به عنوان جهانشدن در دستور كار قرار بدهيم؛ چون حال تمام اهتمام خانم لزلي، يا اسكلر بيشتر بحث اقتصادي است. ميگويد اين سه تا وجه دارد؛ بخش اقتصاديش كه خيلي غالب است در جهاني شدني كه امروزه دارد مطرح ميشود بخش تجارت، مهمترين بخش همين جهاني شدن است. يك وجه در واقع سياسي دارد، همين كه شما دفاع ميكنيد از منافع يك طبقه سرمايه داري كه منافعي در سطح جهان دارد بُعد سياسيش را تحقق بخشيدي و همين كه مصرف ميكني يك كالاي وارداتي را، بُعد فرهنگيش را تحقق بخشيدي. وقتي به كسي رأي ميدهي يا از كسي حمايت ميكني، كه مناقع جهاني دارد آن بُعد سياسيش را تقويت كردي. همين كه در آرزوي مصرف يك كالاي خارجي هستي بعد فرهنگي و ايدئولوژيكش را تحقق بخشيدي، حالا ممكن است اين بعد فرهنگي، ايدئولوژيكي هيچ وقت هم تحقق عيني پيدا نكند، ولي همين كه در آرزويش هستي مثلاً اگر من يك لباس خارجي داشتم، يك كفش خارجي داشتم، يا يك ماشين خارجي داشتم چه ميشد، يعني همين بعد فرهنگي و ايدئولوژيكي. اين يك بخش است كه ايشان مطرح ميكند اما يك بحث دقيق تري هم توسط فردي به نام كاسترز مطرح ميشود كه به نظر من قويتر از اين بحث هست باز حالا ايشان هم يك ماركسيست است؛ ولي به هر حال ايشان ميگويد، ببينيد نظام جهانيشدن يك مثلث است. يك ضلعش اقتصادي است، يك ضلعش فرهنگي است، يك ضلع ديگرش چيست؟ سياسي است، باز هم آن انتقادي كه ما داشتيم، به ايشان هم وارد ميكنيم.
ولي فكر ميكنم كه اين در واقع نگرشش خيلي جامعتر است، ايشان ميگويد كه جهان يك مثلث است، يك ضلعش خب گفتيم وجه اقتصاديش است. وجه اقتصاديش همان بخش است كه امروزه دارد مطرح ميشود در ايران هم دارد مطرح ميشود. تحت عنوان اطلاعات گرايي به شيوه جديد توسعه يعني اين شيوه جديد بيش از آنكه سخت افزارانه تأييد شود. بايد نرم افزارانه تأييد بشود هر كشوري كه اطلاعات بيشتري توليد بكند، دسترسي بيشتري به اطلاعات داشته باشد، توسعه يافتهتر است، اين در واقع وجه اقتصاديش است، وجه سياسيش يا وجه به اصطلاح فنياش چيست؟ همان تكنولوژي اطلاعات است كه گفته ميشود، پس يك وجه اقتصادي است و يك وجه فني، وجه اجتماعيش چيست؟ نظام سرمايهداري، يعني ميگويند بدون فهم نظام سرمايهداري شما نميتوانيد جهاني شدن را بفهميد، نديدم كسي را كه بحث جهاني شدن را مطرح كند ولي معتقد نباشد كه بين جهاني شدن و نظام سرمايهداري نسبتي است. چه منتقدين چه موافقين، چه مخالف و چه موافق، اين را اقرار كردند، اما اعتقادم بر اين است كه اين درست است سه وجه را در اقتصاد خوب ديده است، اما كامل نيست، ناقص است. ما نبايد عادت نبايد بكنيم كه فقط نگاه اقتصادي داشته باشيم يا فقط نگاه فرهنگي داشته باشيم. يا فقط نگاه، سياسي داشته باشيم، بايد نگاه جامعتري داشته باشيم. امروزه بحث توسعه كه ميشود، توسعه جامع است، اگر به اقتصاد بچسبيم، از فرهنگ غافل ميشويم و يا به فرهنگ بچسبيم، از سياست و اقتصاد غافل ميشويم؛ اين بدين نظام سرمايهداري است كه كل جهان را گرفته است. جامعه را هم گرفته است ما همواره بايد يك نگاه شبكهاي داشته باشيم. يك نگاه سيستمي؛ يعني بايد توجه داشته باشيم يك جامعه، يك نظام اجتماعي هم مؤلفه اقتصادي دارد، هم مؤلفه فرهنگي دارد و هم مؤلفه سياسي. خيلي از آن كساني كه امروزه بحث جهاني شدن را مطرح ميكنند نسبت به اين مؤلفهها تيزهوشترند. ميگويند اين مؤلفه اقتصاديش بودكه توگفتي، بله، مؤلفه اقتصاديش را هم، صرفاً در تكنولوژي اطلاعات نبايد ديد. در اطلاعات گرايي هم بايد ديد، در نظام سرمايهداري هم بايد ديد اما دو مؤلفه ديگري هم دارد، يكي مؤلفه سياسيش است و ديگري مؤلفهي فرهنگيش. براي اينكه مستقر بشود، پيدا كند، براي آنكه نظام اجتماعي اگر بخواهد پايدار باشد بايد توجه به اين ابعاد مختلف فرماسيون اجتماعي داشت و الا هيچ نظام اجتماعي چه مستقل، چه وابسته، با يك ضلع دوام نميآورد. به هر حال يك نظام اجتماعي هم بعد فرهنگي دارد، هم سياسي دارد، هم بُعد اقتصادي. بعد سياسيش چيست؟ بعد سياسيش هم در خودش است كه به ترتيب نقش دولتهاي ملي كمرنگ ميشود. و ديگر آن اختيارات، مديريتها و كنترلهايي كه بر، افراد بود. كنترلي كه بر مراكز بود، بر كانونهاي فعاليت اقتصادي و فرهنگي و تجاري بود، از بين ميرود، دولتها ديگر كنترلي ندارند، روي رفتار شهروندان يا روي شهرهاي خودشان، يا چيزهاي ديگر، هيچ كنترلي ندارند، در واقع زمام امور از دستشان در ميرود و آنوقت در ارتباطات فراملي به همديگر پيوند ميخورند. خب اين هم مؤلفه سياسيش است و به تدريج ما شاهد اين هستم كه به طور مرتب روزبهروز نقش دولتهاي ملي كمرنگتر ميشود.
حالا سخن ما اين است. حرف نقدي ما اينجاست، اگر يك امر تدريجي است و يك فرايند است چرا بصورت يك پروژه دارد اتفاق ميافتاد؟ اگر يك امر اجتناب ناپذير است و فرايندي است و ارادي نيست چرا شاهد نقش ارادي دولتها در كاهش نقش خودشان هستيم؟ چرا دولتهاي ملي خودشان با دست خودشان دارند نقش خودشان را كم رنگ ميكنند و استقبال هم ميكنند. پس حداقل ميتوانيم بگوييم، كه آنطور هم كه ميگويند ارادي نيست. كاملاً يك طرح است، يك پروژه است، يك ايدئولوژي است. يك وجه فرهنگي هم دارد. خب اگر وجه فرهنگي آن پياده نشود، دنبال نشود، كه اين مثلث مستقر نميشود. وجه فرهنگيش چيست؟ همان حرفهايي كه فوكوياما ميزند. همان حرفهايي كه هانتنگتون ميزند، پايان تاريخ، پذيرش ليبرال دموكراسي، پذيرش ليبرال بورژوازي، پذيرش غرب، هژموني غرب را، بپذيريد همين است. راه نجاتي نيست، پايان تاريخ است يعني تاريخ تماماً به اينجا ميرسد، عجيب است، اگر ميرسد، چرا نرسيده است؟ اگر ايدئولوژي نيست، چرا مثل يك ايدئولوژي با آن داريد برخورد ميكنيد؛ اصلاً به لحاظ فلسفي پايان تاريخ يعني چه؟ پايان تاريخ يعني پايان جامعه، پايان جامعه يعني قيامت، مرگ از لحاظ فلسفي پايان ندارد. جامعه و تاريخ و اجتماع سيال و متغيرند، پاياني ندارند، پايانشان مرگ است. اما اين حرفها، حرفهاي جديدي هم نيست. حرفهاي تازهاي هم نيست.
خدا ميداند بعضي وقتها، از اينكه ايراني هستم خجالت ميكشم كه مثلاً در مجامع بين المللي مسئوولين ما شركت ميكنند، آنچنان از جهاني شدن حرف ميزنند و خود را طرفدار جهانيشدن نشان ميدهند كه همه انديشمندان اصلاً تعجب ميكنند، عليه آن قيام ميكنند، عليه آن حرف ميزنند … اين جهاني شدن خانمانسوز است، همين اشخاصي كه متصدي اقتصاد قبلي بودند، رئيس بانك مركزي سابق بودند و… ميگفتند: رفتيم عرق ريختيم! اخيراً ما يك پارلماني را هدايت كرديم تحت عنوان جنبشهاي ضدجهاني شدن كه چقدر در غرب زياد است. ولي در ايران يك جوري تصوير ارائه ميشود از جهاني شدن كه امر محتوم و سرنوشتي گريز ناپذير است. امروز نپيوندي فردا دير است. اين چيست؟ ما ميبينيم آن وجه فرهنگيش هم اينست. اين اتفاق، اتفاق تازهاي هم نيست يعني بعد از فروپاشي بلوك شرق مطرح شده و چون شوروي نابود شد اين را به حساب پيروزي آزادي بر عدالت نوشتند. گفتند اين قرائت آزادي گرايانه بر عدالت پيروز شده است آمريكا پيروز شده است. اين حرف تازهاي نيست.
در دهة 40، ادوارد شيوس، يك چهرهاي بود مثل همين فوكوياما. ادوارد شيوس چه ميگويد؟ او هم بحث پايان ايدئولوژي را مطرح كرد، بعد از جنگ جهاني دوم بود، آمريكا پيروز شده بود، به ميدان آمده بود. گفتند پايان ايدئولوژي عليه شوروي براي اينكه بتوانند يكهتازي كنند و براي اينكه بتوانند مرحلهي آخر جهانيشدني را كه آقاي ديويد پرل ميگويد تحقق بخشند. ديويد پرل از تئوريسينهاي جديد جهانيشدن است و طرفدار جهاني شدن هم هست. ميگويد آخرين مرحله جهاني شدن ايجاد يك دولت فراملي و يك قدرت نظامي جهاني است. اين را الان نگفته است؛ مربوط به جنگ آمريكا در عراق و اينها نيست. ولي ببينيد تئوري اين جنگ را دارد مينويسد. يعني ايجاد يك دولت فراملي، يعني يك دولت يك نظام نوين و يك قدرت نظامي فراگير ميبينيد كه كاملاً آمده است دارد آن را انجام ميدهد. اين خطر يك خطر فقط منطقهاي نيست.
مسأله جنگ منطقه، مسأله نفت نيست، بعضيها نميفهمند مسأله حفظ منافع صهيونيزمي هم نيست. مسأله تحقق آخرين مرحله جهاني شدن است. آخرين مرحله جهاني شدن سرمايه داري است كه در واقع جهان گستري است. اتفاقي كه در دوران آلمان هم روي داد، يعني آلمان و فاشيزم. اصلاً فاشيزم قرائت ديگري از همين جريان ميريكائيزم جديد است؟ يا ميريكائيزم قرائت ديگري از فاشيزم زمان است. سرمايه داري به بنبستهاي خودش رسيده بود به اوج بن بستها و تضادهاي خودش و اين تضادها بايد فرافكن ميشد و اين فرافكن شدن نياز به جهان گستري داشت، نياز به توليد فضا داشت، سرمايه داري اگر توليد فضا نكند محكوم به فنا است حتماً بايد توليد فضا بكند، چرا؟ براي اين كه سرمايه داري همواره با يك تضاد روبرو است تضاد سود و زيان يك واقعيت است، اگر ميخواهيد سرمايه داري را فهم بكنيد، بايد به آن سودگرائيش توجه كنيد، تضاد سود و زيان يعني سود و سرمايه دار الزاماً با نياز مردم قابل جمع نيست. چون سرمايه دار نياز به پيشينه سازي دارد، اما نياز مردم، جلوي اين پيشينهسازي را ميگيرد. بايد به نيازهاي مردم توجه كني، نياز مردم جمعي است، با سود سرمايه داري الزاماً قابل جمع نيست، اين حرفها كه بايد به دستهاي نامرئي و پنهان توجه بكنيم مثل حرفهاي آدام اسميتي در غرب جواب نداده است. همين كه به منافع فردي توجه بكنيم، خواه ناخواه منافع جمعي هم حفظ ميشود، اين حرفها كدام است؟ محقق نشده است. اگر شده بود كه موضوع دخالت دولت در اقتصاد مطرح نميشد. مؤلفه سوم بحث فرهنگي است. بحث جديدي هم نيست، ادوارد شيوس اين را گفته بود، بحث پايان ايدئولوژي را در دههي 70 و 80 مطرح كرد كه سرمايه داري با ركود مواجه شد. همه متوجه شدند كه همه آن حرفها هم ايدئولوژي بوده است. همهي آن حرفهاي پاياني ايدئولوژي، خودش يك ايدئولوژي بوده است. بهترين الغاي ايدئولوژي اينست كه خودت را بگذاري پشت يك جرياني كه حالا داريد با آن مخالفت ميكنيد. اين خيلي راحت است كه ديگران را متهم بكني به برخوردهاي ايدئولوژيك و خودت را مبرا بكنيد از هر گونه برخورد ايدئولوژيك مبرا كني. چيزي كه امروزه در جامعه ما هم مطلب رايجي شده است. دائم ديگري را محكوم ميكنند، كه شما برخورد ايدئولوژيكي ميكنيد اما ما عينيت گرا هستيم، تجددگرا هستيم. آنتوني هيبرز سخن و حرف پرمغزي دارد؛ ميگويد آن كس كه ميگويد ايدئولوژي مرده است خود مبلغ و منادي يك ايدئولوژي است و بهترين شكل القاي يك مطلب اين نيست كه شما آن را در قالب يك ايزم ارائه كنيد. بهترين شكل القاي يك مطلب اين است كه آن را در قالب يك شدن مطرح بكنيم، يك ism آخرش بياوري كه بجاي اينكه بگويي alovaism بگويي Glovalai sation، بجاي اينكه بگويي جهان گرايي، جهان گيري، بگويي جهاني شدن و امروزه منتقدين اين جهاني شدن، كلمهاي را وضع كردهاند به نام گلوباليزيشن، يعني اين گلوباليزيشن، در واقع يك ايزم است، اين كلمه جديد خلق شده كه اين شدني نيست، پشت اين شدن يك ايزم است در واقع يك هژموني است يك پروژه است. اين هم در واقع بحثي بود كه مؤلفههاي جهاني شدن كه بايد هم به ابعاد سياسيش توجه كرد، هم به ابعاد فرهنگيش و هم به ابعاد اقتصاديش، در زمينه مسائل ديگري كه در جهاني شدن مطرح ميشود، ميشود از مؤلفههاي آن گفت، از ريشههاي او گفت، از مبانياش گفت و آخرين مرحلهاش را ديويدپرل ميگويد و ما امروزه ميبينيم كه در اين جريان تحقق اين مرحله آخر است كه البته سعي ميكند از مفاهيمي مثل آزادي و حقوق بشر و اصلاحات توسعه سياسي و يا امثالهم استفاده كنيد كه اينها ضمن اين كه در جاي خودش قابل دفاع هستند اما او دارد در يك بستر ديگر و به يك قيمت و انگيزة ديگري دنبال ميكند.
ريشه نظام جهاني شدن فعلي يا ريشه جهاني شدن، نظام سرمايه داري است حالا تاريخچهي نظام سرمايه داري را بايد برويم بيرون بياوريم. آموزههايي كه در واقع منجر به شكل گيري نظام سرمايه داري شد را داريم بحث ميكنيم. جا دارد كه روي آن مانور بدهيم. اما خواه ناخواه، من سه تا بحث را اينجا ذكر ميكنم يعني معتقد هستم كه نظام سرمايه داري سه تا تضاد دارد كه اگر اين تضادها را بگوييم. ريشههايش را هم گفتيم، يكي از تضادهايش همان است كه عرض كردم. خلل، به اصطلاح تضاد بين سود و نياز است. يعني سود سرمايهداري با نياز مردم قابل جمع نيست طبيعي هم هست. نظام سرمايهداري اصالت را به فرد ميدهد، شما در صورتي ميتوانيد به جمع توجه بكنيد كه اصالت را به جمع بدهي نميگويم فقط اصالت را به جمع بده، اگر فقط اصالت را به جمع بدهي ميشود نظام سوسياليستي يا فاشيستي حالا چه راستش، چه چپش، اما اين اصالت را به جمع هم بدهيد. يعني اگر جمع وراي جمع جبرياش وجود نداشت، شما نميتوانستيد توجه به نيازهاي او داشته باشيد، اين يك بحث جدي است و چون نظامهاي سرمايهداري ابتناء بر فرديت دارند، به هيچ وجه نميتوانند توجه به نياز داشته باشند. بيشتر به خاطر آن فرد گراييشان هست كه در واقع سرمايهداري فردي را ميبينيم كه شكل گرفته است و امروزه دربارهي جهاني شدن فعلي باالاتفاق همه معتقدند كه بعد از طرح نئوليبراليزم دوباره مطرح شد، يعني دوباره بر بازگشت آن تفكرات آدام اسميتي و عرصه رقابت سرمايهداري و اين كه دستهاي نامرئي خودش ميآيد نظم را ايجاد ميكند به منافع ديگران هم توجه ميكند، امروزه دارد مطرح ميشود.
البته يك تضاد سود و نياز است. براي برون رفت از اين تضاد بايد چه كار بكند. يك واقعيت است، به تعبير خيلي از منتقدين نظام سرمايهداري براي رهايي از اين تضاد بايد دست به توليد فضا بزند، يعني فضاي جديد توليد كند، روستا را سرمايه داري كند، كشورهاي پيرامون را سرمايه داري بكند، يعني چه؟ يعني مناسبات نظام سرمايه داري را حاكم بكند. براي نجات خودش هست. براي نجاتبخشي ما نيست. براي نجات خودش هست كه دست به توليد فضا ميزند خيليها ميگويند اصلاً اين جزو ذات نظام سرمايه داري است. آن مباني معرفتي كه بر ميگردد به آن نگاه اومانيستي، خرد خود بنياد است يا خرد ويرانگري، خرد خودبنياد است. تمام كساني كه بحث سرمايه داري مطرح كردند حتي بحث سوسياليسم را معتقد هستند كه اين در يك بستر معرفتي خاص شكل گرفت كه همان خرد خودبنياد است. خيليها اگر از آنها سؤال كنيد (آنهايي كه اهل فكر هستند) اصلاً مدرنيسم با چه شناخته ميشود؟ مدرنيته ميگويند با خرد خود بنياد، عقل خود بنياد، عقلي كه نياز به خدا ندارد، عقلي كه خودش ميتواند فكر كند، خودش بيانديشد، خودش منافع خودش را تشخيص بدهد، خودش مسائل خودش را تشخيص بدهد يعني سوژهاي كه خودش هست فعال مايشاء است، همه چيز را ميفهمد، سوژهاي كه افسون زدايي از عالم كرده است، از عالم اسطوره زدايي كرده است. خيلي از منتقدين به رغم اينكه ميپذيرند كه در غرب اتفاق افتاده است و اجتناب ناپذير است و در بعضي جاها اجتناب ناپذير ميدانند؛ ميگويند همين يك حكم يك قفس را دارد، حكم يك قفس آهنين را دارد. چون انسان را دچار دلمردگي ميكند. دلزدگي ميكند همه آن پيوندهاي عاطفي و احساسي و جمعي و فرهنگي را از بين برده است.
فرد را در محور اصلي نشانده است و فرديت بيش از حد باعث دلزدگي ميشود، باعث انواع و اقسام بيماريهاي رواني و فروپاشيهاي رواني ميشود عليأيّ حال، اين تصويري كه از تضاد داشتند همين فرد خود ويرانگري، خرد خود بنياد است كه مدام به ضد خودش انجام ميشود، يكبار به فاشيزم انجاميد، الان به چه انجاميده است؟ الان، حرف غالب غرب و فلسفه غرب چيست؟ آنهايي كه دستاندر كار هستند ميدانند پستمدرنيزم است. پست مدرنيزم قرائت ديگري از هيچ انگاري نيچه است، خيليها ريشه آن را به فوكو برميگردانند، خيليها به عقب تربرميگردانند، به نيچه بر ميگردانند، ديگر كه هيچ شالودهاي نيست، هيچ ساختي نيست، حتي انسان ديگر محور نيست، يكي از همين پست مدرنها ميگويد، مدرنيزم خدا را كشت، ما انسان را هم كشتيم، من ميگويم نيچه آن خداكشي، اين انسان كشي است، وقتي آن خدا را از آن گرفتي و كُشتي، خود انسان را كُشتي، شما در صورتي ميتواني از حق بشري بگويي، از انسان مداري و انسان محوري دم بزني كه خالق را براي او داشته باشي، آن تكيه گاه، آن اصل نمايي، آن اصل است، اگر اين اصل را داشته باشد انسان هم هست اين اصل را فروريختي، انسان را زدي، كه اينك در غرب اتفاق افتاده، در غرب پيش از اين كه جنگ جهاني اول و دوم اتفاق بيفتد ما تفكر نيچه را داريم كه انسان را نفي ميكند، شالودههاي او ساختارهاي او را كاملا نفي ميكند، ميگويد همه چيز معطوف، به قدرت است. will to Power، اراده معطوف به قدرت است، يعني همه دنبال منافع هستند، همه دنبال قدرت طلبياند، تجليات مختلف قدرت است، خب همين حرف را فوكو هم ميزند كه قدرت را پراكنده ميداند و در آن نسبيتي را بين دانش و قدرت برقرار ميكند، يك دفعه پست مدرنيزم مطرح ميشود كه ميگويد ما هيچ فراروايتي نداريم، خب از آن سؤال ميكنيم كه خود اين اصل است ما هيچ فراروايتي نداريم خب يك اصل است يعني شما در ضمن اينكه داري فراروايتي را نفي ميكني به يك روايتي داري باور ميكني، اعتراف ميكني جوابشان اينست؛ ميگويند ما به هيچ فرا روايتي باورنداريم، جز همين يكي، هيچ فراروايتي وجود ندارد، يعني تنها فراروايت مورد قبولمان همين است. به لحاظ فلسفي ميگويد هر آنچه قبول كردي به هم ريختي، اما در مقام نقد نيستي، به لحاظ محتوايي ميگوييم ما تنها فراروايتي كه مورد قبلومان است اينست كه هيچ فراروايتي در عالم وجود ندارد. خب يك نسبيت گرايي محض است.
من اين را ميخواهم بگويم نسبيتگرايي فلسفي بي دلالت نميماند، نميشود بگوييم ما فقط به لحاظ ذهني نسبت گرا هستيم اما به لحاظ اجتماعي حقيقت گرا هستيم. امكان ندارد، اگر يك تفكر فلسفي نسبيت گرا و هيچانگار حاكم شد، دلالتهاي اجتماعيش جنگ جهاني است، بنده افتخارم اين است كه دو سال قبل از اينكه جريان جنگ طلبيهاي آمريكا شروع بشود. پيش بيني جنگ جهاني را كردم، هنوز هم پاي آن هستم، اينهايي كه ميگوييم نه اينكه در واقع اگر هيچ كاري نكنيم باز هم اتفاق ميافتد. يعني بايد يك تمهيداتي بيانديشيد، يك كارهايي انجامدهي و الا اين اتفاق ميافتد يعني يك زنگ خطري است كه يكبار در تاريخ به صدا در آمده است و باز هم بايد به صدا درآورده شود. يعني يك جنگ جهاني دارد اتفاق ميافتد. همه آن هم ريشه در نظام سرمايه داري دارد و تضاد سومي كه مطرح ميشود بنا و مبنا است، تضاد بنا و مبنا، مبناي نظام سرمايه داري ابتناء بر دولت حداقل دارد، آموزههاي ديانلاك، دولت حداقل، دولت كوچك اما نظام سرمايهداري امروز دولت كوچك است؟ امپراياليزم چه نسبتي با دولت حداقل دارد؟ هيچي، پس بنابراين بنايش با اين مبنايش نميخواند.
يعني اين ساختمان با اين مبنا سازگار نيست و دارد فرو ميريزد، و براي فروريختنش بايستي دست به يك تمهيداتي بزند، دست به گسترش و توليد فضا بزند. جهان واقعي كدام جهان است؟ شما وقتي نگاه به جهان واقعي ميكني ميبيني درست است، سرمايهداري اقتصادي جهان را گرفته است. آمار و ارقام زيادي هم هست، قسمت اعظم سرمايه گذاريهاي خارجي مربوط به همين شركتهاي فراملي است كه نسبتي با همين جهاني شدن دارند و يك نكته ديگر كه بر خلاف خيليها كه خيلي خوش بينانه نگاه ميكنند و اين نظام جهاني شدن را مطرح ميكنند، كه عمدتاً اين تجليش را در WTO در سازمان تجارت جهاني ميبينند، معتقد هستند كه هرمهاي ديگري هم دارد، مثلاً صندوق بين المللي پول، بانك جهاني خود گروه اقتصادي هفت كه وجه توليديش را رقم ميزند و سازمان ملل كه وجه حقوقش را رقم ميزند، همه در خدمت جهاني شدن هستند و اين نظام سرمايهداري است. شما نگاه كنيد در راستاي حمله آمريكا به افغانستان يك نشست فوق العاده سازمان ملل برقرار نكرد، در جريان عراق هم كه شاهدش هستيد هيچ نشست فوقالعادهاي نداشته است. سازمان ملل چه كاره هست؟ اينها ابزار هژمونيك نظام جهاني هستند. همه در خدمت جهاني شدن و اين نظام سرمايه داري هستند. اين حرف ما هم نيست حرف واندار پيل هم هست، حرف واندارپيل اينست كه ميگويد يك زمان شخصي به نام مارك ميگفت: اي كارگران جهان متحد شويد اما امروزه ما شاهد اتحاد سرمايهدارها در سطح جهان هستيم. از طريق ابزارهاي حقوقي مثل سازمان ملل، يعني اجزاي اين بيشتر اتحاد دارند تا كارگرها، ولي اين يك روي سكه است؛ اما جهان واقعي چيست؟ ظاهراً شركتهاي فراملي همه جا را گرفتهاند، ظاهراً ين تبليغات پرهياهو براي پيوستن WTO همه جا را گرفته است. اما به لحاظ لايههاي زيرين چه؟ چند درصد مردم جهان اومانيست هستند؟ چند درصد مردم تن به لوازم و ملزومات نظام سرمايهداري دادهاند؟ چند درصد اين مردم پذيرفتهاند كه اين نظام سرمايهداري به صورت رويين عمل ميكند؟ اينها معرف يكي از لايههاي زيرين است و همهي اين لايههاي زيرين را پذيرفتهاند. نگاهي به وضع كنوني دنيا بكنيم. حتي وقتيهانينگتون ميآيد تمدنهاي عالم را بر ميشمرد و طبقه بندي ميكند؛ دارد اعتراف ميكند كه همين الان تمدنها دينياند. ميگويد مسيحي، اسلامي، شنتويي، كنفوسيوسي، بودايي و امثالهم اينها همه تمدنهاي ديني عالم هستند. يعني همين الان هم جهاني شدن ديني مورد قبول و مورد نظر و حقيقي در لايههاي زيرين اتفاق افتاده است اما رو نيامده است.
يعني يك شكافي در سطح عالم، در سطح انضمامي و اجتماعي ميبينيم، كه اين لايههاي زيرين رو نيامده است، تا به رو آمده و اين نظام سرمايهداري را از هم بپاشاند. حالا اين فقط در سطح لايه زيرين نيست، كمكم به رو ميآيد. شما كتاب آقاي جيپرنيس را مطالعه بكنيد كه ميگويد چه اتفاقي دارد در عالم مسيحيت اتفاق ميافتد، در عالم اسلام دارد چه اتفاقي ميافتد، ميگويد: بار ديگر ما شاهد ورود تمام عيار دين در سياست هستيم. يعني شاهد حضور دين در عرصه سياست هستيم. چه مسيحيت چه اسلام. جيپرنيس هم اثرش، اثر جديدي است، ميگويد اصلاً يك جريان اسلامي شدن ديني در حال رخداد هست، كه با آن جريانات سكولاريستي و جدايي دين از سياست، ناسازگاري دارد. و اين حضور مجدد دين در عرصه اجتماع فقط در عرصه معنويت نيست، فقط به دنبال بازيابي معنويت در عرصه روابط اجتماعي نيست، پس در صدد چيست؟ ارتباط بر قرار كردن و پيوند و تلفيق با سياست است، يكي از كساني كه اصلاً جهاني شدن را بنانهاد و كاركرد، آقاي رابرتسون است، رابرتسون به تعبير آقاي ملكوم واترز، تحت تأثير جنبش اصول گرايي اسلامي، جهاني شدنش را وضع كرد، تحت تأثير جنبش اصول، اين كتاب، كتاب ملكوم واترز است از قول ما هم نيست، (كتاب ملكوم واتروز ترجمه شده است) ميگويد در واقع اين جنبش اصول گرايي اسلامي منشأ الهامي شد براي آقاي رابرتسون كه بيايد طرح جهاني شدن خودش را مطرح بكند. بنابراين هم به لحاظ واقعيتهاي اجتماعي كه ما شاهد طرح مجدد دين در عرصه سياست هستيم. شاهد جنبشهاي ديني هم هستيم. در عرصه معرفتي و فلسفي كه فقط جهانيشدن ميتواند بقا داشته باشد كه تن به آن لوازم بدهد. آن ملزومات را پذيرفته باشد. هم به لحاظ واقعي كه به معناي آن لايههاي زيرينش ما شاهد آن هستيم كه جهاني شدن واقعي اتفاق افتاده است و در شرف اتفاق بيشتر هست.
حالا بايد چه موضعي در برابر اين گرفت؟ آيا بايد اسير اين حرفها شد؟ اسير اين ترفندهاي اقتصادي، اسير اين سياستهاي اقتصادي شده و از آن مباني زيرين نيز غافل شد. از آن مبناي فلسفي؟ و با دست خودمان، خودمان را خفه بكنيم، حالا كه قرار است بميريم خودكشي بكنيم؟ چرا توجه نداريم؟ همين جهاني شدني كه در نظام سرمايه داري دارد اتفاق ميافتد. در دنياي سرمايهداري با هزار تا چالش روبرو شده است. چالشهاي جدي جهاني شدن اينست كه حركتهايي را ايجاد كرده است كه جالب است بدانيد اين حركتها خودش دارد جهاني ميشود، همديگر را پيدا ميكنند. عليه اين نظام جهاني سرمايه داري و البته كه تفاوتها در آنها زياد است. بعضيها طرفدار آن جنبههاي صلح به اصطلاح پايه و توسعه پايدار هستند. بعضيهاشان عدالتخواه هستند، بعضيهاشان جنبش كارگري هستند، انواع و اقسام جنبشهاي فرهنگي دارد رخ ميدهد اما در يك چيز با هم مشترك هستند. عدالتخواهيشان يعني تنها وجه مشترك حركتها و جنبشهاي ضد جهاني شدن عدالتخواهيشان است اين كه خيليها نظرشان اينست كه جهان آتي، جهان سرمايهداري نيست، جهان عدالتخواهي است، جهان آزادي خواهي نيست، من نميخواهم بگويم كه حالا بياييم، آزادي را در برابر عدالت قرار بدهيم اما جهاني است كه توجه بيشتر به عدالت خواهد داشت. چرا؟ چون اين جهاني شدن، سود بيشتر، هزينه كمتر، اولين ضررش متوجه كارگرها است، روزبهروز بيكارهاي بيشتري را تحويل جامعه ميدهد طبيعي هم هست. تنها كساني از شغل خودشان ايمن هستند كه در واقع تكنوگراتاند. در خانه هم ميتوانند سرويس بدهند، ديگر به كارگري نياز نيست.
به هر حال ببينيد بخش اعظمي از تقابلهايي كه با اين جهاني شدن سرمايه داري ميشود همين جنبشهاي كارگري است اينها دارد مطرح ميشود و اگر شما ميخواهيد واقعيتهاي عالم را ببينيد بايد اينها را ببينيد، اين طور نشود كه به ما بگويند كه آقا چرا چشمت را بستي، همهاش بحث ديني ميكني. فلسفي ميكني، معرفي ميكني نه، بحث واقعي هم ميكنيم. ميگوييم بياييد بررسي كنيم، بياييد برويد پشت كامپيوترتان بزنيد اگينست گلوباليزيشن مومنت (movement) جنبشهاي ضد جهاني شدن، چقدر اين مطرح ميشود. براي اين كه ايران چقدر اين بحث را دارد. سرمايه گذاشته است. بحثي هم داريم راجع به اسلام و جهاني شدن، كه بحث اصلي ماست. ما معتقد هستيم كه قطع نظر از اين واقعياتي كه در حال وقوع هست و در شرف وقوع ميباشد. اين اتفاقات در اعتراف خود روشنفكران به اصطلاح استراتژيست آمريكايي آمده است، (كه شاهد حضور فزاينده دين در عرصه سياست هستيم) يك اتفاقي است كه كاملاً مستقيم و غير مستقيم دارند ميگويند، بيان ميكنند، ترديدي نيست در اينكه ميگويند جهان جديد جهان دين خواهد بود. جهان ليبراليزم و سكولاريزم و امثالهم نخواهد بود. هيچ ترديدي در آن نيست. خيلي جالب است. براي اولين بار شما ميبينيد كه روشنفكران به اصطلاح، استراتژيست آمريكايي در نامه 58 نفر به بوش از زبان ديني استفاده ميكنند. از زبان ديني يعني چه؟ قرار نبود ما دين را بياوريم. دين را كُشتيم؛ خدا را كُشتيم. آمديم گفتيم انسان ميتواند بشناسد، توانايي شناخت دارد و همه چيز را با آن عقل فرديش بايد بشناسد و نظريه پردازي و تئوريزه بكند، ديگر سخن از خدا نيست، سخن از شيطان نيست، خدا را كشتيم گفتيم انسان نظريه پردازي بكند. شما در علوم اجتماعي نگاه بكنيد، در تئوري پردازيها، نظريه پردازيها، انسان خودش هست و خودش ميپيوندد و خودش ايجاد ارتباط ميكند و فرضيه ميسازد، حالا انواع و اقسام آن روش شناسيهايي كه بكار ميگيرد ميبينيم كه عوض شده است، مثلا در همين نامه 58 نفر از روشنفكراني كه نامه نوشتند ميگويند كه ما هم به خدا اعتقاد داريم. ما هم در دلاريهايمان نوشتهايم.
Wetrusting GOD، ما به خدا باور داريم. خب اين نازل ترين و اقتصادي ترين استدلال است براي دينداري يعني باز هم يك استدلال پولي، يك استدلال اسكناسي. استدلال بورژوازي، استدلال پرتستانتيستي ارائه كردند. ولي فقط اين نيست، بحث خدا و شيطان را مطرح ميكنند. شما متوجه نيستيد دارند با ادبيات شما بازي ميكنند. اين خيلي توفيق است. يعني با كارت دين دارد بازي ميكند، قبلاً با كارت دين بازي نميكرد. اين تازه وجه منفيش است. در يك جاي ديگر در همين نامه 58 نفر مينويسند. ما هم معتقديم دين بايد از سياست جدا باشد، براي اينكه يك سيراخلاقي وديني گسترده تري بيايد و مشروعيتي براي نظام سياسي تأمين كند. خب اگر مشورعيت نظام سياسي را دين تعيين ميكند پس چرا ميگويي جدايي دين از سياست. پس آن حرف قديمي شما چه ميشود كه مشروعيت را عامه مردم تعيين ميكنند، اصلاً اين اعترافاتي است كه در خود اين نامه بدون اينكه خودشان توجه داشته باشند، كردهاند. حالا از روي استيصال است يا آرزوي واكنش هر چه كه هست توجه به اين تحولات است. اين را ما ميبينيم. پس يك اتفاقي دارد در اين عالم ميافتد. و ميبينيم همين كه ميآيد و آمريكا آن ديگري را اسلام قرار ميدهد. بي حكمت و بي ارتباط با واقعيت نيست.
و اسلامش هم، نه بن لادن است، نه صدام. معلوم است كيست، انقلاب اسلامي است و فهميده است دشمن حقيقي و استراتژيكش كيست و اين را ساخت، زماني شوروي را مطرح ميكرد دائماً ميگفت: شوروي پشت درهاي واشنگتن است و دارد تو ميآيد. پس بايد مواظب بود، الان آن ديگري اسلام است. خب اين حكايت از يك امر واقعي است، خيالي نيست. درست است. بخشش را ميخواهد از طريق چهره سازيهاي كاذب پوشش بدهد و به فراموشي بسپارد ولي به هر حال، حكايت از اين ميكند كه دشمن حقيقيش دارد ميآيد. يك نوع واقعيتي هم گريبانگير خودش شده است و ميخواهد با زبان ديني به چالش بكشد. اين حادثهاي كه در عالم دارد رخ ميدهد اين پتانسيل در اديان وجود دارد كه جهاني بشوند. به خاطر اينكه ذات گرا هستند، جوهر گرا هستند، اصل گرا هستند، تنها مكاتبي ميتوانند ادعاي جهاني شدن بكنند كه اين قابليتها را داشته باشند. بنده وقتي قرآن را بررسي ميكردم، ميديدم قابليتهاي زيادي در آن است و اين ادعاي جهان گيريش و جهان گستريش و جهان گستريش بر اساس همين قابليتها بوده، بر اساس همين مبنا و همين آموزههاست، از طريق مختلف ميشود اين نگاه جهاني را با اسلام اثبات كرد. يكي اينكه اسلام معتقد است كه همه چيز به يك اصل بر ميگردد، همان اصل گرايي، حالا چه درمورد انسان كه ميگوييم: انا لله و انا اليه راجعون و چه در مورد كل عالم، له ما فيالسموات و ما فيالارض، سبح لله ما في السموات و الارض، له الملك، له الحمد. همه اينها حكايت از يك اصل دارند. حتي اين اصل اينقدر قوي است كه تمام موجودات را يك جايي به هم مرتبط ميكند. اين از معرفت هماهنگي است كه شما در قرآن سراغ داريد و در معارف بشري سراغ نداريد.
يك نگاه هماهنگ، همان وحدت در عين كثرت، كثرت در عين وحدت ملاصدرايي. يعني همه در يك جا با هم شريكند در مراتب وجود اختلاف دارند. چون اصالت به ماهيت نميدهد، اصالت را به وجود ميدهد. خيلي جالب است، اگر نگاه صدرايي بكنيد خيلي زيبا است. كوه اراده دارد. كوه هم واجد اراده است. پس كوه بر خلاف آن نگرش اومانيستي كه ميگويد براي پروژههاي تو مواد خاص است، تو نميتواني هر كاري خواستي با اين كوه بكني، هر كاري خواستي با طبيعت بكني. چون طبيعت سرشار از رمز و راز است، چون حيات دارد، اين نگاه جديدي است كه در غربيها هم به وجود آمده است كه، از آن به عنوان شهود شاعرانه طبيعت ياد ميكنند. گذشت انساني كه خودش را محور اصلي ميدانست افسون زدايي از عالم كرده بود، پدر اين طبيعت را درآورد. حال جهان سوم دارد چنگ ميزند، خودش دارد به توسعه زيست محيطي، توسعه پايدار ميانديشد، بحث رشد صنعتي و توسعه را به طريق ديگر دنبال ميكند، حتي حيوانات خدا ميگويند: امم امثالكم، حيوانات امتهايي مثل شما هستند. قيامت محشور ميشوند. يعني ميخواهيم بگوييم كه اين نگاه كل گرا را كاملاً در قرآن ميبينيد، حتي شما كلمه الحمدالله رب العالمين را نگاه كنيد، اين رب العالمين بودن يعني چه؟ اين رب العالمين فقط دنيا و آخرت نيست، به تعبير آيتالله جوادي آملي؛ گذشته، حال، آينده فرشتگان، عالم موجودات، حيوانات، همه اينها را شامل ميشود، رب همه است، پرورش دهنده همه است، يك اراده تكويني نسبت به پرورش همه و و رساندن آنها مقصد، پس اين نهايت غايتگرايي است. نهايت جوهر گرايي است، از اينها گذشته، انسان مورد خطاب قرآن است. هيچ جا شما نديديد قرآن بگويد يا ايها العرب، عرب را عمدتاً ميگويم، براي اينكه از آنجا آمده است، يا ايها الانسان، يا ايها الناس، اصلاً خطاب انسان است.
خطاب اناس است، خطاب مردم هستند. پس بنابراين اصلاً اين كه گفته ميشود جهاني شدن به رغم همه تمهيدات خودش، يك فرصت دارد ايجاد ميكند فرصت چيست كه در جهاني شدن دارد مطرح ميشود؟ يك قابليت مفهومي به شما ميدهد، قابليت مفهومي آن اينست كه ما بايد وراي زمان و مكان بيانديشيم. بايد وراي جامعه بيانديشيم، جامعه اصل نيست، جغرافيا اصل نيست، اين يك قابليت است، ما از آن استفاده ميكنيم اين فرصتي است كه جهاني شدن در اختيار ما قرار ميدهد، ما چه وقت محدود به زمان و مكان كردهايم. چه وقت قرآن محدود به فضاي خاص بوده است؟ هيچ وقت اينگونه نبوده است. اين قابليت به لحاظ معرفتي و فلسفي در اديان هست و به طور خاص در اسلام هست كه بايستي به آن توجه بكنيم. در واقع مدافع جهاني شدن واقعي هم هستيم. عليه جهاني شدن واقعي هم موضع نميگيريم، اما راهش با توجه به شرايط جامعه كنوني عالم، گفتگوي اديان است. يعني ما بايد بياييم با ميسحيت و با اديان ابراهيمي پيوند و پيوست بيشتري داشته باشيم. من گفتگوي تمدنها را به معناي اينكه تمدنهاي الهي با تمدنهاي غيرالهي سرآشتي داشته باشد و با هم به گفتگو بپردازيم قبول ندارم، چون به لحاظ فلسفي. به لحاظ تاكتيك تمدنها (به معناي اينكه تمدنهاي الهي با تمدنهاي غيرالهي سرآشتي داشته باشند و با هم گفتگو كنند) اگر با عقل مفاهمهاي بخواهيد گفتگو بكنيد نابود هستيد. يعني بگوييد كه آقا حقيقت ازلي و ابدي نيست. ناشي از عقل گفتماني است. حق مفاهمهاي است، با هم بنشينيم به توافق برسيم، يك توافق اكثريتي حاصل شود، امروز اين، فردا چيز ديگر، شما اين را نميتوانيد بپذيريد. براي اينكه شما معتقد هستيد كه حقيقت ازلي و ابدي است و الّا اگر بخواهيد آنجوري بشود ميشود سخن خداوند كه: لكم دينكم ولي الدين، گفتگو نيست. و اين گفتگو از منظر پذيرش يك چهار چوب مشترك هست، اين چهار چوب مشترك در اديان خيلي بيشتر است اين را بايستي ما در دستور كار خودمان قرار بدهيم. يك نگاهي هم به واقعيت جامعه خودمان بكنيم. به اين برنامه چهارم، توسعه صنعتي كه ظاهراً حاصل چندين ماه مطالعهشان بوده است و تا آنجا كه گفته شد 600 ميليون تومان هم بابت رديف كردن اين مطالب هزينه كردهاند وقتي ميبينيم غير روشمند هست. يعني خيلي از مدعيانش متناسب با آن پيش فرضهايش نيست. متناسب با مبانيش نيست. ميگويد، اگر اين راه را طي بكنيم، مثلاً رشد اينقدر درصدي داشته باشيم، بر اساس چه استدلالي؟ حالا روح حاكم بر اين طرح كه پيوستن كامل به جهاني شدن است. پيوستن كامل به همين فرايند نظام سرمايهداري است. بنده اشاره ميكنم به خيلي از اين چيزها كه واقعاً حكايت ميكند به اين كه، اولاً بي اهميت برخورد كردن و اهميت ناچيز دادن به بخش كشاورزي، همه چيز را برده روي رشد صنعتي بعضي جاها سعي كردهاند، حالت توليد به اين رشد بدهند. اما نهايتاً ميگويند اگر اين كار را بكنيم ميرسيم به رشد كشاورزي با اين درصد، در حاليكه به آن اصلاً توجه نكردهاند چطور ميشود، يك دفعه كشاورزي ما رشد بكند. بزرگ ترين فرصت ما، مانور در بخش كشاورزي است. ما رشد ده درصدي داشتيم، پارسال (1381) كه اصلاً قابل مقايسه با رشدهاي ديگر نبود، اصلاً در برنامه لحاظ نشده است. بعد ميگوييد اگر اين را دنبال بكنيم، كشاورزيمان هم رشد ميكند. بر اساس چه مقدماتي، ضمن اينكه اگر نسبت به آن موضع گرفته نشود ممكن است اين طرح، به همان چيزهايي كه اين سالها شاهدش بوديم شدت ببخشد كه همه ماها را به چالش انداخت و باز متأسفانه تحت عنوان اين كه ما ميخواهيم روند گذشته را تكرار نكنيم. همان روند گذشته را دارند شدت ميبخشند.